بایگانی دسته: یکی از شدگان

امکانات فضانوردی

چند وقت است می خواهم تصویر زیر را که نتیجه تست اینترنتم است بگذارم روی وبلاگ ولی فرصت نمی شود. یک موقعی بعضی از دوستان لوله کشی اینترنت داشنتد ،کلی پوز می دادند . ما می گقتیم همه که مثل شما امکانات فضانوردی ندارند ! بعضی دیگر دوستان (که خداوند هدایتشان کند) آنقدر ناشکری کردند که حالا باید با آفتابه به اینترنت وصل شوند ! اگر یک روزی جای اوراکل ، گندم بکارند چه کار می کنید آخر؟ هنوز دیر نشده است ؟ برو طلب آمرزش کن! برو!

IT در ایران در حال رشد و استفاده از آن در بین مردم فراگیر شده است !

احتمالا شما هم این شایعه عدم رشد IT را در کشورمان شنیده اید !
دوستی تعریف می کرد که چند شب پیش به جشنی دعوت شده بوده و برنامه ها بر پایه IT استوار بوده !
پرسیدم : نقش IT در جشن چی بود ؟
گفت : خواننده محترم که از Laptop برای پخش آهنگ هایش استفاده می کرد !
حالا متوجه شدید که چرا می گویم شایعه است !

کوسه ای در مخزن زندگیتان بیندازید!

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند . اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارند . بنابراین برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری ، بزرگ تر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید . اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند . برای حل این مسأله ، شرکت های ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آنها ماهیها را می گرفتند و آن ها را روی دریا منجمد می کردند . فریزرهای این امکان را برای قایق ها و ماهیگران ایجاد می کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند . بنابراین شرکت های ماهیگیری مخزنهایی را در قایق کار گذاشتند و ماهی ها را در مخازن آب نگهداری می کردند. ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند . آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها هنوز هم می توانستند تفاوت مزه را تشخیص دهند ! زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند . باز هم ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند . پس شرکت های ژاپنی چطور می توانستند این مشکل را حل کنند و ماهی تازه بگیرند
اگر شما مشاور آنها بودید چه می کردید؟
برای نگه داشتن ماهی تازه ، شرکتهای ماهی گیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی ، در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند . کوسه چند تایی ماهی می خورد ، اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد می رسند . زیرا ماهی ها تلاش کرده اند .
پس :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید
در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید

سال نو مبارک
سلام
امیدوارم همه دوستان سالی پراز موفقیت در پیش روی داشته باشند و هر روز خبر موفقیتهای بهساد و بهسادیها را بشنویم

گاهی اوقات آنقدر زیبایی های اطراف برایمان معمولی می شود که تا تلنگری نباشد متوجه آن نمی شویم .


وقتی عکس بالا را دیدم باورم نمی شد این همان گلدان شبدری باشد که سالهاست روی پله ها است . چه روزهایی که با بی توجه ای حتی برگهای آویزان آنرا زیر پا له کرده ام …

چند وقتی است که افتخار نوشتن در وبلاگ بهساد به من اعطا شده است . چند تا دلیل داشت که ننوشتم : دلیل اول مثل همیشه تنبلی است . دلیل بعدی این بود که نوشتن درباره بهساد و در وبلاگ بهساد خیلی سخت است آن هم برای کسی که هیچوقت نمره های عالی از درس انشا نگرفته است . البته خیلی دوست داشتم بنویسم چون شاید بهانه ای می شد که خودم را هنوز عضوی از بهساد بدانم . مانده بودم راجع به چه بنویسم : همکاریها ، تقسیم وظایف ، تشنگی ، مهمانهای ویژه ، جوخه اوراکل ، هدایت جوانان که البته جزو کار فرهنگی بود که تلاش خودمان را انجام دادیم آنهم در هر جا که امکانات اجازه می داد حتی در استخر ، حراست بهساد ، گروه بندی ها در بهساد ، تولد ها ، ناهار در بهساد ، ناهار در بیرون از بهساد ، جلسات ، کلاسهای آموزشی ، نام ها ، همسایگان ، توریستها ، لوله کشی اینترنت ، …
تصمیم داشتم برای عید غدیر یک مطلب بنویسم تا اینکه هم عید را تبریک بگویم ، هم اینکه سکوت نویسندگان جدید را بشکنم .
هفته گذشته آن جوان تازه هدایت شده که گوشی خارجی هم خریده است و از همه طرف میز کارش هدفون آویزان است من را مسخره می کرد که اگر سوسمارها تو را قبول نمی کنند چند تا از سوسمارها را بیاوریم اینجا و … . دو روز نشده قرار شد بروم پیش سوسمارها البته فقط برای چند روز . به همین خاطر تصمیم گرفتم زودتر چند سطری در وبلاگ بهساد بنویسم شاید دیگر چنین مجالی دست ندهد .
قبل از هر چیز باید بگویم :

عید شما مبارک

چند روز پیش یکی از دوستان برایم یک SMS فرستاد . قطعه ای شعر بود . خیلی دلم می خواست که این شعر را به صورت کامل پیدا کنم . در اینترنت چرخی زدم و قطعه شعری با همان ویژگیها پیدا کردم . نمی دانم کامل است یا نه ولی خوب اگر ناقص است به بزرگی خودتان ببخشید .

یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم با او
و بخواهم از او که مرا دریابد
و دل از هرچه سیاهی است بشویم فردا
یاد من باشد فردا حتما
صبح بر نور سلامی بکنم
سیصد و شصت و چهار غفلت را من فراموش کنم
سینه خالی کنم از کینه ی این مردم خوب
و سلامی بدهم بر خورشید
یاد من باشد فردا دم صبح
خواب را ترک کنم زودتر برخیزم
چای را دم بکنم
و در ایوان حیاط سفره را پهن کنم
در جوار گل سرخ
نان و چایی بخورم
برکت را بتکانم به حیاط یا کریمی بخورد
یاد من باشد فردا حتما
ناز گل را بکشم حق به شببو بدهم
و نخندم دیگر به ترک های دل هر گلدان
چوبدستی به تن خسته ی گل هدیه دهم
حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته ی این باغ نجیب
یاد من باشد فردا
به دل کوزه ی آب که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم
تا که من را بنشاند در خویش
من در آینه خواهم خندید
خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است
یاد من باشد از فردا صبح جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا آب زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هرچه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر تاری گرد کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق
بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با ذوق
تا که شاید برسد همسفری ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدی است
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست مرا که نباشد پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا غفلت کردم
آخرین لحظه ی فردا شب باز
من به خود باز بگویم این را :
یاد من باشد فردا حتما
دو رکعت راز بگویم با او
صبح بر نور سلامی بکنم
پرده از پنجره ها بردارم
آه ای غفلت هر روزه ی من
من به هر سال که بر من بگذشت
غرق اندیشه ی آن فردایی که نخواهد آمد
می نشانم به جامه ی عمرم
سیصد و شصت و چهار غفلت را

اگر خدا عمری داد شاید دوباره نوشتم ولی خوب واقعیت را باید قبول کرد به قول حسنک وزیر : ما دیگر از شدگانیم .