رشوه، فرصت‌ها و تهدیدها! آیا این‌ روزها می‌توان بدون رشوه فعالیت اقتصادی سود‌آور داشت؟

رشوه و فساد اداری

ما همواره از روز اول بهساد همیشه با رشوه و دادن باج مشکل اساسی داشته‌ایم و سال‌هاست که تصمیم جدی گرفته‌ایم که حتی به بهای توقف فعالیت‌ها و بیکاری مطلق، رشوه و باج و هر چیزی را که از این جنس است و اسامی و توجیهات مختلفی برای آن انتخاب می‌شود پرداخت نکنیم. در کنار وسوسه‌هایی که وجود داشت و اکنون دیگر وجود ندارد، اما همواره یک سئوال جدی نیز برای من وجود داشته و این‌که آیا می‌توان ایدئولوژی و باورهای شخصی را وارد شرکت‌داری کرد؟

واقعیت این است که با ورود ایدئولوژی به محدوده شرکت‌داری، حساب‌های دو دو تا چهار تا تغییر می‌کند. به چه صورت؟ به تازگی قراردادی را دیدم که اگر قرار بود بهساد بر مبنای سودآوری منصفانه انجام دهد، با دویست و پنجاه میلیون تومان، یک قرارداد خوب محسوب می‌شد. اگر وارد مذاکره سالم با کارفرما و فرآیند چانه‌زنی می‌شدیم، می‌شد با کمی کاهش کیفیت در محدوده‌ای قابل قبول آن را به دویست میلیون هم رساند. اگر در شرایط بحران مالی قرار داشتیم و با اصطلاح “بیگاری به‌تر از بیکاری است” و “همین‌که یک پولی به شرکت وارد شود خوب است و با این قرارداد می‌توانیم با زیان احتمالی فردا، فشار قطعی امروز را کم کنیم” تا حدود صد و پنجاه میلیون هم قرارداد را هر چند با دلخوری می‌پذیرفتیم. بر اساس مستندات موجود این قرارداد بین یک سازمان دولتی و یک شرکت IT در همین مرز و بوم و با شرایط ترک مناقصه! به مبلغ ۱٫۵ میلیارد تومان منعقد شده است. من قصد متهم کردن این افراد به سوء استفاده از قرارداد موجود را ندارم، چون اطلاعاتی در مورد آن ندارم. اما به خوبی می‌دانم که اگر بهساد قصد داشت این قرارداد را با آن‌چه که از حدود و ثغور آن مشخص است، با رقم ۱٫۵ میلیارد تومان منعقد کند، حتمن باید مبالغی را به عنوان پول چای و شیرینی به عوامل کارفرما پرداخت می‌کرد و در این شرایط گزارش مالی سالیانه سود خوبی را نشان می‌داد. موضوع از نظر اعتقادات شخصی نیز قابل رفع و رجوع بود. بخشی از آن به فقرا کمک می‌شد که به یقین از این‌که این پول را دیگران کافر بدون دین و ایمان خرج مسافرت‌های مفسده‌انگیز خود کنند به‌تر بود! حتی می‌شد با این پول به هیئات مذهبی کمک‌های فراوانی کرد و در راه گسترش دین قدم‌های بسیار برداشت. با این شرایط هم شرکت هزینه‌ اعتقادات شخصی من را نداده است، هم همکارانم به موقع حقوق خود را دریافت کرده‌اند و هم شرکت به سودآوری قابل توجهی رسیده است و هم اتفاقن به دین و دینداری کمک شده‌است!!! اگر هم فکر می‌کنید که من با دادن رشوه، به ایجاد و گسترش فساد کمک کرده‌ام، باید عرض شود که چه من این پول را می‌دادم و چه نمی‌دادم، آن‌ها این پول را می‌گرفتند و این فساد اتفاق می‌افتاد. همان به‌تر که شخص صالح و با ایمانی مثل من!! به این کار پرداخته و دفع افسد به فاسد کرده است. الاعمال بالنیات، نیت من هم که انشاءالله خیر بوده است.

ببینید، گزارش عمل‌کرد مالی و دو دو تا چهار تای اولیه به من می‌گوید که من حق ندارم اعتقاد شخصی خودم را وارد شرکت‌داری کنم و البته برای اعتقاد شخصی و عذاب وجدان احتمالی هم که راه پیدا شد.

آن‌چیز که باعث شد این نوشته را بنویسم، اما مرور فعالیت‌های بازاریابی محتوای بهتایم بود. ده‌ها مقاله بسیار خوب و در کنار آن یادگیری بسیار و به تدریج پختگی فعالیت در بازاری که از جنس دیگری است و با این‌که شاید در ظاهر و در قدم‌های اولیه درآمدش به اندازه قراردادهای ده‌ها و صدها میلیونی ما نیست، اما در حل مشکلات کسب و کارهای دیگر بسیار موثر و کارآمد است و این موضوع به تنهایی برای ما اقناع کننده است.

بهتایم برای ما علاوه بر این که کشتزاری است که بتوانیم تجربیات شانزده‌ساله خود را در چهارچوب یک نرم‌افزار گزارش کار (تایم شیت) و مدیریت پروژه ارائه کنیم، محل فراری بوده است که بتوانیم از بازار مفسده‌انگیز دولتی فاصله بگیریم.

شاید اگر ما وارد فعالیت‌های رانتی و فاسد شده بودیم، هیچ گاه بهتایم به دنیا نمی‌آمد. ما با بهتایم هر روز بزرگ‌تر می‌شویم، چون باید بیش‌تر یاد بگیریم و  خیلی بیش‌تر بفهمیم. چون الفبایی از کسب و کار را یاد می‌گیریم که در همه دنیا به رسمیت شناخته شده است و مطابق با ذات و فطرت بشر است. 

نامه‌ای به یک کارفرما به دلیل اذیت کردن و دیرکرد پرداخت مطالبات

در کل هفده سال و اندی فعالیت بهساد، می‌توانم سه کارفرما را جزء بدترین و اذیت‌کارترین آن‌ها بدانم. اولی که در سال ۹۳، هشتاد میلیون تومان پول ناقابل را خورد و اسمش را گذاشته اختلاف در برداشت از مفاد قرارداد! آن‌جا بود که به رفاقت اعتماد کردم و خب البته بد جوابی گرفتم. دومی که اتفاقن همشهری اولی هست، سی میلیون را از سال نود و پنج بالا کشید و جواب تلفنمان را هم نمی‌دهد، ضمانت‌نامه را هم آزاد نمی‌کند و در نهایت می‌رسیم به یکی دیگر که می‌تواند در اذیت و آزار پیمان‌کاران و تاخیر در پرداخت و سرکار گذاشتن طلبکاران دوره آموزشی برگزار کند. چندی پیش نامه‌ای برای مدیرعامل آن‌ها نوشته‌ام. البته این‌که دیگر انتظاری ندارم که نتیجه این نامه لزومن منجر به پرداخت شود . گاهی آدم لازم دارد فریاد بزند! این هم از نامه

 

جناب آقای مهندس […]

مدیرعامل محترم …

با سلام و احترام

اگر بخواهیم کمی با مداقه بیش‌تر و با نگاهی از جایگاه دیگران به وقایع نگاه کنیم، شاید بتوانیم تصویر به‌تری از عمل‌کرد جاری خود و سازمان تحت مدیریت خود داشته باشیم و به نحو درست‌تری به ارزش‌گذاری وقایع بپردازیم. نمی‌دانم آیا تا به حال خود را جای پیمان‌کاران شرکت خود قرار داده‌اید یا خیر؟ آیا از مشکلات مالی آن‌ها خبر دارید؟ شاید پیش خود فکر کنید که وضعیت کشور همین است و بودجه نیست و پیمان‌کار هم باید بسازد و بسوزد؟ شاید هم مثل خیلی از دولتی‌ها پیمانکاران را عده‌ای پول‌دار و میلیاردر بدانید که پول بی‌حساب و کتاب می‌گیرند و حقشان است که حالا کمی! هم دوندگی کنند! به استحضار جنابعالی می‌رساند که این گزاره در مورد شرکت بهساد درست نیست و با این فرض آیا اگر حقوق و دریافتی‌های جناب‌عالی نیز به مدت یک‌سال با تاخیر پرداخت می‌شد همین استدلال را داشتید؟

شاید این‌که انتظار داشته باشیم که حضرت‌عالی پیمان‌کاران را مانند خود فرض کنید انتظار بی‌جایی باشد! همچنین می‌پذیریم که وضعیت نقدینگی شرکت‌ها نیز دچار مشکلاتی است و امکان پرداخت به پیمان‌کاران با تاخیر وجود دارد. اما این‌که انتظار داشته باشیم در شرکت […] با مدیریت جنابعالی، به ارباب رجوع مطالب خلاف واقع گفته نشود و وعده‌های پوچ داده نشود و پرداخت مطالبات پیمان‌کار پس از صدور چک نیز به بهانه‌های خودساخته کارکنان محترم آن شرکت متوقف نماند، این که توقع داشته باشیم که محاسبات کسورات به طور صحیح و مُر قانون انجام شود و این که بخواهیم پیش از هر چیز اخلاق و نظم و عمل به وعده‌های پرداخت در سرلوحه رفتار آن شرکت با ما قرار بگیرد، انتظار، توقع و خواسته بی‌جایی نخواهد بود.

مدیرعامل محترم، نیک می‌دانیم و با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده‌ایم که سازمان‌های دولتی به طور عمده با نگاه بالا به پایینی که به پیمان‌کاران خود دارند، این سبک نامه‌ها را بر نمی‌تابند و بیش از فریاد انتظار لابه از پیمان‌کاران خود دارند؛ اما طاقتمان در رفتار غیر اخلاقی آن شرکت محترم و  پیگیری‌های حالا چند ساله مطالبات ریالی طاق شده است. هر چند که از اطاله روندهای قضایی و مشکلات آن نیز آگاه هستیم، با این حال در صورت عدم حصول نتیجه سریع و تسویه کلیه مطالبات، نه لزوماً برای دستیابی به مطالبات ریالی که بیش از هر چیز به منظور دفاع از هویت خود ناچاربه مراجعه به مراجع قضایی و طرح رفتار کارکنان آن شرکت به صورت مستند در رسانه‌های رسمی کشور هستیم.

فکر می‌کنید چه واکنشی به این نامه خواهند داشت؟

حمایت از شرکت‌های دانش‌بنیان – دوغ بخور، گاز بده!

آن اوایل که موبایل‌های هوشمند آمده بود و مردم هم با بلوتوث فایل جابجا می‌کردند، یک کلیپ طنز بود درمورد ساخت سمند که با لحن حماسی و این جمله شروع می‌شد “و اینک در یکصدمین سال تولد پیکان ، … شب خوابیدید، خواب می‌بینید، صبح سمند تحویلتون می‌دیم”

برای آن‌ها که اهل دقت بودند و هستند این فیلم پیام‌های زیادی داشت و دارد از جمله این‌که در کشور ما در بسیاری از کارهایی که انجام می‌شود سر و صدای آن بیش‌تر از محتوی است و با تکیه بر وقایع ظاهری و البته سر و صدا یک موضوع را به عنوان خروجی کار مسئولان آن امر خیلی مهم و “عزم ملی حماسه آفرینان کشورمان!” نشان می‌دهند. مثلن در همان کلیپ در مورد امکانات سمند با لحن خاصی گفته می‌شود “دارای جا دوغی!! دوغ بخور، گاز بده!”  که گویی امکان وجود دوغ خوردن مهم‌ترین کارکرد یک خودرو است و آن را هم با تعبیه جا دوغی برای ما عوام فراهم کرده‌اند.

 

دوغ بخور - گاز بده

البته در در فضایی که آتش روشن شده کسی را گرم نمی‌کند و دود آن چشم همه را کور کرده است، رندانی نیز وجود دارند که استفاده وافر و کامل خود را می‌برند. خوب هم می‌برند. (مدل اگزوز جلو مخصوص رندان)

داستان وام صندوق شکوفایی و نوآوری را پیش‌تر نوشتم و حتمن اینجا بخوانید. آن نوشته معطوف به این شد که یکی دو جلسه از من دعوت کردند و صحبتی هم انجام شد، اما به نتیجه خاصی نرسید. حتی در شرایطی بحرانی که خیلی شدید به پول نیاز داشتیم، با ارائه وثیقه ملکی نیز آبی از آن صندوق گرم نشد.. ما هم که عادت کرده‌ایم گوشت ران پایمان را بخوریم و منت قصاب محل را نکشیم.

ابتدا دلمان را خوش کرده بودیم به معافیت مالیاتی که انصافن با همه دود و دمش، امکان گرما‌بخشی بود. برای این‌که خدای ناکرده کسی از ما عوام سوء استفاده نکند، چندین و چندبار هم به صورت متوالی مورد ارزیابی قرار گرفتیم که بدانند آیا شرایط احراز عنوان فخمیه “دانش‌بنیان” را داریم یا نه. تا این‌که یک‌بار با فرستادن گروهی از بی‌سوادترین کارشناسان و  به قول خودشان ارتقای استاندارد (که شب خوابیده بودیم، صبح بیدار شدیم دیدیم استاندارد را ارتقا داده‌اند)، شرکت ما و بسیاری از شرکت‌های نرم‌افزاری را به عنوان دانش‌بنیان تولیدی نوع (۲) ارزیابی کردند که همه مزایا  (بخوانید تقریبن هیچ چیز) را داشت به جز معافیت مالیاتی. همان موقع تماس گرفتیم و ایمیل زدیم و فاکس فرستادیم که اعتراض داریم. گفتند ما فرآیند رسیدگی به اعتراض نداریم. دوستی قدیمی در معاونت علمی و فناوری دارم که ذی‌نفوذ هم هست. همکاران گفتند که با او صحبت کنم، پیش خود گفتم اگر من به فرآیند آشنا بازی و رانت‌جویی مرسوم جامعه اعتراض دارم، خود حق ندارم که آن را وسیله پیش‌برد کار خود قرار دهم. لام تا کام چیزی نگفتم و به بخت بد خود لعنت فرستادم که چرا در این کشور با این شرایط به دنیا آمده‌ام و چرا تصمیم گرفتم که این‌جا بمانم و …  و بعد با سپاس‌از خدای منان که در ایران به دنیا آمده‌ام و جزء گرسنگان آفریقا و پناه‌جویان سوری نیستم و همین که امنیت جانی داریم جای هزار شکر دارد، رفتیم و ماستمان را خوردیم.

یک روز در کانال تلگرام (بله معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری از تلگرام استفاده می‌کنند) متوجه شدیم که رییس محترم مرکز شرکت‌های دانش‌بنیان دیدار عمومی دارند و ما شال و کلاه کردیم و رفتیم و پیشنهادهایی هم دادیم که از یکی از آن‌ها به ظاهر استقبال شد و در باطن البته اتفاقی نیفتاد! آن‌جا متوجه شدیم که فرآیند اعتراض به ارزیابی شرکت‌های دانش‌بنیان به وجود آمده است و فرمی دارد. فرم مربوطه را پر و ارسال کردیم و با گذشت چندین ماه هیچ رسیدگی صورت نگرفته است و  دیریست که دلدار پیامی نفرستاد!

از آن‌جا که نویسنده این متن، بعد از سال‌ها شرکت‌داری (و کار با سازمان‌های دولتی و … که پشت هر شرکت موفقی هستند که نتوانسته‌اند جلوی موفقیت آن را بگیرند) پوستی به سان کرگدن پیدا کرده است. به خود گفتم زین پیش نبودید و نبود هیچ خلل، زین پس چو نباشید همان خواهد بود و گفتیم که خب از حداقل امکانات موجود استفاده می‌کنیم و به یک جلسه مشاوره یک ساعته رضایت دادم و قصد داشتم در یک دوره آموزشی این عزیزان هم شرکت کنم. پایان سال گذشته بود که با آن حجم کاری بالا پیش خودم فکر کردم، ممکن است این دوره نیز پخش آنلاین داشته باشد. با شماره تلفنی که در پیامک برگزاری دوره درج شده بود تماس گرفتم و خیلی با اشتیاق گفتند که نه تنها در آپارات که در سایت لحظه‌نگار (تا آن موقع نمی‌شناختم) هم پخش مستقیم داریم و کلی هم از مزایای فناوری اطلاعات و این‌که لازم نیست هزینه و زمانی برای حمل و نقل صرف شود گفتیم و خوش‌حال و خندان منتظر پخش مستقیم شدیم. یکی از خصوصیات قریب به اتفاق دولتی‌ها این است که نگاه بالا به پایین به بخش خصوصی دارند و به طور اصولی برای ارباب رجوع ارزشی قائل نیستند. به همین جهت نیز نه تنها به تعهد اعلام شده خود اهمیتی ندادند و پخش مستقیمی در کار نبود، بلکه حتی در مورد موضوع اطلاع‌رسانی نیز نکردند و تلفن خود را هم پاسخ‌گو نبودند و ما بودیم هزاران رفرش بی فاید صفحه. با مرکز مشاوره! شرکت‌های دانش‌بنیان که تماس گرفتم گفتند که با کریدور صادرات است و به ما ربطی ندارد و در کریدور صادرات هم هیچ تلفنی پاسخ‌گو نبود. لاجرم نامه‌ای نوشتم به رییس محترم مرکز و ضمن شرح ما واقع نوشتم که:

“به نظر می‌رسد که مسئولان مربوطه نه تنها برای وقت مخاطبین ارزشی قائل نبودند (که این امر در کشور ما طبیعی است) بلکه برای حرف خود نیز اهمیتی در خور اعتنا نمی‌شناختند (که این نیز طبیعی است)! با این‌حال ضمن ابراز مراتب اعتراض خود مبنی بر از دست دادن مطالب مورد نیاز و اتلاف وقت (به مثابه حق الناس) خواهشمند است ضمن انجام دعا برای خلاصی دائم همه کارآفرینان از مشکلات کشور و توفیق فعالیت کارآفرینانه در کشوری دیگر که حداقل شأن یک انسان را برای آن‌ها قائل باشد دستور فرمایید در صورت صلاحدید ضمن رسیدگی به اعتراض انجام شده ترتیبی اتخاد گردد که مطالب نشست یاد شده در اختیار این‌جانب قرار گیرد”

این نیز طبیعی بود که به این نامه هم پاسخی ندهند.

در جایی از آن کلیپ معروف آمده است که:  “حال کجایند آنان که می‌گویند این خودرو ملی نیست!”

معضلات اقتصادی و بحران‌های اخلاقی جامعه

چند سال پیش کتاب «خاطرات یک دختر جوان» را که خاطراتی بود از (آنِ‌فرانک) یک دختر یهودی در دوران جنگ جهانی دوم خواندم که بخش عمده‌ای از آن اختصاص داشت به رفتار اروپایی‌ها در آن دوران. خیانت، جعل، احتکار و … بسیاری از خصوصیات زشت آدمیان را می‌توان در بسیاری از این خاطرات خواند و با خود گفت این اروپایی‌های متمدن! چگونه می‌توانستند  چنین حرکات زشت غیر اخلاقی را مرتکب شوند؟! آن روزهای مطالعه کتاب به خود می‌بالیدم که در دوران جنگ عراق و ایران زیرساخت‌های اخلاقی جامعه تا حد بسیار زیادی محفوظ مانده بود.

چند روز پیش هم کتاب «هزار فرسنگ تا آزادی» را که خاطرات یک پناهنده کره‌شمالی بود خواندم. داستان‌هایی از دزدی و خیانت و حتی رفتار حیوانی که در سال‌های قحطی کره‌شمالی بین مردمان رواج داشته است و حکومت کره‌شمالی با آن اقتدار امنیتی مخوف نه احتمالن خواسته و نه توانسته است که به این فجایع اخلاقی رسیدگی کند و اندکی آن را بهبود دهد.

چندی پیش در یک مهمانی خانوادگی در ویلای خارج از شهر یکی از اقوام بودم که کلیه وسایل آن حتی کلید و پریز برق و … مورد سرقت واقع شده بود. از یک طرف موضوع سرقت‌های کوچه و بازار و مصرف مواد مخدر و … بود و از طرف دیگر صحبت از صاحبان برخی صنایع بزرگ و کوچک که حالا که اسم بحران اقتصادی و مشکلات ارزی آمده‌است، به این بهانه نه حقوق کارگران را پرداخت می‌کنند و نه مطالبات تامین‌کنندگان و پیمانکاران را می‌پردازند. بخش عمده‌ای از ثروت خود را در خارج از کشور سرمایه‌گذاری کرده‌اند و یکی دو نفر از فرزندان هم برای آماده کردن بساط اقامت و فرار در خارج از کشور هستند.

در حالی‌که از وضعیت اقتصادی و مایملک بالایی برخوردار هستند، خود را به بداحوالی زده‌اند و نه چک‌هایشان پاس می‌شود و نه وام‌هایشان باز پرداخت. این‌ها همان‌هایی هستند که گران‌ترین خودروهای خارجی را سوار می‌شوند و سفرهای خارجی آن‌ها قضا نمی‌شود و خانه‌های اشرافی‌شان هر روز رنگ و لعابی دیگر می‌گیرد.

نکته قابل توجه این است که در شرایط بحران اقتصادی فقط گرسنگی و فقر ناشی از آن منجر به بروز ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی نمی‌شود، بلکه طغیان ثروتمندان خطری به مراتب جدی‌تر برای کشور محسوب می‌شود.

بر خلاف چندسال پیش، با به وجود آمدن نسل نوکیسه‌ای که خود را صنعت‌گر و تولیدکننده می‌نامد، احساس می‌کنم که وضعیت اقتصادی موجود در کشور بیش از هر چیز زیرساخت‌های اخلاقی و اجتماعی را در معرض آسیب قرار داده است. این موضوعی است که مدیران جامعه باید خیلی جدی به آن نگاه آسیب‌شناسانه علت و معلولی داشته باشند و برای آن راه‌کارهای متناسب را اتخاذ کنند.

لابد اگر وضعیت اقتصادی بدتر شود، همین ثروت‌مندان کشتن مستقیم انسان‌های دیگر (و نه کشتن غیر مستقیم با واردات فرآورده‌های غذایی آلوده و بروز فشارهای روانی بر سایر اقشار که اکنون نیز رواج دارد) و فروش گوشت آن را برای کسب سود بیش‌تر مجاز می‌شمارند و سارقان کوچه و بازار هم زورگیری و آدم‌کشی را در دستور کار خود قرار می‌دهند.

 

چرا نمی‌توانید از ابزارهای مدیریت عملکرد استفاده کنید؟ (قسمت اول)

این مطلب را در وبلاگ بهتایم نوشتم، دیدم مدت‌هاست که چیزی ننوشته‌ام این‌جا، گفتم خالی از فایده نیست که این‌جا هم منتشر شود.

یک روز آخر هفته در محل کار و یا منزل نشسته‌ایم و خسته از کارهای روزانه یک کانال تلگرام را باز می‌کنیم و یا رادیو و یا تلویزیون از عوارض چاقی می‌گوید. نگاهی به شکم ورقلمبیده خود می‌کنیم و آن‌طرف‌تر یاد آزمایش چربی و قند و این‌که باید وزن ما کم شود. تصمیم می‌گیریم که از شنبه ورزش را در برنامه روزانه خود قرار دهیم و رژیم بگیریم و سالم تغذیه کنیم.

این شنبه فقط برای تعداد معدودی از افراد فرا می‌رسد!

برخی دیگر شال و کلاه می‌کنند و لباس و کفش ورزشی، عصا، عینک و … می‌خرند و تصمیم خود را اجرا می‌کنند و پایان ورزش سخن‌ها در مزایای آن می‌گویند و تصمیم می‌گیرند که آن را به هر شکل ممکن ادامه دهند.

این افراد نیز پس از یکی دو جلسه ورزش آن را رها می‌کنند و چند سال بعد تنها تغییری که کار آن‌ها دارد این است که لباس‌های آن‌ها دیگر تنشان نمی‌رود و مجبور هستند که آن را عوض کنند!

سال‌ها بعد، بسیاری از این افراد هزینه‌های زیادی بابت درمانی خواهند پرداخت که هیچ‌گاه به نتیجه ایده‌آل نمی‌رسد و دردهایی خواهند کشید که هیچ‌گاه بهبود نمی‌یابد.

داستانی که گفته شد نه تنها در مورد افراد که در مورد سازمان‌ها نیز کاربرد زیادی دارد. واقعیت این است که تعداد زیادی از سازمان‌های ما چاق و بی‌تحرک هستند و این بی‌تحرکی حسابی اسباب دردسرشان شده است. اگر بخواهیم به بخش دولتی و خصولتی نگاه کنیم، که کار از اضافه وزن گذشته و به چاقی مفرط رسیده است. بسیاری از این سازمان‌ها فقط با تنفس مصنوعی و پول نفت زندگی می‌کنند و  بیش‌تر شبیه یک سفره هستند تا یک سازمان!

وقتی که از مدیریت پروژه، ثبت و گزارش و مدیریت عمل‌کرد صحبت می‌کنیم، درست مانند زمانی است که تصمیم گرفته‌ایم روی فرم بیاییم و با اختصاص بخشی از زمان روزانه خود به ورزش، چربی‌های اضافی (بخوانید اتلاف وقت سازمان) را آب کنیم.

تا این‌جا خیلی همه چیز خیلی خوب است. اما واقعیت این است که ورزش کردن سخت است و بدن هم‌واره در مقابل آن مقاومت می‌کند. این مقاومت برای تصمیم‌گیرندگان حتی پیش از شروع کار بیش‌تر است و برای اجرا کنندگان (بدنه سازمان) در هنگام اجرا.

مهم‌ترین موانع برای کاهش وزن و ایجاد تحرک (سازمانی) را موارد زیر می‌دانم:

  • مقاومت ذهنی برای شروع

درست است که ما همیشه به کاهش وزن و ورزش در ذهن خود علاقه داریم، اما همیشه یک چیزی هست که اجازه نمی‌دهد شروع کنیم. ما در ناخودآگاه ذهن خود به سختی‌های پیش رو فکر می‌کنیم، اما بهانه‌های به‌تری برای نپرداختن به ورزش برای خود می‌یابیم.

این جمعه باید ماشین را ببرم تعمیرگاه، فلان کار در خانه باید انجام شود و … همیشه لیستی از کارهای پر تاخیر و مانده بر زمین داریم که حالا به بهانه ورزش نکردن می‌خواهیم آن‌ها را انجام دهیم! انصافن برای وجدان درد چیزهای خوبی هستند و وقتی هم که زمان را به آن‌ها اختصاص داده‌ایم، احساس خوبی داریم که روز خود را بطالت نگذرانده‌ایم.  البته وقتی که موضوع ورزش و تحرک  به تدریج فراموش شد، آن کارهای زمین مانده هم دوباره باقی می‌مانند و ….

  • مقاومت برای اجرا

ورزش سخت است و درد دارد.. سلول سلول بدن (بخوانید تک تک افراد سازمان) در مقابل آن مقاومت می‌کنند. سلول‌های چربی (بخوانید افراد عاطل و باطل سازمان) نابودی خود را در اجرای ورزش می‌‌دانند و در برابر از بین رفتن مقاومت می‌کنند. سرگیجه و سیاهی چشم در هنگام ورزش و بدن درد بعد از آن!

کنار گذاشتن تنبلی سخت است

پس چه باید کرد؟

تغییر، نیازمند آگاهی، اراده و تداوم و مدارا است. آگاهی فعال و تذکر دهنده هر روز، قصد و اراده‌ای که همواره ثابت باشد و بخواهد و مدارا با عوامل مقاومت ضمن تداوم حرکت خود. خیلی شعاری شد. اجازه بدهید کمی واقعی‌تر صحبت کنیم.

آگاهی: اگر پنجاه‌هزار تومان پول امروز روی میز شما باشد و فردا نباشد، تا موضوع مشخص نشود که این پول را چه کسی برداشته و چرا برده و … ول‌کن ماجرا نیستید. اما این پول کم و بیش همان هزینه‌ای است که روزانه در سازمان خود برای یک نفر می‌پردازید، بدون آن‌که بدانید ما به ازای آن به طور دقیق چه بوده است! درست است که ما به ظاهر یک سری فعالیت می‌بینیم اما بدون یک نظام اندازه‌گیری عمل‌کرد این احساس ما است که عمل‌کرد افراد را برای ما توضیح می‌دهد و نه واقعیت موضوع٫ این‌جا وجود برخی از ضعف‌های شخصیتی در افراد و البته در خود ما باعث می‌شود که احساس خود را گاهی با رفتارهایی مانند تملق و خبرچینی و یا حتی شوآف‌ها  به‌تر تعریف کنیم که خود باعث بروز یک‌سری بیماری سازمانی دیگر شود.

اراده و تداوم: دیگر نمی‌توانم را در ورزش بسیار دیده‌ام. برای خود من مثل یک پتک می‌ماند که تمام انگیزه‌هایم را از بین می‌برد. نکته و لحظه ظریفی وجود دارد که به خود بگوییم دیگر نمی‌توانم یا این‌که بگوییم، باشد کمی استراحت می‌کنم و دوباره شروع می‌کنم. برداشت خود را از یک لحظه باید تعریف کنیم. دیگر نمی‌شود یا این‌که فکر می‌کنیم که راه به‌تری برای ادامه کار پیدا می‌کنیم، فرق دارد. تداوم هم‌واره با چینش اهداف کوتاه مدت، کوچک و برداشتن قدم‌های کوچک و پشت سر هم به دست می‌آید. اگر روز اول بدانید که می‌خواهید ۳۰ کیلو از وزن خود را کم‌کنید، بعید است که در شروع مشکل نداشته باشید. اما هدف خود را باید این قرار دهید که این هفته می‌خواهم یک کیلو وزن کم کنم. در مورد تغییرات سازمانی نیز موضوع به طور کامل مشابه است. اگر می‌خواهید نظام گزارش‌کار داشته باشید، از روز اول به این نپردازید که چرا ساعات کار و بهره‌وری پر مشکل است و این‌کار در زمان غیر استاندارد انجام شده است. ابتدا افراد را عادت دهید که خود در مقابل خود در پایان روز پاسخ‌گو باشند. افراد در ابتدا برای انجام این کار هم مشکل دارند و به خود (به خاطر کارکردن)، شما و احیانن بستگان شما فحش خواهند داد و فرض را بر این می‌گذارند که تنها هدف شما از انجام این کار سود بیش‌تر شما است. طول خواهد کشید که متوجه شوند وجود یک نظام کنترل عمل‌کرد ابتدا پاسخ‌گو کردن فرد نسبت به خود است.

مدارا: چه‌قدر این کلمه را دوست دارم و چه‌قدر پر معنی است. آگاهی زمانی به انتهای معنی خود می‌رسد که بدانیم بسیاری از رفتارهای دیگران در اثر ندانستن و غفلت است. همه ما چیزهایی در وجودمان داریم که خوب نیستند و همواره وقتی آن را بروز می‌دهیم که نسبت به خود ناآگاه و غافل هستیم. آگاهی یعنی درک غفلت دیگران و مدارا یعنی پذیرش آن به منظور ایجاد خودآگاهی در دیگران و البته معتقد هستم که سخت‌ترین کار در دنیا فهماندن چیزی به افراد است که تصمیم گرفته‌اند آن را نفهمند. اما ما که می‌فهمیم و یا بهتر بگویم، قرار است که بفهمیم. اگر بخواهیم چیزی را بفهمیم بسیار مهم است که در مقابل نفهمیدن و “نخواستن فهمیدن” دیگران مدارا کنیم. شاید گام ابتدایی در توسعه مشارکت افراد ایجاد انگیزه‌های ملموس (اعم از مادی و غیرمادی) باشد. البته که این موضوع همیشه به نتیجه نمی‌رسد. اگر قرار بود همه چیز در جامعه بر اساس فهم متقابل و اشتراک منافع پیش برود (که همیشه دوست داشته‌ام این‌گونه باشد) دیگر نیازی به تنبیه و مکانیزم‌هایی این‌چنین نبود. بنابراین با بسط مفهوم “مدارا” باید گفت که اعمال قانون و به کار بردن “به اندازه” مکانیزم‌های تنبیهی و جریمه و … می‌تواند با اندکی اغماض در زیرمجموعه “مدارا” قرار گیرد.

لذت رسیدن، لذت در بالای کوه شهر را زیر پا داشتن و نسیم رضایت بر گونه‌های اراده‌ را درک کردن همواره زمانی به دست می‌آید که سختی بالا آمدن را به جان خریده باشیم. آگاهی نتیجه درد و تحمل سختی است!

 

شانزده سالگی بهساد

بیست و یکم فروردین امسال، بهساد شانزده ساله شد. خیلی  دوست داشتم و دوست دارم که به خصوص یک نوشته تحلیلی در مورد پنج سال گذشته بهساد بنویسم. شاید در چند وقت آینده آن را ابتدا برای خودم بنویسم و بعد تا آن‌جا که بتوانم آن را منتشر کنم. با وجود شرایط بد اقتصادی در کشور، بهساد در پنج سال گذشته فشار بسیار زیادی را متحمل شد و پخته‌تر و با تجربه‌تر و با طمانینه بیشتری مورد اطمینان بسیاری از مشتریان ارزشمند خود واقع شد و گاه با اشتباهات خود مشتریانی را از دست داد و یا بازی را به رقبا واگذار کرد. داستان  ۱۱ سال اول بهساد را در مطلبی به همین عنوان نوشته‌ام که خواندنی است و البته قصد دارم به همان سیاق داستان ۵ سال بعد از آن ۱۱ سال را هم بنویسم. اما به طور خلاصه در این پنج سال:

  • بیش‌ترین اشتباه‌ها و در نتیجه تجربیات را در حوزه بازاریابی داشتیم. حداقل در مورد بهساد و شرکت‌هایی از این دست که با مشتری خاص روبرو هستند، اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که بازاریابی نمی‌تواند فعالیتی باشد که محتوای آن از بیرون سازمان ایجاد شود. نمی‌توان با استخدام مدیر و یا کارشناس بازاریابی از بیرون سازمان انتظار معجزه داشت. بسیاری از مشتریان این روزها به تک تک کلماتی که برای ارائه محصول می‌گوییم فکر می‌کنند و آن را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. مدیر و کارشناس بازاریابی به خصوص اگر از جنس تولید و در کنار تولید نباشد، نمی‌تواند کلماتی را بگوید که عمق و تجربه کسب و کار را منتقل کند.
  • بر خلاف پنج سال دوم بهساد (۸۶-۹۱)، پنج سال سوم بهساد، از نظر مدیریت منابع انسانی نمره قابل قبولی می‌گیرد. البته که اشتباه‌های قابل توجهی نیز داشتم، اما افزایش قابل توجه میانگین سابقه کار همکاران من در این پنج سال، نشانه خوبی از آرامش بیش‌تر و اطمینان به محیط کار بوده است. البته مصاحبه‌های ما سخت‌گیرانه‌تر شده و به خصوص از نظر شخصیتی و اخلاقی وسواس بیش‌تری به خرج می‌دهیم. برای این‌که دچار مشکل منابع انسانی نشویم، باید دقت کرد و دقت کرد و دقت کرد که این افراد جذب سازمان نشوند:

-افرادی که اهل غیبت کردن و دو به هم زنی هستند

-افرادی که به سادگی دروغ می‌گویند

-افرادی که اهل مطالعه و یادگیری نیستند. خواندن و مطالعه به آدم ثابت می‌کند که همواره ندانسته‌های او بیش از دانسته‌هایش است و این چنین فردی کم‌تر با غرور سر و کار دارد.

-افراد رند و طرف خودکش!

-افراد چاپلوس و متملق

-افرادی که تنها ارزش زندگی آن‌ها و خدای آن‌ها پول است.

اعتراف می‌کنم این افراد به هیچ وجه قابل اصلاح نیستند و به خصوص در مصاحبه هر گاه در مقابل یکی از این معیارها گذشت کردم (به خصوص در مورد دروغ‌گویی) بعدها با تبعات سنگین‌تری در مورد آن روبرو شدم. این روزها با شرایطی که در جامعه و گسترش بی‌اخلاقی‌های آن وجود دارد، بهساد با وجود همکاران بسیار خوبم در حکم یک جزیره را برایم دارد که با وجود همه توفان‌ها و شرایط بد محیطی در آن احساس امنیت و آرامش می‌کنم.

  • تغییر مدل کسب و کار: با یک حرکت تدریجی فاصله خود را از انجام پروژه‌های سفارشی زیاد کردیم (هنوز هم گاهی آلوده می‌شویم) و به فروش محصول روی آوردیم و حالا در کنار فروش محصولات نرم‌افزاری مدل ارائه نرم‌افزار به عنوان خدمت (SaaS) یا همان Software as a Service را شروع کرده‌ایم. بهتایم (تایم شیت و مدیریت پروژه ابری) نتیجه این تغییر رویه است. این کار مستلزم تغییر نگرش ما به بازار و به خصوص تغییر نگرش ما به مشتری بوده است و خواهد بود. حداقل در شرایط امروزه بازار، به خصوص در حوزه‌های پر چالش B2B اتکا به مدل سنتی تولید و فروش نرم‌افزار به تنهایی پاسخ‌گویی الزامات رشد و توسعه شرکت نمی‌باشد.

قصد دارم در آینده نزدیک داستان این پنج سال را به‌تر بنویسم. تنها مشکلم روایت از نامردی‌ها و نامردمی‌هایی است که بر بهساد و من روا شد. چطور می‌توان گفت و چطور می‌توان نگفت.

 

بهساد ۹۶

مثل همه این سال‌ها و مانند بسیاری از کسب و کارهای این روزهای کشور، سال ۹۶ سالی پر چالش، اما پر دستاوردی برای بهساد بود. در مورد چالش‌ها آن‌چه که می‌توانم از آن صحبت کنم فشار مالی و کمبود نقدینگی بود که مانند یک اپیدمی کشور را فرا گرفته است. اگرچه نتوانستیم که شرایط را به حالت کاملن نرمال بازگردانیم، اما تا حدی با اعمال یک مدیریت صحیح بر مصارف و پیگیری مطالبات در شرایط مدیریت شده‌ای قرار داشتیم.

اما دستاوردهای بهساد در سال ۹۶ چه بود؟
بهتایم یا همان «نرم‌افزار تایم شیت و مدیریت پروژه ابری»
بهتایم برای بهساد ماحصل تغییر رویکرد به بازار است. یعنی هم ایجاد بخشی جدید در کنار مشتریان دولتی و سازمان‌های بزرگ در بازار بهساد و هم تغییر مدل درآمدی. توسعه این نرم‌افزار که مناسب کسب و کارهای کوچک و یا واحدهای ستادی سازمان‌های بزرگ است در سال ۹۶ از پیشرفت قابل توجهی برخوردار شد. به نحوی که هم اکنون این نرم‌افزار قابل بهره‌برداری است و تا چند روز آینده و با فعال شدن قابلیت پرداخت اینترنتی، آخرین مرحله اجرایی خود را هم تکمیل می‌کند. در سال ۹۷ هم افزایش امکانات بهتایم را در دستور کار داریم و هم افزایش فعالیت‌های بازاریابی در مورد آن را.
• نرم‌افزار مدیریت تولید و قیمت‌تمام شده بهساد.
این نرم‌افزار مناسب شرکت‌های تولید کننده محصولات بر اساس سفارش است که فرآیندهای اصلی یک شرکت تولیدی را از لحظه دریافت استعلام و مناقصه تا تحویل محصول به مشتری پوشش می‌دهد و پس از آن می‌توان قیمت تمام شده تولید یک سفارش برای مشتری را محاسبه نمود. یکی از دستاوردهای مهم بهساد در سال ۹۶ تکمیل این نرم‌افزار و ارائه آن به بازار بود. با توجه به وضعیت نابسامان صنعت کشور و بحران نقدینگی مبتلابه آن، در مورد بازاریابی و قیمت‌گذاری نرم‌افزار دچار چالش و تجدید نظر هستیم. آیا شرکت تولید‌کننده‌ای که با معضل حقوق کارکنان، نقدینگی و بازار روبرو است، نیازی به مدیریت و کنترل تولید و موجودی‌ها دارد؟ البته که دارد! اما آیا مدیری که این مشکلات را دارد می‌تواند به آن فکر کند؟ قطعا پاسخ به این سئوال سخت‌تر از پاسخ به سئوال پیش از آن می‌باشد. پس چگونه می‌توان در این رکود و خفگی صنعت به آن محصول نرم‌افزاری ارائه کرد؟

• سال آرامش در حوزه منابع انسانی
سال ۹۶ بدون اغراق پر از آرامش در حوزه منابع انسانی بهساد بود. در شانزده سالی که از عمر بهساد می‌گذرد، کم‌تر پیش آمده است که چنین آرامشی را تجربه کرده باشم و همکارانم را این‌چنین دوست داشته باشم.

• تغییر روی‌کرد به بازاریابی
سال‌های متمادی است که در فکر تغییر روی‌کرد به بازار هستیم و متاسفانه در این راه اشتباه‌های زیادی داشتیم و هزینه‌های زیادی را هم متحمل شدیم. ریشه مشترک همه اشتباههای گذشته اعتماد به افراد خارج از سازمان و مدعی بود که از آتش زبان آن‌ها آبی برای بهساد گرم نشد. با یک نگاه به درون یکی از همکاران فنی با سابقه در پروژه‌ها و پشتیبانی شرکت مسئولیت بازاریابی را بر عهده گرفت و به همراه او سایر دوستان نیز همکاری بسیار دل‌سوزانه و قابل توجهی داشتند. در کنار این موضوع، مطالعه و افزایش دانش بازاریابی را به طور درون‌زا در بهساد نهادینه کردیم. خوش‌بختانه روی‌کرد بازار نیز نسبت به ما مثبت بود و نشانه‌های خوبی از توسعه بازار پدیدار شد که باید در سال ۹۷ با جدیت به آن پرداخت.

نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان

اگر به یاد داشته باشید شش سال پیش داستانی نوشتم از نشستن روی سطل اشغال، داستان بی‌احترامی معاون یک سازمان دولتی و تصمیم به بی‌خیال شدن یک مشتری!

از قضا چندی پیش با دوستان برای ارائه یکی از نرم‌افزارهای بهساد با قرار قبلی مراجعه کرده بودیم. بر اساس حساسیت ذاتی بهساد به زمان‌شناسی و رعایت وقت، پنج دقیقه قبل ازشروع جلسه در محل کارفرما حضور داشتیم و این بار ضمن این که حضور ما با نگهبانی هماهنگ نشده بود، از ما خواسته شد که ده دقیقه در محل نگهبانی معطل بمانیم. البته که این معطلی از نظر ما نمی‌توانست قابل قبول باشد و تا حدی ناراحت کننده بود. در همان مدت معطلی همان‌جا یاد داستان نشستن روی سطل آشغال افتادم و آن را برای همکاران خواندم. این بار ما قصدی برای ترک موقعیت نداشتیم. پس از همان مدت ده دقیقه مدیر ارشد بر اساس یک شخصیت محترم، به نگهبانی آمدند و ما را تا دفتر کار خود همراهی کردند و باز هم بر اساس شخصیت بسیار محترم خود چندین بار از بروز شرایط ناخواسته در تاخیر به وجود آمده عذرخواهی کردند. به یقین دیگر نه تنها برای ما وجود ناراحتی معنی نداشت، بلکه احساس احترامی در خور برای مدیر آن مجموعه نیز داشتیم.

این داستان برای من درس‌های زیادی داشت. از جمله:

  1. اگر ما گاهی حس می‌کنیم به ما بی‌احترامی شده‌است، لزومن این حس درست نیست. شرایطی که برای ما به وجود آمده می‌تواند ترکیبی از عوامل داشته باشد که در بیش‌تر موارد انگیزه بی‌احترامی در آن به هیچ وجه وجود ندارد.
  2. شخصیت ما مستقل از برخورد دیگران با ما است. رفتار دیگران با ما بیش از آن‌که انعکاس شخصیت ما باشد، نمایی تمام قد از شخصیت دیگران است.
  3. اگر توقع داریم که خود را به عنوان یک انسان جایزالخطا بدانیم و حق اشتباه کردن را برای خود محفوظ بدانیم، پیش از آن نیز باید این حق را برای دیگران قائل باشیم. پذیرش اشتباه در رفتار خود و دیگران همواره راه ادامه همکاری‌ها را باز نگاه خواهد داشت.

روزنوشت‌های بهساد سیزده ساله شد!

سیزده سال است که از نوشتن روزنوشت‌ که چه عرض کنم ماه‌نوشت‌های بهساد می‌گذرد. فکر کنم از بین وبلاگ‌های باقی مانده در فضای وب فارسی، دیگر جزء قدیمی‌ترین‌ها محسوب می‌شود، گرچه برای مطابق مد روز بودن کانال تلگرام هم آورده‌ایم که البته هیچ چیز جذابیت وبلاگ نوشتن و نوشتن را برایم ندارد.

چه نوشتنی! کم است می‌دانم. اما چه چاره که برای هر نوشتن باید فکر کرد. دوستی می‌گفت که در کشور ما در کله‌پاچه فروشی قیمت زبان دو برابر قیمت مغز است و درست می‌گفت برای آن‌ها که فقط حرف می‌زنند جامعه ارزش بیش‌تری قائل است تا آنان‌که فکر می‌کنند. نه این‌که ادعا داشته باشم که من اهل فکر هستم، اما می‌ترسم شاید سالیان بعد دوباره روزنوشت‌ها را بخوانم و با خودم بگویم که وای چه انسان بی‌فکری این مطالب را نوشته‌است!

گسترش بی حد و مرز آموزش عالی از یک طرف و رشد بی مدیریت شبکه‌های اجتماعی که جامعه افسرده ایران شدیدن به آن معتاد شده است از طرف دیگر باعث بی‌نظمی فرهنگی شدیدی در جامعه شده است که مصادیق آن را در فساد اداری و افتصادی، رانت‌جویی و رانت‌خواری، پارتی بازی و دعواهای قبیله‌ای به سادگی می‌توان یافت. اخیرن چند بار تلاش کردم تا کمی برای اصلاح بخش بسیار کوچکی از آن اقدام کنم که متاسفانه با هجمه شدیدی مواجه شدم. تمام این شرایط لزوم فکر کردن را برای من مسجل می‌سازد. فکر کردن نه برای اصلاح جامعه که دچار اضمحلال اجتماعی شده است و امیدی به نجات آن نمی‌رود که برای حفظ و نجات و ارتقای خود و  بهترین همکاران دنیا که در بهساد در کنار آن‌ها هستم. وقتی فکر می‌کنم مجبورم با احتیاط بیش‌تری بنویسم و این احتیاط کم کاری را به دنبال دارد.

لازم است از همه دوستانی که در این سیزده سال در کنار روزنوشت‌های بهساد بودند تشکر کنم و امیدوارم با انتقادهای خود به به‌تر شدن آن کمک کنند.

پی‌نوشت:

امسال روزنوشت‌های بهساد، چند برادر و خواهر دیگر هم پیدا کرده است که گرچه برخی از جنس او نیستند، ولی بد نیست به آن‌ها هم سر بزنید.

گاه‌نوشت‌های بهتایم (کمی لهجه‌اش کاربردی تر است)

کانال تلگرام  روزنوشت‌های بهساد

توییتر بهتایم (تازه به دنیا آمده و کم دوست و آشنا دارد)

شش روش برای نابودی یک سازمان عمومی

در کشور ما بسیاری از نهادها مانند شورای شهر و شهرداری‌ها و سازمان‌های مردم نهاد صنفی به صورت دوره‌ای و با فرآیندی شبیه انتخابات (به همراه آسیب‌های اجتماعی آن) شکل می‌گیرند و افراد در دوره‌های مختلف آن‌ها جابجا می‌شوند. یکی از ویژگی‌های خاص این سازمان‌ها در تمایز با نهادهایی مثل مجلس و یا ریاست جمهوری مشارکت لایه‌های میانی جامعه در فرآیند انتخاب شدن می‌باشد، با این‌حال این‌که این‌گونه سازمان‌ها تا به حال چقدر به افزایش سطح مدنیت جامعه کمک‌ کرده‌اند موضوع یک تحقیق علمی است و در صلاحیت من نیز نمی‌باشد. هر چند که در آینده به آسیب‌شناسی فعالیت‌های مدنی در جوامع نابالغ خواهم پرداخت. با این‌حال بر این اساس که من یک ایرانی هستم و یک ایرانی در همه زمینه‌ها از جمله پزشکی، سیاست، فوتبال، تصادفات و … صاحب نظر می‌باشد و البته اندکی تجربه در این مورد به خصوص نیز دارم می‌خواهم مورد روش‌هایی اساسی بنویسم که این‌گونه سازمان‌ها را به ورطه نابودی بکشاند و یا این‌که اگر تا به‌حال به حالت نیمه‌زنده با تنفس مصنوعی هستند، کار را یک‌سره کند. البته پیش بینی زنده ماندن با حیات نباتی و در کما نیز با این روش‌ها دور از انتظار نیست.

• پست‌های سازمان بهای پرداخت دیون شخصی
آقای الف، رییس ستاد انتخاباتی من بوده است و برای انتخاب شدن من تلاش بسیاری داشته‌است و حالا بر هر اساس و هر وسیله من انتخاب شده‌ام و باید زحمات او جبران شود. چه چیزی به‌تر از پست‌های سازمانی زیرمجموعه، هم برای من خرج ندارد و هم رضایت دوستان کسب می‌شود. حالا کاری نداریم که این دوست من چقدر صلاحیت احراز این پست را دارد! دیگران شایسته‌ترند؟ فراخوان بدهیم؟ بی‌خیال، ما فرصت انتخاب از بین سایرین را نداریم و باید به سرعت حرکت کنیم برای دریافت سایر امتیازها!
[برای این‌که جایی را نابود کنید، کارهای بزرگ را به آدم‌های کوچک بسپارید]

• لابی‌گری و تبادل امتیاز
احمد جان من به تو بابت رییس شدن رای می‌دهم تو هم دوستان را توجیه کن بابت معاونت مالی به من رای بدهند. مهم این است که این‌ها بین خود ما تقسیم شود و غریبه نیاید. حسن تخصص مالی دارد؟ بی‌خود کرده، حساب و کتاب ما ناموس ماست، چه دلیل دارد دست نامحرم به آن برسد؟ واغیرتا! همین‌که به او رای دادیم تا با ما باشد باید خدا را شکر کند، ما نبودیم ۴ تا رای هم نداشت. با او صحبت کن موی دماغ نشود. راستی حواست به حسین باشد، هزار جور آشنا دارد که این‌طرف و آن‌طرف هم می‌توانیم امتیاز بگیریم.
[مرگ دردناک شایسته‌سالاری و بازشدن اولین رخنه‌های فساد]

• ما و دوزخیان
هیچ می‌دانید که ما یک ویرانه را تحویل گرفته‌ایم که مسبب تمام بدبختی‌های آن مدیران بدِ بدِ بد قبلی آن بوده‌اند و ما هم تاکنون هیچ نقشی در خرابی آن نداشته‌ایم؟ آن‌ها و تمام وابستگان پلید آن‌ها را اعدام کنید و هر کسی هم که از در خانه آن‌ها رد شده به حبس ابد محکوم می‌کنیم. اصلا هر پرنده‌ای که از آسمان شرکت‌ قبلی‌ها رد شده باشد، حق پرواز در آسمان سازمان ما را ندارد.
[و بدین‌سان هویت خود را در تخریب دیگران می‌یابیم]

• مشارکت از نوع دوم!
مشارکت خوب است، به شرط این‌که مطابق میل ما باشد و اصولا ما باید مجموعه‌ای از نخبگان را در کنار خود داشته باشیم که حرف‌های خوشگل بزنند و ایده بدهند تا شخص شخیص ما آن را اجرا کنیم! بالاخره سازمان که فقط برای افزایش وجهه اجتماعی و بهره‌گیری از رانت‌های مختلف من ساخته نشده است، باید کمی کار هم در آن انجام شود. اصلا هنر ما جذب چنین مشاورینی می‌باشد که در سایه سار ما زندگی کنند. ما نبودیم یک گوشه خاک می‌خوردند! سایرین؟ اگر به دوزخیان تعلق نداشته باشند بیایند و اطراف و اکناف ما را بگیرند، گاه گاهی هم انتقاد کنند برای وجهه دمکرات مآبانه ما خوب است. گرچه گوش به حرفشان نخواهیم داد، اما برای این‌که ما یک شخص مشارکت‌جو و مردمی باشیم خوب است. کاری نداریم که بعد از یک مدت همه چیز به فراموشی سپرده می‌شود.
[و به این شکل دیگران را از سازمان دل‌سرد می‌کنیم و یادمان می‌رود که انسان‌ها چیزی نیستند جز تلاش و وقتی ما قائل به حذف تلاش دیگران هستیم، آن‌ها، خود و سازمان را حذف می‌کنیم]

• می‌جنگم
جنگ ما ابتدا با آن دوزخیانی است که گفتم. فلانی رقیب کاری من است؟ با او هم می‌جنگم. بهمانی آن روز به اسب من گفت یابو! او که باید مایه عبرت سایرین شود. یادت هست که اصغر اجازه نداد قرارداد به ما برسد؟ با او هم می‌جنگم.. من با همه می‌جنگم. من دُن‌کیشوت افسانه‌ای شهر هستم. دروازه‌ها را باز کنید. رسالت خدمت‌گزاری ماچه می‌شود؟ شما نمی‌دانید که ما برای منافع رعیت می‌جنگیم؟ خود این جنگ به‌ترین خدمت‌گزاری است.
[و به این شکل تمام زمان و تفکر به جنگ مشغول می‌شود. جنگ تنها چیزی است که به فکر کردن به مثابه یک فعالیت متعالی احتیاج ندارد و چه کاری از این به‌تر برای عوام]

• برنامه‌ریزی نکنید
به تازگی برنامه‌محوری مد شده است! قشنگ است. یک سری کلی گویی می‌کنیم به نام برنامه. مکانیزم اجرا؟ شما همیشه قصد تخریب ما را داشته‌اید. ما از نقد دل‌سوزانه استقبال می‌کنیم، اما با تخریب مخالفیم. ما با شما هم می‌جنگیم تا نابود شوید…. خب خدا را شکر همه برنامه‌ها و قول‌های ما را فراموش کرده‌اند.

[جهان سوم را تعریف کنید – با رسم شکل – ۲۰ نمره!]