چرا به ابزارهای مدیریت و ارزیابی عملکرد کارکنان نیاز نداریم؟

مدیریت عملکرد

همکاران من در یک مقاله علمی سعی کرده‌اند که بگویند استفاده از ابزار کنترل و یا مدیریت عملکرد کارکنان چیز خوبی است. اگر شما فکر می‌کنید که آن‌ها درست می‌گویند آن را این‌جا بخوانید ولی البته وقتی من جمله اول را خواندم که “امروزه همه سازمان‌های دولتی و خصوصی، برای توسعه و پایداری به نوعی سیستم ارزیابی عملکرد کارکنان نیاز دارند که در قالب آن بتوانند منابع انسانی خود را مورد سنجش قرار دهند” می‌توانم به جرات بگویم که از خواندن مقاله تا حد زیادی منصرف شدم و تصمیم گرفتم که نه بر پایه و اساس علم! که کیلویی چند است؟ که بر اساس این‌که این روزها همه از جمله این مدیریت دانا و معزز و توانمند!!! همه چیز را می‌دانند، بله تصمیم گرفتم که مقاله‌ای بنویسم که چرا در کشور ما هیچ سازمانی به خصوص از نوع دولتی آن به سیستم ارزیابی عملکرد کارکنان نیازی ندارد.
۱٫ اصولن ما همواره به ارزیابی چیزی می‌پردازیم که وجود داشته باشد. ما الآن با دو واژه روبرو هستیم که می‌توانیم در مورد آن‌ها به یک چالش فلسفی بپردازیم. اول خود واژه “کارکنان” به معنی افرادی است که کاری را انجام می‌دهند. مگر ما در سازمان‌هایمان چند نفر از این افراد داریم؟ دو نفر و نصفی آدم کارکن که ابزار کنترل و مدیریت نمی‌خواهد. این‌ها چه ابزار مدیریت باشد و چه نباشد کارکن هستند و اتفاقن هر کسی بیش‌تر کارکند بیش‌تر کارها را به او می‌سپارند و در مقابل هرچی تنبل‌تر و از زیرکار در رو تر، کار کم‌تری به او ارجاع می‌شود. در بین آقایان روش تجربه و اثبات شده‌ای وجود دارد که اگر همسر محترمه بخواهد او را مجبور به انجام کارهای خانه کند با شکستن چند ظرف چینی از جهیزیه ارزشمند خانم که مامانش اینا خریده بودند و خراب‌کردن جاروبرقی و ریختن ماست در قیمه، اثبات می‌کنند که این‌کاره نیستند و بازهم طفلی همسرجان هستند که بار سرو سامان داشتن خانه را به دوش می‌کشند. از همین روش اثبات شده در سازمان‌ها استفاده می‌شود که خیلی هم نتیجه می‌دهد! بنابراین چون کارکنی به آن شکل وجود ندارد، پس البته عملکردی هم وجود ندارد و در نتیجه ارزیابی چیزی که وجود ندارد بی‌معنی است و ما همان ملتی هستیم که کار بی‌معنی انجام نمی‌دهیم حتی اگر آن‌کار بی‌معنی، معنی داشته باشد!
۲٫ سازمانی را می‌شناسم که سال‌ها پیش وظایف زیادی به آن محول شده بود و حدود هزار نفر پرسنل داشت. به مرور زمان دو سوم وظایف آن به سازمان‌های دیگر محول شد و البته همان هزار نفر پرسنل هم هنوز دارد. اگر الآن فکر می‌کنید که کار آن هزار نفر به یک سوم کاهش یافته سخت در اشتباه هستید. چرا که این سازمان وزین (در این جا به معنی چاق!!) برای انجام کارهایش پیمانکار دارد و برای نظارت بر کار پیمانکار، مشاور و ناظر! و در واقع اگر صفر را تقسیم بر و یا ضرب در هر عددی کنیم همان صفر است و با توجه به این موضوع کار کارمندان این سازمان وزین!! تا به حال کوچک‌ترین کاهشی نداشته است. البته حقوق‌های چرب و انواع پاداش و وام و سبد و کت و شلوار و … همه در جای خودش باقی است. شاید تا این‌جا به این نتیجه رسیده‌اید که این سازمان نمی‌تواند خریدار ابزار کنترل عملکرد مانند بهتایم محسوب شود، چرا که ارزیابی هیچ! نیازی به هیچ ابزاری ندارد! بار دیگر مجبورم اشتباه عمیق شما را متذکر شوم. چرا که درست است که این سازمان هیچ نیازی به پیمان‌کار نرم‌افزار ندارد! اما به پول پیمان‌کار نیاز دارد! (بیش‌تر نپرسید) و در آن سیستم‌هایی خریداری می‌شود که هیچ کاربردی ندارد. به خوبی به یاد می‌آورم که سازمانی برای نگهداری اطلاعات مناطق تحت پوشش خود که در جمع مشتمل بر هفت رکورد (خط) اطلاعات بود، قراردادی بسته بود و سامانه‌ای سفارش داده بود و …جهت تنویر افکار عمومی عرض کنم که این کار از جمله همان کارهای بی‌معنی بود که چندان هم بی‌معنی نبود!
۳٫ سازمانی خصولتی را می‌شناسم که در مدت ۷ سال تعداد پرسنل خود را از ۱۳۰۰ نفر به ۵۰۰۰ نفر افزایش داده است. نکته قابل توجه این‌جاست که بازهم همه کارهای این سازمان توسط پیمانکار انجام می‌شود. خوبی این سازمان عزیز این است که این عزیزان دل هر یک به یکی در آن بالاها وصل هستند و با سفارش عمه‌جان به حاج آقا مشغول به کار شده‌اند و حتی مدیر جرأت ندارد که به منشی‌اش که توسط حاج‌آقا فلانی معرفی شده، بگوید بالای چشمت ابروست! اگر روزی نتوانستید معنی اصطلاح “ملوک‌الطوایفی” را در لغت‌نامه‌ دهخدا و سایر لغت‌نامه‌ها پیدا کنید، حتما بگویید تا باهم سری به این سازمان نفیس و وزین بزنیم. افراد مختلف که به افراد مختلف وصل هستند با تشکیل باندهای مختلف و ایجاد سازمان‌های غیر رسمی به دنبال تثبیت موقعیت خود می‌باشند و هر حرکتی در سازمان هیچ معنی ندارد، مگر این‌که بخواهد منافع گروهی را تامین و یا به منافع گروه رقیب ضربه وارد کند. بله! داشتیم در مورد نظام مدیریت عملکرد صحبت می‌کردیم!!
۴٫ این روزها هر روز شاهد بهبود عملکرد مدیریت سازمان‌ها بدون نیاز به کارکنان و یا با استفاده از تعداد کمی از کارکنان  (البته نه به معنی کارکنان) هستیم و وقتی که مدیریت آن‌هم بدون هر ابزار مکانیزه این چنین نظام یافته و بهره‌ور کار می‌کند چه نیازی به ابزار بهبود مدیریت! به طور اصولی این کارها طوری باعث قوام کشور شده که کم‌تر سیستمی می‌تواند آن را اندازه‌گیری و مدیریت نماید.
مثلن همین استاد خاوری خودمان را در نظر بگیرید. بنده خدا بدون این‌که تعداد زیادی از کارکنان بانک ملی را درگیر کند، مقادیر بسیار زیادی پول را اختلاس و بعد‌هم جابجا کرد و به کانادا منتقل کرد. یا توی همین پرونده فساد پتروشیمی که به تازگی رو شده است، مرجان ‌جان عزیز شاید با همکاری محدود چند نفر تحریم‌ها را دور زد. دور زدن تحریم به این بزرگی می‌دانید چقدر کار دارد؟ کاری کرده‌اند کارستان که حالا باید ده‌ها کارشناس و قاضی و بازپرس و دادستان به ارزیابی عمل‌کرد آن‌ها بپردازند. بهساد که هیچ، این کار در حد و اندازه مایکروسافت و اوراکل هم نیست تا با تحلیل‌داده‌ها و دیتاماینینگ و هوش مصنوعی به ارزیابی کاری بپردازند که با هوش طبیعی این عزیزان دل صورت گرفته است.
امیدوارم که شما هم متقاعد شده باشید که در این مملکت هیچ نیازی به ابزارهای بهبود عملکرد مدیریت و کارکنان نداریم. پول نفت را داریم و باهم می‌خوریم و حالش را می‌بریم!
والا!!! با این نوناشون…

چالشی برای خود ماندن و توسعه بازار! آیا می‌توان آلوده نشد؟

مدت زیادی است که ننوشته‌ام. اما این بدان معنی نیست که حرفی برای گفتن نداشته‌ام، چرا که این روزها موضوعی خاص ذهنم را مشغول کرده و آن اینست که آیا در کشور ما رشد اقتصادی و اجتماعی (به معنی دست‌یابی به موقعیت‌های بالاتر) و ارتباطات بیش‌تر مستلزم پذیرش خطاکاری و به نوعی بدذاتی‌های دائم و موردی است؟

  • چندی پیش در یک جمع اجتماعی که مستلزم حضور افراد مختلف یک حوزه کاری خاص بود حضور داشتم، حضور در آن جمع می‌توانست برای من و هر فرد دیگر، فراهم کننده ارتباطات (بخوانید رانت) و موقعیت اجتماعی و حتی شهرت بیش‌تر باشد. اما برای دستیابی به موقعیت‌های بالاتر در آن گروه، دروغ‌گویی، تقلب، رشوه‌خواری، رانت‌جویی و زد و بندهای بی‌حساب و کتاب و استعماری و تحقیرپذیر به حدی بود که من را به درجه‌ای از نفرت از آن گروه رساند که تصمیم گرفتم برای همیشه عطای روابط آن را به لقایش ببخشم. در آن جمع تنها چیزی که معنی نداشت توجه به شایسته‌سالاری و دانش و تجربه بود.

در آن دوره محدود آن‌چیز که بیش از همه چیز اذیتم کرد این بود که جریان، ناخودآگاه من را با خود برد و من در دو مورد مجبور شدم خود نیز دروغ بگویم و به صورت ناخودآگاه پیمان خود با خود را بشکنم. من به بدی‌هایی آلوده شده بودم بی‌آن‌که بخواهم. ادعایی بر آدم خوب بودن ندارم اما مانند هر فرد دیگری که می‌تواند خوبی‌هایی داشته باشد، آن خوبی‌های اندک خود را هم در معرض از دست رفتن می‌دیدم. در هنگامی که تعارض خود را با آن گروه آشکار کردم، پی‌بردم که در رقابت‌ها و تعارض‌های درون گروهی، افراد از هیچ رذیلتی مانند دروغ و دوست‌نمایی، تهمت، غیبت و … فروگذار نمی‌کنند. این فقط یک گروه اجتماعی بود با حداقل منافع و به شکلی باور نکردنی برای من، به شدت بد و فاسد بود. وای به حال مجامع با منافع اقتصادی و رانت ده‌ها میلیاردی و بیش‌تر!

  • پیش‌تر نوشته‌ام. بارها و بارها در معرض پرداخت رشوه برای دستیابی به قراردادهای چند میلیارد تومانی قرار گرفته‌ام که خوش‌بختانه به هیچ‌ یک از آن‌ها آلوده نشده‌ام. روزی یکی از بهترین دوستانم با من بحثی فلسفی داشت در مورد یک قرارد داد میلیاردی که به دلیل رشوه خواهی خانم مسئول! از امضای آن سر باز زدم. از من پرسید که آیا مطمئن هستی بهترین گزینه برای انجام آن کار بوده‌ای؟ گفتم بله، حداقل یکی از به‌ترین گزینه‌‌ها. بعد گفت، تو رشوه نداده‌ای، کار به دست یک آدم نا اهل افتاده که برای آن سازمان و جامعه ضرر بیشتری ایجاد کرده. از طرف دیگر تو هم با نگرفتن آن کار از جذب نیروی بیشتر سر باز زده‌ای و به رفع بیکاری جامع کمک نکرده‌ای. اگر رشوه داده بودی، هم کار به نحو به‌تری انجام شده بود و هم می‌توانستی با ایجاد اشتغال بیشتر به رفع بیکاری کمک کنی و در نهایت مجموع کار مثبتی که انجام داده‌ای بیشتر بوده. مبنای شرعی هم دارد که به آن می‌گویند دفع افسد به فاسد!

استدلال خوبی بود. البته که من هم از نظر فلسفی تا درجه‌ای به نسبی‌گرایی عملی می‌پردازم و مشکل خاصی با استدلالش نداشتم.

اما در واقع آن‌چیز که پشت این استدلال می‌توانست من را ترغیب به پرداخت رشوه کند ثروتمند شدن، بهینه سازی ماشین و خانه و چند سفر خارجی لوکس بود. شاید آن سرکوفتی هم که فلانی که یک کارمند ساده دولت است این همه رشد کرده و تو به زندگی ساده خود ادامه می‌دهی کمی فروکش می‌کرد!

با همه این‌احوال از نظر ذهنی در مورد رشوه دادن مانند نوجوان تازه بالغی شده‌ام که در انجام اولین خلاف خود به شدت با موانع ذهنی و حتی با نوعی ترس مواجه است.

به دوستم گفتم که فساد همیشه با توجیه از یک نقطه در وجود آدمی شروع می‌شود و بعد بدون  توجیه مانند یک عفونت تکثیر می‌شود و ادامه پیدا می‌کند و در ادامه دیالوگ معروف فیلم فروشنده را برایش آوردم

“-دانش‌آموز: آقا، آدم چطور تبدیل به یک گاو میشه؟

+معلم: به تدریج”

در استدلال دوست من در حوزه مسئله، مُسری بودن فساد و ادامه آن و از بین رفتن من به  عنوان نه عامل که معلول مسئله دیده نشده بود. هم‌چنین نکته مغفول در این استدلال این بود که کسب و کاری که به فساد آلوده شود دیگر به تلاش‌ها و بهینه‌سازی‌هایی مانند بهبود فرآیندها و بهره‌وری، کاهش قیمت تمام شده، بهبود عملکرد منابع انسانی و … فکر نمی‌کند. رشوه نه تنها ماهیت من را با از بین بردن جنبه‌های اخلاقی مثبت، بدتر و حتی به طور مطلق بد می‌کند، بلکه با فروپاشی اساس فعالیت‌های شرکت، آن را به نابودی می‌کشاند.

در واقع حتی از دیدگاه اخلاق نسبی‌گرایانه، پرداختن به رذایل اخلاقی فردی با از بین بردن نهادهای صنفی و اجتماعی و اقتصادی، منجر  به فروپاشی بنیان‌های فردی و اجتماعی و اقتصادی جامعه می‌شود که ما در حال حاضر با درجاتی از آن در جامعه روبرو هستیم. اگر به داستان همان نوجوان تازه بالغ برگردیم، او پس از انجام اولین خلاف، دیگر هم جسارت خلاف بیش‌تری پیدا می‌کند و  هم به تدریج خود سرزنش‌ها و پشیمانی‌های اولیه نیز برایش فراموش می‌شود و حالا نوجوان داستان ما که خانواده‌ هم چندان اهل کنترل و مدیریت او نبوده‌اند، تبدیل می‌شود به یک فرد شرور! که مضرات اجتماعی بسیاری برای جامعه به همراه دارد.

تمامی این شرایط من را به نوعی گوشه نشینی برای سالم و در امان ماندن کشانده است و این روزها که ماموریت توسعه بازار را در شرکت بر عهده دارم و خوب می‌دانم یکی از اجزای مهم آن توسعه روابط با دیگران است، سخت در این چالش هستم که چگونه هم از این غار خود نشسته بیرون بیایم و هم خود را حفظ کنم. هر چند که نگاه دیگران به من مانند اصحاب کهفی باشد که بگویند “هی فلانی، کجایی؟! دیوانه‌ای؟! مگر بدون رشوه و رانت هم می‌شود؟!”

داستان اینترنت ثابت نسل چهارم ایرانسل در عمل

چند ماه پیش با تبلیغات گسترده ایرانسل از یک طرف و ناکارآمدی خطوط ADSL های بهساد (که به دلیل نویز در خطوط و فاصله از مرکز مخابراتی هیچ‌گاه راضی‌ کننده نبوده‌اند) تصمیم گرفتیم که از مودم‌ TD-LTE استفاده کنیم و کیفیت اینترنت شرکت را ارتقا دهیم.
پس از خریداری و راه‌اندازی سیم کارت متوجه شدم که وضعیت سرعت به شدت کند است و گویا شرکت ایرانسل قصد دارد با ارائه سرعتی در حد Dial Up یک احساس نوستالژیک را از زمان یاهو مسنجر عزیز برایمان فراهم کند. ضمن تشکر از این اپراتور محترم، وقتی که نوستالژی‌دانمان پر شد تصمیم گرفتم با پشتیبانی ایرانسل تماس بگیرم و بخواهم که ما را به عصر تجدد هم ببرند!
با تماس با پشتیبانی این شرکت وزین، پس از شنیدن انواع تبلیغ و خودتعریفی که به عنوان پشتیبانی قبل از پاسخ‌گویی مشتری بی‌نوا را مجبور به شنیدن آن می‌کنند، در نهایت به “کارشناس شماره … چطور می‌تونم کمکتون کنم” رسیدم و با این توضیح که هم مودم ایرانسل است و هم در منطقه تحت پوشش اعلام شده هستم و هیچ ساختمانی هم روبروی مودم نیست، وضعیت سرعت را بیان کردم و “کارشناس شماره … چطور می‌تونم کمکتون کنم” خیلی خونسرد به صورت زرورق پیچ شده و مودبانه گفت “همینی که هست، نمی‌خواهی برو مودمت را پس بده و پولت را بگیر”.
از او ۴۸ ساعت فرصت خواستم که در این مورد تصمیم بگیرم. هر چه فکر بیش‌تر فکر می‌کردم، بیش‌تر از این رفتار آزار می‌دیدم. تبلیغات شبانه‌روزی و پر هزینه ایرانسل را می‌دیدم و آن‌چه که در عمل تفاوت اساسی با آن تبلیغات داشت.
در نهایت تصمیم گرفتم که با شکایت از ایرانسل در سامانه ۱۹۵ موضوع را پیگیری کنم. در مورد این سامانه و سازمان تنظیم مقررات باید گفت که در نوع خود یکی از به‌ترین‌های کشور هستند. در اکثر موارد توانسته‌ بودم به احقاق حقوق ضایع شده خود از طریق این سازمان برسم. گرچه به تازگی عمل‌کرد آن‌ها به خوبی گذشته نیست و متاسفانه در مرحله اول رسیدگی کارشناسان خود اپراتورها رسیدگی کننده به شکایت هستند که کم‌تر نیز پیش می‌آید پاسخی درست به شکایت بدهند.
با وجود همه مسائل اگر شما با پشتیبانی ایرانسل تماس بگیرید یک نوع رفتار دارند و اگر از طریق ۱۹۵ اقدام کنید، حتی نوع گفتمان آن‌ها فرق می‌کند و به مراتب مودبانه‌تر و با حوصله‌تر است. این‌بار کارشناس محترمی تماس گرفتند و قول رسیدگی و اعزام کارشناس دادند.
پس از چند روز کارشناس خوبی اعزام کردند که کارش را خوب بلد بود. البته با این اشکال که به جای تست سرعت با مودم خریداری شده من، مودم دیگری که ایرانسلی‌ هم نبود داشت که با آن تست‌ها را انجام می‌داد و به طورغیر مستقیم می‌گفت که این مودم‌های ایرانسل چندان با کیفیت نیست و الخ. مثل این می‌ماند که شخص بیماری به دکتر مراجعه کند و بگوید فلان مشکل را دارم و دکتر شخص دیگری را معاینه کند و بگوید، نه مشکلی وجود ندارد! که البته حتی با آن مودم هم مشکل وجود داشت.
در پایان کار و انجام آزمایش‌های مختلف کارشناس به من گفت که زاویه آنتن فرستنده برای پوشش منطقه شما مشکل دارد و این موضوع باید با اعزام گروهی دیگر حل شود. اما متاسفانه آن‌چیزی که در سامانه ۱۹۵ منعکس شد، مطلب دیگری مبنی بر آن بود که سرعت مناسب در حد ۴ مگابیت بر ثانیه (نمی‌دانم این چه جور سرعت مناسبی است؟!) وجود دارد و معنی و مفهوم آن به نوعی دیگر حرف نزن محسوب می‌شد!
این‌بار صفحه وضعیت مودم را ضمیمه درخواست کردم و گفتم اگر شرکت ایرانسل فکر می‌کند که سرعت مناسبی را ارائه می‌دهد شرکت بهساد حاضر است یک طبقه از ساختمان خود را به رایگان در اختیار این شرکت قرار دهد، با این شرط که فقط و فقط از مودم اینترنت ثابت ایرانسل در شرایط موجود برای ارتباطات خود استفاده نماید! چون اینترنت ارائه شده بیش‌تر به مثابه ابزار شکنجه محسوب می‌شود تا ابزار ارتباطات!


کارشناس شرکت ایرانسل اما این بار با مداقه فراوان! و حوصله بسیار!!  (در مدت دو ساعت) بدون توجه به صفحه وضعیت مودم، فقط پاسخ مرحله اول خود را Copy & Paste کرد و هیچ پاسخ دیگری ارائه نداد.


چند روز پیش کارشناس سازمان تنظیم مقررات از آن‌ها خواست که در ارائه پاسخ تعجیل کنند! اما به نظر می‌رسد دیگر کلاه سازمان تنظیم مقررات نیز برای ایرانسل پشمی ندارد و هم‌چنان من مانده‌ام و یک مودم بی‌خاصیت، ترافیک خریداری سوخت شده و آرزوی دست یافتن به یک اینتنرت قابل قبول حتی بسیار پایین‌تر از استاندارد جهانی!

سال‌ها و بارها گفته‌ام که به عنوان یک کارآفرین هیچ نیازی به حمایت  ندارم. اگر همه آن‌ها که مسئولیت دارند کارشان را درست انجام دهند، لازم نیست وقت عزیزی که باید صرف توسعه کار ما شود را به رفع مشکلات ناخواسته و غیر مرتبط با کسب و کار بپردازیم.

 

مکانیزم محاسبه حقوق مدیران در بهساد و افزایش بهره‌وری شخصی

ثبت گزارش کار، اولین تصمیم مدیریتی بهساد بوده است. در ابتدای کار سه شریک تصمیم گرفتیم هر کسی بر مبنای زحماتی که می‌کشد و ثبت می‌کند و هر ماهه ارائه می‌دهد حقوق بگیرد و نه منتی بر سر کسی باشد که چرا بیش از همه حقوق گرفته و نه فردی که حقوق کمی گرفته اعتراض کند. به جز چند مسئله که زیرمجموعه اختلاف‌های بزرگ‌تر بود و منجر به جدایی یکی از َشرکا شد، این موضوع به دوام مدیریت و شراکت ما کمک زیادی کرد. همه کارهای ما به ریز ثبت شده بود و این شفافیت جلوی بروز بسیاری از اختلافات را گرفت.

با اضافه شدن سایر همکاران و تثبیت بهساد، علاوه بر این‌که نظام حقوقی بهساد بر مبنای تایم‌شیت طراحی شد، به تدریج حقوق اعضای هیات مدیره مکانیزم دیگری یافت. اعتراف می‌کنم که ثبت تایم‌شیت به خصوص در مواردی که وظایف پراکنده مدیریتی در طول روز افزایش می‌یافتند کمی مشکل بود. از طرف دیگر این استدلال وجود داشت که شاید یک تصمیم مدیریتی چند ساعته بتواند ده‌ها میلیون تومان سود و یا ضرر متوجه شرکت کند و نمی‌توان و نباید بر اساس تایم‌شیت و حقوق ساعتی ثابت به ازای کارهای با ارزش متفاوت به مدیرعامل و اعضای هیات مدیره حقوق پرداخت نمود.

اما این روش نیز مشکلات خاص خود را داشت. اول این‌که اندازه‌گیری اثربخشی آنی تصمیمات مدیران کاری بسیار سخت است. گرچه می‌توان بخشی از حقوق اعضای هیات مدیره را مرتبط با سودآوری شرکت (و البته بر طبق نظر این روزهای من – شاخص‌های مثبت جریان نقدینگی) تعیین کرد، اما نه تنها این موضوع فقط در دوره‌های یک‌ساله و یا شش ماهه ممکن است، بلکه با توجه به ماهیت جمعی بودن تصمیم‌های هیات مدیره، تعیین نقش هر یک از مدیران در سودآوری مثبت و یا منفی شرکت سخت و تا حدی اختلاف آفرین است.

مشکل دوم حذف یکی از عوامل مهم نظارت مداوم (اعم از خودنظارتی) بر مدیران شرکت بود. این‌که مدیران می‌توانستند به سادگی وقت خود را تلف کنند و به خود در مقابل وقت خود و دیگران پاسخ‌گو نباشند و در پایان ماه حقوق تعیین شده خود را دریافت کنند، محل اشکال جدی بود. به طور کلی خاورمیانه‌ای‌ها و به خصوص ایرانی‌ها اشتیاق عجیبی به وقت تلف کردن، پرسه‌زدن در شبکه‌های اجتماعی، خواندن و گوش کردن اخبار، پشت‌سر دیگران حرف زدن و جلسه‌های به شدت با کارآیی پایین دارند. وقتی که  عامل نظارت در مقابل وقت صرف‌شده در سازمان حذف شد، متاسفانه اثربخشی مدیران شرکت کاسته شد. این در شرایطی بود که با بروز بحران‌های مالی و نقدینگی، ویروس ناامیدی و درماندگی به بهساد نیز سرایت کرده بود که گرچه نتوانست بهساد را از بین ببرد، اما ما با این ویروس حداقل دچار ضعف شدیم.

در جهت بهبود شرایط سال ۹۷ تصمیم بر آن شد که سیستم حقوقی اعضای هیات مدیره به طور جدی تغییر یابد. مهم‌ترین تغییر بازگشت به سیستم ثبت جزئیات عمل‌کرد روزانه و تعیین بخشی از حقوق بر مبنای آن بود. با توجه به این‌که تصمیم‌های مدیران شرکت می‌تواند در سود و زیان آن موثر باشد، بر اساس قانون تجارت حداکثر شش درصد سود شرکت نیز می‌تواند به عنوان پاداش هیات مدیره در نظر گرفته شود.

با اجرایی شدن نظام حقوق جدید من نیز ملزم به ثبت عمل‌کرد روزانه خود در چهارچوب تایم‌شیت در سیستم بهتایم شدم که پیش از پاسخ‌گویی به دیگران، منجر به پاسخ‌گویی خودم در مقابل وقت و زندگی خود و هم‌چنین کسب رضایت بیش‌تر از دریافت حقوق فقط در مقابل کار من (و نه اتلاف وقت من) شد.  این تصمیم باعث شده است که وقتی در حین روز وسوسه اتلاف وقت از جمله حضور در شبکه‌های اجتماعی و یا بازدید وب‌سایت‌های خبری به سراغم بیاید به خود بگویم، هی فلانی قرار است پایان روز گزارش بنویسی، می‌خواهی بنویسی امروز چه کرده‌ای؟ و همین پرسشی که مدام در جلوی چشمان من قرار دارد به افزایش قابل توجه بهره‌وری من منجر شده است.

اما، تصمیم کبری (به معنی بزرگ) گرفته‌ام که علاوه بر مدیران شرکت که از قابلیت مشاهده گزارش‌ کارهای روزانه من برخوردار هستند، تمامی گزارش‌ها را برای همه همکاران بدون استثنا منتشر کنم. اصراری ندارم که سایر مدیران نیز حداقل در حال حاضر از تصمیم من تبعیت کنند، اما فکر می‌کنم که پاسخ‌گو دانستن خود به همه افراد شرکت نه تنها باعث افزایش بهره‌وری شخصی می‌شود، بلکه منجر به ایجاد افزایش اعتماد بین همکاران و افزایش دقت در ثبت گزارش‌کارهای همه خواهد شد.  درآمد شرکت بهساد نتیجه تلاش همه افراد بهساد است. بی‌شک حقوق من به عنوان مدیرعامل شرکت نیز با استفاده از درآمد شرکت است و من باید به همه افرادی که در درآمد بهساد نقش دارند، توضیح دهم که بابت لحظه‌ لحظه‌ای که حقوق می‌گیرم، چه کاری انجام داده‌ام و سهم من در درآمد بهساد کجاست. بی شک یکی دیگر از مهم‌ترین دستاوردهای این تصمیم، محاسبه دقیق‌تر قیمت‌تمام شده پروژه‌ها و محاسبه سربار شرکت خواهد بود.

 

روزی که نمی‌خواستم ادامه دهم

اگر از من پرسیده شود که سخت‌ترین شرایط بهساد در شانزده سال گذشته چه زمانی بوده است به یقین از زمستان ۱۳۹۲ یاد خواهم کرد. وابستگی به بازار دولتی و وجود برخی ضعف‌های ساختاری ما در آن زمان باعث شده بود که رکود و تورم بالای آن سال که نتیجه هشت سال کشورداری! دولت‌های نهم و دهم بود کسب و کار ما را به شدت تحت تاثیر قرار دهد. مطالبات اندکی داشتیم که مشتریان آن را هم پرداخت نمی‌کردند، مشتریان دولتی یا دچار تغییرات مدیریتی ناشی از تغییر دولت شده بودند و بیشتر در حال و هوای آوردن اتوبوس مدیران جدید بودند و  چندان به فکر عقد قراردادهای فناوری اطلاعات در ابتدای کار نبودند و یا هم می‌دانستند که به زودی اتوبوس مدیران قدیمی آن‌ها باید برود و در نتیجه بازهم انگیزه‌ای برای کار نداشتند. این موضوع برای ما به معنی نبود کار جدید در آینده نزدیک بود. یکی از مهم‌ترین مشتریان دچار تغییرات مدیریتی و کارشناسی شده بود و مثل همیشه وقتی جدید‌ها می‌آیند می‌خواهند ثابت کنند که قدیمی‌ها برده‌اند و خورده‌اند و به همین دلیل روند عقد قرارداد پشتیبانی جدید با وجود ادامه ارائه خدمات به شدت کند شده بود.

میزان معوقه حقوق‌ها به چند ماه رسیده‌بود. حتی نمی‌توانستیم حق بیمه و مالیات را پرداخت کنیم. برای اولین بار در زندگی فقر را احساس می‌کردم.

از طرف دیگر درون بهساد نیز شرایط خوبی نداشتیم. یکی از مدیران پروژه و همکاران خوب و دل‌سوز به دلایلی اجتناب‌ناپذیر مجبور به ترک بهساد شده بود و پروژه‌ای سخت که در حالت عادی نیز به موفقیت آن امیدی نبود، دچار مشکلات بیش‌تری شد. تعارض بخش مالی و اداری با بخش فنی و تولید به حداکثر رسیده بود و هر چند روز یک‌بار این دو بخش باهم تنش داشتند. گرچه دلیل اصلی این تعارض، اختلاف سطح حقوق بخش فنی با بخش مالی – اداری و اجرای قانون حقوق متاهل‌ها بود. ما در بهساد همیشه قانونی داشته‌ایم که حتی با استقراض باید حقوق افراد متاهل بدون تاخیر پرداخت شود ، این دلیل واقعی کم‌تر در اختلافات بروز می‌کرد و بروز موضوعات بیش‌تر بر سر مسائلی بچه‌گانه بود که نمی‌توانستم بی‌اهمیتی آن را ثابت کنم، چرا که خود من هم می‌دانستم که بخش مالی-اداری نسبت به حقوق بخش تولید اعتراض دارد و من هم حاضر و قائل نبودم که این تفاوت حقوق نباید وجود داشته باشد و اجرای قانون حقوق متاهل‌ها هم برایم یک اصل بود.

با تمام این شرایط مجبور شده بودیم که سرمایه‌گذاری به نسبت سنگینی را هم  در حوزه سرمایه ثابت و هم توسعه ساختار بازاریابی انجام دهیم که موضوع وام و بدهی سنگین را هم برای شرکت به همراه داشت. هر چه ما بیش‌تر بی‌کارتر و بی‌پول‌تر می‌شدیم، بیش‌تر هزینه بازاریابی می‌کردیم و کم‌تر نتیجه می‌گرفتیم. بازاریابی مثل یک گرداب نقدینگی اندک ما را می‌بلعید و بازهم بی‌پول‌تر می‌شدیم.

یک روز همه همکاران را جمع کردم و به آن‌ها گفتم که تا زمانی نامشخص دچار بحران و توفان هستیم. می‌توانید از کشتی بهساد با قایق‌های نجات فرار کنید، می‌توانید بمانید و باهم مشکلات را حل کنیم. اکثر افراد ماندند. اما آن‌ها که قصد رفتن کردند، گرچه رفتنشان از نظر من ایرادی نداشت ولی با رفتار پس از رفتنشان نشان دادند که هیچ چیز جز پول، پیش از این آن‌ها را در بهساد ماندگار نکرده‌ بود. چرا که با وجود این‌که آن‌ها به وضعیت نقدینگی بهساد آگاه بودند، بیش‌ترین فشارها و حتی پرده‌دری‌ها را برای دریافت مطالبات پایان خدمت خود  انجام دادند. بیش‌ترین فشارها، توهین‌ها و سرزنش‌ها از طرف همین افراد بر من وارد شد. برایم مثل فرود آمدن یک پتک بر سر بود که پدر یکی از کارکنان تماس بگیرید و بگوید “تو که عرضه شرکت‌داری نداری، غلط می‌کنی که شرکت ایجاد می‌کنی”.  البته در آن شرایط عصبی با توجه به گرایش سیاسی او در طرفداری از دولت نهم و دهم از خجالتش درآمدم! چالش‌هایی جدی نیز بر اثر خیانت یکی از همکاران سابق برایمان به وجود آمده بود که تبعات زیادی داشت و توضیح آن بماند برای وقتی دیگر.

می‌توانم بگویم که هیچ‌چیز سر جایش نبود. خسته بودم. وقتی پول نباشد و افراد تامین نباشند، افراد خودِ واقعی خود را به‌تر و راحت‌تر بروز می‌دهند. من همکارانی داشتم که صادقانه و با نجابت تمام در کنارم ایستادند و افرادی دیگر که در مقابلم قرار گرفتند.

ناراحت، خسته، عصبی، نا امید و بی‌انگیزه بودم.  چند بار با مشتریان عصبی شدم و دعوا کردم، حتی برای خودم هم غیرقابل تحمل شده بودم. هر بار عصبی می‌شدم و دعوا می‌کردم اوضاع پیچیده‌تر و بدتر می‌شد.

با تمام این شرایط برای اولین بار در بهساد فکر می‌کردم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. اما از طرف دیگر احساس می‌کردم و می‌دانستم که در مقابل آن‌ها که مانده‌اند مسئولم و این شرایط عذابم می‌داد. با این اوضاع و احوال به تعطیلات عید ۹۳ وارد شدیم.  روز اول عید دوست خوبی با من تماس گرفت و از من خواست که به کوهنوردی برویم. قبول کردم و در تمام مسیر شرایط را برایش توضیح دادم. از من پرسید آیا حاضر هستم به عنوان کارشناس برای شرکتشان کار کنم؟! من از روز اول بهساد تا به‌حال هیچ شغل دومی برای خود خارج از بهساد نداشته‌ام و نخواهم داشت و این به یقین جزء اصول من بود. به او گفتم به این شرط که کار پاره‌وقت باشد و هزینه کارشناسی شرکتی محاسبه شود و  درآمد آن هم به حساب بهساد واریز شود. هدف او کمک به بهساد و من بود و بدون فکر موضوع را پذیرفت. قرار شد که چند پروژه کوچک با قابلیت دریافت سریع پول هم برای بهساد تعریف کنیم. این موضوع به طور واقعی مورد نیاز آن‌ها بود و منحصرن تعریف بی‌دلیل پروژه برای کمک به بهساد نبود. برای من هم بازگشت به دنیای کارشناسی به همراه کمک مالی به بهساد بسیار جذاب بود. ذهنم را می‌توانستم به موضوعاتی معطوف کنم که  روی آن‌ها مدیریت داشته باشم. کار کارشناسی همیشه برایم جذاب بوده است.

همه این موارد باعث شد که بتوانیم چالش‌ها را مدیریت کنیم. بعد از آن دوره تدبیر و امید (آن‌وقت) فرا رسید و ما هم توانستیم به تدریج مشکلات را حل کنیم و دوره‌ جدیدی از رشد و پیشرفت را تجربه کنیم. داستان سال ۹۲ برای من درس‌های فراوانی داشت.

  1. بی‌شک مهربانی بی انتظار یک دوست توانست ما را از غرق شدن نجات دهد. وظیفه خود می‌دانم که در شرایط بحران این چنین در کنار دوستان و دیگران باشم.
  2. تقریبا همه همکاران کنونی من همان‌هایی هستند که آن زمان سخت در کنار بهساد ماندند و من به اخلاق و همراهی آن‌ها افتخار می‌کنم و امیدوارم بتوانم قدردان همراهی خالصانه آن‌ها باشم.
  3. عوامل محیطی به خصوص در یک اقتصاد دولتی تاثیر زیادی بر کسب و کارهای ما دارد. چیدن همه تخم‌مرغ‌ها در سبد دولت یک اشتباه استراتژیک برای هر کسب و کاری است.
  4. تشخیص نقطه‌ شکست یکی از مهم‌ترین لحظات تصمیم‌گیری برای مدیران ارشد هر کسب و کاری است. اشتباه در تشخیص آن تبعات سنگینی در زندگی حرفه‌ای و حتی شخصی ما دارد.
  5. درخواست کمک را نباید فراموش کرد. این را در سال ۸۳ در یک دوره آموزشی یاد گرفته بودم که وقتی گرفتار شدم، باید موضوع را برای افرادی که حداقل قابل اعتماد می‌دانم بیان کنم. این خصوصیات “آقایان مدیر” نیست و بیش‌تر یک رفتار زنانه محسوب می‌شود. ولی آقایان باید آن را تمرین کنند.
  6. من در همان شرایط بسیار بد حاضر به پرداخت رشوه برای گرفتن کار نشدم. الآن که به گذشته نگاه می‌کنم از تصمیم خود بسیار راضی هستم. احساس می‌کنم چیزی وجود دارد که می‌تواند حداقل بخشی از ارزش‌های من را حداقل برای خودم تعریف کند. آدم باید از خودش تعریف داشته باشد.
  7. در شرایط بحران، تصمیم‌های عصبی، بی‌انگیزگی و افسردگی یکی از تبعات سنگین برای مدیران است که در آن دوره من نیز تا حدی به آن دچار شده بودم. متاسفانه در شرایط پر مشکل کنونی من این علائم را در وجود بسیاری از مدیران ارشد شرکت‌ها، سازمان‌ها و حتی مدیران ارشد اجرایی کشور مشاهده می‌کنم. در مورد من وجود همان دوست‌ خوب و پیاده‌روی‌ها و کوه‌پیمایی‌های مکرر به مدیریت شخصی من و بهبود شرایط روانی کمک زیادی کرد. تکرار این‌که وضعیت بد است هیچ کمکی به بهبود اوضاع نخواهد کرد. استفاده از روش‌های روان‌شناسانه، ورزش و پیاده‌روی، موسیقی و هنر کمک زیادی به بهبود شرایط روانی خواهد کرد.
  8. افرادی وجود دارند که به صورت یک لایه نازک از رنگ انسانی روی وجود یک شخصیت دیگر هستند. وجود این افراد طبیعی است. نمی‌توان وارد جنگ با آن‌ها شد. باید تکنیک‌های حل اختلاف و مدیریت تعارض در مورد آن‌ها به کار گرفته شود.

سال ۹۳ فرصت سفری طولانی برایم به وجود آمد که به سفر بروم. در بازگشت، دنیا را به‌تر می‌توانستم بفهمم.

شرکت‌های زنجیره‌ای خصولتی، اقتصاد غیر مولد و …

جز چند کشور معدود در دنیا، برخی شاخص‌های  شفافیت اقتصادی جزء بدترین‌های دنیاست. دلایل بسیار زیادی برای آن وجود دارد. به نظر می‌رسد دولت تمایلی برای واگذاری شرکت‌های دولتی و خصولتی خود را به بخش خصوصی واقعی ندارد. (این موضوع را رییس جمهور محترم نیز اشاره کرده‌اند) در این راستا با ایجاد شرکت‌های زنجیره‌ای فرآیند خصوصی‌سازی را تا حد غیر ممکن پیش‌برده است. بد نیست به مثال زیر از یک بانک خصوصی کشور نگاه کنیم.

– یکی از سهامداران بانک … شرکت خ … است.

-شرکت‌های ت.. و س  از جمله سهامدارانی هستند که بخشی از اعضای هیات مدیره خ را تشکیل داده‌اند

-شرکت س٫  ، خود سهامدار شرکت ت. است. یعنی  شرکت و سهامدارِ شرکت باهم رفته‌اند و سهام یک شرکت دیگر را خریده‌اند

-شرکت ت، خود سهامدار شرکت س٫ است. یعنی شرکت A سهام شرکت B را خریده‌است و بعد شرکت B سهام شرکت A را. بدین صورت افزایش سود در شرکت A به طور اتوماتیک منجر به افزایش سود در شرکت B می‌شود و افزایش سود شرکت B منجر به افزایش سود شرکت A می‌شود و این چرخه ادامه پیدا می‌کند . بدین صورت می‌توان به صورت چرخشی سود را بالا برد!

-شرکت ا.  سهامدار شرکت ت است.

-شرکت گ.، سهامدار شرکت ت است…

و این زنجیره شرکتی ادامه دارد…

بی شک می‌توان حداقل صدها نمونه از این شرکت‌های زنجیره‌ای در کشور پیدا کرد که به نظر می‌رسد فاقد ایجاد زنجیره ارزش افزوده در تولید کالا و یا خدمات خاصی نیز باشند. چرا که یکی از دلایلی که در اقتصادهای جهانی باعث خرید سهام سایر شرکت‌ها می‌شود، توسعه عمودی و یا افقی شرکت است. توسعه عمودی به معنی حرکت در زنجیره ارزش افزوده ایجاد کالا و یا خدمات به نحوی است که به عنوان نمونه یک شرکت که خطوط راه آهن را ایجاد می‌کند به منظور افزایش سودآوری و تامین مواد مورد نیاز خود، کارخانه سازنده تولید ریل راه آهن را خریدار می‌نماید. توسعه افقی اما به منزله توسعه سبد محصولات به منظور توسعه بازار و یا حتی حذف رقبا می‌باشد. به عنوان نمونه شرکت اوراکل با خرید MySQL شر یک رقیب مزاحم را کم کرد و رقابت را به درون شرکت خود آورد. اما در کشور ما از این گونه تملک سهام‌ها چندان جایی ندارد.

در زنجیره این شرکت‌ها که ادامه آن‌ها به نوعی به دولت، نهادهای عمومی مانند سازمان تامین اجتماعی و …  و صندوق‌های بازنشستگی تحت کنترل دولت می‌رسد. تعداد متنابهی از افراد با عنوان عضویت در هیات مدیره و … حقوق‌های قابل توجهی می‌گیرند و با ایجاد پیچیدگی در روابط سهامداری امکان بروز سوء استفاده‌های اقتصادی مختلف در آن‌ها وجود خواهد داشت. فعالیت این شرکت‌ها در بورس نیز می‌تواند باعث بروز افزایش و یا کاهش ارزش سهام برخی شرکت‌های دیگر شود که به طور اصولی نه نتیجه فعالیت آن‌ها که ماحصل رانت‌های پشت پرده است. در همه جای دنیا ارزش سهام شرکت‌ها با ارائه یک محصول جدید و توسعه بازار و یک تصمیم استراتژیک بالا می‌رود و با ورود رقبا و از دست دادن بازار و گاهی رسوایی‌های اخلاقی و تجاری پایین می‌آید. اما در کشور ما این عوامل شاید نقش قابل توجهی در افزایش و کاهش ارزش سهام یک شرکت نداشته باشند و اگر هم داشته باشند سایر عوامل رانتی و تبانی‌ها بی‌شک نقش قابل توجهی دارد.

در اقتصادی که زنجیره ارزش افزوده تولید وجود ندارد، سایر فعالیت‌های غیر مولد ارزش افزوده مانند خرید و فروش دلار و سکه و … رواج پیدا می‌کند. چرا که از اول هم قرار نبوده این اقتصاد، مولد باشد.

 

وقتی که حوض آبی و ماهی قرمز و شمعدانی‌ها را کُشتیم!

به جز روزها و لحظه‌هایی که در بهساد هستم و با همکارانِ جان زندگی می‌کنیم، وقتی در کوچه و خیابان و با مشتریان و این و آن هستم، هر جا می‌روم صحبت از قیمت ماشین است و دلار و سکه و پراید چهل میلیون تومانی و حرص و حرص و حرص و آز و آز و آز و حسرت و حسرت و حسرت

بسیاری از صنعت‌گران کسب و کار خود را در عمل رها کرده‌اند و شده‌اند دلال خانه و مسکن و دلار و بی‌تردید وقتی کسب و کار این‌روزها بیش از هر روز به تمرکز و تلاش مضاعف احتیاج دارد، وقتی ذهن آقا و یا خانم مدیر فقط معطوف به پول آن هم از هر راهی است بی‌تردید کسب و کارش  آسیب می‌بیند و نمی‌تواند حقوق بدهد و مطالبات دیگران را پرداخت کند. بعد از مدتی حتی دیگر دیر چک پاس کردن و حقوق  ندادن و مطالبات دیگران را پرداخت نکردن می‌شود یکی از راه‌های تجارت. بدتر از آن فحش‌خوردن و دادشنیدن هم برایشان عادی می‌شود و چه فاجعه‌ای چه فاجعه‌ای است که حیثیت و آبروی خود را نیز برای پول بیشتر داشتن بفروشیم!

بسیاری از متمولین هستند که دلار و خانه و ماشین لوکس ندارند، این دلار و خانه و ماشین لوکس است که این افراد را دارند. وقتی تمام فکر و ذکرت شده باشد پول و مایملک دنیا، دیگر تو پول‌دار نیستی، این پول است که تو را دارد.

و بدبخت‌تر امثال من در قشر متوسط که ثروت آن‌چنانی نداشتند و ندارند و فقط غصه نداشتن را می‌خورند و در واقع بنده چیزی شده‌اند که حتی روی کاغذ هم صاحب آن نیستند.

اختیارمان را داده‌ایم به دست موجود بی‌فهم و بی‌شعوری به نام پول، برای همین است که شهرهایمان و خیابان‌هایمان این روزها هر روز زشت‌تر می‌شود. مگر غیر از این است که شهر انعکاس قلب ما و نمود بیرونی اندیشه‌های ماست؟ باغ‌ها و خانه‌های با حوض آبی و ماهی قرمز و شمعدانی را در هم کوبیدیم تا آپارتمان بسازیم و پول‌دارتر شویم و نمی‌دانستیم که این پول خون‌بهای زیبایی روح ماست.

خیابان‌ها از شدت وجود ماشین به حالت انفجار رسید‌ه‌است و تک تک سوار خودرو هستیم و از این‌که تنهاییمان را با کسی قسمت نکرده‌ایم لذت می‌بریم و و با سطح فاخری! که از فرهنگ رانندگی داریم گاه رد شدن یک گله گوسفند را به ذهن متبادر می‌سازد که می‌خواهد از دری کوچک رد شود و این‌گونه در تقاطع‌ها به دنبال زودتر رد شدن هستیم و زودتر رسیدن به خانه و محل کار برای پرسه زدن در کانال‌های بی‌محتوای تلگرامی و پوچستان مبتذل اینستاگرامی

ما زیبایی را برای پول به مسلخ برده‌ایم و برای همین رنگ خودروهایمان این روزها در سه رنگ خلاصه شده است. سفید و خاکستری و مشکی! همان گله خودرویی هم که خیابان‌هایمان را به انفجار رسانده است، به شدت بی‌روح و تک رنگ است و اثر زیادی از رنگ‌های شاد در آن به چشم نمی‌خورد، چرا که ما ترجیح می‌دهیم اگر روزی تصادف کردیم، کم‌ترین آسیب به ثروت ما برسد و مهم نیست که چگونه زیبایی و شادابی روح خود را فدای آن کرده‌ایم.

به سادگی آرامش خود را به پای نه حتی آسایش که تجمل‌گرایی و چشم و هم‌چشمی ذبح کرده‌ایم و فرقی نمی‌کند در مراسمی عروسی و یا عزا و یا دیگر روابط گروهی اجتماعی. همواره در تلاشیم که با پول و پول و پول خود و بودنمان را اثبات کنیم.

تعجبی ندارد که این روزها دیگر نه مثل سهراب و فروغ و شاملو داریم و نه آن‌چنان که باید به موسیقی فاخر اهمیت داده می‌شود. ما با کیهان کلهر و حسین علیزاده و استاد شجریان خود چه کرده‌ایم که ساز و صدایشان سال‌هاست در این سرزمین نجوا نمی‌کند؟

ملتی که با زیبایی‌ها قهر می‌کند، خشن می‌شود و اخلاق را خیلی راحت قربانی می‌کند. نمود مرگ اخلاق را آنگاه می‌توان در همه جا دید. از کارمند و مدیری که رشوه می‌گیرد، تا  تقلب در غذا و دارو و تجارتی که به نام پزشکی متدوال شده است.

برای پیشرفت‌های اجتماعی، اخلاقی و حتی اقتصادی باید زیبا شویم و راه زیبایی درک لذت‌های واقعی در زندگی است که با آزادی از قید پول‌پرستی به دست می‌آید. داروی امروز ما نوشیدن جرعه‌ای است که بی باده ما را مست کند. این روزها بیش از هر چیز به توسعه فرهنگ نیاز داریم.

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،
همین.

کجاست سمت حیات؟

سهراب سپهری

معضلات اقتصادی و بحران‌های اخلاقی جامعه

چند سال پیش کتاب «خاطرات یک دختر جوان» را که خاطراتی بود از (آنِ‌فرانک) یک دختر یهودی در دوران جنگ جهانی دوم خواندم که بخش عمده‌ای از آن اختصاص داشت به رفتار اروپایی‌ها در آن دوران. خیانت، جعل، احتکار و … بسیاری از خصوصیات زشت آدمیان را می‌توان در بسیاری از این خاطرات خواند و با خود گفت این اروپایی‌های متمدن! چگونه می‌توانستند  چنین حرکات زشت غیر اخلاقی را مرتکب شوند؟! آن روزهای مطالعه کتاب به خود می‌بالیدم که در دوران جنگ عراق و ایران زیرساخت‌های اخلاقی جامعه تا حد بسیار زیادی محفوظ مانده بود.

چند روز پیش هم کتاب «هزار فرسنگ تا آزادی» را که خاطرات یک پناهنده کره‌شمالی بود خواندم. داستان‌هایی از دزدی و خیانت و حتی رفتار حیوانی که در سال‌های قحطی کره‌شمالی بین مردمان رواج داشته است و حکومت کره‌شمالی با آن اقتدار امنیتی مخوف نه احتمالن خواسته و نه توانسته است که به این فجایع اخلاقی رسیدگی کند و اندکی آن را بهبود دهد.

چندی پیش در یک مهمانی خانوادگی در ویلای خارج از شهر یکی از اقوام بودم که کلیه وسایل آن حتی کلید و پریز برق و … مورد سرقت واقع شده بود. از یک طرف موضوع سرقت‌های کوچه و بازار و مصرف مواد مخدر و … بود و از طرف دیگر صحبت از صاحبان برخی صنایع بزرگ و کوچک که حالا که اسم بحران اقتصادی و مشکلات ارزی آمده‌است، به این بهانه نه حقوق کارگران را پرداخت می‌کنند و نه مطالبات تامین‌کنندگان و پیمانکاران را می‌پردازند. بخش عمده‌ای از ثروت خود را در خارج از کشور سرمایه‌گذاری کرده‌اند و یکی دو نفر از فرزندان هم برای آماده کردن بساط اقامت و فرار در خارج از کشور هستند.

در حالی‌که از وضعیت اقتصادی و مایملک بالایی برخوردار هستند، خود را به بداحوالی زده‌اند و نه چک‌هایشان پاس می‌شود و نه وام‌هایشان باز پرداخت. این‌ها همان‌هایی هستند که گران‌ترین خودروهای خارجی را سوار می‌شوند و سفرهای خارجی آن‌ها قضا نمی‌شود و خانه‌های اشرافی‌شان هر روز رنگ و لعابی دیگر می‌گیرد.

نکته قابل توجه این است که در شرایط بحران اقتصادی فقط گرسنگی و فقر ناشی از آن منجر به بروز ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی نمی‌شود، بلکه طغیان ثروتمندان خطری به مراتب جدی‌تر برای کشور محسوب می‌شود.

بر خلاف چندسال پیش، با به وجود آمدن نسل نوکیسه‌ای که خود را صنعت‌گر و تولیدکننده می‌نامد، احساس می‌کنم که وضعیت اقتصادی موجود در کشور بیش از هر چیز زیرساخت‌های اخلاقی و اجتماعی را در معرض آسیب قرار داده است. این موضوعی است که مدیران جامعه باید خیلی جدی به آن نگاه آسیب‌شناسانه علت و معلولی داشته باشند و برای آن راه‌کارهای متناسب را اتخاذ کنند.

لابد اگر وضعیت اقتصادی بدتر شود، همین ثروت‌مندان کشتن مستقیم انسان‌های دیگر (و نه کشتن غیر مستقیم با واردات فرآورده‌های غذایی آلوده و بروز فشارهای روانی بر سایر اقشار که اکنون نیز رواج دارد) و فروش گوشت آن را برای کسب سود بیش‌تر مجاز می‌شمارند و سارقان کوچه و بازار هم زورگیری و آدم‌کشی را در دستور کار خود قرار می‌دهند.

 

روزگاری که همه کاسب هستند، هیچ کس کاسب نیست!

سال‌ها پیش وقتی به دوران کودکی  و اوان جوانی خود فکر می‌کنم کم و بیش چیزهایی از جامعه به یاد می‌آورم.

زمانی که پزشک، پزشک بود و به درمان بیماری فکر می‌کرد.

مهندس، مهندس بود و به فکر خلاقیت و یادگیری بود.

کارمند، کارمند بود  و به طور عمده می‌توانست با رعایت اصول صرفه‌جویی و پس‌انداز به خواسته‌های عرفی زندگی مانند خودرو و خانه دست پیدا کند.

معلم، گرچه توان اقتصادی درخوری نداشت، اما مورد احترام همه بود و خود نیز بیش از دیگران شان خود را حفظ می‌کرد.

معمار، تجلی زیبایی بود، در حریم اندیشه و خالق اثری که چشم را نوازش می‌داد و روح در خنکای اثری که او خلق کرده بود می‌توانست استراحت کند و لذت ببرد.

استاد دانشگاه، شأنی افزون داشت و ما در آن‌ سال‌ها استادان را موجوداتی ماورائی می‌دانستیم که اگر دست آن‌ها نان می‌دیدیم، تعجب می‌کردیم که مگر استاد نان‌هم می‌خورد؟

و اما کاسب حبیب خدا بود که به انصاف مشهور بود و دستگیری از نیازمندان و امانت داری و امین مردم محل. کاسبی اصولی داشت که بر صداقت، مروت و رعایت حال خلق بنا شده بود.

این روزها اما :

پزشک، برج‌ساز است، مهندس صراف. کارمند، طلافروش است و معلم، دلال خودرو! همه کاسب شده‌اند!

دردناک قضیه این‌جاست که این‌ها همه که کاسب شدند، فقط کاسب شدند؛ بی اخلاق کاسبی. نه حبیب خدا که لعین او و نه منصف که سودجو و نه راعی خلق که خون‌آشام و دروغ‌گو

همه کاسبی را یاد گرفته‌اند، اما نمی‌دانند که چیزی به نام اخلاق کاسبی هم وجود دارد. اعتبار هم وجود دارد. «تعهد به حرف هم» وجود دارد.

و کاسب! هیچ کس دیگر کاسب نیست!

این اما تمام فاجعه نیست!

پزشک، کاسب شده است، اما نه کاسب با اخلاق است دیگر و نه پزشک قسم خورده. بیمارش که می‌آید او را مانند واحد آپارتمانی می‌بیند که باید سودآور باشد. بیمار متاع کاسبی است دیگر و نه انسان!

مهندس، خلاقیت خود را به سودا گذاشته و اعتبارش را. یادگیری فراموش شده و خلاقیت جای خود را به چک کردن سایت‌های قیمت دلار و سکه داده است.

از این مهندس چه انتظاری وجود دارد به نام «تعهد» و «اخلاق»؟!

کارمند، رشوه می‌گیرد و پارتی‌بازی می‌کند. دیگر نه به منافع سازمان خود نگاه می‌کند و نه می‌داند چیزی به نام اخلاق وجود دارد.

آسمان‌خوارهایی که این‌روزها به نام معماری شهری به وجود آمده‌اند، جز پول نتیجه دغدغه‌ دیگری نیستند و این چنین است که شهرهایمان به شدت زشت شده‌اند.

حرف معلم دیگر آن زمزمه محبت نسیت  و او که برای آب کردن فلان خودرو صد دروغ گفته است، چگونه می‌تواند از صداقت و اخلاق و درستی برای دانش‌آموزش بگوید!

مدیریت بد اقتصادی، دست‌کاری‌های اجتماعی و آموزشی نا آگاهانه، رانت‌خواری و پارتی‌بازی و … مرزهای اجتماعی جامعه را که بر مبنای هویت افراد ایجاد شده بود از بین برده است.

در بدنه اخلاقی جامعه که ضامن سلامت و حفظ محیط زیست، زیبایی شناسی، علم و فناوری است رمق چندانی باقی نمانده‌است. این چنین است که اقتصاد نیز در سطح کلان خود دیگر نه بر اساس معادلات اقتصادی که بر مبنای حرکت سونامی نقدینگی حرکت می‌کند.

شاید نیازی به تکرار نباشد که بار دیگر بخواهم بگویم، می‌خواهم خودم باشم. این‌گونه احساس می‌کنم آداب آن چیزی که هستم را به‌تر از هر کار دیگری بلد هستم. شاید به‌تر و بیش‌تر بتوانم به زندگی اخلاقی که آن را دوست دارم، نزدیک شوم.

آفتاب سوزان کویر اقتصاد

ظهر داغ تیرماه ۷۶ در میدان صبح‌گاه پادگان صفر-یک تهران قدم آهسته می‌رفتیم. اسلحه ژ-۳ را با دو دست روبروی سینه گرفته بودیم و در هر قدم رژه باید پایمان را تفنگ می‌رسانیدیم.

هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود و من بعد از درس و دانشگاه و کار، حالا داشتم کاری را انجام می‌دادم که می‌توانست زجر آور باشد. اما تلاش می‌کردم برای کاری که انجام می‌دهم فلسفه‌ای بسازم و فلسفه‌ای ساختم از نظم و آمادگی جسمانی و این‌که اگر در سربازی از مو و لباس و مزایای اجتماعی به طور موقت محروم می‌شوم، واقعا وجود من در چه چیز دیگری می‌تواند تعریف شود. و چه کار لذت‌بخشی بود در آن گرمای هوا قدم آهسته رفتن… من می‌توانستم

هیچ وقت در زندگی پول اولویت اولم نبوده است. همواره برای هر کاری که انجام داده‌ام به دنبال فلسفه بوده‌ام و می‌دانم که اگر هر کاری برایم از مفهومش خارج شود برایم سخت طاقت فرسا می‌گردد. با همین استدلال زندگی آسوده کارمندی را رها کردم به زیر آفتاب سوزان کار و کسب آمدم.

کسب و کار در همه جای دنیا سخت است و سرشکستن دارد. غول تکنولوژی یاهو و نوکیا هم باشی، یا رقیب می‌تواند شکستت ‌دهد و یا با یک اشتباه در تصمیم‌گیری ممکن است نابود شوی. این ماهیت کسب و کار است.

اما واقعیت کشور من که نه (این کشور متعلق به دیگران است) ، کشوری که در آن زندگی می‌کنم با همه جای دنیا تفاوت دارد. برد و باخت در آن تابع قوانین شناخته شده دنیا نیست. تصمیم‌های اقتصادی اگر سالم باشد و حتی نخواهد منافع رانتی را تامین کند، بدون پشتوانه کارشناسی و به صورت مقطعی و احساسی گرفته می‌شوند. هیچ چیزی ثبات ندارد. موفقیت اقتصادی تابع زحمت و برنامه‌ریزی و تلاش و قرار داشتن در زنجیره ایجاد ارزش افزوده برای یک محصول و یا خدمت نیست.  تابع رانت است و دلالی و آنی که هیچ ارزش افزوده‌ای در جامعه ایجاد نمی‌کند، بیش‌ترین بهره‌برداری اقتصادی را از منافع اقتصادی کشور دارد. چند بار ذهن و دستم لرزید که من هم بروم با نقدینگی محدودی که دارم کمی دلار و سکه و … بخرم و بعد با خودم فکر کردم که ارزش مفهومی کار من در این شرایط چه خواهد بود و خیلی محکم به خودم تلنگر زدم که نمی‌خواهم پول‌دار شوم.

من مهندس، مدیر، کارآفرین، هر چه باشم، نه طلافروش هستم و نه صراف و نمایش‌گاه‌دار ماشین. واقعیت را بگویم اصلن هم دوست ندارم قیافه‌ام شبیه فلان آدم باشد که برای خرید و فروش روزی هزار تا دروغ بگوید، عیب خانه و ماشین و …را پنهان کند و سر این و آن کلاه بگذارد.

این تمام ماجرا نیست. بدبختی آن‌جاست که همه تبدیل شده‌اند به دلال، از پزشک و مهندس و صنعت‌گر و دانشگاهی گرفته تا مدیر و کارمند دولت و مردم کوچه و بازار. نبود امنیت اقتصادی باعث شده است که فقط و فقط به پول فکر کنیم و فاجعه این‌جاست که این پول دوستی هم آرامش روانی را گرفته است و هم پایه‌های اخلاقی جامعه را سست کرده است و مهم‌تر از همه ‌این‌که هویت اجتماعی همه مشاغل جامعه را به شدت به چالش کشیده است. فعالیت اقتصادی همه اصناف و مشاغل خلاصه شده است در خرید و فروش و فکر به املاک، سکه و ارز و خودرو و نمایشگاه.

البته موضوع ریشه در سال‌های دور دارد. آقایان وقتی که مدارک تحصیلی را نه به تلاش افراد بلکه به رابطه و پول و زد و بند می‌فروختند، در حال کاشت این بذر هرز در جامعه بودند. از مهندسی که بدون زحمت مدرک می‌گیرد، بدون زحمت و سواد سمت می‌گیرد، بدون لیاقت حقوق بالا می‌گیرد و برای زیرمجموعه‌اش تصمیم می‌گیرد و هزینه تصمیمش را هم نمی‌پردازد،  می‌توان انتظار داشت به راحتی دلال هم شود برایش فرقی نمی‌کند؛ مگر انسان چیزی غیر تلاش خود است و اگر تلاشی نداشته باشد، “هیچ” است و این “هیچ” چون درون مایه‌ای ندارد هر لحظه می‌تواند به شکلی درآید. که بازهم هیچ باشد.
اما در مورد سایرین و باسوادها هم باید قبول کنیم که بسیاری از آن‌ها در مقابل حوادث اطراف آسیب‌پذیر هستند. مهندس با سوادی که نمی‌تواند حداقل‌های زندگی خود را تامین کند و می‌بیند که با مهندس بودنش به جایی نمی‌رسد، روزی تصمیم می‌گیرد که هویت خود را کنار بگذارد و دیگر نان و هویت نخورد و برود آن‌جایی که پول راحت‌تر و سریع‌تر به دست می آید.

آیا از پزشک و مهندسی که بیش از کارش، بیش از درمان بیش از خلاقیت، بیش از رسالتی که به دوش او قرار داده شده و پذیرفته به پول و سکه و دلار می‌اندیشد چیزی باقی مانده است؟ و برای فردی مثل من که می‌خواهد در این فضا تنفس کند، آیا راهی برای نفس سالم کشیدن مانده است؟

در این وانفسای بی‌تدبیری، برایم نفس کشیدن سخت شده است اما از هویت خود دست نخواهم کشید. به دلیل پول دروغ نخواهم گفت، رشوه نخواهم داد و زد و بند نخواهم کرد. دلال نخواه شد. بازهم فکر می‌کنم که چطور می‌توانم با فعالیتی که دارم خودم باشم. می‌دانم سخت است. اما شدنی است. من در این آفتاب سوزان اقتصاد فسلفه زیستن خود را نمی‌فروشم.