پرش به محتوا

قضاوت خوب

روز اول عید ناصر غانم‌زده عزیز مجموعه اسلایدی را در فیس‌بوک به اشتراک گذاشته بود که بسیار زیبا بود و آموزنده و باعث شد تاکنون ۸ جلسه دو ساعته در مورد آن در بهساد برگزار کنیم و احتمالن دو جلسه دیگر هم در مورد آن خواهیم داشت. یکی از محوری‌ترین مفاهیمی که در این مجموعه اسلاید به صورت آشکار و نهان وجود دارد، مفهوم “قضاوت خوب” است.

بر ا ساس تعریف ارائه شده قضاوت خوب یعنی


 

موضوع به نظر ساده می‌آید. ما نیز در آموزه‌های دینی و فرهنگی از بزرگان خود خوانده‌ایم که آن‌چه را که برای خود نمی‌پسندی برای دیگران مپسند و آن‌چه را که برای خود می‌پسندی برای دیگران نیز بپسند که این تفکر به نام قاعده طلایی و یا به عبارتی Golden Rule شناخته شده است. بدیهی است که من معلم اخلاق نیستم و صلاحیت آن را نیز ندارم، و بنابراین بحث من منحصر به فضای کار و کسب می‌باشد.

واقعیت این است که سال‌هاست که در اطراف ما و در فضای زندگی و کار و کسب ما قضاوت خوب با تعریف ارائه شده به فراموشی سپرده شده‌است. ریشه بسیاری از اختلاف‌های ما این است که کاملن معکوس قاعده طلایی رفتار می‌کنیم. به عبارت دیگر اول خودمان را می‌بینیم و بعد دیگران را و همواره در حال حل “اشتباه” معادله‌هایی هستیم که سود خود را حداکثر سازیم. این‌که می‌گویم “اشتباه” برای این است که حداکثر ساختن سود به ویژه در بلند مدت زمانی حاصل می‌شود که در کوتاه مدت در معادلات جمعی به نفع دیگران فکر کنیم. می‌دانم به چالش رسیده‌ایم و این چالش زمانی رفع می‌شود که الآن خود را جای طرف مقابل گذاشته و بدانیم او هم به نفع ما فکر می‌کند.

هنوز در ذهن خود درگیر هستیم؟ ما همواره از واژه گذشت استفاده می‌کنیم و بارها فداکاری‌هایمان در حق دیگران و گذشت‌هایمان را به یاد آورده‌ایم و برای دیگران بازگو کرده‌ایم. خیلی کم‌پیش آمده که از عبارت “من در بهمان مسئله در مقابل فلانی اشتباه‌ کردم” را به کار برده‌باشیم. باور دارم که “گذشت و فداکاری” که آن را به یاد می‌آوریم و بارها و بارها آن را مرور می‌کنیم، نه “گذشت و فداکاری” بلکه ضعف ما در مقابل طرف مقابل و یا ترس ما از تنش بیشتر و یا در نهایت یک معامله و در به‌ترین و ستایش‌شده ترین حالت، از خودگذشتگی برای ارضای روحی خود بوده است که در تمامی این حالات “عنصر خود” و نقش محوری “عالی‌جناب من” حذف نشده است. در حالی‌که “گذشت و فداکاری” زمانی به کارکرد اصلی خود نزدیک می‌شود که ما از عنصر محوری “من” دور شده باشیم و یا حداقل چیزی مانند شرکت، خانواده، دوستی و … که البته به نحوی “من” با فاصله بیشتری در آن مستتر است، بین ما و “من ِ ما” قرار گرفته باشد. نزدیک شدن به این تفکر سخت است، با این‌حال می‌توان چند راه را برای رسیدن به آن به کار گرفت.

  • حذف و یا (بازتعریف) مفهوم انتظار: انتظار و توقع قاتل هر رابطه است. انتظار به نحوی پاسخی محسوب می‌شود که از حل معادله پیش‌بینی می‌کنیم. یعنی همه چیز را درون خود بررسی می‌کنیم و بدون توجه به متغیرهایی که در اختیار ما نیستند، در یک خودخواهی مطلق، پیامدی را مطلوب می‌دانیم که سطح لذت ما را به حداکثر برساند. در حالی‌که فراموش می‌کنیم شاید نحوه حل معادله ما اشتباه باشد، شاید خیلی از متغیرها را ندیده‌ایم. شاید توقع ما از جواب اشتباه است. شاید این معادله جواب ممکن ندارد و هزار و یک شاید دیگر که هیچ‌گاه آن‌ها را لحاظ نکرده‌ایم. برای همین به‌ترین روش این است که “انتظار” را در مفهوم سنتی و رایج آن به معنای گرفتن بازخورد سریع از محیط برای عملکرد خود حذف کنیم و یا زمان آن را تا حد زیادی افزایش دهیم.
  • دور انداختن خط‌کش‌ها: واقعیت این است که آدم‌های خط‌کش به دستی شده‌ایم و همه چیز را می‌خواهیم اندازه بگیریم. شوربختانه همواره این‌ اندازه‌گیری را در مورد خود بیش از حد واقعی و در مورد دیگران کم‌تر از حد واقعی انجام می‌دهیم. شاید به‌تر آن باشد که به این عادت خاتمه دهیم.
  • عاشق باشیم: باور عمیق دارم که چیزی جز عشق ارزش پرداختن به آن را ندارد. شازده کوچولو می‌گوید آدم‌ها عادت کرده‌اند که همه چیز را آماده از مغازه بخرند و چون هیچ مغازه‌ای دوست نمی‌فروشد، آدم‌ها سخت تنها مانده‌اند. درست هم می‌گوید ما آدم‌ها عادت کرده‌ایم معامله کنیم و به عبارتی چون دوستی و عشق قابل معامله نیستند دیگر عادت کرده‌ایم عاشق نباشیم و حتی در روابطی نیز که تعبیر عاشقانه و عشقولانه را در مورد آن‌ها به کار می‌بریم، همواره در حال حل معادله و اندازه‌گیری نهاده و ستاده هستیم. در حالی‌که عشق در سطوح مختلف خود همواره درجاتی از حل شدن در دیگری و فکر کردن برای دیگری و فراموشی خود را در بر دارد. حداقل برای داشتن احساس خوب زندگی هم که شده ما موظف به لحاظ عشق در رابطه خود با سایر چیزها هستیم. عشقی که خود را وقف می‌کند و فقط به مقصد می‌اندیشد. و بدیهی است تا زمانی که به مبدا اندیشه‌های خود فکر می‌کنیم، نمی‌توانیم به مقصد برسیم.

 

ساده‌تر بگوییم “تفکر به خود” باعث سلب تفکر جمعی و از بین رفتن خرد گروهی و در نهایت اضمحلال و شکست و از بین رفتن گروه می‌شود و وقتی که جمعی وجود ندارد، منافع فردی نیز به سادگی از بین خواهد رفت. پس حداقل برای حفظ منافع فردی خود هم که شده باید بیش و پیش از هر چیز به منافع جمعی فکر کنیم.

۳ دیدگاه دربارهٔ «قضاوت خوب»

  1. من هم آن اسلاید را آن روزها دیدم و از دیدن‌اش کیف کردم. منتها یک تقاوت جدی میان چگونگی بازگویی این اصول در آن اسلاید و این نوشته است. به نظرم، آن اسلایدها در عین عمیق بودن، بسیار ساده بودند و همین آدم را جذب می‌کرد و خیلی‌ها با دیدن‌اش می‌گفتند: «ما هم می‌خواهیم همان‌طور رفتار کنیم» ولی این نوشته (یا خیلی از سخن‌رانی‌ها) آن‌قدر پیچیده است (می‌شوند) که بیش‌تر رنگ شعار به خود می‌گیرد.

    کم‌تر شرکت‌هایی در ایران پیدا می‌شوند که برای فرهنگ سازمانی‌شان در این حد وقت بگذارند و ۸ نشست برای این اسلایدها برگزار کنند که واقعاً جای خوش‌حالی دارد. البته امیدوارم این نشست‌ها این‌گونه پیچیده نشده باشند و زیبایی و ایجاز کار را نگرفته باشند. گاهی برخی چیزها را نباید توضیح داد، باید حس کرد و اجازه داد ریشه بدواند.

    1. سلام
      ممنون از نقد سازنده و خوب شما. همان‌گونه که عرض کردم موضوع شاید ساده به نظر برسد، ولی اصلن ساده نیست. به خصوص با پیچیده‌گی‌های رفتاری که همه ما پیدا کرده‌ایم. کافی است که در اولین موقعیت “تصمیم به نفع جمع” قرار بگیرید تا ببینید که کاری دشوار است. دفعه اول اما ساده‌ترین بار است. وقتی بعد از اولین تصمیم به نفع جمع مشاهده کردید که جمع و دیگران هیچ گاه به نفع شما تصمیم نگرفته اند….
      بله این دفعه بساط حل معادله و “دیگی که برای من نجوشد، کله سگ در آن بجوشد” شروع می شود….
      “قضاوت خوب” بسیار سخت است و نیازمند یک عزم گروهی و کار فرهنگی گسترده دارد.

  2. با سلام
    به نظر می رسه بزرگترین معضل حال حاضر جامعه جهانی، همین مسئله خودخواهی باشه و حس بی پایان لذت طلبی! همه افراد، به خصوص نسل اخیرا جوان شده، تنها یک “متر” در دست دارند و همه چیز را با آن می سنجند. “متر نفع شخصی” چه چیز به من میرسد؟ چه قدر عاید من میشود؟ چه لذتی برای من دارد؟
    یا حتی گاها دیده شده، لذت فرد تامین است اما به دنبال لذت بالاتر و بیشتری می گردد. مفاهیم ارزشی مانند ایثار، گذشت، فداکاری، عشق و … همگی تبدیل به ابزارهایی در جوامع شعار زده ای شده که با آنها منفعت بیشتری را طلب میکنند. پوچی و پوچ گرایی در اوج است و انسانیت در حال سقوط…
    این رفتارهای فردی در نهایت گریبان گیر خانواده، سازمان، جامعه و بشریت خواهد بود…
    به فرمایش شما، آن لحظه ای که احتمالا فردی تصمیم به “شروع از خود” را گرفت؛ آیا اگر پاسخ مورد انتظار خود را از جمع دریافت نکرد (که همان منفعت گروهی ست) عکس العمل وی در دفعات بعدی چه خواهد بود. اینجاست که میگن: “یک دست صدا نداره!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *