دونمایگی و میانمایگی
اگر بخواهم در وصف کار و احتمالن کسب در این روزها بگویم، هیچ دو کلمهای را بهتر از «میانمایگی» و تا حدی «دونمایگی» برای چکیده و نتیجه توصیف مثنوی هفتاد من کاغذ از شرایط پیدا نمیکنم.
این دو البته یکی نیستند، هرچند این روزها زیاد به هم پهلو میزنند.
میانمایگی شاید آنجایی باشد که افق تفکر و افق آدمها کوچک میشود؛ آنقدر کوچک که حفظ وضع موجود جای ساختن را میگیرد، عنوان جای اعتبار را، مدرک جای دانستن را و روزمرگی جای رؤیا را. دونمایگی اما به گمانم یک قدم دونتر نیز هست؛ جایی که کسی همین فضای میانمایه را میشناسد و بلد است از آن برای بالا رفتن، دیده شدن، رانت گرفتن و ساختن تصویری از خودش که لزومن واقعیت ندارد استفاده کند.
تورم و دغدغه نان و مخارج، بخش بزرگی از ما را به پایینترین سطح هرم مازلو زنجیر میکند. نه اینکه فقر الزامـن فکر را از آدم بگیرد یا انسان را از انسان بودن تهی کند، اما وقتی بخش قابل توجهی از توان ذهنی آدم صرف این میشود که ماه بعد چهطور سر شود، طبیعی است که مجال فکر کردن به فردای دور، ساختن، خلق کردن و حتا خوب کار کردن کمتر شود.
از گرفتاریها و رفتارهای عصبی در کف جامعه با اشاره میگذرم که موضوعی مرتبط اما متفاوت است؛
موضوع من بیشتر چیزی است که در فضای کار و کسب میبینم.
در چنین فضایی، وقتی آدمهای اهل فکر، مستقل و حرفهای زیر فشار معیشت و ناامنی اقتصادی زمینگیر میشوند، میدان برای کسانی بازتر میشود که شاید نه چیزی ساختهاند، نه ارزش خاصی افزودهاند و نه حتا چیز زیادی میدانند، اما راه رابطه را خوب بلدند، زبان قدرت را میفهمند و از همه مهمتر، توانایی عجیبی در نمایش یک تصویر قشنگ از خود دارند.
گو اینکه ثروتمند شدن، فارغ از اینکه این ثروت از چه مسیری آمده، آرامآرام به مترادف موفقیت بدل میشود.
محتکر، دلال، واسطه و رانتخواری که شاید هیچ ارزش قابل توجهی خلق نکرده، اگر ماشین بهتری داشته باشد و دفتر بزرگتر و صفحه پرزرقوبرقتری برای خودش ساخته باشد، چهبسا به نماد موفقیت تبدیل شود. در رسانه حضور پر رنگ و لعاب دارد و بیچاره خلقی ناتوان شاید و شاید گرفتار در حفظ ارزشهای خود، انگشت به دهان غبطه به موفقیت او میخورند. در مقابل، کسی که سالها چیزی ساخته، خوانده، آزموده و زمین خورده، صرفن چون فقیرتر است، چون نخواسته و حتی نتوانسته وارد گردونه منحوس ثروت و قدرت و رانت و نمایش شود، گو این که وجود خارجی چندانی ندارد.
پول میشود نشانه توانایی و دارایی، شاهد دانایی!
با فقیرتر شدن طبقه تحصیلکرده و حرفهای و گرفتار شدن فکر و اندیشه در باتلاق معاش، آن میانمایه رانتخوار هم فضای مانور بهتری برای برندسازی از خودش پیدا میکند. شاید چون نه بار دانستن را بر دوش دارد، نه تردید آدم دانا را و نه وسواس آدم حرفهای را.
بخش قابل توجهی از فرآیند انتخاب مدیران در بخشهای دولتی، خصولتی و مجموعههای مشابه که عنان بخش بزرگی از اقتصاد در دست آنهاست، به گمانم متاثر از همین فضای میان-دونمایگی و مبتنی بر توزیع قدرت و ثروت و روابط و البته گاهی اطاعت و دریوزگی شکل میگیرد.
محصولش هم چیز عجیبی نیست. در این فضای نه چندان کارآمد و به شدت دکترزده! بسیاری از دکاتیر (جمع مکسر دکتر الکیها) و DBAچیها بیش از آنکه بدانند، توهم دانایی دارند. با خیلی از آنها صحبت کردهام و بعضیشان واقعن تلاش میکنند خودشان هم باور کنند که «دکتر» شدهاند. دست و پا زدن عجیبی هم دارند تا تو آن را تأیید کنی و احیانن چند بار «دکتر» خطابشان کنی تا آرام بگیرند!
عنوان بزرگ است، اتاق بزرگ است و کارت ویزیت احتمالن پرطمطراق؛ اما افق ذهنی گاه در حد همان کارمند جزء باقی مانده که دلش برای حقوق و مزایا و پاداش قنج میرود و، مثل آبدارچی سازمان، حتا برای سبد کالا هم ذوق دارد. اشتباه نشود؛ مسئله سبد کالا نیست. مسئله این است که گاهی باید با ذرهبین بگردیم تا در میانه فعالیت ذهنی یک مدیر ارشد، اندکی دغدغه درباره چیزی به نام «موفقیت سازمان» پیدا کنیم.
چندی پیش از عملکرد بهتر رقیب یک شرکت خصولتی برای یکی از مدیران ارشد همان شرکت گفتم. به فکر فرو رفت. به نظرم از آن به فکر فرو رفتنهایی نبود که آدم حرف تازهای شنیده باشد؛ بیشتر این حس را داشتم که مدت زیادی است اصلن به رقیبش فکر نکرده! و شاید همین تصویر کوچک بخش مهمی از مسئله را توضیح دهد. مدیری که باید بازار را ببیند، مشتری را ببیند، رقیب را ببیند و آینده را ببیند، آنقدر درگیر مناسبات داخل سازمان، انتصاب، جلسه، گزارش، حقوق و مزایا و حفظ صندلی شده که بیرون سازمان کمکم از میدان دیدش خارج شده است. از بیرون سازمان روابطش را میبیند و رانتش را.
در چنین شرایطی، میانمایگی دیگر فقط صفت یک آدم نیست؛ آرامآرام تبدیل به هنجار جامعه و اقتصاد میشود. سازمانی که به نتیجه پاداش ندهد و به رابطه پاداش بدهد، لزومن بهترینها را بالا نمیآورد. آدم متوسط و مطیع را به آدم توانا و مستقل ترجیح میدهد. آدم توانا سؤال میکند، نقد میکند و تغییر میخواهد؛ آدم میانمایه معمولن خوب میفهمد کجا سکوت کند و چه وقت تأیید. شوربختانه همین آدمِ دون-میانمایه، از یک سو عروسک ثروت و قدرت است و بنده نفس کوچک خود، و از سوی دیگر تنظیمگر کار و زندگی دیگران!
در این وانفسا خبرگزاری (نه به معنی خاص) هم گاهی تبدیل به «خبرگذاری» میشود. هر نهاد رسمی و غیررسمی دارای صدای بلند خبررسانی را میگویم که پول میگیرد تا خبری را جایی بگذارد. خبر دیگر همیشه چیزی نیست که اتفاق افتاده؛ گاهی چیزی است که کسی پول داده تا اتفاقافتاده به نظر برسد! نه الزامـن چون مهم است، نه چون درست است، بلکه چون صاحب قدرت یا ثروتی میخواهد دیده شود.
اینفلوئنسرها، یا همان بوقچیهای مدرن، که جای خود دارند. پول میگیرند تا هر چیزی را تبلیغ کنند، بدون آنکه الزام چندانی برای دانستن، فهمیدن یا راستیسنجی آن حس کنند. امروز مدیری را میزنند و فردا مدیر دیگری را سوپرمن نمایش میدهند و فردا حتی یادشان میرود که این آدم وجود داشته است، تا دوباره از او پول بگیرند و یادشان بیاید. در چنین چرخهای، واقعیت کمکم اهمیتش را به «روایت» میبازد. کافی است پول و تریبون و شبکه مناسبی داشته باشی تا نسخهای از خودت بسازی که شاید ارتباط چندانی هم با خود واقعیات نداشته باشد.
و این شاید یکی از خطرناکترین قسمتهای ماجرا باشد؛ میانمایگی وقتی واقعن قدرت پیدا میکند که بتواند خودش را نخبگی جا بزند؛ اما فاجعه آنجاست که میانمایگی این روزها دیگر شرمسار میانمایه بودن هم نیست؛ میانمایگی از شرم عبور کرده و به افتخار رسیده است.
به گمانم پیش از آنکه رشد اقتصادی ما گرفتار شده باشد، فرآیند رشد و بازتولید نخبگی در جامعه آسیب جدی دیده است. جنگ، تورم، اقتصاد و فرسودگی اجتماعی فقط جیب آدمها را کوچک نمیکنند؛ افقها را هم کوتاه میکنند، آدمها را حقیرتر و کوچکتر. مدیر بیشتر در فکر صندلی میشود، سرمایهدار رانتی در فکر حفظ رانت، رسانه در فکر مشتری و بخش بزرگی از مردم در فکر گذراندن امروز.
در چنین شرایطی انتظار موفقیت اقتصادی پایدار بر مبنای تولید، نوآوری و ایجاد ارزش افزوده، انتظار چندان بجایی نیست.
ارزش افزوده را آدمهایی میسازند که مجال فکر کردن داشته باشند، امنیت اقتصادی و معیشت نسبی داشته باشند، امیدی به فردا داشته باشند و هنوز ساختن برایشان چیزی بیش از انباشته کردن داشته باشد. نسل چنین انسانهایی در روزگار ما به شدت در حال انقراض است.
اما از نظر شخصی، با همه این احوال، خوب میدانم زندگی به شدت کوتاه است و هر روز بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسم که زندگی واقعی نه بر مبنای داشتهها، که بر اثر رفتار ما شکل میگیرد. نه بر اساس آنچه جمع کردهایم، که بر اساس آدمی که در این مسیر شدهایم. شاید در روزگاری که نمیتوان تمام زمین بازی را عوض کرد، هنوز بتوان گوشهای نسبتـن امن پیدا کرد؛ جایی که به حد کفایت لقمه نانی باشد، تا جایی که میشود آلوده نشویم، چیزی بسازیم، چیزی بخوانیم، فکر کنیم، لذت ببریم و گاه با دوستانمان بنشینیم و بحث روشنفکرانه عمیق! داشته باشیم.
گو اینکه در این روزگار، همین هم شاید کم نباشد و دستیابی به آن موفقیت محسوب شود.
مطلب بسیار قابل تاملی بود.
فقر آدمها را احمق میکند(اشاره به اسم کتاب) و تورم اخلاق را نابود میکند(اشاره به یک مقاله معتبر)
دور از واقعیت نیست عامل مستقیم این وضع را فقر و تورم بدانیم. نمیدانم دیدگاه شما چیست اما به نظر من خیلی مهم است که مقصر فقر و تورم را همیشه با انگشت نشان دهیم، نه اینکه با آن مماشات کنیم. تا وقتی که آن عاملیت و متهم اصلی وجود دارد و زمانی که میبینیم سالهاست همه چیز در سراشیبی سقوط قرار دارد نمیتوان انتظار بیشتری داشت.
ممنون از نظر ارزشمند شما.اشاره شما به فقر و تورم به شدت درست است و با آن موافقم. اما اجازه دهید فضای گفتمان و تحلیل را به فضای صدور حکم محدود نکنیم. در صدور حکم ما در نهایت مقصر را تعیین میکنیم و احیانا اگر زورمان به آن برسد، او و آن را مجازات میکنیم. بسان کودکی که در فقر و بدبختی و یتیمی بزرگ شده و چون مرتکب دزدی میشود. او را به درستی مقصر تشخیص میدهیم و بعد هم مجازات میکنیم. در فضای تحلیل و گفتمان، من همین جناب آقای دزد عزیز! را معلول و نتیجه مشکلات بزرگتر تاریخی میبینم. در واقع عوامل متعددی هستند که ما را به اینجا که هستیم میرساند. مادامی که این عوامل را مدیریت و اصلاح نکنیم، همواره یک نفر پیدا میشود و میآید برای ما نقش دزد را بازی میکند.