دوازده سال نوشتن در روزنوشت‌های بهساد

اول:  دوازده سال روزنوشت‌های بهساد

دوازده سال از نوشتن روزنوشت‌های بهساد می‌گذرد. این روزها که بازهم کم‌تر از گذشته می‌نویسم و تصمیم دارم بیش از پیش بنویسم و بازهم کم‌تر می‌نویسم. کم‌تر نوشتن دلایلی دارد. از جمله این که خوانندگان بیشتر به سمت و سوی تلگرام و اینستاگرام خوانی رفته‌اند و چون مخاطب است که نویسنده را بر سر ذوق می‌آورد، لاجرم مخاطب کم‌تر، ذوق نوشتن را هم کم می‌کند. چند بار به این فکر افتاده‌ام که اینستاگرام و کانال تلگرام بهساد را فعال کنم که چندان برایم جذاب نیست. من به طور فلسفی با این دو رسانه که عیار فکری جامعه ایران را به شدت پایین آورده مشکل دارم. پیشتر نیز گفته‌ام که وقتی یک جمله خوب در یک کتاب خوب نوشته می‌شود به مثابه آن است که با خواندن جملات پیشین آن جمله خوب، ذهن آدمی شخم می‌خورد و سپس آن جمله خوب به شکل یک نهال زیبا در ذهن نشانده می‌شود و پس از آن نیز جملات بعدی آن نهال را آبیاری می‌کنند تا آن نهال به میوه باور برسد. حال  اما نشاندن یک نهال هر چند زیبا در یک ذهن نامتمرکز و بعد رها کردن آن چیزی جز اغتشاش ذهنی نخواهد بود. بگذریم از لمپنیسمی که این شبکه‌های اجتماعی به آن دامن زده‌اند که جای گفتگو ندارد.

به هر ترتیب تا وقتی که از نظر فکری برایم میسر باشد نوشتن در روزنوشت‌های بهساد را ادامه خواهم داد و قصدی برای تعطیل کردن آن ندارم.

دوم: اقتصاد و بازار

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی ، یک شمع روشن کن! نشسته‌ایم و غر می‌زنیم که اقتصاد فلان است و بهمان و برخی در همین اقتصاد ویران و رکود مطلق، تا حد زیادی به طور سالم درآمدهای خوب دارند و رو به پیشرفت هستند. وضعیت پرداخت‌های دولت و کارفرمایان بدتر از همیشه است و در عدم پرداخت مطالبات حرفه‌ای شده‌اند. هزار و یک بهانه می‌آورند که پول شما را پرداخت نکنند. اما این اشتباه استراتژیک ما بوده است که هنوز هم به بازار دولتی تکیه کرده‌ایم. شرکت‌های خصوصی باید بیشترین فاصله را از دولت و بازار آن داشته باشند. نزدیک شدن به بازار دولتی معادل بردن کشتی به مرکز طوفان است. دولت در مفهوم عام آن با پیچیده کردن فضای کسب و کار و اعمال محدودیت‌های بیشتر، کار کردن را به شدت سخت کرده‌است. به خصوص از آنجایی که مبحث فناوری اطلاعات مورد توجه آقایان قرار گرفته است، فکر می‌کنند که با وضع قوانین و اعمال سیاست‌های جدید به کیفیت قابل توجهی در نرم‌افزار خواهند رسید. در حالی‌که آن چه دولت به آن نیاز دارد، افزایش توان کارفرمایی و ایجاد تعامل بیشتر با پیمانکاران بخش خصوصی است. یک مجری بد می‌تواند یک قانون خوب را خراب کند و به عکس یک مجری خوب می‌تواند حتی از یک قانون ضعیف استفاده مناسبی بنماید. ضعف دولت علاوه بر فساد سیستماتیک و عدم شفافیت، در ضعف بدنه کارشناسی آن نهفته است و برخوردهای از بالا به صرف این‌که کارفرما است و پیمانکار باید تبعیت نماید، نمی‌تواند به نتیجه خاصی برسد. خلاصه این‌که چوب انتخاب اشتباه استراتژیک خود را می‌خوریم و انتظار از تغییر دولت بیهوده است وقتی که نمی‌توانیم به سادگی خود را تغییر دهیم.

سوم: جامعه

جامعه احساس زده ایران به کجا می‌رود؟ همین چند ماه پیش بود که تب و تاب پلاسکو کشور را گرفته بود و امروز گویی اتفاقی نیفتاده است. ضمن این که جامعه ما به وقایعی مانند پلاسکو که در یک روز حدود سی نفر جان خود را از دست می‌دهند به شدت و البته در لحظه واکنش نشان می‌دهد و به مرگ و میر جاده‌ای که هر روز در حدود هفتاد نفر می‌باشد هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. از این گونه واکنش‌های احساسی بسیار وجود دارد. اما نکته این است که این جامعه به شدت دروغ‌گو شده است و ارزش‌های اخلاقی در آن روز به روز بیشتر به اضمحلال می‌رود. این گفتار من همان لعنت به تاریکی است که شاید نتوانم برای ایجاد روشنایی در آن شمعی روشن کنم. هر چند صداقت و پای‌بندی به اخلاق خود به تنهایی می‌تواند مزایایی برای انسان داشته باشد.

فلسفه، مدیریت، علم و تکنولوژی

وقتی بیست سال پیش از دانشگاه بیرون آمدم، راهکار توسعه صنعت کشور را توسل به علم کاربردی و تکنولوژی و مهندسی در همه ابعاد می‌دانستم ولی خیلی زود از تفکر خود بیرون جستم و ضعف مدیریت را عامل ضعف کشور تشخیص دادم. تا ده دوازده سال پس از بیرون آمدن از دانشگاه بر همین عقیده بودم تا این‌که به تدریج دریافتم که ضعف مدیریت خود معلول ضعف علوم انسانی در کشور است. سال‌های زیادی بر این عقیده استوار بوده و البته هستم. مادامی که با توجه به علوم اجتماعی و انسان‌شناسی و تعمیق در فلسغه اخلاق و فلسفه سیاست به اصلاح تفکرات جاری در جامعه خود نپردازیم، نمی‌توان انتظار داشت که تحول اساسی در جامعه صورت بگیرد. توجه به ذات انسان و ذات هستی است که هر چند ناقص می‌تواند درون‌مایه رفتاری ما را تشکیل دهد و در روشنایی این شناخت، می‌توان فارغ از روزمرگی‌ها که ما را به خود مشغول کرده است به سال‌های پیش رو فکر کرد. بدیهی است که پرداختن به فلسفه علم نیز به عنوان سنگ زیر بنای علم و تکنولوژی، یک پیش‌نیاز اساسی در توسعه هر جامعه فناورانه محسوب می‌شود.

اما چیزی که باید بیش از پیش به آن توجه شود این است که در پرداختن به علت‌العلل همه مشکلات توسعه نیافتگی، نمی‌توان از شبکه علت و معلولی  اثرات آن غافل شد و آن را رها کرد. انتظار از اصلاح اخلاقی جامعه و یک سیستم بر مبنای بنیادهای فکری انسان‌های آن مانند آن است که بخواهیم یک بیمار را از طریق اصلاح سلول سلول او مداوا کنیم که اگر نیز امکان‌پذیر باشد سالیان بسیار به طول می‌انجامد و آن مقصد و مقصودی که به دنبال آن بودیم از دسترس خارج خواهد شد. گاه ناگزیز هستیم که هر چند ناقص از اصول مدیریت و چهارچوب‌های آن بدون در نظر گرفتن ریشه‌های آن تبعیت کنیم. گاه لازم است از تکنیک‌های مهندسی (صنایع) برای اصلاح یک فرآیند بهره ببریم. شاید حتی گاهی لازم است، اخلاقی زیستن را نه از طریق تبیین مبانی آن و ایجاد درک در اکثریت انسان‌ها، بلکه با تدوین و اعمال قوانین به ظاهر دست و  پاگیر به جامعه تحمیل کنیم. دانش مدیریت و علوم پایه انسانی دارای یک رابطه دو طرفه با یک‌دیگر می‌باشند که تجلی عملی ِ فلسفه و اخلاق نظری را می‌توان با توسل به دانش مدیریت در جامعه به منصه ظهور رساند.

به عنوان نمونه هر چند که باید سعی کنیم که ماهیت دروغ را به عنوان یک عمل زشت تبیین کنیم و برای آن فلسفه بچینیم و چگونگی و چیستی دروغ را کشف کنیم، به یقین لازم است که در کنار اقدامات گفته شده، کاری کنیم که دروغ‌گو، هزینه دروغ‌ گفتن خود را بپردازد. این که یک نفر بتواند به راحتی (به عنوان مثال با رانندگی پر سرعت خود) به آزار دیگران بپردازد قطعن ریشه‌های روان‌شناسی فردی و اجتماعی و اخلاقی دارد، اما نمی‌توان و نباید مدیریت ترافیک و اعمال جریمه را به امید اصلاح اجتماعی و فرهنگ‌سازی رها کرد. به یقین توسل به بهبود و اعمال مدیریت نیز به تنهایی گرچه می‌تواند خود به بهبود شرایط اجتماعی کمک کند، اما برای ساخت مدیریت و حفظ و تقویت اقتدار آن لاجرم باید از علوم ریشه‌ای انسانی استفاده نمود.

در جامعه نمی‌توان و نباید انتظار داشت که همه مدیران و مهندسان فیلسوف و همه فیلسوفان مدیر باشند. درد جامعه ما این است که مهندس‌ها و مدیران و فیلسوفان و هنرمندان هر گوشه‌ای به کار خود مشغول هستند و ارتباط حیاتی آن‌ها با یک‌دیگر قطع شده است. فیلسوفان در خلوت خود به فلسفیدن و غوطه خوردن در دانش نظری مشغولند و مدیران اگر واقعی باشند و اگر غم نان و زنده ماندن و طوفان حوادث به آن‌ها اجازه دهد روش‌های مدیریتی غرب را با اغماضی باور نکردنی به کار می‌برند. در این حیطه چگونه می‌توان انتظار داشت که تکنولوژی بتواند در بسترهای فکری جامعه رشد و نمو داشته باشد.

دریک  کشورتوسعه یافته، همه ابعاد یک جامعه توسعه یافته است و همان‌گونه که کسی انتظار ندارد آخرین تئوری اختر فیزیک در یک کشور عقب افتاده کشف شود، لاجرم نمی‌توان مراحل تکامل علوم انسانی و مدیریت را بدون آن‌که در پیوند با واقعیت‌های جامعه به آزمون و نتیجه رسیده باشد از چنین جامعه‌ای انتظار داشت.

نجات اقتصاد از بحران

در نوشته پیشین به مقایسه بودجه عمرانی و جاری کشور پرداخته بودم و به صورت کلی شرایط نه چندان خوب در سال آینده مورد پیش‌بینی قرار گرفته بود.

باید اذعان کنم که من کارشناس اقتصاد کلان و یا نظریه پرداز در مدیریت کلان نیستم و نوشته قبلی من بیان شرایطی بود که شرکت‌ها و از جمله بهساد در سال آینده با آن روبرو خواهند بود و می‌تواند در جهت‌گیری راهبردی و انتخاب سیاست‌های تولید محصول مورد توجه قرار بگیرد. بنابراین این نوشته‌ها می‌تواند دارای اشتباه باشد که در همین جا از همه صاحب نظرانی که آن را می‌خوانند خواهش می‌کنم که اشتباه‌های آن را به طور عمومی و یا خصوصی متذکر شوند.

همان‌گونه که در نوشته پیش گفته شد، یکی از ابزارهای مهم برای دست یافتن به توسعه اقتصادی کوچک کردن دولت است.کم ضررترین راه در این کار، خصوصی‌سازی است. با این‌حال مسئله این‌جاست که بخش خصوصی واقعی نیز هیچ وقت نمی‌تواند یک شرکت دولتی را در اختیار بگیرد. اجازه بدهید برای شما مثالی بزنم. شرکت دولتی را می شناسم که در سال هشتاد و هفت، هزار و پانصد نفر پرسنل داشت و آقای مدیرعامل به توصیه این و آن تعداد پرسنل شرکت را به حدود پنج هزار نفر رسانده است.  این راز ماندگاری آقای مدیر در مدت ۷ سال گذشته بوده است، یعنی قدرت آقای مدیرعامل، شاید از خود وزیر بالادست او هم بیش‌تر باشد. وضعیت این شرکت بسیار جالب توجه است. به عنوان نمونه یک نفر مسئول دارند که تضامین پیمان‌کاران را دریافت کند. یک نفر مسئول بررسی و ثبت آن‌ها است و یک نفر دیگر مسئول عودت آن به پیمانکاران. مدیرانی دارد که یا در شرکت نیستند و یا اگر هم هستند از دفتر خود به عنوان دفتر کار برای خرید و فروش و کارهای خارج از سازمان استفاده می‌کنند و اصولن بود و نبود آن‌ها فرقی نمی‌کند. البته معدود افراد اهل کار و فکری هم هستند که اداره شرکت بر عهده آن‌هاست.

حالا فرض کنید بخش خصوصی بخواهد این شرکت را اداره کند که به یقین ۵۰۰ نفر برای اداره آن کافی است. آیا بخش خصوصی واقعی حاضر به خریداری چنین شرکتی است؟ قطعا نه! مسئله مهم دیگر این است که متاسفانه تعداد قابل توجهی از کارمندان دولت دارای بازدهی بسیار پایین در کار خود هستند و بی‌سوادی عمیقی در میان آن‌ها وجود دارد. بخش خصوصی هیچ‌گاه نمی‌تواند میراث‌دار یک سیستم ناکارآمد اجرایی با یک لشگر از افراد بی‌انگیزه و تنبل شود. بسیاری از کارخانجاتی که خصوصی شدند، خیلی زود به ورشکستگی افتادند و دلیل این بود که این شرکت‌ها پیش از این نیز با تنفس مصنوعی دولت زندگی می‌کردند و به محض قطع این تنفس دچار مرگ شدند. بنابراین شاید راه‌کار این باشد که فرآیند انتقال شرکت‌های دولتی به خصوصی در زمان طولانی و تدریجی انجام شود. به عنوان نمونه دولت می‌تواند بودجه فعلی (بخوانید تنفس مصنوعی) را تا مدتی بعد از خصوصی‌سازی نیز ادامه دهد و یا این‌که تامین حقوق کارکنان را تضمین نماید، ولی مدیریت و مالکیت را خصوصی کند. حداقل فایده این است که مدیریت بخش خصوصی به کارآیی و کارآمدی سازمان بیشتر از دولت فکر می‌کند و چندین قدم به جلو حرکت کرده‌ایم.

اما در چهارچوب این فرآیند نکته دیگری نیز باید مورد توجه قرار بگیرد و آن تقویت نهاد مدیریت در کشور است. باید اعتراف کنم که نه در بخش دولتی و نه در بخش خصوصی کشور ما مدیران حرفه‌ای و باسواد و اهل مطالعه قابل توجهی وجود ندارد و اداره صنعت و کشور بیش‌تر بر اساس لابی‌گری و کدخدامنشی است و نه بر اساس روش‌های علمی اثبات شده. روزی آقای مهندس نعمت‌زاده گفته بودند که ما باید به کشور مدیر وارد کنیم و ایشان به جهت این جمله بسیار ارزشمند مورد حمله دوست و دشمن قرار گرفتند. این جمله بسیار درست است. بر اساس نظر ایشان ما برای این‌که در فوتبال و والیبال و یا سایر رشته‌های ورزشی به نتیجه برسیم (که تا حدی هم رسیده‌ایم) از مربیان خارجی استفاده کرده‌ایم. چه دلیلی وجود دارد که در اداره صنعت و تجارت خود کم‌تر از فوتبال و والیبال دچار ضعف مدیریت باشیم؟ صنعت و تجارت حرفه‌ای نیاز به افراد حرفه‌ای دارد که در کشور ما این منبع بسیار محدود است.

اگر دولت در واگذاری سازمان‌های تحت نظر خود، وجود یک تیم مدیریتی با سابقه موفق را لحاظ کند و یا به طور کلی واگذاری را به شخصیت‌های دارای صلاحیت واگذار کند، این هم یک گام به پیش است. اگر در پخش فرآورده‌های نفتی و پمپ بنزین توتال و در اداره شرکت‌های تابعه صنعت برق زیمنس و در صنعت حمل و نقل ریلی برندهای معتبر این حوزه حضور داشته باشند، مشکل‌های بیش‌تری قابل حل خواهد بود. در این زمینه نیز تجربه موفقی در کشور وجود دارد. به MTN-Irancell نگاه کنید که ۴۹ درصد سهام آن در اختیار شرکت MTN آفریقای جنوبی است. پیش از حضور این اپراتور در کشور، همراه اول چه وضعیتی داشت؟ من در سال ۷۹ پانصدهزار تومان به همراه اول پرداخت کردم تا ده ماه بعد یک سیم کارت بگیرم. دلالی و احتکار سیم کارت یک تجارت پر سود بود. مخابرات برای نمایش شماره تماس گیرنده (Caller ID) از مشترکین هزینه دریافت می‌کرد، چیزی به نام سیم کارت اعتباری وجود نداشت و … با آمدن ایرانسل شرایط به طور کلی متفاوت شد. تزریق دانش جهانی مدیریت و تکنولوژی برتر باعث شد که شرایط به نفع جامعه تغییر کند.

مسئله مهم دیگر که باید به آن توجه کنیم، موضوع آموزش است. بارها در این وبلاگ به این موضوع اشاره شده است که آموزش عالی و فنی و حرفه‌ای در کشور ما یک تراژدی تمام عیار است.  آموزش عالی اگر به جای آدم مدرک‌دار پر مدعا، افراد باسواد و با انگیزه تربیت کند که بلد باشند کار کنند، در کنار خصوصی‌سازی و افزایش بودجه‌های عمرانی، این افراد نه تنها به دنبال جذب در ادارات دولتی نیستند، بلکه خود با ایجاد و توسعه کسب و کارهای کوچک و متوسط باعث رشد اقتصاد کشور خواهند شد.

مخلص کلام این‌که با خصوصی‌سازی واقعی، جذب دانش و سرمایه خارجی و بازنگری در نظام آموزشی کشور وضعیت اقتصادی بهبود بسیاری خواهد داشت. رونق نسبی اقتصادی در اوایل دهه هشتاد نیز حاصل چنین تفکری بود که متاسفانه ادامه پیدا نکرد.

در کنار این موارد توجه به علوم انسانی به عنوان زیربنای فکری جامعه و اندیشه نقشی بسیار اساسی در به‌کارگیری و حفظ و توسعه اقتصاد خواهد داشت. جامعه بی فلسفه مرده است و جامعه بی اخلاق هیچگاه نمی‌تواند محمل مدیریت و تکنولوژی محسوب شود. تا مادامی که دروغ رواج داشته باشد و رشوه و رانت و… هیچ تئوری مدیریتی راه‌گشا نخواهد بود و در این‌صورت محکوم به تحمل شرایط بد اقتصادی نیز خواهیم بود.

بودجه ۹۶ و اقتصاد در سال آینده

ابتدا چند مطلب را بخوانیم:

 ۸۵ درصد از اقتصاد ایران دولتی و یا شبه دولتی است. (مرجع)

 ۵۰۰ هزار استخدام بی حساب و کتاب در دولت قبل صورت گرفت که بخش عمده آن شرایط لازم را نداشت.امروز در نهاد ریاست جمهوری اتاق ها پر از نیرو است که از بیکاری جدول حل می کنند (منبع)

رئیس‌جمهور گفت:  بودجه عمومی کشور در سال آینده حدود ۳۲۰ هزار میلیارد تومان است که از این رقم قصد داریم ‏‏۶۰ هزار میلیارد تومان را به بودجه عمرانی اختصاص دهیم که این میزان در بودجه عمرانی برای اولین بار در ‏کشور، رقم می‌خورد؛ اما این نکته ضروری است که هیچ‌گاه بودجه‌های عمرانی تحقق نمی‌یابد، مثلاً بودجه مصوب عمرانی سال جاری به ترتیب ۵۷ هزار میلیارد تومان تصویب‌شده که در ۶ ماه نخست امسال فقط ۱۳ هزار میلیارد تومان آن محقق شده است. (به نقل از سایت الف)

وزیر راه و شهرسازی اظهار داشت: در گذشته موضوع کاهش اعتبارات جاری در راستای توسعه اعتبارات عمرانی مطرح بود، اما امروز اعتبارات جاری افزایش یافته است و ۹۰ درصد بودجه به تخصیص اعتبارات جاری اختصاص می‌یابد. وزیر راه و شهرسازی به بودجه امسال وزارت راه و شهرسازی اشاره کرد و گفت: بودجه ابلاغی وزارت راه و شهرسازی برای سال جاری ۷ هزار و ۷۰۰ میلیارد تومان بود، اما تاکنون ۸۰ میلیارد تومان آن تخصیص یافته است که این کمتر از یک درصد است.(خبرگزاری فارس)

برای دوستانی که احیانا به مفاهیم بودجه جاری و عمرانی آشنایی ندارند باید عرض شود که بودجه جاری، صرف امور اجرایی دولت مانند حقوق پرسنل، پاداش، سنوات و قند و چای و … آن می‌شود و بودجه عمرانی آن پولی است که باید صرف ایجاد طرح‌های عمرانی و ایجاد سرمایه‌های جدید ماندگار مانند سد و کارخانه و پالایشگاه و بندر و فرودگاه و … شود. با این حساب، حتی اگر وقوع پیش‌بینی جناب رییس جمهور را صد در صد فرض کنیم (که این فرض اشتباه است)، در هشتاد و پنج درصد اقتصاد کشور افراد ۲۶۰ هزار میلیاردتومان حقوق می‌گیرند تا فقط ۶۰ هزار میلیارد تومان به سرمایه کشور اضافه شود و این به طور مطلق به معنی ارزش افزوده منفی در اقتصاد کشور است.

برای من که زیاد سر رشته‌ای از اقتصاد کلان ندارم این موضوع به این معنی است که دولت بیشتر دغدغه حقوق پرسنل خود را باید داشته باشد و حجم بازار عمران کشور بسیار کوچک خواهد بود. در نتیجه پیمان‌کاران در سال آینده نیز یا کار زیادی برای انجام دادن نخواهند داشت و یا این‌که اگر هم کاری انجام دهند به دلیل کمبود شدید بودجه عمرانی (که به طور معمول برای جبران بودجه جاری از آن نیز مصرف می‌شود) نمی‌توانند مطالبات خود را دریافت کنند و این موضوع یعنی ادامه شرایط کنونی برای اقتصاد کشور و بخش خصوصی. دولت باید هر چه سریع‌تر با چربی‌زدایی از خود و خصوصی‌سازی واقعی و افزایش بودجه عمرانی زمینه فعالیت شرکت‌های پیمان‌کار را فراهم کند و حتی در یک اقدام بسیار سخت بخش زیادی از نیروهای خود را به بازار کار ایجاد شده برای بخش خصوصی تزریق نماید.

شرکت‌های نرم‌افزاری با بازار سازمانی نیز که عمده مشتریان آن‌ها را دولت و یا پیمانکاران دولت تشکیل می‌دهند نباید امید معجزه از بازار سال آینده داشته باشند و باید حداکثر فاصله لازم از دولت را برای خود ایجاد کنند. در غیر این‌صورت آن‌ها نیز به عنوان یکی از حلقه‌های زنجیر اقتصاد فشار موجود را زیاد و یا کم باید بازهم تحمل کنند.

عذرخواهی و توضیحاتی چند…

پیرو نوشته قبل دیروز نامه‌ای از یکی از کارشناسان بسیار محترم صندوق نوآوری و شکوفایی دریافت کردم که منجر به مکاتباتی دو جانبه پیرامون آن نوشته گردید. در آن نامه و مکاتبات دو جانبه بعدی آن علاوه بر توضیح بسیاری از شرایط، نکاتی نیز در مورد افراد بازدید کننده از شرکت بهساد آورده شده بود که دلیل ناشناس ماندن  نسبی گروه ارزیابی کننده، جلوگیری از بروز سوء تفاهمات و ایجاد مانع برای سفارش‌پذیری و رانت‌جویی عنوان شد که از نظر من نیز دلیل  موجه و  پذیرفته شده‌ای است که می‌تواند یکی از عوامل سلامت ارزیابی محسوب شود.

همچنین در همین مکاتبات، گروه ارزیابی کننده ای که به شرکت ما مراجعه کرده بودند نیز معرفی شده بودند که انصافن باسواد و  دارای مدرک دانشگاهی معتبر بودند و به خصوص آقای دکتری  هم که تشریف داشتند دانش آموخته دانشگاه‌های معتبر ایران و کانادا و عضو هیات علمی یکی از دانشگاه‌های معتبر کشور هستند که این جانب مراتب احترام خود را به ایشان ابراز می‌دارم.

با این توضیحات گرچه در همان نوشته نیز این جانب مراتب احترام خود را به “دکترهای واقعی” بیان کرده بودم، با این حال به دلیل به وجود آوردن سوء تفاهمی که می‌تواند در آن نوشته مستتر باشد، مراتب عذرخواهی خود را نسبت به آن بخش که در مورد گروه ارزیابی مراجعه کننده به بهساد گفته شده اعلام می‌دارم.

 البته  نکته‌ای که نباید مغفول بماند این است که سیاست‌های دولت و موسسات آموزش عالی در تولید فله‌ای مدارک عالیه دانشگاهی از جمله مدرک دکتری باعث شده است که دیگر نتوان به راحتی با شنیدن عنوان “دکتر”، (“مهندس که هیچ”!) آن انتظار در نگاه اول از هوش، ذکاوت و سواد و به خصوص زحمت و شب نخوابی برای کسب این مدارک ارزشمند به وجود بیاید. سعدی علیه‌الرحمه می‌فرماید

اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی. گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

تولید سالیانه ۱۵ هزار فارغ‌التحصیل در مقطع دکتری، علاوه بر ایجاد هزینه‌های سنگین برای کشور، سم مهلکی است که کم‌ترین آسیب آن  بروز چنین مشکلاتی در کشور است.

صندوق نوآوری و شکوفایی

مدت کمی بعد از دانش‌بنیان شدن، موضوع وام صندوق نوآوری و شکوفایی مطرح شد. طرح خود را آماده کردیم و در یک جلسه با حضور افرادی که معمولا عادت ندارند خود را معرفی کنند و بگویند کیستند و از کجا آمده‌اند ارائه دادیم. بعد هم یک جلسه در دفتر بهساد بازهم با افرادی که نمی‌دانم که بودند و یکی از آن‌ها «دکتر» بود  برگزار کردیم. در باب این دکاتیر (جمع مکسر دکتر) امروزی حرف برای گفتن زیاد است. تا همین چند سال پیش عبارت دکتر به طور عمده  نشان‌دهنده یک فرد تحصیل‌کرده، باهوش و با سواد بود. تا چندی قبل از آن نیز «مهندس» دارای چنین شرایطی بود. اما با عرض احترام به همه دکترهای واقعی باید اذعان کنم وقتی کسی خود را به خصوص از بدنه دولت و حواشی آن به عنوان «دکتر» مطرح می‌کند، هزاران علامت سئوال در مورد نحوه مدرک گرفتن و سواد و تخصصش برایم پیش می‌آید و دیگر مثل گذشته آن طور نیست که بخواهم دست و پایم را جمع کنم تا مبادا بی‌سوادیم من را رسوا کند.

به هر حال آن جلسه هم گذشت تا به ما اطلاع  دهند وام ما تصویب شده است و باید قرارداد را امضا کنیم! وامی که مزاح تلخ آن بازگشت آن در یک سال بود! چند بار مکاتبه کردیم و تماس گرفتیم و بعد قرار شد با معاون محترم صندوق جلسه‌ای داشته باشیم. به ساختمان جدید یازده طبقه آن ها رفتم که بسیار شیک و امروزی بود و با ولخرجی تمام میز و صندلی‌ها و کامپیوترهای گران قیمت گرفته بودند. پیش‌ترها این‌گونه بود که آدم‌ها در اداره به مراتب بیشتر از زندگی شخصی خود خرج می‌کردند. این روزها البته در مواردی افراد در خانه خود نیز به اندازه سازمان (دولتی) خود خرج می‌کنند، منتهی با پول سازمان! در بدو ورود به صندوق! درگیر این فکرها بودم که چقدر هزینه صرف این کارها شده است و این پول چقدر می‌توانست به شرکت‌ها اختصاص یابد و اینکه صندوق چه زود درگیر دیوانسالاری و تجمل گرایی شده است و …

جلسه در اتاق بسیار بزرگ ایشان بود که منظره‌ای دیدنی رو به کوه‌های شمال تهران داشت. ایشان ابتدا سعی داشت ما را تحقیر کند که شما چگونه شرکتی هستید که نمی‌توانید وام خود را در یک سال بازگردانید و ضعیف هستید و فلان و بهمان و ایشان گفتند شرکت‌های بسیاری را می‌شناسند که با وام صندوق از یک شرکت کوچک به متوسط و از متوسط به بزرگ تبدیل شده‌اند. هر چه بیشتر صحبت می‌کردند، بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که حداقل چیزی از اداره یک شرکت نرم‌افزاری آن‌هم با بازار سازمانی نمی‌دانند و سعی می‌کنند با تحقیر من و بهساد حرف خود را به کرسی بنشانند.  به ایشان گفتم “آقای دکتر! در اتاق آن‌چنانی نشسته‌اید و حقوق‌های آن‌چنانی می‌گیرید و خبر ندارید که در این مملکت چه می‌گذرد؛ خبر ندارید که پس از آن هشت سال کذایی که چهارده‌هزار شرکت کوچک و متوسط نابود شدند (و اقتصاد و اخلاق و بسیاری چیزهای دیگر هم آسیب جدی دیدند)، آن‌ها که مانده‌اند با هزاران خراش بر صورتشان و با تنی زخمی و دردآلود زندگی می‌کنند. به ایشان گفتم که فکر می‌کنند که نرم‌افزار سازمانی هم مانند یک ماشین است که با وام ساخته می‌شود و بعد هم به سادگی فروخته می‌شود و پس از آن پول آن یک‌جا دریافت می‌شود.” تمام حرف‌های دلم را زدم و همکار ایشان غرق در تعجب بود که چگونه فردی می‌تواند به این راحتی حرف‌هایش را به رییس بگوید. من در تمام این سال‌ها یادگرفته‌ام که آزادی و آزادگی خود را به نواله ناگزیر نفروشم. شاید ایشان انتظار داشتند حالا که به من سرکوفت زده‌اند و به زعم خویش شخصیت من را له کرده‌اند، حالا نوبت من ِ بی‌شخصیت شده است که شروع کنم به التماس کردن که حالا اگر راهی دارد به ما کمکی کنند و … غافل از این‌که شخصیت من هر چه باشد بد یا خوب، ایستاده به ذات من است و حرف دیگران بازهم بد و یا خوب نمی‌تواند در اصل شخصیت من و در برداشت من از خویشتن خویش تغییری ایجاد کند. می‌دانستم که به زعم آن‌ها با گردن کشی و به زعم خود با حفظ اصول شخصیتی خود وامی وجود نخواهد داشت. اما واقعیت این بود که قیمت شخصیت من گران‌تر از آن وام بود.

چندی بعد نامه‌ای دریافت کردیم (از عجایب این صندوق این است که برای دریافت نامه از ایشان باید در سیستم اتوماسیون اداری آن‌ها اکانت داشته باشیم و بعد با اصرار ما که این طریقه نامه نگاری نیست، نامه ایمیل شد) مبنی بر این که بیایید با شرایط بیان شده برای دریافت وام قرارداد ببندید و بعد با توجه به شرایط آتی در نحوه بازپرداخت آن تجدید نظر خواهیم کرد! نامه‌ای که یا اندک نشانه‌ای از سواد حقوقی در آن وجود ندارد و یا فرض را بر این گذاشته است که مانند بسیاری از وام‌های بدون بازگشت که معوقات چندهزار میلیارد تومانی بانکی را ساخته است، لزومی بر بازگشت این وام نیز در موعد مقرر وجود ندارد. مگر می‌شود که من زیر بار یک تعهد حقوقی بروم و بعد برای گرفتن آن چیزی که مبنای قراردادی ندارد، تلاش کنم؟ آیا فرض بر این است که دوباره بروم و گردن کج کنم که به من فرصت بدهید و قسط‌ بندی کنید و … مبنای ما برای گرفتن وام پس دادن آن بود و گویا رویه دیگری نیز وجود دارد که ما خود را در مورد آن به تغافل زده‌ایم.

چندی بعد به جلسه‌ای دعوت شدم که رییس صندوق و کارشناسان آن حضور داشتند. بخش اول جلسه جنبه عمومی داشت که در قسمت پرسش و پاسخ ایراداتی به ساختار هیات رییسه صندوق مطرح کردم  که اصولا ساختار و ترکیب این هیات رییسه نمی‌تواند درک کامل و جامعی از فعالیت بخش خصوصی داشته باشد و سئوال کردم که مکانیزم صندوق برای جلوگیری از بروز فساد و رانت‌خواری در آن چیست که پاسخ مناسبی دریافت نکردم. بین دو جلسه، فرصتی برای استراحت و پذیرایی در نظر گرفته شده بود که پذیرایی از ما عوام منحصر بر کیک و ساندیس! بود و پذیرایی از مدیران صندوق و بزرگان! در بخش دیگری از همان سالن میوه و شیرینی. حرف‌های ناگفتنی داشت این پذیرایی. به  بخش خواص رفتم و روی صندلی ولو شدم و میوه و شیرینی بسیار خوردم. مسئولین محترم هم به روی خود نیاوردند و بعید می‌دانم که اصلن دلیل رفتار من را فهمیده باشند!

در جلسه اختصاصی بعدی دو کارشناس جوان را آورده بودند که به مشکلات شرکت‌ها در گرفتن وام رسیدگی کنند!! هر چه بیشتر صحبت می‌شد بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که در صندوق نوآوری و شکوفایی درک لازم از فعالیت بخش خصوصی (به خصوص در زمینه نرم‌افزار) وجود ندارد. به آن‌ها گفتم که تا به حال هر چه خبر از صندوق‌ها شنیده‌ام یا مبتنی بر تخلف و رانت‌خواری بوده‌است (صندوق تامین اجتماعی و صندوق ذخیره فرهنگیان) و یا مبتنی بر حقوق‌های آن‌چنانی (صندوق توسعه ملی). آیا باید به زودی منتظر خبری از این دست از صندوق نوآوری و شکوفایی نیز باشیم؟ این را گفتم و جلسه را ترک کردم.

اخلاقی بودن

گویی هر چه بیشتر تصمیم بگیرم بنویسم، کمتر می‌نویسم. در ذهنم غوغاهایی بود.  یکی از آن چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده، بد بودن و بد شدن خیلی از آدم‌هاست و من که در جدال با بدی هستم.

شاید تصویر کنید وقتی می‌گویم در جدال با بدی هستم، پس یعنی من آدم خوبی تصور می‌شوم. نه! من ابتدا در جدال با بدی درون خود هستم، گاه من پیروز می‌شوم و گاه بدی. تا این جا هم باید راضی باشم تا حدی، حداقل بدی را جزء وجود خود نمی‌دانم. خب البته این در مورد همه صادق است. بعید می‌دانم که حتی جنایتکاران بزرگ تاریخ هم خود را جنایت‌کار بدانند. پس این احتمال وجود دارد که من هم آدم بدی باشم و خودم هم خبر ندارم و حتی شاید جنایت‌کار و آدم‌کش هم باشم.

آدم کشتن که لزومن با سلب حیات فیزیکی دیگران به تنهایی صورت نمی‌گیرد، گاه با سلب شخصیت و کشتن شخصیت آن‌ها صورت می‌گیرد. اگر رو در رو باشد که باز به طرف مقابل فرصت دفاع می‌دهیم و با صرف مقادیر زیادی اغماض، جوان‌مردانه محسوب می‌شود. آن‌وقت که از پشت سر هست (غیبت) یک خیانت و آدم کشی تمام عیار محسوب می‌شود و چه بسیار شخصیت‌هایی که کشته‌ایم و می‌کشیم هر روز٫

باری این روزها در جدال با بدی هستم. ابتدا با بدی‌های خود و بعد با بدی‌های دیگران که به سادگی هر چه تمام‌تر دروغ می‌گویند و صداقت را به کالایی نایاب در جامعه امروزی ایران تبدیل کرده‌اند. خیلی شدید در این تفکر هستم که بهساد (که البته به نظر من نسبت به جامعه اطراف خود، محیط پاک‌تری دارد)، محیط اخلاقی‌تر و بهتری  برای زندگی باشد. اگر زمانی در بهساد به تنهایی به بهبود فرآیندهای کاری، افزایش کیفیت محصول و رضایت مشتریان فکر می‌کردم که البته در هیچ یک نیز به طور کامل موفق نشدیم! امروز فکر می‌کنم که راه دستیابی به موارد گفته شده گسترش و حفظ اخلاق است. در این راستا مهم‌ترین مانع، ضعف‌های اخلاقی خود من هست و بعد از آن باید به تعریف زندگی و کار اخلاقی و افزایش آگاهی نسبت به آن بپردازیم و مرحله آخر نیز مبارزه جدی با مظاهر بداخلاقی مشتمل بر دروغ و غیبت، حسادت، باندبازی و فریب و جعل و تقلب است که هر چند به ندرت ولی گاه در بهساد نیز دیده می‌شود.

خب علی‌العجاله با آخری که ساده‌تر هست شروع می‌کنیم. مبارزه با بد اخلاقی دیگران!

آداب مصاحبه برای مصاحبه شوندگان (از دیدگاه نگارنده)

به طور کلی از نوشته‌هایی مانند «ده روش برای موفقیت»، »بیست روش برای مدیریت همسر» و … زیاد خوشم نمی‌آید. نقص بزرگ این گونه نوشته‌ها در این است که به طور عمده در مورد آن‌ها مثال نقض پیدا می‌شود و مطلق نیستند. مشکل دوم این نوشته‌ها این است که به طور عمده با توجه به تجربیات و دانش نگارنده نوشته شده است و  در مواردی می‌توان نقض آن را نیز پیدا کرد. در مورد ترجمه‌های ناقص از وب‌سایت‌ها و مجلات خارجی هم که موارد نقص ترجمه و یا عدم تطابق با فرهنگ کشور به عنوان نقاط ضعف بیش‌تر قابل طرح است.

با این حال از آن‌جا که تجربه بسیاری در مصاحبه دارم، بد ندیدم که در این نوشته به بایدها و نبایدهای مصاحبه از دیدگاه خود بپردازم. بنابراین بزرگ‌ترین کمک به این‌جانب و البته صحت سنجی این نوشته که حالت توصیه‌ای دارد، نقد آن خواهد بود.

اولین قدم شما در ورود به یک سازمان انجام مصاحبه و حتی پیش از آن تکمیل فرم‌های درخواست کار می‌باشد. در این مرحله موارد زیر را رعایت کنید.
• با مطالعه و پرس و جو در مورد سازمان و کار مطمئن شوید که این کار و سازمان مناسب و متناسب با روحیات شما است. اگر به هر قیمتی بخواهید در هر سازمانی کار کنید، اولین قدم را در خودکشی شخصیت حرفه‌ای خود برداشته‌اید.
• به همراه بردن خویشاوندان شما در هنگام مصاحبه نشان‌دهنده این است که یا شما از توانایی تصمیم‌گیری به تنهایی برخوردار نیستید و یا این‌که آن‌ها به سازمانی که شما مراجعه می‌کنید اطمینان ندارند. هر دوی این موارد بد است. اگر به سازمان مورد مراجعه (به طور عمده شرکت‌های بخش خصوصی) اطمینان ندارید، حق شما این است که در مورد آن و افراد آن‌جا تحقیق کنید. اما عدم اطمینان خود را به رخ آن‌ها نکشید. (به ندرت پیش می‌آید که فردی را که با همسر و یا پدر خود در جلسه مصاحبه حضور داشته است مورد تایید قرار دهم)
• خودتان باشید. لازم نیست که نقش یک فرد خوب و یا با سواد و یا شیک را بازی کنید تا در مصاحبه پذیرفته شوید. عمده مصاحبه کنندگان صدها و شاید هزاران مورد از مصاحبه را داشته‌اند و در شناخت افراد و باطن آن‌ها بسیار حرفه‌ای هستند. نتیجه بارز نقش بازی کردن به وجود آمدن عدم اعتماد است.
• متناسب و مناسب لباس بپوشید. شما از دوران دانشجویی فاصله گرفته‌اید و نمی‌توانید با تی‌شرت به جلسه مصاحبه بروید. پوشیدن کت و شلوار مهمانی‌هم توی ذوق می‌زند. پس بهتر است که یک لباس تا حدی رسمی و ساده داشته باشید. بهتر است که در لباس شما چیزی برای جلب توجه کردن وجود نداشته باشد و مصاحبه‌گران بیشتر به افکار و توانایی شما جذب شوند.
• آرایش خانم‌ها بستگی به عقاید آن‌ها دارد با این‌حال آرایش غلیظ و نامتعارف تاثیر مثبتی در جذب به سازمان‌هایی که شما را فقط به عنوان یک کارشناس می‌خواهند ندارد.
• از عطر و ادکلن بپرهیزید. درست است که مصاحبه شونده نباید بوی نامطبوعی داشته باشد و بعد از مسابقه فوتبال و ورزش سری هم به محل مصاحبه بزند، با این‌حال وجود عطر و ادکلن ممکن است باعث شود مصاحبه کننده دچار سردرد شود و احساس خوبی در مورد شما نداشته باشد.
• به موقع در محل مصاحبه حضور داشته باشید. اگر تخمین مناسبی از محل مصاحبه ندارید، سعی کنید تا زمان مناسب را برای رسیدن به محل آن در نظر بگیرید. اگر خیلی زود رسیدید می‌توانید خود را مشغول کنید تا حداکثر ده دقیقه قبل از مصاحبه در محل حضور داشته باشید. زود رفتن نیز نوعی بی‌نظمی محسوب می‌شود و می‌تواند اثر منفی داشته باشد. دیر رفتن که جای خود دارد.
• موبایل خود را خاموش کنید. هیچ چیزی برای یک مصاحبه شونده (حداقل خود نگارنده) بدتر از این نیست که در هنگام مصاحبه صدای “بادا بادا مبارک باد” از موبایل مصاحبه شونده پخش شود و او هم با دست پاچگی یا آن را رد کند و یا بدتر از آن شروع به صحبت کند. صدای ویبره هم چندان خوشایند نیست.
• در برخورد اول دست خود را برای مصافحه دراز نکنید. در هنگام دست دادن حواستان باشد دست شما خیس نباشد که احساس بدی را به طرف مقابل منتقل می‌کند. نه خیلی محکم و نه خیلی شل دست بدهید. یک ارتباط لمسی ساده پیام‌های زیادی برای طرف مقابل دارد.
• مراقب تکنیک‌های مصاحبه کنندگان باشید. آن‌ها اگر حرفه‌ای باشند شما را در مخمصه می‌اندازند تا میزان تنش‌پذیری شما را اندازه‌گیری کنند و یا حتی سعی می‌کنند بین حرف‌های شما تناقضات مختلف را پیدا کنند.
• خونسرد باشید. هیچ فردی تا آخر عمر خود بیکار نمی‌ماند و دلیلی وجود ندارد که جایی که برای مصاحبه رفته‌اید بهترین سازمان دنیا باشد. پس در مورد از دست دادن آن نیز جای نگرانی وجود ندارد. استرس و لرزش دست و پا شما را فرد ضعیفی نمایش می‌دهد.

• خودشیرینی نکنید و جلف نباشید! همچنین عبوس و گرفته و مدعی. بعید است کسی از این خصوصیات خوشش بیاید.
• صداقت حرفه‌ای را رعایت کنید. البته قرار نیست همه چیز را به همه کس بگویید؛ اما بی‌صداقتی، بی‌اعتمادی می‌آورد. در جلسه مصاحبه، وقتی چیزی را نمی‌دانید، اگر صریحن بگویید نمی‌دانید، ممکن است مؤثرتر باشد از این که مطالبی را به هم ببافید. معمولاً مصاحبه‌کننده می‌فهمد که در حال بافتن هستید. در نتیجه می‌فهمد که هم نمی‌دانید و هم دروغگو و خالی‌بند هستید! او ممکن است بتواند با ندانستن شما کنار بیاید؛ اما مطمئنن با بی‌صداقتی، کنار نخواهد آمد.
• هیچ‌گاه نگویید “من به این کار احتیاج دارم”. شما حتی اگر در تنگنای شدید مالی قرار دارید. گفتن این جمله باعث می‌شود که در مقابل کارفرما ضعیف و ناتوان ظاهر شوید. توجه داشته باشید که تنها دلیل شما برای کارکردن پول نیست و از طرف دیگر نیز در نظر داشته باشید همان‌گونه که شما به کار و پول احتیاج دارید کارفرما نیز به کار شما احتیاج دارد. کار کردن در یک سازمان پاسخ به یک نیاز دو طرفه است.
• در هنگام مصاحبه مراقب نشستن و زبان بدن خود باشید. نه روی میز مچاله شوید و نه خود را روی صندلی ول کنید. دستان خود را باز نگاه دارید تا مفهوم مقابله به طرف مقابل منتقل نشود. بازی کردن با خودکار، تکان دادن پا و سایر حرکت‌های غیر ارادی استرس شما را به طرف مقابل نشان خواهد داد. در مقابل، حفظ یک ارتباط چشمی مناسب با بازه‌های کوتاه بسیار کمک کننده است.
• خودکار و یا مداد و هم‌چنین یک دفتر کوچک برای یادداشت برداری به همراه داشته‌باشید.
• اگر شرایط خاصی برای آینده در نظر دارید، آن را مطرح کنید. اگر قصد دارید که در حین کار ادامه تحصیل بدهید و یا برنامه‌ای دارید که در کارکردن آینده شما تاثیر خواهد داشت بهتر است از ابتدا در مورد واکنش کارفرما در مورد آن بدانید و خود و او را در آینده به دردسر نیندازید.
• پس از آن‌که سئوالات مصاحبه مطرح شد. سئوالات و حساسیت‌های خود را مطرح کنید. این حق شما است که در مورد محل کار احتمالی آتی خود همه چیزهایی را که لازم است بدانید.
• سعی کنید در مورد مسیر شغلی و امکان رشد و پیشرفت آینده شما در سازمان اطلاعات مقتضی را به دست آوید.
• در مورد زمان اعلام نتیجه مصاحبه، اطمینان حاصل کنید. کارفرمایی که به شما می‌گوید[در آینده‌ای نامعلوم] با شما تماس خواهد گرفت، یک جایی از کارش ایراد دارد.

با کدام مشتری نباید کار کرد؟

در آن اوایل که تازه کار را شروع کرده بودیم و یا حتی تا چند سال گذشته، اگر مشتری به سراغمان می‌آمد، خیلی زیاد سعی در جذب آن داشتیم و به هر ترتیبی تلاش می‌کردیم که قرارداد ببندیم. رویکردی که اشتباه بود!

واقعیت این است که هر کاری حتی به قیمت خوب، ارزش انجام دادن ندارد و هر سازمانی نیز ارزش مشتری شدن. به طور مشخص سعی می‌کنیم از مشتریانی که دارای یک یا چند خصوصیت باشند، دوری کنیم:

  1. مشتری فاسد

به تعبیری که بسیاری از بزرگان کشور میگویند، فساد در کشور سیستماتیک شده است و کمتر مشتری را می‌توان یافت که درجاتی از فساد در آن یافت نشود؛ با این حال بهساد به طرف مشتریان فاسد و رشوه خواه نمی‌رود. کار بازاریابی را سخت می‌کند ولی ذهن و وجدان را راحت. بارها نوشته و گفته‌ام که وجدان آسوده را به پول‌دار شدن ترجیح می‌دهم.

  1. مشتری بی‌سواد (و پر ادعا)

این گونه مشتری یک فاجعه تمام عیار است. سواد ندارد و با ادعایی که دارد، زورگویی می‌کند. البته مشکل بی‌سوادی یکی از مشکلات همه ما در درجات مختلف می‌باشد. جامعه ما هر روز با کاهش سطح سواد و مطالعه و یادگیری در ابعاد مختلف رو به رو است. این موضوع شامل خود من نیز می‌شود. من نیز گاه با بی‌سوادی‌هایم ضربات مهلکی به بهساد وارد کرده‌ام. چه سواد تئوریک و چه سواد عملی! اما آن مشتری که سوادش به مراتب از منِ بی‌سواد هم کم‌تر باشد و در همان حال حرف‌ها و دستورهای عجیب و غریب و بی مبنا بگوید، برایم قابل تحمل نیست.

  1. مشتری بدحساب

بدحسابی در ذات سازمان‌های دولتی می‌باشد. با این حال این موضوع نیز شدت و ضعف دارد. مشتریانی که دیر پرداخت می‌کنند ولی می‌توان روی قول آن‌ها حساب کرد، قابل تحمل هستند. اما مشتری بدحسابی که بدقول نیز باشد و در کنار بدحسابی و بدقولی، دروغگو نیز باشد به هیچ وجه قابل تحمل نیست. متاسفانه کشف این خصیصه مشتری در هنگام عقد قرارداد به سادگی امکان‌پذیر نیست. وقتی هم که در مورد یک سامانه سازمانی با یک مشتری شروع به کار کردید، قطع ارتباط به سادگی ممکن نیست. گاهی رابطه کارفرما و کارگزار مانند شوهر و زنی می‌ماند که زندگیشان زهرمار است ولی به خاطر بچه‌ها (در این‌جا بخوانید «سیستم») در حال تحمل یکدیگر هستند. به هر حال بد نیست ابتدا در مورد نحوه پرداخت و تعامل یک مشتری از سایر پیمان‌کاران تحقیق شود. برخی نیز که به بدحسابی معروف هستند!

  1. مشتری دروغگو

تحمل آدم دروغ‌گو بسیار سخت است. دروغ یعنی ویران کردن اساس هر نوع رابطه. دروغ مانند شخم زدن و آماده کردن کشتزاری است که در آن هر نوع بدی قابل رشد و نمو است. اگر در ابتدای رابطه با یک مشتری و یا حتی همکار و دوست، دروغی شنیدید، به‌تر است قید آن رابطه را بزنید. می‌دانم که فکر می‌کنید که انسان این‌گونه در کشور ما تنها می‌ماند! در این شرایط حداقل باید تشخیص دهید که دروغ‌گویی در ذات طرف مقابل است و یا این‌که بنا بر شرایط خاص دچار یک خطای اخلاقی شده است. اگر به هر نحو تشخیص دادید که دروع‌گویی در ذات طرف مقابل است و او هیچ احساس عذاب وجدانی در دروغ‌گویی ندارد و حتی آن را نوعی زرنگی و مزیت می‌داند، شک نکنید که با کثیف‌ترین فرد روی زمین روبرو هستید و رسیدن هر آسیب و خسارتی به شما از جانب او ممکن و قریب‌الوقوع خواهد بود.

  1. مشتری اذیت کار

بعضی‌ها تمام مشکلات زندگی خود را به دیگران منتقل می‌کنند و برای خالی کردن عقده‌ها چه کسی بهتر از پیمانکار مظلومی که دستش زیر سنگ ماست؟! اگر شب گذشته با همسرتان مشاجره داشتهاید و دخل و خرج زندگی یکی نیست و احیانا بیماری و هزار مشکل دیگر در زندگی شخصی شما بروز کرده است، چرا آن را بر سر پیمانکار شکم گنده و پولداری که هیچ مشکلی ندارد خالی نکنید؟!

کشف این گونه مشتری پیش از قرارداد بسیار سخت است. با بعضی‌ها به هیچ روشی نمی‌توان کنار آمد.

پیش می‌آید که برخی از مشتریان دارای هر پنج  ویژگی برشمرده هستند. دوری و ترک رابطه با آن‌ها اوجب واجبات است. آنها را ترک کنید و ذهن و سرمایه و شرکت خود را از مهلکه خارج کنید. هر چند که در گذشته از چنین مشتریانی برخوردار بوده‌ایم، خوش‌بختانه اکنون با چنین معضلی روبرو نیستیم.

در مواجهه با افراد بد

مسافرت بودم و لاجرم هم ذهن از روزمرگی‌ها خاموش بود و هم تلفن همراه…لاجرم در نوشتن نیز تاخیر شد.

بسیاری از اوقات وقتی ما کار بدی انجام می‌دهیم، یا نسبت به بد بودن کاری که انجام می‌دهیم آگاهی نداریم و یا در ضمیر ناخودآگاه خود دچار آن بدی می‌شویم. بدین ترتیب که در هاله‌ای از احساسات و یا افکار قرار می‌گیریم که لاجرم هدف وسیله را توجیه می‌کند. وظیفه ما در مقابل خود همواره مدیریت احساسات، حفظ خودآگاهی و اصول فکری و مرور آن به ویژه در شرایط خاص است. اما وظیفه ما در مقابل افرادی که در چنین شرایطی نسبت به ما بدی می‌کنند، آگاه‌سازی آن‌ها و نشان دادن واقعیت این که “من می‌دانم تو آدم خوبی هستی، اما در این زمینه دچار اشتباه هستی” می‌باشد. همواره باید درک کنیم که طرف مقابل ما به طور مطلق سیاه نیست و با تاکید بر پاکی‌های اخلاقی او در نزد خود، سعی در تعدیل رفتار طرف مقابل داشته باشیم.

اما در جامعه ما و هر جامعه دیگر همواره افرادی وجود دارند که در ذات خود بد هستند! اینان به مرحله‌ای می‌رسند که هیچ حیوان درنده‌خویی به آن خباثت راه ندارد. برای اندکی منافع به سادگی دروغ می‌گویند و اصول اخلاقی را زیر پا می‌گذارند. چه فرق می‌کند فردی که تمام سرمایه او زبان اوست و دروغ می‌گوید، اگر امکان آدم کشی را هم داشت، آن را انجام می‌داد. این که ما چه کار بدی انجام می‌دهیم مهم نیست، این که ما با چه داشته‌ و سرمایه‌ای چه کار بدی انجام می‌دهیم مهم است. در گذشته نیز نوشته‌ام که دربان اداره‌ای که تنها ابزار قدرت او کنترل ورود و خروج ارباب رجوع است و به وسیله آن مردم را مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد به مراتب فرعون تر از فرعون و صدام تر از صدام و هیتلرتر از هیتلری است که با قدرت بی انتهای خود آن جنایت‌ها را آفریدند.

مهم خودشان هستند و بدبختی این آدم به جایی می‌رسد که حتی تصور «انسان خوب بودن» که همه ما به نحوی از آن برخورداریم، نه در مخیله‌اش می‌گنجد و نه برای او اهمیت دارد. من در زندگی خود چندین ده نفر از این افراد را دیده‌ام و متاسفانه با تعداد انگشت شماری از آن‌ها در گذشته درگیری پیدا کرده‌ام. در مواجهه با این آدم‌ها هرگز به برد و باخت فکر نمی‌کنم. برد واقعی در مواجهه با این افراد تلاش برای زنده نگاه داشتن حقیقت است. تاریخ به ما آموخته است که برنده‌های واقعی کسانی بوده‌اند که همواره در جهت گسترش اخلاق و صداقت تلاش کرده‌اند و نه آنانی‌که در یک دوره زمانی کوتاه از مزایای مادی حاصل از خدعه و فریبشان بهره‌مند شده‌اند.