گفتن از نگفتن-۲

این روزها صحبت از اختلاس سیهزار میلیارد ریالی به وفور شنیده میشود. از خبرهای واقعی تا خبرهای درگوشی و شایعات. آنچه که واضح است این است که بر اساس گفتههای آقایان، این پدیده شوم گسترش زیادی در کشور داشتهاست و دارد. من سعی میکنم به بازی بزرگان کاری نداشته باشم و به موضوعی مرتبط با آن بپردازم.

موضوع این است که قصد فروش یک نرمافزار را در دو سازمان مشابه در دو شهرستان مختلف داریم:

در شهرستان الف، در جلسه ارائه سیستم دو کارشناس کاملا فنی حضور داشتند. پس از یک جلسه ۵ ساعته! نرمافزار پذیرفته شد. میدانستم پول زیادی بابت نرمافزار پرداخت نمیکنند. بنا به برخی دلایل قیمت نرمافزار را در حدود نصف!! قیمت واقعی به آنها گفتهایم. چانیزنی زیادی داشتند که بازهم منجر به کاهش قیمت شد و البته هنوز هم قرارداد منعقد نشدهاست.

در شهرستان ب، با یکی از کارشناسان آن سازمان صحبتهایی داشتهایم. قیمت نرمافزار همان چیزی است که ما در نظر داشتهایم با این شرط که “سهم” آقای کارشناس محفوظ باشد!

دوباره باز بغضی عمیق گلویم را به هم میفشرد و انواع وسوسه و انواع توجیه ذهنم را فرا میگیرد. یکی از این توجیهات همین قضیه اختلاس سیهزار میلیارد ریالی است. “هی فلانی کجای کاری، کشتی، کشتی همه باهم در حال دزدی هستند، تا کی میخواهی خودت را فدای اصول کنی؟ قرار نیست حق کسی را بگیری، قرار نیست دزدی کنی، قرار نیست کم کاری کنی…، فقط مجبوری باج بدهی تا سهم خودت را بگیری”

توجیهی قوی محسوب میشود و دقایقی تصمیم میگیرم که موضوع شهرستان ب را پیگیری کنم. اما به طور واضحی کار، “رشوه” محسوب میشود. به یاد قربانی بودن خود میافتم. اما قرار است این قربانی اینبار در نقش یک جنایتکار ظاهر شود. و چه دردناک است که بزرگترین قربانی یک جنایتکار خود او محسوب میشود. آرام میگیرم و در شکوه لحظهای که تسلیم نشدهام جشنی کوچک برگزار میکنم. اما اینبار مشکلات نقدینگی به سراغم میآیند و توجیهی قویتر پیدا میکنم. به یاد دارم فیلمی را که از سقوط یک هواپیما دیدم که بازماندگان (گویا یک تیم فوتبال بودند) در شرایط اضطراری آن زمان، گوشت مرده دوستان خود را هم میخورند. با خود میگویم “مگر از خوردن گوشت مرده بدتر است؟ شرایط اضطراری است. تا چه زمان باید این فشارهای چندین ساله را تحمل کرد”

بازهم نمیتوانم، تصور میکنم زمانی را که مشکلات مالی حل شده ولی در مقابل، دلی چرکین دارم که گویا در حال جویدن لقمهای کثیف هستم… آرام میگیرم.

اعتراف میکنم که در بحران تصمیمگیری هستم. سخت است چنین شرایطی، واقعا سخت است…

او اشتباه کرد

همین چند روز پیش بود که عطای یک قرارداد خوب را به خاطر رشوه‌ای که از ما خواسته بودند به لقایش بخشیدم. نمی‌خواهم ژست جانماز آب کشیدن و یا با وجدان بودن به خود بگیرم که اعتراف می‌کنم دارای لغزش‌های خاص خود بوده و هستم. اما مسئله این‌جاست که هر چقدر دارای اشتباهات و لغزش‌های بزرگ و کوچک باشم، رشوه برایم خط قرمز بوده است. هر چند که وسوسه‌هایی همیشه وجود داشته و دارند.

اما هدف از بیان این مقدمه، جنجال ذهنی است که این روزها داستان اختلاس ۳۰۰۰ میلیارد تومانی برایم ایجاد کرده. نمی‌توانم آن را هضم کنم و گلویم از بغض این جنایت گرفته است. این میان یک روز است که ذهنم معطوف یک موضوع خاص در کل این قضیه شده است که هدف آقای (الف-خ) از ایجاد شرکت‌ها و موسسات مختلف (فهرست ناقص است البته!) چه بوده است، ما که همیشه ادعا داریم که سود خرید و فروش همواره بیشتر از تولید است، این همه شرکت تولیدی را او برای چه ایجاد کرد و یا خرید؟! مهم‌تر و خوش‌مزه تر از آن، هدف وی از ایجاد یا خرید یک شرکت مشاوره مدیریت و  ایجاد    خرید یک شرکت مهندسی نرم‌افزار!! چه بوده است. حالا ما به خاطر عشق به این حوزه آمده‌ایم و هر روز غر می‌زنیم که هزار مشکل دارد و …، این بابا که عقلش می‌رسید!

بنده خدا همین کارهای اشتباه را انجام داد که قضیه لو رفت. اگر مثل بقیه فقط توی کار اختلاس و خرید و فروش و دلالی باقی می‌ماند، لازم نبود این‌همه اسمش را در بوق کنند.

وسوسه‌‌هایی برای رشوه

شرایط سختی است این روزها. غر زدن و مشکلات نقدینگی سکه رایج بازار سازمانهای امروزی است. در این فضا فرمان بهساد را مانند خودروی بدون زنجیر چرخ در یک جاده برفی به دست گرفتهایم. هر لحظه انتظار هر لغزشی وجود دارد که گاه کوچکترین لغزش منجر به سقوطی بزرگ میشود. از جمله اینکه چند روز پیش یک پروژه نان و آب دار و نسبتا ساده پیشنهاد شد. از آن پروژهها که آخر کار همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود. به شرط اینکه سهم آقایان نیز پرداخت شود! عصبی بودم. پیاده مسیر نسبتا زیادی را طی کردم تا به مترو رسیدم. در واگنهای مترو مردمان کشورم را دیدم که صورتشان به چاقوی فقر خراشیده شده است. بچههای فالفروش و دستفروش از جلوی چشمانم رد میشدند، در حالیکه در ذهنم چهره آقایان نقش بسته بود. […]

از خودم پرسیدم که با رانتخواری و پرداخت رشوه، چه سهمی از فقر و بیچارگی مردمان کشورم را بر عهده خواهم داشت؟ اما دلایل قانع کنندهای هم برای پرداخت رشوه داشتم.

“به یقین شرکت دیگری جای من این پروژه را خواهد گرفت و کار را خراب خواهد کرد، اگر من این پروژه را انجام دهم، حداقل میتوانم با ارائه کار خوب، کمی از زشتی رشوهای را که دادهام جبران کنم”

“با پذیرش این کار، میتوانم نیروهای بیشتری جذب کنم و به سهم خود به رفع مشکلات بیکاری کشور کمک کنم. به این میگویند دفع افسد به فاسد”

“با تزریق جریان نقدینگی به شرکت، میتوانیم توسعه بیشتری داشته باشیم و با ارائه خدمات خوب خود، منشا اثرات مثبتی شویم که نفع آن به جامعه میرسد ولی بار گناه رشوه را خود به تنهایی بر دوش خواهیم کشید. یعنی حتی خود را فدای دیگران میکنیم. مدل پتروس فداکار”

“همه دارند میدزدند، پول نفتت را نمیخواهی بگیری؟”


اینها در کنار وسوسه داشتن پول ،توجیهاتی بود که من را راضی میکرد که به پرداخت عمل ننگین رشوه راضی شوم.

بار دیگر به مردم اطرافم نگاه میکنم. جدیتر از خودم پرسیدم که با رانتخواری و پرداخت رشوه، چه سهمی از فقر و بیچارگی مردمان کشورم را بر عهده خواهم گرفت؟ چند کودک به خاطر فقر و نداشتن پول برای تامین دارو خواهند مرد؟ چند خانواده به خاطر فقر از هم خواهد پاشید؟ چند دختر از این خانوادهها فردا کنار خیابان خواهند ایستاد؟ سهم من با پرداخت رشوه در این موارد چقدر است؟ مردن چند کودک و از هم پاشیدن چند خانواده را میتوانم با توجیه پیشرفت بهساد و کاهش بیکاری تحمل کنم؟

بغض کرده بودم

چند روز بعد آقای واسطه، تماس گرفت، جوابش را ندادم. چند روز بعدتر دوباره تماس گرفت (وقتی میخواهند بخورند، خودشان تماس میگیرند) حواسم نبود، اتفاقی تلفن را جواب دادم، با او قرار گذاشتم و به محل قرار نرفتم. چندین بار زنگ زد و باز جواب ندادم و سرانجام نام او را در لیست سیاه تلفن همراهم اضافه کردم.

پ.ن:

روزنوشت‌های بهساد جایی برای گفتن است و بر خلاف این رسالت، من در این روزنوشت‌ها همیشه حرف‌هایی از جنس نگفتن داشته‌ام. این نگفتن‌ها کمتر از جنسی است که بخواهد ارزش‌های داشته و یا نداشته درونی من را اثبات کند، بلکه ترجیع‌بند همه این نگفتنی‌ها این است که “غم نان، اگر بگذارد”

بمیریم راضی می‌شوند؟

عرض شود که:

کمتر از دو ماه پیش خبری در رسانه‌ها منتشر شد که شاید کمتر در سطح جامعه گسترش پیدا کرد . خبر این بود که دولت پیمانکارش را سکته داد. گرچه روابط عمومی وزارت راه هم آن را تکذیب کرد، اما نه می‌توان مرگ مدیرعامل شرکت استراتوس را تکذیب کرد و نه بدهی سی میلیارد تومانی دولت به این شرکت را.

قصه این‌که بازهم به خاطر فشارهای شدید عصبی ناشی از رفتار و کارشکنی‌های مدیران و کارشناسان (به راستی چقدر کار خود را می‌شناسند؟) کارفرماهای دولتی دچار گرفتگی عضلات شده‌ام. بد نیست چند ماجرای این روزها را باهم مرور کنیم.

  • با تمام مشکلات جسمی کشنده و معضلات حرکتی و بیماری مجبور بودم برای شرکت در یک جلسه به ماموریت بروم. مدیر کارفرما جلسه‌ دیگری تشکیل داده بود و به جلسه ما نیامد. در واقع سطح جلسه به یک جلسه کارشناسی تبدیل شده بود. خویشتنداری کردم و چیزی نگفتم. ولی به جز حضور ده دقیقه‌ای در جلسه که آن هم در حال بازبینی امیالم (جمع مکسر ایمیل) با موبایل بودم، بقیه زمان را در راهروهای بیرون اتاق قدم می‌زدم و با تلفن مشغول انجام کارها بودم.
  • بعد از دو سال که هر سال کارفرمای عزیز ( این یکی کمی عزیز است واقعا) از افزایش هزینه خدمات پشتیبانی حتی کمتر از نرخ تورم سر باز می‌زند. امسال تصمیم گرفته‌ایم که هزینه خدمات پشتیبانی نرم‌افزار را بیست درصد افزایش دهیم. مدیر بسیار محترمی دارند که دوستش دارم. تماس گرفته است و می‌گوید که ما امسال هزینه پشتیبانی هیچ یک از شرکت‌ها را افزایش نداده‌ایم بنابراین شما هم نمی‌توانید قیمت‌ها را افزایش دهید. انصافا پوست کلفتی لازم است که هنوز هم بتوان لبخند زد و عصبانی نشد. می‌گویم دستمزد کارکنان ثابت مانده است یا پول آب و برق و گاز و بنزین؟ ضمن این‌که یکی از پیمانکاران مهم‌شان را با همین روش‌ها دچار ورشکستگی کرده‌اند. جوابی ندارد بگوید و من را ارجاع می‌دهد به کارهای آینده و پروژه‌های بعدی. می‌گوید که وضعیت مالی سازمان‌شان خوب نیست و راست هم می‌گوید.
  • کارفرمایی داریم که همیشه در ارجاع کار و انجام آن عجله دارد. حتی کار خارج از قرارداد و تغییر سیستم. همیشه می‌گفتند که شما این کار را انجام دهید و ما آن را حساب خواهیم کرد. اصلا چنین روشی را با سایرین هم دارند. چند هفته پیش فهرست کارهای نیمه دوم سال گذشته را تهیه کردیم. برخی از کارها زمانی بیش از حد لازم برده بود و آن‌ها را هم تعدیل کردم و گفتم که کارفرما مسئول اشتباهات و اطاله کارهای ما نیست. سر جمع شد هفتصد و خرده‌ای ساعت. فهرست کارها را برای مدیرشان فرستادم و او هم آن را به یک کارشناس ضد پیمانکار ارجاع داد و کارشناس هم بیش از چهارصد ساعت کار را تایید نکرد. می‌گوید فلان کار ۱۰ ساعت زمان نیاز نداشته‌است. این را فردی می‌گوید که نه برنامه‌نویسی بلد است و نه از دات‌نت سر در می‌آورد و نه چیزی از وب می‌داند. به طور رسمی ما را به دروغ‌گویی و دزدی متهم می‌کند. برای این موضوع خیلی عذاب می‌کشم. گفته‌ام از این به بعد کاری را انجام خواهم داد که بر سر حداقل ساعت انجام آن توافق کتبی شده باشد. به نظر می‌رسد شاکی باشند.
  • ده ماه است که قرار است قرارداد پشتیبانی را امضا کنند. یک بار بودجه نیست و بار دیگر ردیف بودجه فلان است و یک ماه هم کار به دلیل فوت پدر کارشناس تنظیم قرارداد روی زمین می‌ماند. بارها پیگیری کرده‌ام و به نتیجه نرسیده‌ام. به احترام مدیر محترمی که دارند کار را متوقف نکرده بودم. قول هم داده بود و قرار بود که قرارداد از همان تاریخ ۱۰ ماه پیش منعقد شود. وقتی که کارد به استخوان می‌رسد تصمیم گرفتیم که خدمات پشتیبانی را متوقف کنیم.
  • چند صورت وضعیت داریم که هر یک چند ماه به دلیلی به تعویق افتاده است.
  • عیدها رسم بهساد این است که کتاب هدیه می‌دهیم. رفته‌ام به سازمان مشتری، آقای مدیر میانی که کتاب هدیه گرفته است به شوخی در جمع همکارانش می‌گوید “که چند بار کتاب را ورق زدم و پایین گرفتم ببینیم تراولی، سکه‌ای، چیزی از آن می‌افتد یا نه؟!! خبری نبود.” می‌دانند که من اهل این چیزها حداقل در سازمان آن‌ها نیستم.

نمیدانم این مشکلات برای رشوه ندادن است؟ بعید میدانم. دوستانی هم که اهل رشوه دادن هستند با مشکلات زیادی روبرو هستند. پس به نظر میرسد عزیزانمان!؟ در سازمانهای دولتی حتی به دریافت سهم خود نیز راضی نمیشوند. دیروز به مدیر کارفرما میگفتم “در نظام بردهداری هم برای اینکه یک برده کار کند، قوت لایموتی به آن میدادند و شما آیین برده داری را نیز رعایت نمی کنید.” شاید به چیزی جز مرگ ما راضی نیستند. گرچه مرگ ما را هم تکذیب میکنند.

 

چطور شرکت مورد نظر ما در مناقصه انتخاب شود؟!

اگر شما یک مدیر دولتی هستید و شرکتی را که می‌خواهید با آن کار کنید انتخاب کرده‌اید و قرار و مدارها را  گذاشته‌اید و حالا مدیر پشتیبانی یا مالی اداری گیر! داده است که طبق قوانین باید برای انتخاب پیمانکار و مجری و مشاور مناقصه برگزار شود این نوشته می‌تواند برای شما مفید باشد.

توضیح ۱:

جسارت نباشد البته. می‌دانم که حضرات استاد من محسوب می‌شوند. بیان این موارد به این جهت است که روش‌های مختلفی را در ادارات گوناگون دیده‌ام و گفتم جهت همگن‌سازی تجربیات مطالبی عرض شود

توضیح ۲:

لزوما انتخاب پیمانکار خارج از مناقصه به ویژه در زمینه فناوری اطلاعات و مشاوره کاری مذموم و نشانه فساد اداری نیست. چرا که مواردی مانند وجود تطابق فرهنگی، شناخت مشاور از کسب و کار و یا حتی رابطه دوستانه بین افراد مشاور و افراد سازمان کارفرما و بسیاری موارد دیگر که در یک مناقصه خشک و رسمی قابل ارزیابی نیستند، از عواملی محسوب می‌شوند که می‌توانند در موفقیت پروژه سهمی به سزا داشته باشند. بنابراین در این نوشته فرض بر این است که هیچ‌گونه فساد اداری وجود ندارد. گرچه این راهنما برای موارد فساد اداری و مالی هم قابل استفاده است!

راهنمای انتخاب شرکت مورد نظر بر طبق قوانین:

  1. راه ترک مناقصه گاهی بهترین راه است. مدیران ارشد سازمان را مجاب کنید که در دنیا فقط یک شرکت وجود دارد می‌تواند این کار را انجام دهد که آن‌هم شرکت مورد نظر شماست. اشکالش این است که ممکن است به شما شک کنند. گاهی ارزشش را دارد!
  2. تا آنجا که می‌توانید دنبال دردسر نگردید و مناقصه برگزار نکنید. سعی کنید که کار به قطعات قابل تقسیم شکسته شود و هر بخش طی یک قرارداد جدا به پیمانکار واگذار شود. هم سر و صدای کمتری دارد و هم مزاحم پیدا نمی‌شود. نهایتش چهار –پنج استعلام است که هم تدارکات‌چی‌ها بلدند چطور آن را جمع آوری کنند و هم خود شرکت برنده!
  3. اگر مجبور شدید مناقصه برگزار کنید، سعی کنید مناقصه محدود باشد. چند شرکت بی‌آزار در کنار شرکت مورد نظر شما پیدا می‌کنید که دلایل محکمی برای رد آن‌ها وجود خواهد داشت.
  4. اگر مجبور شدید مناقصه برگزار کنید. روش اجرایی زیر را ادامه دهید:

۴.۱. اگهی روزنامه باید در یک روزنامه کم خواننده باشد. آدم عاقل که در روزنامه‌های پر تیراژ آگهی چاپ نمی‌کند که اگر خود شرکت صاحب صلاحیت هم ندید، ده تا دوست و آشنا خبر دهند.  مشاوران  و پیمانکاران  هم  توجه کنند که اگر یک آگهی مناقصه را در یک روزنامه قلیل‌الانتشار دیدید، بی خود زحمت شرکت در مناقصه را نکشید. اگر قرار بود که شما ببینید، عقلشان می‌رسید که در یک صفحه پر مراجعه روزنامه پر مراجعه چاپ کنند.

۴.۲. راه ارزیابی فنی همیشه راه خوبی برای انتخاب شرکت مورد نظر شماست. می‌توانید در ارزیابی فنی وزن بالای امتیازات فنی را به معیارهایی دهید که توان فنی شرکت مورد نظر شما در آن معیارها بالاست. حتی می‌توانید معیارسازی کنید. مثلا ۷۰ امتیاز از ۱۰۰ امتیاز فنی را به شرکتی اختصاص دهید که نام آن با “به…” شروع شود و نام خانوادگی مدیرعامل آن با “آ”! اگر دیگران از شما دلایل آن را پرسیدند می‌توانید با روش‌های مختلف آن‌ها را مجاب کنید که چون “آ” و “ب” در اول دفترچه تلفن ثبت می‌شوند، پیدا کردن شماره تلفن آن‌ها ساده‌تر است و علاوه بر صرفه جویی در وقت، سهولت دسترسی به آن‌ها نیز بیشتر است! هزار دلیل دیگر هم می‌شود ساخت.

۴.۳. شرایط را طوری نمایش دهید که شرکت‌کنندگان مزاحم هزینه‌های خود را بالا ببرند. به عنوان نمونه در شرایط مناقصه بنویسید که هرگونه هزینه اقامت و رفت و آمد بر عهده مجری است.  شرکت‌های مزاحم آن را در قیمتشان لحاظ خواهند کرد. شرکت مورد نظر شما هم می‌داند که هم مهمانسرا وجود دارد و هم غذا! از کجا معلوم می شود که عزیزانِ دل از مهمانسرا استفاده کرده اند و جز قرارداد نبوده!

کار دیگری که باید انجام دهید این است که میزان تعهدات قرارداد را خیلی بالا نشان دهید.

البته این کار باید طوری باشد که شرکت مورد نظر شما به دام نیفتد.

مثلا در شرایط مناقصه با کلی گویی‌های مبهم بنویسید که شما یک زیرسیستم مدیریت ریسک هم می‌خواهید. اگر از شرکت‌های مزاحم تماس گرفتند که زیرسیستم مدیریت ریسک شامل  آنالیز کمی و کیفی ریسک هم می‌باشد؟ تاکید کنید که مگر سیستم مدیریت ریسک بدون این هم معنی دارد؟ (یک نوع جواب سر بالا). شرکت دوست و برادر البته می‌داند که منظور از مدیریت ریسک چهار تا جدول است که ریسک‌ها در آن لیست می‌شوند و قرار نیست اتفاق دیگری بیفتد.

۴.۴. برای مدتی در دسترس نباشید. به یقین شرکت‌های زیادی برای شرکت در مناقصه نیازمند اطلاعات شما هستند. این مدت بهترین زمان برای مرخصی و ماموریت است. کار است و اتفاق.

۴.۵. زمان مناقصه را تا آن‌جا که می‌توانید کم کنید. این درست که آیین‌نامه و قانون به شما شرایط خاصی را تحمیل می‌کند. اما بازهم راه در رو وجود دارد. مثلا بخشی از اسناد اصلی مناقصه را دیر حاضر کنید. همه موارد قانونی در آگهی رعایت می‌شود اما بازرس کمتر به مواردی که اثری از آن وجود ندارد (مثل زمان تحویل یکی از اسناد مناقصه) توجه می‌کند.

۴.۶.  (این را از یکی از شرکت‌های نفتی یاد گرفتم و کاملا واقعی تر است!) اگر مناقصه به سه پاکت الف و ب و ج نیاز دارد می‌توانید به صورت اشتباه فقط پاکت الف و ب را به یکی از شرکت‌های مزاحم که احتمال برنده شدنش بیشتر است تحویل دهید. در شرایط مناقصه هم آمده است که پاکت‌ها باید دارای مهر و سربرگ شرکت کارفرما باشد و پاکت متفرقه قبول نیست.  ذو حالت دارد یا اینکه حواسشان نیست و می‌روند و تا بخواهند متوجه شوند که پاکت ج نیست کار از کار گذشته است و حتی‌ می‌توانید ادعا که پاکت را گم کرده‌اند و پاکت دیگری هم در کار نیست.  یا اینکه همان لحظه متوجه می‌شوند که خیلی راحت می‌توانید با آن‌ها دعوا  راه‌بیندازید و کلی دردسر درست کنید.

۴.۷. شرایط تحویل اسناد را سخت کنید. مثلا بنویسید که مدیرعامل شرکت خود باید شخصا اسناد را تحویل شعبه بندرجاسک سازمان دهد. (کمی اغراق کردم) اگر هم کسی اعتراض کرد، جوابش این است که هم قرار است که سیستم در بندرجاسک پیاده سازی‌شود و هم ما می‌خواهیم بدانیم این شرکت‌ها انگیزه کافی دارند که برای مناقصه به بندر جاسک بیایند؟! واضح است که کسی بعدها نمی‌پرسد که شرکت نورچشمی برنده مناقصه، اسناد را در تهران تحویل داده یا جاسک؟

اگر تمام این روش‌ها و روش‌های کاربردی دیگری را به کار بردید و بازهم یک شرکت مزاحم برنده شد، راه برای منصرف کردن وی زیاد است. اگر هم منصرف نشد پس از قرارداد می‌توانید حسابش را برسید.

بوی مرگ می‌دهد این کسب و کار

در خلوت خودم مشغول تنظیم یکی از Server ها بودم که صدای زنگ تلفن را از اتاقم شنیدم. با کمی تاخیر تلفن را پاسخ دادم. “مجید زنده‌ای؟” این سئوال بی‌مقدمه و بی‌سلام فرهاد فائز عزیز از دوستان خوبم بود که کمی دلخورم کرد. گفتم “مگر قرار است مرده باشم؟!”

قرار بود که یکی از این‌روزها برای کار به ارومیه بروم و کم و بیش دوستانم این موضوع را می‌دانستند. خبر سقوط هواپیما را شنیده و دستپاچه و نگران با من تماس گرفته بودند. به آن‌ها گفتم که بلیط من مربوط به هفته آینده است.

نبودن من در آن هواپیما چیزی از شدت درد و فاجعه کم نمی‌کند. هیچ جمله‌ای نمی‌تواند تاثر من را از این فاجعه نمایش دهد.

من به فضای کسب و کار و سختی‌های آن کاری ندارم. به مشکلات پرداخت‌های پیمانکاران و هزار و یک مشکل مالیاتی و بیمه‌ای و … کاری ندارم. از سفر و خستگی و کار زیاد هم گله‌ای ندارم. دردناک این است که گسترش فعالیت‌های شرکت‌های ما بوی مرگ می‌دهد دیگر. خبر کشته و مجروح شدن ۴۵ نفر در اتوبان قم –تهران را هم خواندم. اتوبانی که هر سال ده‌ها بار از آن گذر می‌کنم. شده‌ایم چون سربازی که برای انجام ماموریتش، هر لحظه با مرگ دست و پنجه نرم‌ می‌کند. مقصر کیست؟! برای حفظ و گسترش کسب و کار که قطعا ارزشی بیش از پول دارد، تا سر حد مرگ تلاش می‌کنیم و چه گناه‌کارند افراد مختلفی که با محدود و آلوده کردن فضای کسب و کار از یک طرف و بی‌مبالاتی و سهل‌انگاری از طرف دیگر فاصله ما را با مرگ به شدت کاهش‌داده‌اند. بی‌مبالاتی و سهل‌انگاری بیداد می‌کند.

بی‌مبالاتی در مقابل کیفیت هواپیما که منجر به مرگ انسان‌ها می‌شود. بی‌مبالاتی در مورد کیفیت ماشین‌ها. بی‌مبالاتی در مقابل کیفیت کالاها و خدمات. بی‌مبالاتی در مقابل کیفیت زندگی انسان‌ها. بی‌مبالاتی و بی‌کیفیتی در رفتار و کردارمان موج می‌زند.

این بی‌مبالاتی‌ها با جان و زندگی و کارمان عجین شده. ناراحتم و خواب آلود و خسته. مزه گس مرگ می‌دهد، خرمالوی مانده کسب و کار که آن را به جان چشیده‌ایم.

ممیزی مالیاتی

این هفته درگیر ممیزی مالیاتی بودیم و البته هستیم. یکی از مشکلات ما در زمان ممیزی مالیاتی خیلی از اوقات این بوده که یا حسابدار سر بزنگاه غیب شده و یا سرش شلوغ است و یا می‌داند که چه خرابکاری کرده و ترجیح می‌دهد که نباشد. امسال هم چنین وضعیتی داشتیم. آقای حسابدار یک هفته پیش از ممیزی غیب شد و برخی از اسناد را هم معلوم نبود چه کرده، که نهایتا آن را پیدا کردیم! من هم که از همان دوران درس اصول حسابداری دانشکده صنایع با حسابداری مشکل دارم و مطمئن هستم که اگر روزی حسابدار می‌شدم تا بحال از گرسنگی و عدم درآمد مرده بودم.

برای آن‌ها که کم‌تر با ممیزی مالیاتی آشنا هستند باید بگویم که ممیزی مالیاتی یعنی اینکه سازمان امور مالیاتی دفاتر کل و روزنامه و تمام اسناد مالی و قراردادها و هر آن‌چه هست و نیست را مطالبه کرده و درآمدها و هزینه‌ها را بررسی نموده و در صورتی که هزینه از نظر ممیز امور مالیاتی رد شده باشد، شما باید ۲۵% آن را به عنوان مالیات عملکرد پرداخت کنید. یا اینکه اگر مالیات حقوق کارکنان درست پرداخت نشده باشد، باید آن مالیات و جرایم مربوطه را باهم پرداخت کنید. مورد دیگر زمانی روی می‌دهد که شما پیمانکاری داشته‌اید که سهم مالیات او را از پرداختی‌های به وی کم نکرده‌اید و یا اینکه مستاجر هستید و مالیات را از روی اجاره ساختمان کم نکرده‌اید، در این صورت مالیات تکلیفی به علاوه جریمه آن را خودتان باید پرداخت کنید. به عبارتی صدها مورد دارد که هزینه رد می‌شود و یا جریمه می‌شوید. مثلا چندسال پیش که برای ماموریت در اتوبان قم برای سرعت زیاد جریمه شده بودم، قبض جریمه را به عنوان هزینه‌های ماموریت قبول نکردند و گفتند می‌خواستی تند نروی! یا اینکه پارسال فقط شصت‌درصد هزینه ناهار کارکنان را قبول کرده بودند و می‌گفتند که پول ناهارتان زیاد شده. این‌ها هزینه‌هایی بود که شاید از نظر شرکت موجه باشد و سازمان قبول نمی‌کند، هزینه‌هایی هم در برخی سازمان‌ها وجود دارد که اصولا قابل پذیرش و درج نیستند. مثلا نمی‌توانید برای پرداخت رشوه! سند مالی صادر نمایید و رسید را هم از رشوه گیرنده نامحترم گرفته و ضمیمه سند نمایید (البته یکی از دوستانم این کار را انجام داده بود)، این است که باید آن هزینه را حذف کرده و ۲۵% آن را به عنوان سود عملکرد پرداخت نمایید.

اگر دفاتر و اسناد را ارائه نکنید و یا اوضاع و احوال خیلی بد باشد و اسناد خیلی به هم ریخته و غیر معتبر باشند، یا اینکه حسابدار شما پیش از تاریخ ثبت پلمب دفاتر (دفاتر مالی شرکت باید هر سال در اداره ثبت‌ شرکت‌ها پلمب شوند) سند ثبت کرده باشد، (کاری که سال ۸۲ حسابدار ما انجام داد) مالیات شما علی‌الراس خواهد بود. یعنی اینکه کاری به دفاتر شما ندارند و بر اساس درآمدی که داشته‌اید یک ضریب سود در نظر گرفته (برای فناوری اطلاعات ضریب بالای ۱۸ درصد را اعمال می‌کنند) و ۲۵% آن را به عنوان مالیات محاسبه می‌کنند.

اما واقعیتی که وجود دارد این است که وجود هزینه‌های غیرقابل پذیرش، سخت‌گیری‌های نسبتا بجای سازمان امور مالیاتی و سودجویی و باور (به درست و اشتباه بودنش کاری ندارم) به اینکه پرداخت مالیات منجر به افزایش سطح رفاه در جامعه نمی‌شود و دولت آن را در اثر ضعف عملکرد تلف خواهد کرد، باعث شده است که برخی از شرکت‌ها در کنار حسابداری، به حساب‌سازی هم بپردازند و به اصطلاح دارای دو دفتر باشند. (یکی برای خود و دیگری برای سازمان امور مالیاتی) در این حالت ممکن است که برخی از درآمدهای خود را پنهان نموده و احیانا به خاطر هزینه‌سازی و کاهش سود به اعمال مذمومی چون خرید فاکتور هزینه از شرکت‌ها و سازمان‌های دیگر بپردازند. برخی شرکت‌ها از ممیزان بازنشسته سازمان امور مالیاتی به عنوان مشاور استفاده می‌کنند و شنیده‌ام (صحت و سقم را بررسی نکرده‌ام) در برخی شرکت‌های تهران، ممیزان مالیاتی به عنوان حسابدار پاره‌وقت کار می‌کنند و بساط فساد اداری در این زمینه هم می‌تواند پهن باشد.

به هر حال ممیزی مالیاتی در صورتی‌که شرکت‌ها دارای آگاهی، نظم و انضباط در زمینه امور مالی نباشند، می‌تواند یک تهدید برای آن‌ها محسوب شود و به همین خاطر مدیران شرکت‌ها باید نسبت به قانون مالیات‌های مستقیم و قانون تجارت الکترونیک (این یکی برای این مهم است که ممیزان ممکن است پرداخت‌های الکترونیکی شما را به خاطر نداشتن سند رد کنند که طبق این قانون می‌توان آن هزینه‌ها را احیا نمود) تسلط لازم و کافی داشته و هیچ‌گاه تنها به داشتن یک حسابدار خوب و زبده نیز اکتفا نکنند.

در این هنگام وقتی به سلامت از ممیزی مالیاتی عبور کردید، نوبت به حسابرسی سازمان تامین اجتماعی می‌رسد که بسیار سخت‌گیرانه‌تر و حساس‌تر از ممیزی مالیاتی خواهد بود.

یک تجربه!

بر اساس تصمیم‌ کبری‌ (به معنی بزرگ) گرفته شده و انگیزه‌ای که علی‌واحد با نوشته‌اش در موردنوشتن درباره رشوه برایم ایجاد نموده‌است، قصد دارم که این‌بار از اولین مواجهه‌ام با پدیده شوم رشوه بنویسم. نوشتن در این زمینه بسیار سخت است و دلیل سخت بودن بر همگان واضح! نوشتن در این زمینه باید از یک طرف متضمن آبروی افراد باشد و از طرف دیگر حفظ حیثیت حرفهای خود و عدم اعتراف به خطاهای کرده و ناکرده. نوشتن از مواجهه با رشوه به سختی راه رفتن بر لبه تیغ است.

آن اوایل که شروع به کار کرده بودیم، خیلی قصد داشتیم که زود شناخته شویم و کارهای بزرگ انجام دهیم. برای همین بود که سمیناری تشکیل دادیم و از خیلی از بزرگان دعوت کردیم که در سمینار “نقش IT در اقتصاد دانش‌محور” شرکت کنند. روزگار عجیبی بود که بسیاری از مقامات عالی‌رتبه در آن سمینار شرکت کردند و ماهم بر اساس قانون شانس مبتدی، بسیار کارآمدتر از توان واقعی خود عمل کرده بودیم. یک شرکت دو سه نفره، کاری کرده بود کارستان. بعد از آن بود که مشتریان زیادی به ما برای توسعه سیستم‌ها مراجعه می‌کردند. ایام خوش تکفا بود و بودجه‌های سرگردان!

یادم هست که یکی از سازمان‌ها تصمیم‌گرفته بود که بخش زیادی از حوزه عملکردی خود را مکانیزه نماید. یک روز، مسئول مربوطه با من تماس گرفت که سریع به دفتر او بروم. برایم خیلی جالب بود که اسم تعداد زیادی از سیستم‌ها را نام برد و از من خواست که برای آن‌ها پروپزال بنویسم! ابتدا قصد داشتم که با تحقیق در مورد چیستی آن سیستم‌ها اطلاعاتی کسب کنم که تلاش موفقی نبود. به هر ترتیب با مراجعه به بهساد و مشورت دوستان پروپزال‌ها را آماده کردیم (آن‌هم پروپزال درباره سیستم‌هایی که تا چند روز پیش از آن حتی نامی از آن‌ها را هم نشنیده‌ بودیم). یکی دو روز بعد با دست پر به سازمان مربوطه مراجعه کردیم. نوبت به بحث درباره قیمت بود که مسئول مربوطه خیلی وقیحانه به من گفت که چون سازمان ما ردیف بودجه خالی برای برخی کارها ندارد، شما باید نصف قرارداد را به من پرداخت کنید تا من به سازمان برگردانم و سازمان هم آن را صرف امور ساختمانی و … کند. یک لحظه شده بودم مانند آدمی که ضربه شدیدی به مغزش می‌خورد. خیلی ساده به او گفتم که عرف حق کمیسیون! حداکثر ۲۰ درصد است و تو چگونه ۵۰ درصد بابت قراردادهایی که در نهایت ۲۰ درصد سود دارد مطالبه می‌کنی؟ یادم نمی‌رود که روی ترش کرد و گفت:”فکر می‌کنی من این پول را برای خودم می‌‌خواهم؟ حواست باشد که این مطلب را به مدیران سازمان نگویی که خیلی ناراحت می‌شوند” لحظه سختی بود. از یک طرف وسوسه بزرگترین قرارداد آن موقع بهساد بود و انگیزه‌هایی برای رشد و پیشرفت و از طرفی تاکنون مرتکب چنین عمل زشتی نشده بودم. خیلی اندک هم شک داشتیم که شاید راست بگوید و رسم ادارات دولتی این باشد! این بود که موضوع را با اعضای هیات مدیره که آن زمان برابر با تمام شرکا و پرسنل بهساد بود! مطرح کردم. مطمئن نبودیم که اگر موضوع را با سایر رده‌های بالاتر آن سازمان مطرح کنیم، شریک آن آقا نباشند. مدتی به تصمیم‌گیری در رابطه با این موضوع گذشت، در همین کش و قوس بود که مراحل اداری قرارداد هم طی می‌شد. تا این‌که یک روز (قبل از انعقاد قرارداد) با خود گفتیم که اگر بالاتری‌ها هم دزد باشند که وای به حال ما و آن سازمان! تصمیم بر آن شد که موضوع را به نوعی به مقامات بالاتر اطلاع دهیم که متوجه شویم آن‌ها هم به زعم آن آقا در جریان ماجرا هستند یا نه. یادم هست که به تنهایی به اتاق مدیرکل رفتم و خود را به سادگی زدم و گفتم که “فلانی چنین چیزی می‌گوید، ما فکر کرده‌ایم که اگر چنین موضوعی صحت دارد، این پول به شما پرداخت شود بهتر است، چون احتمال حیف و میل و سوء استفاده ندارد” استدلال ما این بود که اگر این آقا نیز مشکل‌دار باشد، احتمالا طمع می‌کند و ضمن حذف رقیب، خود به منافع مالی بیشتری می‌رسد و اگر هم به صورت باندی و باهم باشند که موضوع را تایید می‌کند. بعد از طرح موضوع خوش‌بختانه مدیر محترم و درستکار یک لحظه برافروخته شد و زیر لب ذکر می‌گفت. بعد از مدتی درنگ گفت که “فلانی غلط کرده، مگر سازمان ما گداست که این‌گونه تامین بودجه کند؟ کار خود را شروع کنید و به این مسائل نیز اهمیت ندهید”

نفس راحتی کشیدم و به ایشان گفتم که برای من پرداخت رشوه حکم قتل کودکی را دارد که در اثر کمبود دارو می‌میرد. حالا خیالم راحت است که چنین مشارکتی در قتل کودکان سرزمینم نخواهم داشت.

بنابر اقدام ما و البته برخی گزارش‌های دیگر، مسئول خاطی از سمت خود برکنار و به کمیسیون تخلفات اداری معرفی شد. یک بار با چشم گریان به بهساد آمد و من را به جان بچه‌ام! قسم داد که بگویم موضوع توسط من لو رفته یا نه. برایم راحت بود که موضوع را انکار کنم.

در حین اجرای پروژه چند بار او را دیدم که جواب سلام من را هم نداد.

رشوه، به همین زشتی!

برای این هفته مطلب در مورد فرهنگ سازمانی نوشته بودم که هم نیمه تمام ماند و هم آنچه که خود دوست داشتم نشد. برای همین در نوشتن برای این هفته دچار تاخیر شدم که بابت آن از همه عذرخواهی میکنم و امیدوارم عذر من را در این زمینه پذیرا باشید.

با وجود این تاخیر بد ندیدم که از مطلبی بنویسم که سالهاست یکی از چالشهای ذهنی من محسوب میشود و کم و بیش درباره آن نوشتهام. پیشنهاد میکنم که قبل از اینکه این مطلب را ادامه دهید حتما، نوشته قبلی من را در مورد “تعامل با کارفرما” مطالعه فرمایید تا بیشتر در فضای بحث قرار بگیرید.

واقعیت این است که افرادی که جز مدیران بخش خصوصی هستند، تاکنون حتما مواردی را دیدهاند که طرف مقابل آنها (خیلی بیشتر در بخش دولتی و کمتر در بخش خصوصی) از آنها مستقیم و یا غیر مستقیم تقاضای رشوه مینماید. افرادی هم که جز مدیران بخش دولتی هستند کم و بیش با مواردی وقیحانه از پیشنهاد رشوه توسط بخش خصوصی روبرو شدهاند. برای من در هر دو موقعیت خصوصی و دولتی چنین موقعیتی پیش آمده است. برای یک مدیر دولتی، فقط یک چالش وجود دارد و آن چالش انتخاب بین دریافت پول و یا حفظ سلامت و پاسخگویی به وجدان است. اما برای یک مدیر بخش خصوصی چالش بین پرداخت پول و حفظ کسب و کار و التیام مشکلات نقدینگی و حفظ کارکنان است. اگر مدیر بخش دولتی رشوه میگیرد، فقط میتواند یک توجیه (از نظر من غیر قابل پذیرش) برای خود داشته باشد و آن این است که به خود میگوید که چون سازمان حق من را به من نمیدهد، من هم از این راه سهم خود را از مملکت و پول نفت میگیرم. اما مدیر بخش خصوصی دهها توجیه برای خود دارد. او به خود میگوید که من این عمل زشت را انجام میدهم تا ایجاد شغل و ثروت کنم و از این راه به جامعه خدمت میکنم. او حتی گاهی خود را مجبور به پرداخت رشوه میبیند و به اصطلاح دفع افسد به فاسد پناه میبرد.

من نمیخواهم کاری به این توجیهات داشته باشم. وجود رشوه در ادارات و سازمانها آزارم میدهد. احساس میکنم که پولی که به عنوان رشوه باعث افزایش هزینهها و کاهش کارآمدی سازمانها میشود میتواند خرج درمان یک کودک در بیمارستان شود. فکر میکنم این پول میتواند باعث گسترش تامین اجتماعی و افزایش سطح رفاه عمومی شود. با اینوجود آیا ما با پرداخت رشوه عهدهدار نقش قاتل کودکی نمیشویم که از کمبود دارو، جان به جانآفرین تسلیم مینماید؟ سهم ما در افزایش مشکلات مردم چقدر است و چطور میتواند با توجیهاتی مانند ایجاد شغل و کارآفرینی جبران شود؟!

به دنبال یک فکر هستم، یک گروه که بتوانیم تا حدی با این پدیده شوم مبارزه کنیم. مثلا یک گروه که مشخص باشد که اینها رشوه پرداختکن نیستند (یا نمیخواهند باشند) و آنوقت مشخص شود که سازمانها تا چه حد حاضر هستند با این گروه کار کنند. یا فکرهایی شبیه به این. یا اینکه به نحوی در وبلاگها در این مورد مطلب بنویسیم و روشنگری کنیم در مورد روشهای دریافت و پرداخت رشوه تا قباحت آن بیشتر نمایانگر شود. شاید گفتن از تجربیات پرداخت و دریافت آن ممکن نباشد. اما میشود که از تجربیات نگرفتن و نپرداختن رشوه نوشت و جرات دیگران را افزایش داد. نمیدانم، باید در این مورد فکر و کاری کرد. خواهش میکنم کمک کنید!

تعامل با کارفرما

عرض شود که

خیلی وقت بود می‌خواستم مطلبی به نام تعاملات دو طرفه با کارفرما بنویسم که پیمانکاران با آن مواجه می‌شوند. یکی از وظایفی که پیمانکار دارد، حفظ منافع سازمان مشتری و منافع مشروع و قانونی مدیران و پرسنل آن می‌باشد. اما متاسفانه گاهی این پدیده حالت رشوه پیدا می‌کند که من با این پدیده شوم در اقتصاد به شدت مخالف هستم. با کمال تاسف اما هستند پیمانکارانی که اساس کسب و کار خود را بر این موضوع کثیف بنا نهاده‌اند و هستند افرادی در سازمان‌های دولتی ما که از انجام پروژه‌ها به چیزی جز منافع زودگذر مالی خود فکر نمی‌کنند. فکر کردم که شاید بد نباشد که به طبقه‌بندی در مورد انواع این تعامل دو طرفه بپردازم:

تذکر: من خود را از لحاظ اخلاقی و شرعی در حدی نمیدانم که بخواهم در مورد اخلاقی و یا شرعی بودن و یا نبودن موارد زیر قضاوت و یا توصیهای کنم. مواردی که بیان میشود منحصرا انتقال موارد مرسوم در جامعه کاری کشور میباشد و اگر از متن نوشته قضاوتی مبنی بر ارزشگذاری استنباط میشود، منحصرا دیدگاه شخصی نویسنده است و دال بر درستی و یا نادرستی آن نمیباشد.

  • رشوه: این بدترین و کثیف‌ترین نوع تعامل است. شما در یک مناقصه که سایر شرکت‌های با صلاحیت در آن حضور دارند شرکت می‌کنید. به نحوی به شما اطلاع داده می‌شود ( خودتان هم شاید از اول دنبال این موضوع بوده‌اید) که برای برنده شدن باید مبلغ A ریال به صورت سکه، قالیچه و تراول و … و یا مستقیم به حساب آقای X واریز نمایید. آقای X ممکن است که با افراد زیادی در آن سازمان تعامل داشته باشد تا نهایتا شما برنده شوید (در واقع یک باند هستند). در بسیاری از موارد آقای X ناظر پروژه شما نیز می‌باشد. شما در آن پروژه برنده می‌شوید و نسبتا با خیال راحت پروژه را احتمالاً خراب می‌کنید. جواب وجدان خودتان را هم یک فکری برایش بکنید.
  • رانت: آقای X دوست و شریک استراتژیک شما است. او یا خودش و یا یکی از بستگانش سهامدار شما محسوب می‌شود ولی به دلیل اینکه باید در ادارات دولتی حضور داشته باشد، به طور مستقیم در فهرست سهامداران شما وجود ندارد. شاید هم حضور شما میتواند منافعی را برای وی به وجود بیاورد که حضور دیگران فاقد این عنصر است. در این موارد شما پیمانکار انحصاری بسیاری از پروژه‌های اداره‌ای هستید که آقای X در آن مشغول به کار است. بدترین خبر برای شما این است که باند آقای X و یا خودش نفوذ خود را از دست بدهند.
  • توضیح: ممکن است که شما بر اساس صلاحیت‌های ذاتی و تعاملات صحیح پیمانکار اختصاصی یک سازمان محسوب شوید. به یقین منظور من در این حالت بهره‌گیری از رانت نمی‌باشد.
  • باج: شما بر اساس صلاحیت‌های شرکتی و قیمتی در مناقصه‌ای برنده شده‌اید و یا اینکه پروژه را به صورتی کاملا سالم به شما داده‌اند. پس از مدتی احساس می‌کنید ناظر پروژه ایراد بنی‌اسرائیلی به پروژه شما می‌گیرد و یا در امور مالی برای پرداخت پول شما بهانه‌های عجیب و غریب می‌آورند. گاهی منتظر می‌شوند که خود شما پیشنهاد رشوه را مطرح نمایید (بیشتر در شهرستان‌ها) و گاهی هم خودشان مستقیم یا غیر مستقیم مطلب را به شما گوشزد می‌کنند(عمدتا در تهران) در این هنگام شما مخیر به رفع گیر از طرق مورد نظر خود هستید.
  • همکاری و تعامل مالی: در برخی از موارد افراد سازمان مشتری برای خود هیچ انتظار خاصی ندارند اما از شما می‌خواهند برخی از هزینه‌هایی را که خود نمی‌توانند به طور مستقیم انجام دهند، شما برایشان انجام دهید. مثلا از شما می‌خواهند که هزینه ثبت نام فلان کلاس آموزشی را برای پرسنلشان پرداخت کنید و یا به یک خانواده بی‌بضاعت و یا یک موسسه خیریه کمک کنید. در این گونه موارد اگر پرداخت را مجاز میدانید، داشتن انتظار بی‌جا از مشتری در مقابل کاری که برای او انجام می‌دهید به میزان شرافت شما بستگی دارد.
  • همکاری و تعامل کاری: گاهی پیش می‌آید که خارج از محیط کارفرما، همان ناظر محترم و یا سایر پرسنل کارفرما برای شما کار می‌کنند و یا شما پروژه‌ای دیگر را به آن‌ها می‌سپارید. در این گونه موارد نیز اگر این کار را بر اساس قضاوت خود درست میدانید، داشتن انتظار بی‌جا از مشتری در مقابل کاری که برای او انجام می‌دهید به میزان شرافت شما بستگی دارد.

    به صورت متقابل نیز مشتری میتواند در سازمانی غیر از سازمان خود، معرف شما و صلاحیتهای شما باشد. در بسیاری از این موارد این مشتری از شما انتظار خاصی ندارد. اما اینکه او در مقابل انجام کاری که وظیفهاش نیست، انتظار مالی داشته باشد و یا اینکه شما بر اساس قدردانی بخواهید به او پرداختی داشته باشید خود موضوع دیگری است.

  • دوستی با مشتری: خیلی زیاد پیش می‌آید که در مدت انجام یک پروژه برای یک مشتری با بسیاری از پرسنل او دوست می‌شوید. اینکه بین مسائل کاری و دوستی تفکیک قائل شوید و یا نشوید و چهقدر دوستی خود را خرج پروژه میکنید، یا سوء استفاده شما در تحویل کار ناقص و بی‌کیفیت به شرافت و پر رویی شما و دوستتان بستگی دارد.

    اگر پیش از عقد قرارداد با مشتری خود دوست بودهاید و به هر حال شما با یک رانت مختصری! پروژه را از آن خود کردهاید، با دوست خود تصمیم بگیرید که کار از دوستی جداست و دوستی نباید بر کیفیت انجام کار خللی وارد نماید.

  • هدایا و اشانتیون!: گاهی ممکن است که مثلا به عنوان بازگشت یک ناظر از سفر حج و یا به بهانه عید و یا حتی حمایت از کاندیداتوری نامبرده در انتخابات شورای شهر و یا بازنشستگی او! هدیه‌ای به رسم یادبود برای وی تهیه نمایید. در این هنگام خالص بودن نیت شما و اینکه اینکار بر مبنای عرف است و یا انتظار، به سطح اعتقادات شما بستگی دارد.

به هر حال تعامل با مشتری از هر نوعی که باشد دارای فرهنگ و ادبیات خاص خود میباشد. مثلا اگر یکی از پرسنل کارفرما به شما گفت “که اگر من این کار را برای شما انجام دهم، بقیه فکر میکنند که من منافعی دارم”، احتمالا به دنبال منافع است و یا اگر در امور مالی نویسنده سند و یا چک غرو غر کرد “که چرا این خودکار نمینویسد “و یا اینکه “با خودکار بیک نمیشود که چک نوشت!” احتمالا ممکن است ذهن شما منعطف این موضوع شود که یک خودکار و خودنویس نفیس برای او تهیه کنید. در مواردی که به شما گفته میشود “عجب Laptop قشنگی داری! و یا عجب موبایل قشنگی داری! ما که از این پولها نداریم که موبایل خوب بخریم” میتوانید به بعضی چیزها شک کنید و مهمتر از همه اگر در گیر ودار دوندگیهای شما برای عقد قرارداد و یا دریافت پول یک نفر پیدا شد که بگوید “فلانی من دنبال کارت هستم و این شماره موبایل من است، با من خارج از وقت اداری تماس بگیر” معنی خاصی دارد.

اگر یکی از کارمندان کارفرما گفت “که من چه کار کنم و چه کار نکنم همین حقوق را میگیرم و برای اجرایی کردن سیستم شما کلی زحمت من اضافه میشود و آخرسر کسی به من نمیگوید دستت درد نکند” این موضوع میتواند ذهن شما را قلقلک دهد.

متاسفانه با گسترش پدیدهای به نام رشوه در محیطهای اداری ما روز به روز جنبه کنایه از جملات گفته شده کمتر و برخی از کارمندان با صراحت و گستاخی بیشتری مطالبات خود را از شما مطرح میکنند و خوشبختانه هنوز میشناسم انسانهای با شرافت و گرانقدری که با درستکاری تمام در سازمانهای دولتی و خصوصی ما مشغول کار هستند و به چیزی جز منافع سازمان و منافع مشروع خود و پرسنل خود فکر نمیکنند