بایگانی دسته: روزنوشت ها

عوارض خروج از کشور، تهدیدها و فرصت‌ها

یکی از مسائل پر سر و صدا در این روزها عوارض خروج از کشور است که دولت سعی کرد با استفاده از روش همیشگی آن را حل کند. اما روش همیشگی دولت چیست؟ ابتدا یک کالا/خدمت/هیچ (دولت بابت هیچ چیز هم گاهی پول می‌گیرد، یعنی نه کالا و نه خدمت) را گران می‌کند، کمی فضای جامعه را سنجش می‌کند و بعد با اندکی کاهش منت ارزان شدن! آن کالا/خدمت/هیچ را بر سر ملت می‌گذارد. این روش بدون هیچ ابتکار عملی بارها و بارها تکرار شده است. اما اگر بخواهیم جدا از حاشیه‌ها به بررسی تصمیم دولت بپردازیم دلایل موافق و مخالف زیادی در مورد آن وجود دارد.

موافقان می‌گویند:

  • این کار به نحوی واقعی سازی قیمت دلار است.
  • اقتصاد معادلات خاص خود را دارد که به خوش آمدن و بد آمدن ما ربطی ندارد
  • مسافران افراد مرفهی هستند که به نحوی این مالیات از آن‌ها فقط گرفته می‌شود که برایشان مهم نیست و عموم جامعه تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد.
  • در کشورهای دیگر هم به انحاء مختلف این موضوع وجود دارد.
  • این موضوع باعث افزایش گردش‌گری داخلی می‌شود.

مخالفان می‌گویند:

  • در تعداد معدودی از کشورهای دنیا این مالیات گرفته می‌شود.
  • پول زور است.
  • همه مسافران ثروتمند نیستند و برخی دانشجو هستند و از طرف دیگر سفرهای خارجی به کشورهای همسایه از سفرهای داخلی ارزان‌تر است (بود) و عده‌ای بک‌پکر هستند و اهل سفر ارزان

اما جدای بحث موافقان و مخالفان، به نظر می‌رسد که تصمیم دولت دارای عواقبی است که شاید با کار کارشناسی به‌تر (که در مورد آن بسیار فقیر است) آن‌ها را بر طرف می‌کرد. مهم‌ترین تبعات تصمیم دولت، عبارتند از:

  • ایجاد نارضایتی بلند مدت در قشر متوسط جامعه
  • کاهش سفرهای خارجی و در نتیجه کاهش بخشی از درآمدهای ناشی از سفرهای خارجی و زیان ایرلاین‌ها و خدمات وابسته به خصوص ایرلاین‌های داخلی
  • کاهش اعتماد به دولت و از دست رفتن هر چه بیشتر سرمایه اجتماعی دولت

برای این‌که دولت بخواهد از تبعات نسبتن سنگین افزایش این عوارض پرهیز نماید راه‌های به‌تری وجود دارد و به‌ترین راه افزایش هوش‌مند مالیات بر بلیت هواپیما و به صورت تابعی و یا درصدی از آن است. بدین صورت که:

  • مالیات ایرلاین‌های ایرانی کم‌تر از مالیات ایرلاین‌های خارجی باشد. در این صورت با افزایش تقاضای ایرلاین‌های ایرانی، هم این ایرلاین‌ها منتفع می‌شوند و هم گزینه پرواز ارزان‌تر برای مسافرانی که هزینه عامل مهمی در مسافرت آن‌ها هست وجود خواهد داشت.
  • در صورتی که مالیات به عنوان درصدی از پول بلیت باشد، در هر صورت حساسیت متقاضیان نسبت به آن‌ کم‌تر خواهد شد. چرا که در حال حاضر با عوارض دویست و بیست‌هزار تومانی و یا حتی بیشتر، درصد مالیات نسبت به بلیت گاه در پروازهای چارتر به ترکیه تا حد ۱۰۰ و یا ۲۰۰ درصد می‌رسد! در حالی‌که همین میزان عوارض در حد پانزده درصد هزینه بلیت مسافرت به اروپا و یا درصد کم‌تری از هزینه پرواز به آمریکا و اقیانوسیه است. در واقع دولت در شرایط فعلی با وضع عوارض ثابت، بیشتر متقاضیان سفرهای نزدیک با توان مالی کم‌تر را جریمه می‌کند و به طور معکوس به متولین جایزه می‌دهد. در صورتی که اگر عوارض خروج از کشور تابعی از هزینه بلیت باشد، موضوع برای همگان پذیرفته تر خواهد شد. به عنوان نمونه با وضع یک عوارض ده درصدی بر بلیط هواپیما نه فردی که پنجاه‌هزار تومان عوارض برای بلیت پانصدهزار تومانی می‌دهد دچار مغمومیت می‌شود و نه فردی که یک میلیون تومان برای بلیت ده میلیون تومانی بیزینس کلاس می‌پردازد، اهمیت چندانی به این موضوع می‌دهد. نکته جالب توجه این‌جاست که در این شرایط مجموع درآمد دولت به جای چهارصد وچهل‌هزار تومان به یک میلیون و پنجاه‌هزار تومان رسیده است که نارضایتی بسیار کم‌تری نیز به وجود آورده است.
  • با توجه به طرح گزینه بالا و به منظور جذب گردشگران بیشتر به کشور می‌توان تسهیلاتی را برای گردشگران خارجی در نظر گرفت و به خصوص هزینه بلیت در مورد ملیت‌های متفاوت دارای نرخ‌های متفاوتی باشد. این سیاست در حال حاضر در بسیاری از کشورها و در مورد بسیاری از کالاها و خدمات رواج دارد. به عنوان نمونه با تغییر زبان سایت فروش بلیت و یا مبدا پرواز و بسته به این‌که مسافر در پرواز برگشت می‌باشد و یا پرواز رفت (به نحوی با یک تقریب نا دقیق تعیین ملیت مسافر) می‌توان نرخ عوارض را تغییر داد.

شاید بر راه حل ارائه شده نقدها و ایراداتی وارد باشد با این حال هدف اصلی از طرح چنین گفتمانی تاکید بر این موضوع است که دولت برای تصمیمات اقتصادی خود باید به کاهش و یا افزایش سرمایه اجتماعی خود فکر کند و با هوش‌مندی بیش‌تری تصمیم بگیرد. اقتصاد هر چند معادلات مخصوص به خود را دارد، اما با شاخه‌های دیگر علم از جمله روانشناسی و جامعه‌شناسی دارای تعامل است و نمی‌توان در معادلات اقتصادی برداشت مردم را حذف کرد.

تولد به‌تایم

محصولات فناورانه جدید به خصوص آن‌ها که از شرکت‌های معروف هستند خیلی با سر و صدا معرفی می‌شوند و اغلب در رویدادهای رسمی! پس بهساد هم اگر محصول جدیدی دارد بدون شک باید از این روش استفاده کند. اصولن به قول این دوستان فعال در حوزه استارتاپ‌ها برگزاری یک ایونت (رویداد چه اشکالی دارد؟) نقش به سزایی در معرفی محصول دارد. همه این‌ها را می‌دانم و بر اساس شوق درون و احساس شعف می‌خواهم از به‌تایم بنویسم.

مدت‌های زیادی بود که به نتیجه رسیده بودیم که دولت و سازمان‌های دولتی بازار مناسبی برای توسعه فعالیت‌های بهساد نیستند و باید علاوه بر حفظ بازار سنتی خود به بخش دیگری از بازار  نیز توجه کنیم. از پول ندادن و اذیت‌های نظارتی و فرآیند طولانی قرارداد که بگذریم، دولتی‌ها  شب می‌خوابند و صبح بیدار می‌شوند و با یک بخشنامه جدید هزار دردسر برای پیمان‌کاران خود درست می‌کنند و این به شدت آن‌ها را غیر قابل اعتماد کرده است. چیدن همه تخم‌مرغ‌های یک کسب و کار در سبدی که هر روز ۱۰ ریشتر تکان می‌خورد یک اشتباه راهبردی است.

سال گذشته با هم‌فکری بهسادی‌ها تصمیم گرفتیم که محصول فناورانه و جدیدی را توسعه دهیم. انتخاب محصول و حوزه محصول جدید اولین چالش برای ما بود. در جامعه تب و تاب اپلکیشن‌های موبایلی سرویس‌گرا زیاد شده بود و تاثیر خود را در جلسات انتخاب محصول ما داشت. در این مورد چند دیدگاه مطرح شد که چنین ایده‌هایی خیلی زود از گزینه‌های قابل انتخاب کنار رفت.

  • اسنپ و هر کسب و کار شبیه به آن فقط یک برنامه موبایلی نیست، چنان‌چه دیجی‌کالا فقط یک سایت نیست. این‌ها کسب و کارهایی هستند که ابزار ارتباط خود با مشتریان را بر بستر اینترنت و موبایل قرار داده‌اند. کسی که می‌خواهد وارد رقابت با اسنپ شود باید از حمل و نقل و روان‌شناسی مسافر و راننده بیش‌تر بداند تا برنامه‌نویسی. اگر بخواهیم وارد به فرض خرده‌فروشی موبایلی شویم باید سوپرمارکت داری را آن‌هم به شیوه نوین بلد باشیم که نیستیم!
  • برای شرکتی که بازار دولتی و سازمانی بزرگ دارد (Business to Government) تغییر جهت‌گیری به بازار مشتریان خرد (Business to Customer) نیازمند آموزه‌های بسیار است. شرکتی مانند بهساد که در یک جلسه با مشتری ده یا بیست میلیون تومان تخفیف می‌دهد، بر اساس ذهن نسبی‌گرای خود نمی‌تواند ارزش مشتری ده‌ و بیست‌ هزار تومانی را در مدل‌های ذهنی خود درک کند. از طرف دیگر وقتی از فضای اداری و رسمی کار با سازمان‌ها خارج شده و به سطح جامعه می‌آییم رفتارها نیز تغییر می‌کند.سطح تخصص در پشتیبانی فرق دارد و روابط با مشتری از شکل روابط بلند مدت و محدود به روابط گسترده و لحظه‌ای تغییر می‌یابد. در روابط محدود و بلند مدت این زمان است که ذهنیت مشتری را می‌سازد در حالی که در روابط لحظه‌ای و پر تعداد این قضاوت عمومی و کم حافظه است که تصمیمات بازار را شکل می‌دهد.  اعتراف می‌کنم که بهساد و من از چنین آمادگی برخوردار نبوده و نیستیم و البته این مدل کسب و کار چندان قرابت فکری نیز با ما نداشته است.
  • بازار اپلیکشن‌های موبایلی تا حد زیادی ملتهب است و هجوم ایده‌ها و ظهور تازه وارد‌ها، فرآیندی از رقابت‌های پر از بی‌تجربگی و هم‌چنین بی‌اعتمادی بازار را به وجود می‌آورد. این عامل نیز هر چند اندک، ریسک ورود به بازار را افزایش می‌داد.
  • مهم‌تر از دو عامل قبل خروج از بازار سازمانی نیازمند تغییر در فلسفه وجودی (Core Philosophy) و ارزش‌های محوری ما بود و این کار نیازمند یک تغییر اساسی در افکار شرکت است. ما در بیانیه ماموریت خود نوشته بودیم که «بیش‌تر پیشرفت‌های بشری به وسیله سازمان‌ها به دست آمده است. سازمان، نوع متعالی حرکت به سوی اهداف است. هدف عالی بهساد، داشتن سهم موثر در بهبود زندگی سازمان‌هایی است که در جهت پیشرفت جامعه خود فعالیت می‌کنند. ما می‌خواهیم سازمان‌ها به‌تر و راحت‌تر کار کنند. تصمیم‌های درست‌تری بگیرند و تنش‌های کاری کم‌تری داشته باشند.» آیا تغییر روی‌کرد بهساد مغایر با بیانیه ماموریت او نبود؟

پس لاجرم انتخاب محصول جدید بر اساس فلسفه وجودی و ارزش‌های محوری و بیانیه ماموریت ما و متکی بر توانایی‌ها و تجربه ما در حوزه مدیریت پروژه و اداره کسب و کارهای کوچک و متوسط قرار گرفت. ما پنج تجربه نوشتن سامانه مدیریت پروژه را پشت سر گذرانده و با شکست‌ها و موفقیت‌ها در این راه به خوبی آشنا بودیم، از طرف دیگر به عنوان یک شرکت کوچک از چالش‌های مدیریت در این حوزه آگاهی داشتیم، بی‌شک «تجربه و آگاهی» زیرساخت لازمی بود که باید سنگ بنای محصول جدید را بر آن قرار می‌دادیم.

مهم‌ترین چالش در زمینه توسعه این محصول، مدل ذهنی و فکری ما بود. کار با فرآیندهای بروکراتیک سازمان‌های بزرگ ذهن ما را به پیچدگی کشانده بود و از طرف دیگر ایده‌آل‌گرایی همواره یک خطر برای مدیریت محدوده پروژه در طراحی یک محصول ساده و «به اندازه»  است. در هر جلسه طراحی بارها و بارها این موضوع را به یک‌دیگر گوش‌زد کردیم تا بتوانیم یک محصول به اندازه بسازیم.

مشکلات زیادی در شروع محصول جدید خود داشتیم و خون‌دل‌ها و دردسرهایی که در هر کار پر ارزش وجود دارد. مگر می‌شود که بخواهی به جایی برسی و راه آسان باشد و مگر غیر از این است که وجود ما چیزی غیر از تلاش ما نیست؟ موفق بودن جایی دور و زیبا در افق کوهستان‌های دوردست نیست، موفق بودن قدم‌های آهسته‌ و پای پر زخم در شیب تند و ناهمواری است که می‌رویم و مادامی که می‌رویم و می‌دانیم کجا می‌رویم موفق هستیم.

به‌تایم، فرزند جدید به‌ساد به زودی به دنیا می‌آید. خوب می‌دانم که نوزاد به‌تایم راهی سخت و سنگلاخ در پیش دارد.خوب می‌دانم که برای این نوزاد نیزباید خون‌دل‌ها خورد و سرزنش‌ها شنید و نامردمی‌ها دید. خوب می‌دانم راه دوری را برای رفتن انتخاب کرده‌ایم. می‌دانم که باز باید دوباره مانند یک چریک چرک و خسته برای او و هستی او و راهی که اعتقاد دارم بجنگم، اما ثانیه به ثانیه برای تولد به‌تایم عزیز لحظه‌شماری می‌کنم و بعد از سال‌ها اشتیاقی را دارم که در روزهای تولد بهساد داشتم.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                   یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

 

چطور می‌توانم کالای ایرانی بخرم؟

در نوشته پیشین دوست بسیار عزیزی انتقادی را مطرح کرده بود به این شرح!

«من از شما با آن مطالب خوب انتظار بیشتری داشتم آقای آواژ. انصاف انصاف انصاف. بسیاری از شغل‌ها و حتی کالا‌ها اصلا رقیبی ندارند که بخواهند نگران از دست دادن مشتری باشند مثل شغل کارمندی یا خدماتی یا تولید مواد اولیه و غذایی و محصولات داخلی نرم‌افزاری و … اینها حتما باید در داخل باشد. اما همین افراد علی‌رغم متاسفانه کیفیت به مراتب پایین ترشان از نمونه‌های خارجی‌ (در همان کشورها) حاضر نیستند کالای ایرانی بخرند چون فکر می‌کنند پولشان هدر می‌رود. چون می‌نشینند آسمان و ریسمان می‌بافند تا دلیل برای این کارشان بتراشند. چون لابد پول آنها باارزش‌تر از پول دیگران است. چون نمی‌دانند که تولید کالای واقعی مثل کار خدماتی نیست، یا مثل نرم‌افزار نیست که صفر تا صد ابزارهایش رایگان و ارزان است برای ما. چون اینگونه نیست که با مطالعه چند خط مستند و کد و نوشتن چند تا ماژول و … همه چیز را در چند دقیقه و ساعت درست یا اصلاح کرد و نهایتا اینتر! زنجیره خط تولید اگر یک حلقه‌اش تحریم شود یا در گمرک بماند یا هزار مصیبت دیگر نابود می‌شود. همه چیزهایش مثل نرم‌افزار نیست که بشود توی خانه نشست و کد نویسی‌اش کرد. بعضا چند هزار متر جا می‌خوهد. کارگر می‌خواهد. حمل و نقل می‌خواهد. دستگاه‌های گران قیمت می‌خواهد. حمایت می‌خواهد. مواد اولیه می‌خواهد. هماهنگی بین چندین و چند شرکت و نهاد و … می‌خواهد. به هزار متغیر بیرونی وابسته است. از تغییر فصول و آب و هوا و خشکسالی و … گرفته تا قیمت نفت و انرژی و تورم و هزار مصیبت دیگر! اگر دستگاهی خراب شود تا برود خارج تعمیر شود و برگردد یا اتفاقی بیفتد، آتش سوزی یا فساد در انبار و امثالهم. شما برای تولید نرم‌افزار از چه کسی خرید می‌کنی؟ هیچ. اما یک تولید کننده مجبور است با چندین و چند عرضه کننده خارجی و بعضا بازار سیاه در کشورهای مختلف گرفته تا گمرک تا عرضه کننده بی کیفیت و بدقول داخلی و مجوزها (محیط زیست، بهداشت، استاندارد، فرمانداری، استانداری، نظامی، امنیتی و …) و بروکراسی لعنتی و فساد و رشوه و … سر و کله بزند تا محصولی را تولید کند. بماند که حین تولید یا عرضه هزار دردسر پیش آید. تازه بعد باید دنبال مشتری بگردد آنهم در این بازار به شدت متنوع و پر از کالای قاچاق و پر از رقیبی که هیچ کدام از شرایط سخت تولید او را نداشته اند و طبیعتا قیمت آنها هم پایین‌تر و کیفیتشان بالاتر است. بازاریابی و تبلیغاتشان بماند که چقدر پیچیده‌ و دشوار است. والله همین شما که می‌گویی که کارگر چینی هم آدم است و دلسوزشان شده‌ای، اگر متاثر از مشکلات تولید و قاچاق بودید هرگز این حرف را نمی‌زدید. شما حرف از بازار و قانونش می‌زنید چون نفستان از جای گرم در می‌آید. چون خودتان تحت تاثیر بازار و قوانینش نیستید. یا لااقل بازارتان قابل مقایسه با بازار پیچیده و متزلزل آنها نیست. کدام تولید کننده ایرانی می‌تواند شبی را آرام و آسوده بخوابد؟»

خیلی از این انتقاد لذت بردم و از آن تشکر می‌کنم. در پاسخ به این انتقاد مطلبی نوشتم که بد ندیدم آن را به عنوان یک نوشته مجزا منتشر کنم، گرچه دو ایراد بر این پاسخ وارد است.

۱- بسیاری از مواردی که در آن نوشته‌ام تکراری از نوشته‌های گذشته است.

۲- لحن این نوشته بیش از آن‌که انشایی باشد، بیش‌تر بر محمل گفتگو قرار دارد و کمی صدای آن بلند است!

و اما پاسخ به یک نقد (با کمی ویرایش):

این‌که به نظر می‌رسد بهساد مشکلی ندارد به یقین این چنین نیست. بهساد نیز دچار مشکلات متعدد از جمله نقدینگی و مطالبات است. نکته این‌که مشکل صنعت نیز تاثیر مستقیمی بر بهساد دارد. این‌که چند هزار نفر ساعت و چندصد میلیون تومان صرف کنیم تا سیستم جامع مدیریت تولید و قیمت تمام شده بنویسیم و هیچ شرکت صنعتی نتواند آن را بخرد، اگر درد نیست پس چه هست؟ این که کارفرمای من که یک شرکت صنعتی است هنوز صورت وضعیت چند ماه پیش خود را پرداخته نکرده است و ندارد که پرداخت کند، یعنی تاثیر مستقیم مشکلات تولید بر بهساد. همه مواردی را که گفتید با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده‌ام و خوب آن را می‌دانم. من هم شب نخوابی‌های بسیار کشیده و می‌کشم. من هم می‌دانم نصفه شب با فکر حقوق همکاران خوابیدن و دو ساعت بعد کابوس دیدن یعنی چه. دوست خوب من، شاید مشکلات من به بزرگی مشکلات آن‌ها نباشد که نیست، اما به نسبت اندازه بهساد، درد گرانی بر دل دارم. اما با همه این دردها انتظار ندارم که صدقه بگیرم و به صورت صدقه‌ای حمایت شوم. اعتقاد عمیق دارم که یا بهساد باید راهش را پیدا کند و یا این‌که زمین خدا بزرگ است و راه برای کار کردن زیاد و باید کار دیگری انجام دهم. این‌که اگر به هر دلیل موجه به بن‌بست رسیدم حق ندارم توقف کنم. حق ندارم گدایی کنم. حداقل موضوع این است که باید ضعف‌های خود را جبران و خود را از نظر سواد و مدیریت قوی‌تر کنم. مشتری من نباید تاوان ضعف‌های من و شرایط بد محیطی را بدهد. اگر این‌طور باشد در یک حلقه رو به قهقرا نابود می‌شویم. یعنی این برای این‌که من زجر نکشم، مشتری زجر بکشد؛ به نظرت نوعی خودخواهی نیست؟ یا حداقل نوعی جابجا کردن مشکل از صنعت به مصرف کننده! آیا این شرایطی نیست که در صنعت خودرو کشور وجود دارد؟ آیا صنعت خودرو با حمایت‌های رانتی و صدقه‌ای به قاتل اول جاده‌های کشور تبدیل نشده است؟ هیچ می‌دانی اکثریت قریب به اتفاق شرکت‌های خصوصی‌سازی شده از جمله هپکو به دلیل تنفس مصنوعی قبل از خصوصی سازی، بلافاصله بعد از این که تنفس مصنوعی قطع شد نابود شدند؟ همه خوب می‌دانیم که اگر تعرفه ورود خودرو حذف شود، ایران خودرو و سایپا حتی یک دستگاه خودرو هم نمی‌توانند بفروشند و به سادگی می‌میرند.
به عبارت دیگر بگویم که تمام مشکلاتی را که گفتی از جمله بروکراسی و فساد و رشوه قبول دارم. اما تاوان این مشکلات را مصرف کننده نباید پس بدهد، چون این مشکل را نه حل بلکه منتقل می‌کند.
بارها نوشته‌ام که یکی از راه‌کارهای اساسی نجات اقتصاد کشور، قرار گرفتن در زنجیره تولید جهانی و سرمایه‌گذاری خارجی است. اگر بیماری صنعت کشور را درمان نکنیم، صنعت کشور چیزی تا مرگ کامل فاصله ندارد. اگر قرار است این بیمار عزیز و دوست داشتنی بمیرد، حرف من این است که باید این موضوع را بپذیریم، مگر این‌که چاره دیگری برای آن اندیشه کنیم. از جمله:
۱- هزینه‌های زائد تولید را حذف کنیم. دولت و قوانین یکی از عوامل اصلی افزایش هزینه‌های تولید هستند. تعرفه گمرکی مواد اولیه، مالیات، هزینه‌های تامین اجتماعی، هزینه‌های کمرشکن سود بانکی، دخالت دستوری در تعیین حداقل دستمزد همه و همه هم تعادل بازار و عرضه و تقاضا را به هم می‌زند و هم هزینه‌های تولید را به شدت افزایش می‌دهد.
۲-برای سواد ارزش قائل شویم. مدیریت سواد می‌خواهد، بسیاری از دولتی‌های ما فاقد این سواد هستند و صنعت‌گرهای ما نیز٫ من هم بی‌سوادترینم. به دبی در چندصد کیلومتری خودمان نگاه کنیم که چند مدرسه کسب و کار (Business School) معتبر دنیا در آن‌جا نمایندگی دارد؟ در ایران چطور؟ در ایران مدرسه‌های کسب و کاری که درست شده فله‌ای دانشجو می‌گیرد و بی‌کیفیت مدرک می‌دهد و شده است فقط منبع درآمد متصدیان آن!
چرا به این نتیجه رسیده‌ایم که برای فوتبال اگر بخواهیم نتیجه بگیریم به مربی طراز اول خارجی نیاز داریم، اما در صنعت و تولید و مدیریت هنوز دور خودمان می‌چرخیم؟
برای این‌که معضل دیپلم بیکارها را حل کنیم، تیشه به ریشه دانشگاه‌ها زدیم و دانشگاه‌ها را از محتوی خارج کردیم و از صنعتی که دانشگاه و فکر نداشته باشد چه انتظاری می‌توان داشت؟ یک بار باید برای همیشه تصمیم بگیریم که اعتبار و علم را به دانشگاه برگردانیم. درست است که هزینه‌های اجتماعی بسیار بالایی دارد، اما باید تن به این جراحی پر درد بسپاریم، چرا که راه دیگر فقط مرگ است!
۳-زمینه سرمایه‌گذاری خارجی را فراهم کنیم. در مهندسی نرم‌افزار ما هیچ شرکت ایرانی نداریم که بتواند Photoshop و یا حتی Adobe Acrobat بنویسد، نوشتن سیستم عامل که فکرش یک رویاست. حتی بزرگترین شرکت‌های نرم‌افزاری ما Application نویس هستند. با همین وضعیت در صنعت و تولید روبرو هستیم. صنعت ما پایه و بن مهندسی ندارد. چطور انتظار داریم تفکری که خود مشکل را به وجود آورده است، آن را خود هم حل کند؟ هیچ شرکتی به صورت تصادفی پیشرفته نمی‌شود. در قرن حاضر شرکت‌ها از بسیاری از کشورها بزرگتر شده‌اند. اگر اجازه حضور آن‌ها را بدهیم و شرایط را برای فعالیت‌شان فراهم کنیم، مشکل بیکاری حل می‌شود و شرکت‌های ما نیز خیلی از آن‌ها یاد خواهند گرفت.
۴- همان‌گونه که بارها گفته‌ام باید علوم انسانی را جدی بگیریم. فلسفه و روانشناسی و اخلاق زیربنای فکری هر جامعه‌ای است. جامعه‌ای که فلسفه ندارد، فکر ندارد و جامعه‌ای که فکر ندارد نمی‌تواند به هیچ چیز حتی تکنولوژی فکر کند. فیلسوفان و مدرسان اخلاق ما باید به جامعه بیایند و واقعیت‌های جامعه را ببینند و پیوند فلسفه و مدیریت و تکنولوژی را برقرار کنند. به عنوان نمونه در مورد موضوع «حل اختلاف» ده‌ها و شاید صدها کتاب در آن سوی مرزها نوشته شده و هزاران تحقیق و دوره آموزشی برگزار می‌شود و ما هنوز آیین گفتگو با یک‌دیگر را در ادارات و سطح جامعه بلد نیستیم. موضوعاتی مانند اخلاق مدیریت، اخلاق تجارت و … در بحث‌های تئوری اندیش‌مندانمان گم شده و اثری از آن در عرصه مدیریت جامعه وجود ندارد. جامعه‌ای که مدیریت اخلاقی خوبی ندارد نمی‌تواند مدیریت صنعتی درستی داشته باشد

شاید اگر همه این کارها را در یک افق ده ساله انجام دهیم، آن‌وقت بتوان کالای با کیفیت و ارزان ایرانی هم خرید!

چرا (فقط) کالای ایرانی نمی‌خرم؟

با این‌که به طور اصولی با سیما چه از نوع ملی و چه نوع خارجی آن رابطه‌ای ندارم گاه به دلیل کنار خانواده بودن به هنگام شام مجبور به تماشا می‌شوم و بر حسب اتفاق هم زمان اخبار ساعت ۲۱ است. بیش‌تر شب‌ها گزارشی از واحدهای تولیدی پخش می‌شود که حرف عمده این‌جاست که به دلیل واردات و قاچاق بی‌رویه این واحد تولیدی با درصد کمی از ظرفیت خود کار می‌کند و دولت باید جلوی واردات و قاچاق را بگیرد و…صدا و سیما هم انتظار دارد که مردم بگویند «ای دولت بد، تو هستی که باعث رکود و بیکاری در مملکت شده‌ای و …»

در حالی‌که موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. شروع فرآیند واردات نه با واردکننده و فروشنده که «تقاضای بازار» است. اگر کالایی تقاضای مصرف نداشته باشد با تعرفه گمرکی صفر نیز نمی‌تواند برای وارد کننده آن سود داشته باشد. و تقاضای بازار در صورتی که تعرفه گمرکی بالا باشد محرک عامل قاچاق و البته فساد اقتصادی خواهد بود.

مشتری در شرایط یک‌سان به دنبال کالای دارای ارزش افزوده بیش‌تر است. این ارزش افزوده دارای سه بُعد کیفیت، قیمت و اثر روانی می‌باشد. بدیهی است که مشتریان دنبال مطلوبیتی هستند که یا با افزایش کیفیت و یا با کاهش قیمت به دست می‌آید و یا در نهایت با خرید یک برند نیازهای روانی آن‌ها را برآورده می‌سازد. من به شخصه حاضر نیستم که پولی را پرداخت کنم که صرف فرآیندهای ناکارآمد یک تولید کننده (اعم از ایرانی و یا خارجی) شده باشد و بعید به نظر می‌رسد که هیچ مصرف‌کننده‌ای حاضر باشد خسارت بی‌کیفیتی محصولات داخلی را پرداخت کند. جایی که تولید‌کننده ایرانی توانسته است که مطلوبیت کالای خود را حفظ کند، بی‌شک مشتریان نیز آن را به رقبا اعم از خارجی و یا داخلی ترجیح می‌دهند. در این شرایط ممکن است این سئوال به وجود بیاید که عِرق ملی و وطن‌پرستی و وضعیت هم‌وطن‌های ما چه می‌شود؟! در پاسخ به این سئوال باید گفت که خرید حمایتی کالای بی‌کیفیت اولین ظلم به تولید کننده است و خریدن کالای بی‌کیفیت همیشه باعث می‌شود که این بی‌کیفیتی ادامه یابد و با حمایت صدقه‌ای هیچ تولید‌کننده‌ای توانمند نمی‌شود. بازار قانون خود را دارد و در نظام بازار ضعیف محکوم به نابودی است. تولید‌کننده در ابتدا خود باید دلش برای خودش بسوزد و این دل‌سوزی به یقین با افزایش توانمندی به دست خواهد آمد. هیچ محصلی در مدرسه و دانشگاه با ارفاق و نمره‌گدایی چیزی یاد نمی‌گیرد.  نکته دیگر (که البته بیشتر بر اساس فلسفه شخصی من استوار است) این است ‌که چه کسی گفته که اگر دو دولت بر حسب اتفاق و یا جنگ و صلح یک خط (مرز) بین دو محدوده در کره خاکی کشیدند، این خط متضمن ایجاد ارزش برای افراد یک طرف مرز و کاهش ارزش برای آن‌طرفی‌ها می‌شود؟ یک کارگر چینی از نظر انسانی در شرایط یک‌سان اخلاقی چه تفاوتی با یک کارگر ایرانی دارد؟ آیا فرزند یک کارگر چینی گرسنه نمی‌شود و فرزند یک کارگر ایرانی گرسنه می‌شود؟ چون این نزدیک‌تر است باید دلمان برایش بسوزد و آن را چون از نزدیک نمی‌بینیم نباید نسبت به او دل‌سوزی داشته باشیم؟ هر کسی که خوب و درست کار کند جدای از ملیت و نژاد و رنگ و مذهب بر اساس قوانین دنیا مستحق بهره‌برداری از منافع خوب کار کردن است.

کانال تلگرام روزنوشت‌های بهساد

نسبت به تلگرام انتقادات زیادی داشته و دارم. جامعه بی‌مطالعه ما را تهی‌تر و سطحی‌تر کرده‌است. با وجود تلگرام شایعات و خبرهای بی‌اساس و اتلاف وقت و لُمپنیزم به شدت در جامعه بیش از پیش گسترش یافته‌است. با همه این انتقاد‌های جدی نمی‌توان از مزایای آن از جمله سهولت دسترسی و پر مخاطب بودن نیز غفلت ورزید. اعتراف می‌کنم فضای مجازی همراه سهم قابل توجهی از فضای مجازی دسکتاپ را به خود اختصاص داده است و به همین جهت پس از مدت‌ها مقاومت ذهنی، کانال تلگرام روزنوشت‌های بهساد را ایجاد کردم. برنامه این است که نوشته‌های این وبلاگ به طور موازی در کانال نیز منتشر شوند و یا حداقل در مورد انتشار نوشته‌های جدید وبلاگ در کانال هم اطلاع رسانی شود. سعی می‌کنم از نوشته‌های قدیمی روزنوشته‌ها که حداقل برای خودم جذاب هستند نیز در کانال منتشر کنم.

تا چه پیش آید و چه در نظر افتد.

http://t.me/behlog

 

مروری بر وضعیت اشتغال در کشور و عوامل موثر در وضعیت کنونی

همواره یکی از دردناک‌ترین لحظاتی که در بهساد تجربه می‌کنم، زمانی است که اطلاعیه برای جذب همکار جدید منتشر می‌کنیم. انبوهی از ایمیل دریافت می‌کنیم که بسیاری از آن‌ها فاقد شرایط احراز شغل هستند. دردی گُم در وجودم می‌پیچد و با بغض ایمیل‌های بسیاری را آرشیو می‌کنم. مشکل این جاست که ما با لشگری از بیکاران مدرک‌دار و در واقع کمسواد روبرو هستیم که در بین آن‌ها با کمال تاسف برخی نیروهای کیفی و بالنده نیز وجود دارند که به دلیل بی‌بهره بودن از رانت و پارتی حتی آسیب بیشتری می‌بینند. اما این‌که چرا وضعیت اشتغال در کشور به چنین وضعی دچار شده است یک روند طولانی دارد که بد نیست به عوامل آن پرداخت:

  • افزایش زاد و ولد در دهه ۶۰:

آن‌ها که یادشان می‌آید سیاست رسمی دولت در سال‌های دهه شصت مبتنی بر افزایش جمعیت بود. این سیاست علاوه بر بی‌تجربگی دولت‌مردان آن روزگار شاید به وجود جنگ نیز ارتباط داشت. به طور کلاسیک جمعیت در هر کشور یکی از پارامتر‌های قدرت (نظامی) محسوب می‌شود. شاید دولت‌مردان و متصدیان امور در آن زمان سیاست افزایش جمعیت را در راستای افزایش قدرت نظامی ارزیابی می‌کرده‌اند که از این جنبه این امر سیاست اشتباهی نبوده است. با این‌حال این جمعیت نیازهای خاص خود را نیز دارند که باید بیش از این به آن پرداخته می‌شد. از جمله این نیازها، «اشتغال» است که سه دهه بعد از آن تصمیم بروز پیدا کرده است و باید فکری به حال آن شود.

  • توسعه بی حد و بی‌کیفیت آموزش عالی

در اواسط همان دهه شصت مسئولان بدون توجه به الزامات علمی تاسیس دانشگاه نسبت به گسترش بی حد و حصر آموزش عالی اقدام کردند که این روند در دهه هشتاد و با بی‌خردی تمام به شدت ادامه یافت. دعوای دولت نهم و دهم با دانشگاه آزاد منجر به چند برابر شدن ظرفیت پذیرش در دانشگاه‌های پیام نور و غیر انتفاعی و … شد. از طرف دیگر مطالبه داشتن مدرک تحصیلی در میان اقشار جامعه به شدت افزایش یافت. ترس از بیکاری و تعویق آن از یک طرف و فخر فروشی و چشم و هم‌چشمی که نتیجه تنزل سطح فرهنگی جامعه است از طرف دیگر خیل مشتاقان مدرک تحصیلی را به بازار مراکز آموزش عالی کشاند.

  • تحریم

تحریم‌ها قطعنامه‌دان صادر کنندگان آن را پاره نکرد ولی… . تحریم‌ها نه تنها ضربه سنگینی به اقتصاد وارد نمود که به علم و فرهنگ و دانشگاه‌های کشور نیز ضربات جبران ناپذیری وارد کرد. ارتباط علمی و فنی دانشگاه‌های کشور با مراکز معتبر علمی و فنی جهانی قطع شد. کوچک‌ترین ضربه این بود که امکان مقایسه سطح علمی دانشگاه‌ها و یادگیری آن‌ها با مراکز هم‌طراز جهانی قطع شد. دانشگاه‌ها به خود مشغول شدند و به جهت پر کردن خلاء مشکلات بودجه‌ای خود بازهم به افزایش ظرفیت جذب و تاسیس پردیس‌های رنگارنگ پرداختند که سطح علمی نه چندان مناسبی داشتند. از طرف دیگر بسیاری از صنایع کشور در میان زنجیره تامین قطعات جهت ساخت محصولات خود بودند که تحریم بسیاری از آن‌ها را به تعطیلی کشاند.

  • بازهم تحریم

واقعیت این است که اقتصاد جهانی دارای یک ماهیت یک‌پارچه است و کشورها بر اساس نقاط ضعف و قوت خود دست به توسعه صنعتی و یا کشاورزی می‌زنند. ایجاد یک جزیره اقتصادی برای تولید همه چیز یک اشتباه بزرگ است. هیچ خانواده‌ای برای تامین روزانه شیر و لبنیات خانه خود به پرورش گاو در آپارتمان و حتی حیاط خانه مسکونی خود اقدام نمی‌کند.

در خبرهای می‌شنویم که خودروساز بزرگ سوئدی (Volvo) توسط چین خریداری می‌شود و یا شرکت‌های بزرگ جهانی در چین کارخانه‌های بزرگ تاسیس می‌کنند. عبارت Made in….، یک عبارت منسوخ شده مربوط به چندین دهه قبل است. کافی است بدانید که برای یک پیراهن تولید برند زارا، الیاف در اروپا تولید می‌شود، در مصر تبدیل به نخ می‌شود، پارچه آن در چین بافته می‌شود و پارچه در اسپانیا رنگ می‌شود و برش و دوخت آن در مراکش انجام می‌شود و برای توزیع در بازارهای جهانی دوباره به اسپانیا فرستاده می‌شود. (از لینک به منبع معذورم)

صنعت نساجی ما نیز مادامی که جزئی از این زنجیره نباشد و نتواند در یک یا دو حلقه از این زنجیره ارزش افزوده واقعی اضافه نماید، تاب رقابت با صنعت نساجی جهانی را ندارد. صنعت نساجی جهانی یاد گرفته است که حتی با پرداخت هزینه‌های حمل و نقل این روش کم‌ترین قیمت و به‌ترین کیفیت را تامین می‌نماید و ما هنوز اصرار داریم که محصولات گران‌تر و بی‌کیفیت‌تر خود را بفروشیم. در چنین شرایطی فریاد زدن از ورود محصولات نساجی و وضع تعرفه‌های گمرک (به دلیل حمایت از کالای ایرانی) زمانی که محصولات نساجی وارداتی ارزان‌تر و به‌تر هستند، فقط به گسترش قاچاق و رشد فساد اقتصادی کمک می‌کند.

حذف تعاملات با اقتصاد جهانی و اغماض از الزامات آن، نه تنها کمکی به ایجاد اشتغال نمی‌کند، بلکه باعث می‌شود که سرمایه کشور در زمینه‌هایی صرف شود که به واقع حرفی برای گفتن در آن‌ها نداریم. شاید جالب باشد بدانیم که کشورهایی مانند استرالیا و آفریقای جنوبی هیچ یک دارای یک برند اتومبیل ملی نیستند و تنها با حمایت از سرمایه‌گذاری خارجی اتومبیل‌سازان مطرح جهانی در کشورشان به توسعه و اشتغال دست یافته‌اند. نتیجه ده‌ها سال سرمایه‌گذاری در صنعت خودرو کشور به جز کپی کاری محصولات از رده خارج، فقط خودروهایی مبتنی بر پلتفرم خارجی مانند سمند و تیبا بوده است که حرف قابل گفتنی در مقابل رقبای خارجی خود ندارند.

  • غفلت از توسعه یک‌پارچه در همه ابعاد جامعه

جامعه‌ای که فلسفه و علوم انسانی درست ندارد و اگر هم داشته باشد آن‌ها برای خود یک جزیره جدا هستند و به عبارتی نه سیاسیون روی آن‌ها حساب می‌کنند و نه مدیران و اقتصادچی‌ها، مبنای تفکر ندارد. جامعه‌ای که مبنای تفکر و فکر ندارد، حرفی برای گفتن ندارد. اگر کشور بخواهد در سی و یا چهل سال آینده در جامعه جهانی به طور کامل هضم نشده باشد و حرفی برای گفتن داشته باشد باید به تقویت مبانی فکری و بازنگری در آن‌ها بپردازد. پرداختن به علم و تکنولوژی و اقتصاد تا زمانی که تعاملات اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی فراخور را نداشته باشد، راه به جایی نخواهد برد. بسیاری از افرادی که در دادگاه‌ها حضور دارند، پیش از حضور در نزد قاضی باید از نظر روانشناسی تحت درمان قرار بگیرند. هیچ سرمایه‌گذاری اعم از خارجی و داخلی در یک جامعه دارای مشکلات روانی از بازگشت سرمایه مطمئن برخوردار نخواهد بود. ذهن‌های بیمار و روابط اجتماعی آسیب‌پذیر و فساد اداری، مدرن‌ترین قوانین را آلوده می‌کنند و ما به اشتباه برای عدم سوء استفاده از قانون باز قانون تصویب می‌کنیم و آن را پیچیده‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌کنیم؛ غافل از این که اشکال در جای دیگری است. پرداختن به علوم انسانی و توسعه مبانی تفکر و سلامت اخلاقی جامعه یک الزام است که در سال‌های بسیار در آن غفلت داشته‌ایم.

با شرایطی که بیان شد، وضعیت اشتغال کشور حداقل در پنج سال آینده از بهبود چشم‌گیری بهره نخواهد داشت. اگر ایجاد ساز و کارهای بهبود فضای کسب و کار کشور از جمله سلامت اخلاقی جامعه و شفافیت اقتصادی و توجه به سرمایه‌گذاری خارجی در کشور بهبود داشته باشد، می‌توان امیدوار بود که بعد از سال ۱۴۰۰ شاهد بهبود تدریجی در این زمینه باشیم.

دوازده سال نوشتن در روزنوشت‌های بهساد

اول:  دوازده سال روزنوشت‌های بهساد

دوازده سال از نوشتن روزنوشت‌های بهساد می‌گذرد. این روزها که بازهم کم‌تر از گذشته می‌نویسم و تصمیم دارم بیش از پیش بنویسم و بازهم کم‌تر می‌نویسم. کم‌تر نوشتن دلایلی دارد. از جمله این که خوانندگان بیشتر به سمت و سوی تلگرام و اینستاگرام خوانی رفته‌اند و چون مخاطب است که نویسنده را بر سر ذوق می‌آورد، لاجرم مخاطب کم‌تر، ذوق نوشتن را هم کم می‌کند. چند بار به این فکر افتاده‌ام که اینستاگرام و کانال تلگرام بهساد را فعال کنم که چندان برایم جذاب نیست. من به طور فلسفی با این دو رسانه که عیار فکری جامعه ایران را به شدت پایین آورده مشکل دارم. پیشتر نیز گفته‌ام که وقتی یک جمله خوب در یک کتاب خوب نوشته می‌شود به مثابه آن است که با خواندن جملات پیشین آن جمله خوب، ذهن آدمی شخم می‌خورد و سپس آن جمله خوب به شکل یک نهال زیبا در ذهن نشانده می‌شود و پس از آن نیز جملات بعدی آن نهال را آبیاری می‌کنند تا آن نهال به میوه باور برسد. حال  اما نشاندن یک نهال هر چند زیبا در یک ذهن نامتمرکز و بعد رها کردن آن چیزی جز اغتشاش ذهنی نخواهد بود. بگذریم از لمپنیسمی که این شبکه‌های اجتماعی به آن دامن زده‌اند که جای گفتگو ندارد.

به هر ترتیب تا وقتی که از نظر فکری برایم میسر باشد نوشتن در روزنوشت‌های بهساد را ادامه خواهم داد و قصدی برای تعطیل کردن آن ندارم.

دوم: اقتصاد و بازار

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی ، یک شمع روشن کن! نشسته‌ایم و غر می‌زنیم که اقتصاد فلان است و بهمان و برخی در همین اقتصاد ویران و رکود مطلق، تا حد زیادی به طور سالم درآمدهای خوب دارند و رو به پیشرفت هستند. وضعیت پرداخت‌های دولت و کارفرمایان بدتر از همیشه است و در عدم پرداخت مطالبات حرفه‌ای شده‌اند. هزار و یک بهانه می‌آورند که پول شما را پرداخت نکنند. اما این اشتباه استراتژیک ما بوده است که هنوز هم به بازار دولتی تکیه کرده‌ایم. شرکت‌های خصوصی باید بیشترین فاصله را از دولت و بازار آن داشته باشند. نزدیک شدن به بازار دولتی معادل بردن کشتی به مرکز طوفان است. دولت در مفهوم عام آن با پیچیده کردن فضای کسب و کار و اعمال محدودیت‌های بیشتر، کار کردن را به شدت سخت کرده‌است. به خصوص از آنجایی که مبحث فناوری اطلاعات مورد توجه آقایان قرار گرفته است، فکر می‌کنند که با وضع قوانین و اعمال سیاست‌های جدید به کیفیت قابل توجهی در نرم‌افزار خواهند رسید. در حالی‌که آن چه دولت به آن نیاز دارد، افزایش توان کارفرمایی و ایجاد تعامل بیشتر با پیمانکاران بخش خصوصی است. یک مجری بد می‌تواند یک قانون خوب را خراب کند و به عکس یک مجری خوب می‌تواند حتی از یک قانون ضعیف استفاده مناسبی بنماید. ضعف دولت علاوه بر فساد سیستماتیک و عدم شفافیت، در ضعف بدنه کارشناسی آن نهفته است و برخوردهای از بالا به صرف این‌که کارفرما است و پیمانکار باید تبعیت نماید، نمی‌تواند به نتیجه خاصی برسد. خلاصه این‌که چوب انتخاب اشتباه استراتژیک خود را می‌خوریم و انتظار از تغییر دولت بیهوده است وقتی که نمی‌توانیم به سادگی خود را تغییر دهیم.

سوم: جامعه

جامعه احساس زده ایران به کجا می‌رود؟ همین چند ماه پیش بود که تب و تاب پلاسکو کشور را گرفته بود و امروز گویی اتفاقی نیفتاده است. ضمن این که جامعه ما به وقایعی مانند پلاسکو که در یک روز حدود سی نفر جان خود را از دست می‌دهند به شدت و البته در لحظه واکنش نشان می‌دهد و به مرگ و میر جاده‌ای که هر روز در حدود هفتاد نفر می‌باشد هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. از این گونه واکنش‌های احساسی بسیار وجود دارد. اما نکته این است که این جامعه به شدت دروغ‌گو شده است و ارزش‌های اخلاقی در آن روز به روز بیشتر به اضمحلال می‌رود. این گفتار من همان لعنت به تاریکی است که شاید نتوانم برای ایجاد روشنایی در آن شمعی روشن کنم. هر چند صداقت و پای‌بندی به اخلاق خود به تنهایی می‌تواند مزایایی برای انسان داشته باشد.

عذرخواهی و توضیحاتی چند…

پیرو نوشته قبل دیروز نامه‌ای از یکی از کارشناسان بسیار محترم صندوق نوآوری و شکوفایی دریافت کردم که منجر به مکاتباتی دو جانبه پیرامون آن نوشته گردید. در آن نامه و مکاتبات دو جانبه بعدی آن علاوه بر توضیح بسیاری از شرایط، نکاتی نیز در مورد افراد بازدید کننده از شرکت بهساد آورده شده بود که دلیل ناشناس ماندن  نسبی گروه ارزیابی کننده، جلوگیری از بروز سوء تفاهمات و ایجاد مانع برای سفارش‌پذیری و رانت‌جویی عنوان شد که از نظر من نیز دلیل  موجه و  پذیرفته شده‌ای است که می‌تواند یکی از عوامل سلامت ارزیابی محسوب شود.

همچنین در همین مکاتبات، گروه ارزیابی کننده ای که به شرکت ما مراجعه کرده بودند نیز معرفی شده بودند که انصافن باسواد و  دارای مدرک دانشگاهی معتبر بودند و به خصوص آقای دکتری  هم که تشریف داشتند دانش آموخته دانشگاه‌های معتبر ایران و کانادا و عضو هیات علمی یکی از دانشگاه‌های معتبر کشور هستند که این جانب مراتب احترام خود را به ایشان ابراز می‌دارم.

با این توضیحات گرچه در همان نوشته نیز این جانب مراتب احترام خود را به “دکترهای واقعی” بیان کرده بودم، با این حال به دلیل به وجود آوردن سوء تفاهمی که می‌تواند در آن نوشته مستتر باشد، مراتب عذرخواهی خود را نسبت به آن بخش که در مورد گروه ارزیابی مراجعه کننده به بهساد گفته شده اعلام می‌دارم.

 البته  نکته‌ای که نباید مغفول بماند این است که سیاست‌های دولت و موسسات آموزش عالی در تولید فله‌ای مدارک عالیه دانشگاهی از جمله مدرک دکتری باعث شده است که دیگر نتوان به راحتی با شنیدن عنوان “دکتر”، (“مهندس که هیچ”!) آن انتظار در نگاه اول از هوش، ذکاوت و سواد و به خصوص زحمت و شب نخوابی برای کسب این مدارک ارزشمند به وجود بیاید. سعدی علیه‌الرحمه می‌فرماید

اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی. گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

تولید سالیانه ۱۵ هزار فارغ‌التحصیل در مقطع دکتری، علاوه بر ایجاد هزینه‌های سنگین برای کشور، سم مهلکی است که کم‌ترین آسیب آن  بروز چنین مشکلاتی در کشور است.

با کدام مشتری نباید کار کرد؟

در آن اوایل که تازه کار را شروع کرده بودیم و یا حتی تا چند سال گذشته، اگر مشتری به سراغمان می‌آمد، خیلی زیاد سعی در جذب آن داشتیم و به هر ترتیبی تلاش می‌کردیم که قرارداد ببندیم. رویکردی که اشتباه بود!

واقعیت این است که هر کاری حتی به قیمت خوب، ارزش انجام دادن ندارد و هر سازمانی نیز ارزش مشتری شدن. به طور مشخص سعی می‌کنیم از مشتریانی که دارای یک یا چند خصوصیت باشند، دوری کنیم:

  1. مشتری فاسد

به تعبیری که بسیاری از بزرگان کشور میگویند، فساد در کشور سیستماتیک شده است و کمتر مشتری را می‌توان یافت که درجاتی از فساد در آن یافت نشود؛ با این حال بهساد به طرف مشتریان فاسد و رشوه خواه نمی‌رود. کار بازاریابی را سخت می‌کند ولی ذهن و وجدان را راحت. بارها نوشته و گفته‌ام که وجدان آسوده را به پول‌دار شدن ترجیح می‌دهم.

  1. مشتری بی‌سواد (و پر ادعا)

این گونه مشتری یک فاجعه تمام عیار است. سواد ندارد و با ادعایی که دارد، زورگویی می‌کند. البته مشکل بی‌سوادی یکی از مشکلات همه ما در درجات مختلف می‌باشد. جامعه ما هر روز با کاهش سطح سواد و مطالعه و یادگیری در ابعاد مختلف رو به رو است. این موضوع شامل خود من نیز می‌شود. من نیز گاه با بی‌سوادی‌هایم ضربات مهلکی به بهساد وارد کرده‌ام. چه سواد تئوریک و چه سواد عملی! اما آن مشتری که سوادش به مراتب از منِ بی‌سواد هم کم‌تر باشد و در همان حال حرف‌ها و دستورهای عجیب و غریب و بی مبنا بگوید، برایم قابل تحمل نیست.

  1. مشتری بدحساب

بدحسابی در ذات سازمان‌های دولتی می‌باشد. با این حال این موضوع نیز شدت و ضعف دارد. مشتریانی که دیر پرداخت می‌کنند ولی می‌توان روی قول آن‌ها حساب کرد، قابل تحمل هستند. اما مشتری بدحسابی که بدقول نیز باشد و در کنار بدحسابی و بدقولی، دروغگو نیز باشد به هیچ وجه قابل تحمل نیست. متاسفانه کشف این خصیصه مشتری در هنگام عقد قرارداد به سادگی امکان‌پذیر نیست. وقتی هم که در مورد یک سامانه سازمانی با یک مشتری شروع به کار کردید، قطع ارتباط به سادگی ممکن نیست. گاهی رابطه کارفرما و کارگزار مانند شوهر و زنی می‌ماند که زندگیشان زهرمار است ولی به خاطر بچه‌ها (در این‌جا بخوانید «سیستم») در حال تحمل یکدیگر هستند. به هر حال بد نیست ابتدا در مورد نحوه پرداخت و تعامل یک مشتری از سایر پیمان‌کاران تحقیق شود. برخی نیز که به بدحسابی معروف هستند!

  1. مشتری دروغگو

تحمل آدم دروغ‌گو بسیار سخت است. دروغ یعنی ویران کردن اساس هر نوع رابطه. دروغ مانند شخم زدن و آماده کردن کشتزاری است که در آن هر نوع بدی قابل رشد و نمو است. اگر در ابتدای رابطه با یک مشتری و یا حتی همکار و دوست، دروغی شنیدید، به‌تر است قید آن رابطه را بزنید. می‌دانم که فکر می‌کنید که انسان این‌گونه در کشور ما تنها می‌ماند! در این شرایط حداقل باید تشخیص دهید که دروغ‌گویی در ذات طرف مقابل است و یا این‌که بنا بر شرایط خاص دچار یک خطای اخلاقی شده است. اگر به هر نحو تشخیص دادید که دروع‌گویی در ذات طرف مقابل است و او هیچ احساس عذاب وجدانی در دروغ‌گویی ندارد و حتی آن را نوعی زرنگی و مزیت می‌داند، شک نکنید که با کثیف‌ترین فرد روی زمین روبرو هستید و رسیدن هر آسیب و خسارتی به شما از جانب او ممکن و قریب‌الوقوع خواهد بود.

  1. مشتری اذیت کار

بعضی‌ها تمام مشکلات زندگی خود را به دیگران منتقل می‌کنند و برای خالی کردن عقده‌ها چه کسی بهتر از پیمانکار مظلومی که دستش زیر سنگ ماست؟! اگر شب گذشته با همسرتان مشاجره داشتهاید و دخل و خرج زندگی یکی نیست و احیانا بیماری و هزار مشکل دیگر در زندگی شخصی شما بروز کرده است، چرا آن را بر سر پیمانکار شکم گنده و پولداری که هیچ مشکلی ندارد خالی نکنید؟!

کشف این گونه مشتری پیش از قرارداد بسیار سخت است. با بعضی‌ها به هیچ روشی نمی‌توان کنار آمد.

پیش می‌آید که برخی از مشتریان دارای هر پنج  ویژگی برشمرده هستند. دوری و ترک رابطه با آن‌ها اوجب واجبات است. آنها را ترک کنید و ذهن و سرمایه و شرکت خود را از مهلکه خارج کنید. هر چند که در گذشته از چنین مشتریانی برخوردار بوده‌ایم، خوش‌بختانه اکنون با چنین معضلی روبرو نیستیم.

اندر حکایت حقوق‌های نجومی مدیران دولتی

نگاه می‌کنم به مدیر دولتی که می‌گوید بودجه نداریم تا هزینه پروژه را پرداخت کنیم و بعد می‌فهمم خودش چند برابر آن پروژه حقوق می‌گیرد.

آقای «شهردار» را یادم می‌آید که به من می‌گفت که قانون اجازه این کار را به من نمی‌دهد و بعدها به جرم گرفتن رشوه محکوم شد.

به یاد آقای معاون می‌افتم که با من بر سر دو میلیون تومان چانه می‌زد و خودش حقوق چند ده میلیونی می‌گرفت.

وام گرفتن که خودش داستانی است به خصوص وقتی که وام‌های بدون بهره حضرات را می‌شنویم.

حقوق ۲۴۰ میلیون تومانی مدیرعامل بانک رفاه متعلق به صندوق تامین اجتماعی را پیش رو تجسم می‌کنم و جریمه‌های نا به حقی که این سازمان از بهساد و مانند او به بهانه‌های واهی کسر می‌کند.

و حقوق‌های چند ده میلیونی و دزدی‌ها و رشوه‌خواری‌های مدیری را در ذهن مرور می‌کنم که سازمان او چندین ماه است که حقوق نداده و در شرف ورشکستگی است.

اگر آقایانی که خاصه خوری می‌کنند پول سواد، مدیریت و تدبیر خود را می‌گرفتند، حرفی نبود. ده‌ها مثال از بی‌سوادیشان دارم و صدها مورد از سوء تدبیر. چه نیاز به این نشان‌ها، از کوزه همان تراود که در اوست. رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون. بانک‌ها در شرف ورشکستگی هستند و صنعت در حال نابودی. ماهی ز سر گنده گردد نی ز دم.