روزنوشت‌های بهساد سیزده ساله شد!

سیزده سال است که از نوشتن روزنوشت‌ که چه عرض کنم ماه‌نوشت‌های بهساد می‌گذرد. فکر کنم از بین وبلاگ‌های باقی مانده در فضای وب فارسی، دیگر جزء قدیمی‌ترین‌ها محسوب می‌شود، گرچه برای مطابق مد روز بودن کانال تلگرام هم آورده‌ایم که البته هیچ چیز جذابیت وبلاگ نوشتن و نوشتن را برایم ندارد.

چه نوشتنی! کم است می‌دانم. اما چه چاره که برای هر نوشتن باید فکر کرد. دوستی می‌گفت که در کشور ما در کله‌پاچه فروشی قیمت زبان دو برابر قیمت مغز است و درست می‌گفت برای آن‌ها که فقط حرف می‌زنند جامعه ارزش بیش‌تری قائل است تا آنان‌که فکر می‌کنند. نه این‌که ادعا داشته باشم که من اهل فکر هستم، اما می‌ترسم شاید سالیان بعد دوباره روزنوشت‌ها را بخوانم و با خودم بگویم که وای چه انسان بی‌فکری این مطالب را نوشته‌است!

گسترش بی حد و مرز آموزش عالی از یک طرف و رشد بی مدیریت شبکه‌های اجتماعی که جامعه افسرده ایران شدیدن به آن معتاد شده است از طرف دیگر باعث بی‌نظمی فرهنگی شدیدی در جامعه شده است که مصادیق آن را در فساد اداری و افتصادی، رانت‌جویی و رانت‌خواری، پارتی بازی و دعواهای قبیله‌ای به سادگی می‌توان یافت. اخیرن چند بار تلاش کردم تا کمی برای اصلاح بخش بسیار کوچکی از آن اقدام کنم که متاسفانه با هجمه شدیدی مواجه شدم. تمام این شرایط لزوم فکر کردن را برای من مسجل می‌سازد. فکر کردن نه برای اصلاح جامعه که دچار اضمحلال اجتماعی شده است و امیدی به نجات آن نمی‌رود که برای حفظ و نجات و ارتقای خود و  بهترین همکاران دنیا که در بهساد در کنار آن‌ها هستم. وقتی فکر می‌کنم مجبورم با احتیاط بیش‌تری بنویسم و این احتیاط کم کاری را به دنبال دارد.

لازم است از همه دوستانی که در این سیزده سال در کنار روزنوشت‌های بهساد بودند تشکر کنم و امیدوارم با انتقادهای خود به به‌تر شدن آن کمک کنند.

پی‌نوشت:

امسال روزنوشت‌های بهساد، چند برادر و خواهر دیگر هم پیدا کرده است که گرچه برخی از جنس او نیستند، ولی بد نیست به آن‌ها هم سر بزنید.

گاه‌نوشت‌های بهتایم (کمی لهجه‌اش کاربردی تر است)

کانال تلگرام  روزنوشت‌های بهساد

توییتر بهتایم (تازه به دنیا آمده و کم دوست و آشنا دارد)

شش روش برای نابودی یک سازمان عمومی

در کشور ما بسیاری از نهادها مانند شورای شهر و شهرداری‌ها و سازمان‌های مردم نهاد صنفی به صورت دوره‌ای و با فرآیندی شبیه انتخابات (به همراه آسیب‌های اجتماعی آن) شکل می‌گیرند و افراد در دوره‌های مختلف آن‌ها جابجا می‌شوند. یکی از ویژگی‌های خاص این سازمان‌ها در تمایز با نهادهایی مثل مجلس و یا ریاست جمهوری مشارکت لایه‌های میانی جامعه در فرآیند انتخاب شدن می‌باشد، با این‌حال این‌که این‌گونه سازمان‌ها تا به حال چقدر به افزایش سطح مدنیت جامعه کمک‌ کرده‌اند موضوع یک تحقیق علمی است و در صلاحیت من نیز نمی‌باشد. هر چند که در آینده به آسیب‌شناسی فعالیت‌های مدنی در جوامع نابالغ خواهم پرداخت. با این‌حال بر این اساس که من یک ایرانی هستم و یک ایرانی در همه زمینه‌ها از جمله پزشکی، سیاست، فوتبال، تصادفات و … صاحب نظر می‌باشد و البته اندکی تجربه در این مورد به خصوص نیز دارم می‌خواهم مورد روش‌هایی اساسی بنویسم که این‌گونه سازمان‌ها را به ورطه نابودی بکشاند و یا این‌که اگر تا به‌حال به حالت نیمه‌زنده با تنفس مصنوعی هستند، کار را یک‌سره کند. البته پیش بینی زنده ماندن با حیات نباتی و در کما نیز با این روش‌ها دور از انتظار نیست.

• پست‌های سازمان بهای پرداخت دیون شخصی
آقای الف، رییس ستاد انتخاباتی من بوده است و برای انتخاب شدن من تلاش بسیاری داشته‌است و حالا بر هر اساس و هر وسیله من انتخاب شده‌ام و باید زحمات او جبران شود. چه چیزی به‌تر از پست‌های سازمانی زیرمجموعه، هم برای من خرج ندارد و هم رضایت دوستان کسب می‌شود. حالا کاری نداریم که این دوست من چقدر صلاحیت احراز این پست را دارد! دیگران شایسته‌ترند؟ فراخوان بدهیم؟ بی‌خیال، ما فرصت انتخاب از بین سایرین را نداریم و باید به سرعت حرکت کنیم برای دریافت سایر امتیازها!
[برای این‌که جایی را نابود کنید، کارهای بزرگ را به آدم‌های کوچک بسپارید]

• لابی‌گری و تبادل امتیاز
احمد جان من به تو بابت رییس شدن رای می‌دهم تو هم دوستان را توجیه کن بابت معاونت مالی به من رای بدهند. مهم این است که این‌ها بین خود ما تقسیم شود و غریبه نیاید. حسن تخصص مالی دارد؟ بی‌خود کرده، حساب و کتاب ما ناموس ماست، چه دلیل دارد دست نامحرم به آن برسد؟ واغیرتا! همین‌که به او رای دادیم تا با ما باشد باید خدا را شکر کند، ما نبودیم ۴ تا رای هم نداشت. با او صحبت کن موی دماغ نشود. راستی حواست به حسین باشد، هزار جور آشنا دارد که این‌طرف و آن‌طرف هم می‌توانیم امتیاز بگیریم.
[مرگ دردناک شایسته‌سالاری و بازشدن اولین رخنه‌های فساد]

• ما و دوزخیان
هیچ می‌دانید که ما یک ویرانه را تحویل گرفته‌ایم که مسبب تمام بدبختی‌های آن مدیران بدِ بدِ بد قبلی آن بوده‌اند و ما هم تاکنون هیچ نقشی در خرابی آن نداشته‌ایم؟ آن‌ها و تمام وابستگان پلید آن‌ها را اعدام کنید و هر کسی هم که از در خانه آن‌ها رد شده به حبس ابد محکوم می‌کنیم. اصلا هر پرنده‌ای که از آسمان شرکت‌ قبلی‌ها رد شده باشد، حق پرواز در آسمان سازمان ما را ندارد.
[و بدین‌سان هویت خود را در تخریب دیگران می‌یابیم]

• مشارکت از نوع دوم!
مشارکت خوب است، به شرط این‌که مطابق میل ما باشد و اصولا ما باید مجموعه‌ای از نخبگان را در کنار خود داشته باشیم که حرف‌های خوشگل بزنند و ایده بدهند تا شخص شخیص ما آن را اجرا کنیم! بالاخره سازمان که فقط برای افزایش وجهه اجتماعی و بهره‌گیری از رانت‌های مختلف من ساخته نشده است، باید کمی کار هم در آن انجام شود. اصلا هنر ما جذب چنین مشاورینی می‌باشد که در سایه سار ما زندگی کنند. ما نبودیم یک گوشه خاک می‌خوردند! سایرین؟ اگر به دوزخیان تعلق نداشته باشند بیایند و اطراف و اکناف ما را بگیرند، گاه گاهی هم انتقاد کنند برای وجهه دمکرات مآبانه ما خوب است. گرچه گوش به حرفشان نخواهیم داد، اما برای این‌که ما یک شخص مشارکت‌جو و مردمی باشیم خوب است. کاری نداریم که بعد از یک مدت همه چیز به فراموشی سپرده می‌شود.
[و به این شکل دیگران را از سازمان دل‌سرد می‌کنیم و یادمان می‌رود که انسان‌ها چیزی نیستند جز تلاش و وقتی ما قائل به حذف تلاش دیگران هستیم، آن‌ها، خود و سازمان را حذف می‌کنیم]

• می‌جنگم
جنگ ما ابتدا با آن دوزخیانی است که گفتم. فلانی رقیب کاری من است؟ با او هم می‌جنگم. بهمانی آن روز به اسب من گفت یابو! او که باید مایه عبرت سایرین شود. یادت هست که اصغر اجازه نداد قرارداد به ما برسد؟ با او هم می‌جنگم.. من با همه می‌جنگم. من دُن‌کیشوت افسانه‌ای شهر هستم. دروازه‌ها را باز کنید. رسالت خدمت‌گزاری ماچه می‌شود؟ شما نمی‌دانید که ما برای منافع رعیت می‌جنگیم؟ خود این جنگ به‌ترین خدمت‌گزاری است.
[و به این شکل تمام زمان و تفکر به جنگ مشغول می‌شود. جنگ تنها چیزی است که به فکر کردن به مثابه یک فعالیت متعالی احتیاج ندارد و چه کاری از این به‌تر برای عوام]

• برنامه‌ریزی نکنید
به تازگی برنامه‌محوری مد شده است! قشنگ است. یک سری کلی گویی می‌کنیم به نام برنامه. مکانیزم اجرا؟ شما همیشه قصد تخریب ما را داشته‌اید. ما از نقد دل‌سوزانه استقبال می‌کنیم، اما با تخریب مخالفیم. ما با شما هم می‌جنگیم تا نابود شوید…. خب خدا را شکر همه برنامه‌ها و قول‌های ما را فراموش کرده‌اند.

[جهان سوم را تعریف کنید – با رسم شکل – ۲۰ نمره!]

نظرسنجی بهتایم – نرم افزار مدیریت زمان و فعالیت‌های سازمان

کار بر روی بهتایم ادامه دارد و تلاش ما این است که علاوه بر این‌که می‌توانیم یک نرم‌افزار خوب و کاربردی ارائه کنیم، بتوانیم در فرهنگ کاری سازمان‌های شرکت نیز بهبودی ایجاد نماییم. برای همین نظر مشتریان و دیگران بسیار مهم است و ما همواره نظر مشتریان را در کنار تجربه خود برای ارائه یک راه‌کار خوب مدیریتی قرار می‌دهیم. برای همین دوست داریم به طور خاص نظر شما در مورد چند سئوال مهم که کمتر از دو دقیقه برای پاسخ به آن‌ها نیاز است بدانیم. ممنون از مشارکت شما!

آیا تبلیغات عملی غیر اخلاقی است؟

-شب خوابیده‌اید و صبح می‌بینید که در چند کانال مختلف تلگرام عضو شده‌اید و علاوه بر مطالبی تکراری که در ده کانال دیگر دیده‌اید، هر چند وقت یک بار تبلیغ فلان کانال، فلان محصول و یا خدمت نیز به شما نمایش داده‌ می‌شود.

-ایمیل خود را باز می‌کنید و انبوهی از ایمیل‌های تبلیغاتی دریافت می‌کنید که آزار دهنده است.

-هنگام تماشای یک سریال درست قبل از نقاط حساس و هیجانی سریال، ناگهان تبلیغات پخش می‌شود.

-در سراسر شهر و اطراف بزرگ‌راه‌ها بیلبوردهای تبلیغاتی فراوانی به چشم می‌خورد که علاوه بر این‌که زیبایی شهر را از بین برده‌اند، گاه ممکن است موجب تصادف و بروز خسارات به رانندگان و احیانن عابران نیز بشود. (حتی یک مورد)

چند وقت است که به کمپین‌های تبلیغاتی بهتایم (همان برنامه مدیریت زمان در پروژه‌ها) فکر می‌کنیم، از تبلیغات در وب‌سایت‌ها و ایمیل مارکتینگ و موارد مشابه. فعلن در حال برنامه‌ریزی و ارزیابی روش‌های مختلف هستیم. اما برایم دغدغه‌های مهمی وجود دارد. ما به یقین برای افرادی ایمیل خواهیم فرستاد که تمایلی به دیدن آن ندارند. در یک کانال تلگرام با تبلیغات خود باعث اتلاف وقتی خیلی‌ها خواهیم شد. حتی ممکن است با تبلیغات تلویزیونی خود بازهم خیلی افراد را از خود برنجانیم. گناه او که برای یادگیری و یا حتی تفریح به یک کانال تلگرامی آمده است و مجبور است حتی دو ثانیه تبلیغات زشت من را تحمل کند و البته باعث شوم که ذهنش از مطالبی که به آن توجه داشت منحرف شود چیست؟ آیا من حق دارم برای منافع احتمالی آتی خود، در حال حاضر هزینه فرصت مخاطبان اجباری خود را تلف کنم؟ درست است که در جامعه ما وقت تلف کردن و به بطلان گذراندن زندگی یک امر مرسوم است، اما آیا من نیز حق دارم که خارج از اختیار دیگران به این کار مبادرت ورزم؟

برایم در فلسفه تبلیغات سوال و چالش‌های اخلاقی جدی به وجود آمده است. مرز اخلاق در تبلیغات کجاست، اگر تبلیغ نکنم و سازمان و یا افرادی که به خدمات من احتیاج دارند، از آن آگاه نشوند و در مدیریت و کارهای خود از سهولت و هوشمندی بیشتری برخوردار نشوند، آیا این موضوع اشکال ندارد؟ اگر من با عدم تبلیغ و یا تبلیغات با روش ابداعی (و البته خلاف جریان آب) خودم باعث شوم که به بهساد و همکارانم آسیب وارد شود و برای آن‌ها دردسر درست کنم، آیا این کار نیز غیر اخلاقی نخواهد بود؟ آیا این حرف‌ها توجیه انجام تبلیغات به روش غیر اخلاقی که در پاراگراف بالا بیان شد نیست؟

پی نوشت: همین الان به همکارانم گفتم که پیگیر موضوع ایمیل مارکتینگ بهتایم باشند!!!

هشت دلیل که دزدی از شرکت‌داری به‌تر است

افرادی که در کشور ما تصمیم به ورود به فضای کارآفرینی می‌گیرند و فعالیت در بخش غیر دولتی را انتخاب می‌کنند، دست به یک ریسک و یا حتی قمار بزرگ در مورد زندگی خود می‌زنند. از آن‌جا که این افراد اهل مخاطره هستند پیشنهاد به‌تری برای انتخاب شغل به آن‌ها دارم. «دزدی» البته آن نوع از دیوار خانه مردم بالا رفتنش شغلی است که هم هیجان دارد و هم درآمد و به دلایلی که برشمرده خواهد شد از شرکت‌داری و کارآفرینی به مراتب به‌تر و کم‌دردسر تر است!

  1. “دزد” فقط از پلیس و دستگاه قضایی می‌ترسد و یک کارآفرین باید از ده‌ها مرجع دولتی و عمومی از جمله سازمان امور مالیاتی، تامین اجتماعی، شهرداری، اداره بهداشت، … بترسد و هر روز نگران یک دردسر جدید باشد. این موضوع در شرایطی است که کم‌تر پیش می‌آید که دزد را به خاطر جرم انجام نداده مجازات کنند ولی بسیاری از سازمان‌های یادشده کارآفرینان و کارفرماها را به دلیل کار انجام نداده مورد مواخذه و جریمه قرار می‌دهند.
  2. در صورتی که «دزد عزیز» توسط صاحب‌خانه آسیب ببیند و یا خدای ناکرده کشته شود، حمایت‌های قانونی در این زمینه نسبت به او وجود دارد و صاحب‌خانه موظف به پرداخت دیه است. این در حالی است که به تازگی بر اساس بخشنامه‌های سازمان تامین اجتماعی، غرامت دستمزد ایام بیماری و یا حادثه به کارفرمایان تعلق نمی‌گیرد!
  3. “دزدی” نقد است. یعنی بلافاصله بعد از انجام فعالیت، ماحصل آن در اختیار دزد محترم قرار گرفته و با استفاده از شبکه‌های نهادینه شده مال‌خری خیلی راحت نقد می‌شود. در حالی‌که این روزها افرادی که شرکت دارند ماه‌ها و در مواردی سال‌ها زمان نیاز است که دستمزد فعالیت خود را آن‌هم با کلی التماس و خواهش و تمنا دریافت کنند.
  4. “دزدی” بدون هر گونه بروکراسی اداری است. اما خدا می‌داند که برای فعالیت اقتصادی رسمی، گرفتن یک مجوز و یا تاییدیه از سازمان‌های مربوطه چقدر دوندگی لازم است. برای شروع به امر دزدی، نیاز به گرفتن هیچ‌گونه مجوزی نیست!
  5. اگر بگویم که «دزدی» دارای پشتوانه فرهنگی در تاریخ این سرزمین است، راه به خطا نرفته‌ام. در ضرب‌المثل‌های فارسی در ستایش «دزد زرنگ» تعبیر پادشاه به کار رفته است «دزد نگرفته پادشاه است» و در مورد دزدی که دزدان دیگر را مورد دستبرد قراردهد اصطلاح «شاه‌دزد» به کار برده می‌شود. حتی در مورد رشد و تعالی در این شغل شریف! گفته شده است که «تخم مرغ دزد، شتر دزد می‌شود». دزدی از ظالمان و ثروتمندان جفا پیشه (مدل رابین‌هودی) همواره با تشویق ضمنی عامه مردم همراه بوده و دزدی مال مردم همیشه در مقابل دزدی باور و اعتقادات مردم رجحان داشته است.
  6. از منظر دین (گرچه متخصص این حوزه نیستم) دزدی فقط متضمن یک گناه است و برای کارفرما بودن گناهان زیادی از جمله دروغ، تهمت، ارتشاء، ظلم به کارکنان و دیگران، دزدی از کار، پارتی‌بازی و رانت‌خواری و … متضمن و متصور است.
  7. از آن‌جا که برای دزدی و از دیوار خانه مردم بالارفتن نیاز به آمادگی جسمانی وجود دارد، دزدان عزیز از وضعیت سلامتی بهتری نسبت به کارآفرینان و شرکت‌دارها برخوردار هستند که به طور عمده به پشت میز نشینی اشتغال دارند.
  8. یکی از خوبی‌های دزدی این است که نیاز به سرمایه اقتصادی و دفتر و کارگاه و امکانات زیادی ندارد. در حالی‌که برای شروع یک فعالیت اقتصادی آشکار با درآمد مشابه نیاز به سرمایه و احیانا اخذ وام و ارائه هزار جور وثیقه به بانک نیاز است که به خودی خود آدم را نابود می‌کند.

گذشته از این طنز تلخ البته به یقین من دوستان و همکاران خود را ترغیب نمی‌کنم که از این پس شغل خود را تغییر داده و از دیوار خانه مردم بالا بروند! اما شاید لازم است که مرور کنیم چرا شرایطی به وجود آمده که دزدی کردن نسبت به شرکت‌داری از سهولت و شاید منافع بیشتری برخوردار باشد؟

عوارض خروج از کشور، تهدیدها و فرصت‌ها

یکی از مسائل پر سر و صدا در این روزها عوارض خروج از کشور است که دولت سعی کرد با استفاده از روش همیشگی آن را حل کند. اما روش همیشگی دولت چیست؟ ابتدا یک کالا/خدمت/هیچ (دولت بابت هیچ چیز هم گاهی پول می‌گیرد، یعنی نه کالا و نه خدمت) را گران می‌کند، کمی فضای جامعه را سنجش می‌کند و بعد با اندکی کاهش منت ارزان شدن! آن کالا/خدمت/هیچ را بر سر ملت می‌گذارد. این روش بدون هیچ ابتکار عملی بارها و بارها تکرار شده است. اما اگر بخواهیم جدا از حاشیه‌ها به بررسی تصمیم دولت بپردازیم دلایل موافق و مخالف زیادی در مورد آن وجود دارد.

موافقان می‌گویند:

  • این کار به نحوی واقعی سازی قیمت دلار است.
  • اقتصاد معادلات خاص خود را دارد که به خوش آمدن و بد آمدن ما ربطی ندارد
  • مسافران افراد مرفهی هستند که به نحوی این مالیات از آن‌ها فقط گرفته می‌شود که برایشان مهم نیست و عموم جامعه تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد.
  • در کشورهای دیگر هم به انحاء مختلف این موضوع وجود دارد.
  • این موضوع باعث افزایش گردش‌گری داخلی می‌شود.

مخالفان می‌گویند:

  • در تعداد معدودی از کشورهای دنیا این مالیات گرفته می‌شود.
  • پول زور است.
  • همه مسافران ثروتمند نیستند و برخی دانشجو هستند و از طرف دیگر سفرهای خارجی به کشورهای همسایه از سفرهای داخلی ارزان‌تر است (بود) و عده‌ای بک‌پکر هستند و اهل سفر ارزان

اما جدای بحث موافقان و مخالفان، به نظر می‌رسد که تصمیم دولت دارای عواقبی است که شاید با کار کارشناسی به‌تر (که در مورد آن بسیار فقیر است) آن‌ها را بر طرف می‌کرد. مهم‌ترین تبعات تصمیم دولت، عبارتند از:

  • ایجاد نارضایتی بلند مدت در قشر متوسط جامعه
  • کاهش سفرهای خارجی و در نتیجه کاهش بخشی از درآمدهای ناشی از سفرهای خارجی و زیان ایرلاین‌ها و خدمات وابسته به خصوص ایرلاین‌های داخلی
  • کاهش اعتماد به دولت و از دست رفتن هر چه بیشتر سرمایه اجتماعی دولت

برای این‌که دولت بخواهد از تبعات نسبتن سنگین افزایش این عوارض پرهیز نماید راه‌های به‌تری وجود دارد و به‌ترین راه افزایش هوش‌مند مالیات بر بلیت هواپیما و به صورت تابعی و یا درصدی از آن است. بدین صورت که:

  • مالیات ایرلاین‌های ایرانی کم‌تر از مالیات ایرلاین‌های خارجی باشد. در این صورت با افزایش تقاضای ایرلاین‌های ایرانی، هم این ایرلاین‌ها منتفع می‌شوند و هم گزینه پرواز ارزان‌تر برای مسافرانی که هزینه عامل مهمی در مسافرت آن‌ها هست وجود خواهد داشت.
  • در صورتی که مالیات به عنوان درصدی از پول بلیت باشد، در هر صورت حساسیت متقاضیان نسبت به آن‌ کم‌تر خواهد شد. چرا که در حال حاضر با عوارض دویست و بیست‌هزار تومانی و یا حتی بیشتر، درصد مالیات نسبت به بلیت گاه در پروازهای چارتر به ترکیه تا حد ۱۰۰ و یا ۲۰۰ درصد می‌رسد! در حالی‌که همین میزان عوارض در حد پانزده درصد هزینه بلیت مسافرت به اروپا و یا درصد کم‌تری از هزینه پرواز به آمریکا و اقیانوسیه است. در واقع دولت در شرایط فعلی با وضع عوارض ثابت، بیشتر متقاضیان سفرهای نزدیک با توان مالی کم‌تر را جریمه می‌کند و به طور معکوس به متولین جایزه می‌دهد. در صورتی که اگر عوارض خروج از کشور تابعی از هزینه بلیت باشد، موضوع برای همگان پذیرفته تر خواهد شد. به عنوان نمونه با وضع یک عوارض ده درصدی بر بلیط هواپیما نه فردی که پنجاه‌هزار تومان عوارض برای بلیت پانصدهزار تومانی می‌دهد دچار مغمومیت می‌شود و نه فردی که یک میلیون تومان برای بلیت ده میلیون تومانی بیزینس کلاس می‌پردازد، اهمیت چندانی به این موضوع می‌دهد. نکته جالب توجه این‌جاست که در این شرایط مجموع درآمد دولت به جای چهارصد وچهل‌هزار تومان به یک میلیون و پنجاه‌هزار تومان رسیده است که نارضایتی بسیار کم‌تری نیز به وجود آورده است.
  • با توجه به طرح گزینه بالا و به منظور جذب گردشگران بیشتر به کشور می‌توان تسهیلاتی را برای گردشگران خارجی در نظر گرفت و به خصوص هزینه بلیت در مورد ملیت‌های متفاوت دارای نرخ‌های متفاوتی باشد. این سیاست در حال حاضر در بسیاری از کشورها و در مورد بسیاری از کالاها و خدمات رواج دارد. به عنوان نمونه با تغییر زبان سایت فروش بلیت و یا مبدا پرواز و بسته به این‌که مسافر در پرواز برگشت می‌باشد و یا پرواز رفت (به نحوی با یک تقریب نا دقیق تعیین ملیت مسافر) می‌توان نرخ عوارض را تغییر داد.

شاید بر راه حل ارائه شده نقدها و ایراداتی وارد باشد با این حال هدف اصلی از طرح چنین گفتمانی تاکید بر این موضوع است که دولت برای تصمیمات اقتصادی خود باید به کاهش و یا افزایش سرمایه اجتماعی خود فکر کند و با هوش‌مندی بیش‌تری تصمیم بگیرد. اقتصاد هر چند معادلات مخصوص به خود را دارد، اما با شاخه‌های دیگر علم از جمله روانشناسی و جامعه‌شناسی دارای تعامل است و نمی‌توان در معادلات اقتصادی برداشت مردم را حذف کرد.

تولد به‌تایم

محصولات فناورانه جدید به خصوص آن‌ها که از شرکت‌های معروف هستند خیلی با سر و صدا معرفی می‌شوند و اغلب در رویدادهای رسمی! پس بهساد هم اگر محصول جدیدی دارد بدون شک باید از این روش استفاده کند. اصولن به قول این دوستان فعال در حوزه استارتاپ‌ها برگزاری یک ایونت (رویداد چه اشکالی دارد؟) نقش به سزایی در معرفی محصول دارد. همه این‌ها را می‌دانم و بر اساس شوق درون و احساس شعف می‌خواهم از به‌تایم بنویسم.

مدت‌های زیادی بود که به نتیجه رسیده بودیم که دولت و سازمان‌های دولتی بازار مناسبی برای توسعه فعالیت‌های بهساد نیستند و باید علاوه بر حفظ بازار سنتی خود به بخش دیگری از بازار  نیز توجه کنیم. از پول ندادن و اذیت‌های نظارتی و فرآیند طولانی قرارداد که بگذریم، دولتی‌ها  شب می‌خوابند و صبح بیدار می‌شوند و با یک بخشنامه جدید هزار دردسر برای پیمان‌کاران خود درست می‌کنند و این به شدت آن‌ها را غیر قابل اعتماد کرده است. چیدن همه تخم‌مرغ‌های یک کسب و کار در سبدی که هر روز ۱۰ ریشتر تکان می‌خورد یک اشتباه راهبردی است.

سال گذشته با هم‌فکری بهسادی‌ها تصمیم گرفتیم که محصول فناورانه و جدیدی را توسعه دهیم. انتخاب محصول و حوزه محصول جدید اولین چالش برای ما بود. در جامعه تب و تاب اپلکیشن‌های موبایلی سرویس‌گرا زیاد شده بود و تاثیر خود را در جلسات انتخاب محصول ما داشت. در این مورد چند دیدگاه مطرح شد که چنین ایده‌هایی خیلی زود از گزینه‌های قابل انتخاب کنار رفت.

  • اسنپ و هر کسب و کار شبیه به آن فقط یک برنامه موبایلی نیست، چنان‌چه دیجی‌کالا فقط یک سایت نیست. این‌ها کسب و کارهایی هستند که ابزار ارتباط خود با مشتریان را بر بستر اینترنت و موبایل قرار داده‌اند. کسی که می‌خواهد وارد رقابت با اسنپ شود باید از حمل و نقل و روان‌شناسی مسافر و راننده بیش‌تر بداند تا برنامه‌نویسی. اگر بخواهیم وارد به فرض خرده‌فروشی موبایلی شویم باید سوپرمارکت داری را آن‌هم به شیوه نوین بلد باشیم که نیستیم!
  • برای شرکتی که بازار دولتی و سازمانی بزرگ دارد (Business to Government) تغییر جهت‌گیری به بازار مشتریان خرد (Business to Customer) نیازمند آموزه‌های بسیار است. شرکتی مانند بهساد که در یک جلسه با مشتری ده یا بیست میلیون تومان تخفیف می‌دهد، بر اساس ذهن نسبی‌گرای خود نمی‌تواند ارزش مشتری ده‌ و بیست‌ هزار تومانی را در مدل‌های ذهنی خود درک کند. از طرف دیگر وقتی از فضای اداری و رسمی کار با سازمان‌ها خارج شده و به سطح جامعه می‌آییم رفتارها نیز تغییر می‌کند.سطح تخصص در پشتیبانی فرق دارد و روابط با مشتری از شکل روابط بلند مدت و محدود به روابط گسترده و لحظه‌ای تغییر می‌یابد. در روابط محدود و بلند مدت این زمان است که ذهنیت مشتری را می‌سازد در حالی که در روابط لحظه‌ای و پر تعداد این قضاوت عمومی و کم حافظه است که تصمیمات بازار را شکل می‌دهد.  اعتراف می‌کنم که بهساد و من از چنین آمادگی برخوردار نبوده و نیستیم و البته این مدل کسب و کار چندان قرابت فکری نیز با ما نداشته است.
  • بازار اپلیکشن‌های موبایلی تا حد زیادی ملتهب است و هجوم ایده‌ها و ظهور تازه وارد‌ها، فرآیندی از رقابت‌های پر از بی‌تجربگی و هم‌چنین بی‌اعتمادی بازار را به وجود می‌آورد. این عامل نیز هر چند اندک، ریسک ورود به بازار را افزایش می‌داد.
  • مهم‌تر از دو عامل قبل خروج از بازار سازمانی نیازمند تغییر در فلسفه وجودی (Core Philosophy) و ارزش‌های محوری ما بود و این کار نیازمند یک تغییر اساسی در افکار شرکت است. ما در بیانیه ماموریت خود نوشته بودیم که «بیش‌تر پیشرفت‌های بشری به وسیله سازمان‌ها به دست آمده است. سازمان، نوع متعالی حرکت به سوی اهداف است. هدف عالی بهساد، داشتن سهم موثر در بهبود زندگی سازمان‌هایی است که در جهت پیشرفت جامعه خود فعالیت می‌کنند. ما می‌خواهیم سازمان‌ها به‌تر و راحت‌تر کار کنند. تصمیم‌های درست‌تری بگیرند و تنش‌های کاری کم‌تری داشته باشند.» آیا تغییر روی‌کرد بهساد مغایر با بیانیه ماموریت او نبود؟

پس لاجرم انتخاب محصول جدید بر اساس فلسفه وجودی و ارزش‌های محوری و بیانیه ماموریت ما و متکی بر توانایی‌ها و تجربه ما در حوزه مدیریت پروژه و اداره کسب و کارهای کوچک و متوسط قرار گرفت. ما پنج تجربه نوشتن سامانه مدیریت پروژه را پشت سر گذرانده و با شکست‌ها و موفقیت‌ها در این راه به خوبی آشنا بودیم، از طرف دیگر به عنوان یک شرکت کوچک از چالش‌های مدیریت در این حوزه آگاهی داشتیم، بی‌شک «تجربه و آگاهی» زیرساخت لازمی بود که باید سنگ بنای محصول جدید را بر آن قرار می‌دادیم.

مهم‌ترین چالش در زمینه توسعه این محصول، مدل ذهنی و فکری ما بود. کار با فرآیندهای بروکراتیک سازمان‌های بزرگ ذهن ما را به پیچدگی کشانده بود و از طرف دیگر ایده‌آل‌گرایی همواره یک خطر برای مدیریت محدوده پروژه در طراحی یک محصول ساده و «به اندازه»  است. در هر جلسه طراحی بارها و بارها این موضوع را به یک‌دیگر گوش‌زد کردیم تا بتوانیم یک محصول به اندازه بسازیم.

مشکلات زیادی در شروع محصول جدید خود داشتیم و خون‌دل‌ها و دردسرهایی که در هر کار پر ارزش وجود دارد. مگر می‌شود که بخواهی به جایی برسی و راه آسان باشد و مگر غیر از این است که وجود ما چیزی غیر از تلاش ما نیست؟ موفق بودن جایی دور و زیبا در افق کوهستان‌های دوردست نیست، موفق بودن قدم‌های آهسته‌ و پای پر زخم در شیب تند و ناهمواری است که می‌رویم و مادامی که می‌رویم و می‌دانیم کجا می‌رویم موفق هستیم.

به‌تایم، فرزند جدید به‌ساد به زودی به دنیا می‌آید. خوب می‌دانم که نوزاد به‌تایم راهی سخت و سنگلاخ در پیش دارد.خوب می‌دانم که برای این نوزاد نیزباید خون‌دل‌ها خورد و سرزنش‌ها شنید و نامردمی‌ها دید. خوب می‌دانم راه دوری را برای رفتن انتخاب کرده‌ایم. می‌دانم که باز باید دوباره مانند یک چریک چرک و خسته برای او و هستی او و راهی که اعتقاد دارم بجنگم، اما ثانیه به ثانیه برای تولد به‌تایم عزیز لحظه‌شماری می‌کنم و بعد از سال‌ها اشتیاقی را دارم که در روزهای تولد بهساد داشتم.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                   یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

 

چطور می‌توانم کالای ایرانی بخرم؟

در نوشته پیشین دوست بسیار عزیزی انتقادی را مطرح کرده بود به این شرح!

«من از شما با آن مطالب خوب انتظار بیشتری داشتم آقای آواژ. انصاف انصاف انصاف. بسیاری از شغل‌ها و حتی کالا‌ها اصلا رقیبی ندارند که بخواهند نگران از دست دادن مشتری باشند مثل شغل کارمندی یا خدماتی یا تولید مواد اولیه و غذایی و محصولات داخلی نرم‌افزاری و … اینها حتما باید در داخل باشد. اما همین افراد علی‌رغم متاسفانه کیفیت به مراتب پایین ترشان از نمونه‌های خارجی‌ (در همان کشورها) حاضر نیستند کالای ایرانی بخرند چون فکر می‌کنند پولشان هدر می‌رود. چون می‌نشینند آسمان و ریسمان می‌بافند تا دلیل برای این کارشان بتراشند. چون لابد پول آنها باارزش‌تر از پول دیگران است. چون نمی‌دانند که تولید کالای واقعی مثل کار خدماتی نیست، یا مثل نرم‌افزار نیست که صفر تا صد ابزارهایش رایگان و ارزان است برای ما. چون اینگونه نیست که با مطالعه چند خط مستند و کد و نوشتن چند تا ماژول و … همه چیز را در چند دقیقه و ساعت درست یا اصلاح کرد و نهایتا اینتر! زنجیره خط تولید اگر یک حلقه‌اش تحریم شود یا در گمرک بماند یا هزار مصیبت دیگر نابود می‌شود. همه چیزهایش مثل نرم‌افزار نیست که بشود توی خانه نشست و کد نویسی‌اش کرد. بعضا چند هزار متر جا می‌خوهد. کارگر می‌خواهد. حمل و نقل می‌خواهد. دستگاه‌های گران قیمت می‌خواهد. حمایت می‌خواهد. مواد اولیه می‌خواهد. هماهنگی بین چندین و چند شرکت و نهاد و … می‌خواهد. به هزار متغیر بیرونی وابسته است. از تغییر فصول و آب و هوا و خشکسالی و … گرفته تا قیمت نفت و انرژی و تورم و هزار مصیبت دیگر! اگر دستگاهی خراب شود تا برود خارج تعمیر شود و برگردد یا اتفاقی بیفتد، آتش سوزی یا فساد در انبار و امثالهم. شما برای تولید نرم‌افزار از چه کسی خرید می‌کنی؟ هیچ. اما یک تولید کننده مجبور است با چندین و چند عرضه کننده خارجی و بعضا بازار سیاه در کشورهای مختلف گرفته تا گمرک تا عرضه کننده بی کیفیت و بدقول داخلی و مجوزها (محیط زیست، بهداشت، استاندارد، فرمانداری، استانداری، نظامی، امنیتی و …) و بروکراسی لعنتی و فساد و رشوه و … سر و کله بزند تا محصولی را تولید کند. بماند که حین تولید یا عرضه هزار دردسر پیش آید. تازه بعد باید دنبال مشتری بگردد آنهم در این بازار به شدت متنوع و پر از کالای قاچاق و پر از رقیبی که هیچ کدام از شرایط سخت تولید او را نداشته اند و طبیعتا قیمت آنها هم پایین‌تر و کیفیتشان بالاتر است. بازاریابی و تبلیغاتشان بماند که چقدر پیچیده‌ و دشوار است. والله همین شما که می‌گویی که کارگر چینی هم آدم است و دلسوزشان شده‌ای، اگر متاثر از مشکلات تولید و قاچاق بودید هرگز این حرف را نمی‌زدید. شما حرف از بازار و قانونش می‌زنید چون نفستان از جای گرم در می‌آید. چون خودتان تحت تاثیر بازار و قوانینش نیستید. یا لااقل بازارتان قابل مقایسه با بازار پیچیده و متزلزل آنها نیست. کدام تولید کننده ایرانی می‌تواند شبی را آرام و آسوده بخوابد؟»

خیلی از این انتقاد لذت بردم و از آن تشکر می‌کنم. در پاسخ به این انتقاد مطلبی نوشتم که بد ندیدم آن را به عنوان یک نوشته مجزا منتشر کنم، گرچه دو ایراد بر این پاسخ وارد است.

۱- بسیاری از مواردی که در آن نوشته‌ام تکراری از نوشته‌های گذشته است.

۲- لحن این نوشته بیش از آن‌که انشایی باشد، بیش‌تر بر محمل گفتگو قرار دارد و کمی صدای آن بلند است!

و اما پاسخ به یک نقد (با کمی ویرایش):

این‌که به نظر می‌رسد بهساد مشکلی ندارد به یقین این چنین نیست. بهساد نیز دچار مشکلات متعدد از جمله نقدینگی و مطالبات است. نکته این‌که مشکل صنعت نیز تاثیر مستقیمی بر بهساد دارد. این‌که چند هزار نفر ساعت و چندصد میلیون تومان صرف کنیم تا سیستم جامع مدیریت تولید و قیمت تمام شده بنویسیم و هیچ شرکت صنعتی نتواند آن را بخرد، اگر درد نیست پس چه هست؟ این که کارفرمای من که یک شرکت صنعتی است هنوز صورت وضعیت چند ماه پیش خود را پرداخته نکرده است و ندارد که پرداخت کند، یعنی تاثیر مستقیم مشکلات تولید بر بهساد. همه مواردی را که گفتید با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده‌ام و خوب آن را می‌دانم. من هم شب نخوابی‌های بسیار کشیده و می‌کشم. من هم می‌دانم نصفه شب با فکر حقوق همکاران خوابیدن و دو ساعت بعد کابوس دیدن یعنی چه. دوست خوب من، شاید مشکلات من به بزرگی مشکلات آن‌ها نباشد که نیست، اما به نسبت اندازه بهساد، درد گرانی بر دل دارم. اما با همه این دردها انتظار ندارم که صدقه بگیرم و به صورت صدقه‌ای حمایت شوم. اعتقاد عمیق دارم که یا بهساد باید راهش را پیدا کند و یا این‌که زمین خدا بزرگ است و راه برای کار کردن زیاد و باید کار دیگری انجام دهم. این‌که اگر به هر دلیل موجه به بن‌بست رسیدم حق ندارم توقف کنم. حق ندارم گدایی کنم. حداقل موضوع این است که باید ضعف‌های خود را جبران و خود را از نظر سواد و مدیریت قوی‌تر کنم. مشتری من نباید تاوان ضعف‌های من و شرایط بد محیطی را بدهد. اگر این‌طور باشد در یک حلقه رو به قهقرا نابود می‌شویم. یعنی این برای این‌که من زجر نکشم، مشتری زجر بکشد؛ به نظرت نوعی خودخواهی نیست؟ یا حداقل نوعی جابجا کردن مشکل از صنعت به مصرف کننده! آیا این شرایطی نیست که در صنعت خودرو کشور وجود دارد؟ آیا صنعت خودرو با حمایت‌های رانتی و صدقه‌ای به قاتل اول جاده‌های کشور تبدیل نشده است؟ هیچ می‌دانی اکثریت قریب به اتفاق شرکت‌های خصوصی‌سازی شده از جمله هپکو به دلیل تنفس مصنوعی قبل از خصوصی سازی، بلافاصله بعد از این که تنفس مصنوعی قطع شد نابود شدند؟ همه خوب می‌دانیم که اگر تعرفه ورود خودرو حذف شود، ایران خودرو و سایپا حتی یک دستگاه خودرو هم نمی‌توانند بفروشند و به سادگی می‌میرند.
به عبارت دیگر بگویم که تمام مشکلاتی را که گفتی از جمله بروکراسی و فساد و رشوه قبول دارم. اما تاوان این مشکلات را مصرف کننده نباید پس بدهد، چون این مشکل را نه حل بلکه منتقل می‌کند.
بارها نوشته‌ام که یکی از راه‌کارهای اساسی نجات اقتصاد کشور، قرار گرفتن در زنجیره تولید جهانی و سرمایه‌گذاری خارجی است. اگر بیماری صنعت کشور را درمان نکنیم، صنعت کشور چیزی تا مرگ کامل فاصله ندارد. اگر قرار است این بیمار عزیز و دوست داشتنی بمیرد، حرف من این است که باید این موضوع را بپذیریم، مگر این‌که چاره دیگری برای آن اندیشه کنیم. از جمله:
۱- هزینه‌های زائد تولید را حذف کنیم. دولت و قوانین یکی از عوامل اصلی افزایش هزینه‌های تولید هستند. تعرفه گمرکی مواد اولیه، مالیات، هزینه‌های تامین اجتماعی، هزینه‌های کمرشکن سود بانکی، دخالت دستوری در تعیین حداقل دستمزد همه و همه هم تعادل بازار و عرضه و تقاضا را به هم می‌زند و هم هزینه‌های تولید را به شدت افزایش می‌دهد.
۲-برای سواد ارزش قائل شویم. مدیریت سواد می‌خواهد، بسیاری از دولتی‌های ما فاقد این سواد هستند و صنعت‌گرهای ما نیز٫ من هم بی‌سوادترینم. به دبی در چندصد کیلومتری خودمان نگاه کنیم که چند مدرسه کسب و کار (Business School) معتبر دنیا در آن‌جا نمایندگی دارد؟ در ایران چطور؟ در ایران مدرسه‌های کسب و کاری که درست شده فله‌ای دانشجو می‌گیرد و بی‌کیفیت مدرک می‌دهد و شده است فقط منبع درآمد متصدیان آن!
چرا به این نتیجه رسیده‌ایم که برای فوتبال اگر بخواهیم نتیجه بگیریم به مربی طراز اول خارجی نیاز داریم، اما در صنعت و تولید و مدیریت هنوز دور خودمان می‌چرخیم؟
برای این‌که معضل دیپلم بیکارها را حل کنیم، تیشه به ریشه دانشگاه‌ها زدیم و دانشگاه‌ها را از محتوی خارج کردیم و از صنعتی که دانشگاه و فکر نداشته باشد چه انتظاری می‌توان داشت؟ یک بار باید برای همیشه تصمیم بگیریم که اعتبار و علم را به دانشگاه برگردانیم. درست است که هزینه‌های اجتماعی بسیار بالایی دارد، اما باید تن به این جراحی پر درد بسپاریم، چرا که راه دیگر فقط مرگ است!
۳-زمینه سرمایه‌گذاری خارجی را فراهم کنیم. در مهندسی نرم‌افزار ما هیچ شرکت ایرانی نداریم که بتواند Photoshop و یا حتی Adobe Acrobat بنویسد، نوشتن سیستم عامل که فکرش یک رویاست. حتی بزرگترین شرکت‌های نرم‌افزاری ما Application نویس هستند. با همین وضعیت در صنعت و تولید روبرو هستیم. صنعت ما پایه و بن مهندسی ندارد. چطور انتظار داریم تفکری که خود مشکل را به وجود آورده است، آن را خود هم حل کند؟ هیچ شرکتی به صورت تصادفی پیشرفته نمی‌شود. در قرن حاضر شرکت‌ها از بسیاری از کشورها بزرگتر شده‌اند. اگر اجازه حضور آن‌ها را بدهیم و شرایط را برای فعالیت‌شان فراهم کنیم، مشکل بیکاری حل می‌شود و شرکت‌های ما نیز خیلی از آن‌ها یاد خواهند گرفت.
۴- همان‌گونه که بارها گفته‌ام باید علوم انسانی را جدی بگیریم. فلسفه و روانشناسی و اخلاق زیربنای فکری هر جامعه‌ای است. جامعه‌ای که فلسفه ندارد، فکر ندارد و جامعه‌ای که فکر ندارد نمی‌تواند به هیچ چیز حتی تکنولوژی فکر کند. فیلسوفان و مدرسان اخلاق ما باید به جامعه بیایند و واقعیت‌های جامعه را ببینند و پیوند فلسفه و مدیریت و تکنولوژی را برقرار کنند. به عنوان نمونه در مورد موضوع «حل اختلاف» ده‌ها و شاید صدها کتاب در آن سوی مرزها نوشته شده و هزاران تحقیق و دوره آموزشی برگزار می‌شود و ما هنوز آیین گفتگو با یک‌دیگر را در ادارات و سطح جامعه بلد نیستیم. موضوعاتی مانند اخلاق مدیریت، اخلاق تجارت و … در بحث‌های تئوری اندیش‌مندانمان گم شده و اثری از آن در عرصه مدیریت جامعه وجود ندارد. جامعه‌ای که مدیریت اخلاقی خوبی ندارد نمی‌تواند مدیریت صنعتی درستی داشته باشد

شاید اگر همه این کارها را در یک افق ده ساله انجام دهیم، آن‌وقت بتوان کالای با کیفیت و ارزان ایرانی هم خرید!

چرا (فقط) کالای ایرانی نمی‌خرم؟

با این‌که به طور اصولی با سیما چه از نوع ملی و چه نوع خارجی آن رابطه‌ای ندارم گاه به دلیل کنار خانواده بودن به هنگام شام مجبور به تماشا می‌شوم و بر حسب اتفاق هم زمان اخبار ساعت ۲۱ است. بیش‌تر شب‌ها گزارشی از واحدهای تولیدی پخش می‌شود که حرف عمده این‌جاست که به دلیل واردات و قاچاق بی‌رویه این واحد تولیدی با درصد کمی از ظرفیت خود کار می‌کند و دولت باید جلوی واردات و قاچاق را بگیرد و…صدا و سیما هم انتظار دارد که مردم بگویند «ای دولت بد، تو هستی که باعث رکود و بیکاری در مملکت شده‌ای و …»

در حالی‌که موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. شروع فرآیند واردات نه با واردکننده و فروشنده که «تقاضای بازار» است. اگر کالایی تقاضای مصرف نداشته باشد با تعرفه گمرکی صفر نیز نمی‌تواند برای وارد کننده آن سود داشته باشد. و تقاضای بازار در صورتی که تعرفه گمرکی بالا باشد محرک عامل قاچاق و البته فساد اقتصادی خواهد بود.

مشتری در شرایط یک‌سان به دنبال کالای دارای ارزش افزوده بیش‌تر است. این ارزش افزوده دارای سه بُعد کیفیت، قیمت و اثر روانی می‌باشد. بدیهی است که مشتریان دنبال مطلوبیتی هستند که یا با افزایش کیفیت و یا با کاهش قیمت به دست می‌آید و یا در نهایت با خرید یک برند نیازهای روانی آن‌ها را برآورده می‌سازد. من به شخصه حاضر نیستم که پولی را پرداخت کنم که صرف فرآیندهای ناکارآمد یک تولید کننده (اعم از ایرانی و یا خارجی) شده باشد و بعید به نظر می‌رسد که هیچ مصرف‌کننده‌ای حاضر باشد خسارت بی‌کیفیتی محصولات داخلی را پرداخت کند. جایی که تولید‌کننده ایرانی توانسته است که مطلوبیت کالای خود را حفظ کند، بی‌شک مشتریان نیز آن را به رقبا اعم از خارجی و یا داخلی ترجیح می‌دهند. در این شرایط ممکن است این سئوال به وجود بیاید که عِرق ملی و وطن‌پرستی و وضعیت هم‌وطن‌های ما چه می‌شود؟! در پاسخ به این سئوال باید گفت که خرید حمایتی کالای بی‌کیفیت اولین ظلم به تولید کننده است و خریدن کالای بی‌کیفیت همیشه باعث می‌شود که این بی‌کیفیتی ادامه یابد و با حمایت صدقه‌ای هیچ تولید‌کننده‌ای توانمند نمی‌شود. بازار قانون خود را دارد و در نظام بازار ضعیف محکوم به نابودی است. تولید‌کننده در ابتدا خود باید دلش برای خودش بسوزد و این دل‌سوزی به یقین با افزایش توانمندی به دست خواهد آمد. هیچ محصلی در مدرسه و دانشگاه با ارفاق و نمره‌گدایی چیزی یاد نمی‌گیرد.  نکته دیگر (که البته بیشتر بر اساس فلسفه شخصی من استوار است) این است ‌که چه کسی گفته که اگر دو دولت بر حسب اتفاق و یا جنگ و صلح یک خط (مرز) بین دو محدوده در کره خاکی کشیدند، این خط متضمن ایجاد ارزش برای افراد یک طرف مرز و کاهش ارزش برای آن‌طرفی‌ها می‌شود؟ یک کارگر چینی از نظر انسانی در شرایط یک‌سان اخلاقی چه تفاوتی با یک کارگر ایرانی دارد؟ آیا فرزند یک کارگر چینی گرسنه نمی‌شود و فرزند یک کارگر ایرانی گرسنه می‌شود؟ چون این نزدیک‌تر است باید دلمان برایش بسوزد و آن را چون از نزدیک نمی‌بینیم نباید نسبت به او دل‌سوزی داشته باشیم؟ هر کسی که خوب و درست کار کند جدای از ملیت و نژاد و رنگ و مذهب بر اساس قوانین دنیا مستحق بهره‌برداری از منافع خوب کار کردن است.

سرمایه روانی

 

دیگر فایده ندارد

سود در دلالی است

این مملکت درست بشو نیست

عباراتی از این دست را این روزها بسیار در مکالمات اطراف خود به خصوص با مدیران و مالکان شرکت‌ها و صنایع می‌شنویم که مانند ویروسی هر روز بیشتر مانند یک اپیدمی جامعه صنعتی ما را به خود آلوده می‌کند و نشانه بارزی از «درماندگی» است که پیش‌تر در مورد آن صحبت شد. واقعیت این است که وضعیت موجود نتیجه تخریب «سرمایه روانی» در سطح شرکت‌ها است.

برای صحبت در مورد «سرمایه روانی» (Psychological Capital) بد نیست ابتدا مروری بر مفهوم «سرمایه» داشته باشیم.

وجود منابع قابل اندازه‌گیری و چیزی که از آن به عنوان سرمایه تعبیر می‌شود یکی از عناصر لازم در عمل‌کرد آن می‌باشد. در حسابداری فرمولی آشنا وجود دارد که سرمایه هر شرکت را دارایی‌های آن منهای بدهی‌ها می‌داند. هر چند وقت یک‌بار سهامداران و مالی‌چی‌ها کنار هم‌دیگر می‌نشینند و در کنار ارزیابی صورت‌های‌ مالی شرکت به بررسی سرمایه آن می‌پردازند. شاید این‌جا خیلی‌ها فکر می‌کنند که واقعن «سرمایه‌دار» هستند در حالی که چنین نیست!

چرا که در کنار سرمایه قابل اندازه‌گیری مفهوم «سرمایه فکری» سازمان (Intellectual Capital) نیز به مرور به ادبیات مدیریت سازمانی اضافه شده است که دربرگیرنده سرمایه انسانی (افراد)، سرمایه ساختاری (فرآیند‌ها و سیستم‌ها و نظام مدیریت) و هم‌چنین سرمایه روابط (روابط با مشتریان، تامین کنندگان، ارزش برند و …) می‌باشد. با این تعریف حالا بیش‌تر می‌توان فقر ذاتی خیلی از سازمان‌ها را درک کرد. اما موضوع به همین جا نیز ختم نمی‌شود و بیماری صنعتی کشور ما جای دیگری هم ریشه دوانده است.

در سال‌های اخیر توجه دانشمندان حوزه مدیریت به مفهومی جلب شده است که از آن به عنوان «سرمایه روانی» سازمان یاد می‌شود که تعامل گسترده‌ای با «سرمایه فکری» آن دارد و به عبارتی وجود آن یکی از شروط لازم برای ادامه حیات یک سازمان است.

سرمایه روانی یک سازمان از چهار عنصر تشکیل شده‌است که به طور مخفف در زبان انگلیسی HERO (قهرمان) نامیده می‌شود:

امید (Hope): وجود هدف مشخص و تعریف شده برای آینده و پیش‌بینی قدم‌های قابل اندازه‌گیری رسیدن به آن.

(خود) اثربخشی (Efficacy): به منزله باور به توانایی‌های خود برای انجام امور مشخص

بازگشت‌پذیری(Resilience): به معنی توانایی بازگشت به وضعیت عادی پس از وارد شدن ضربه‌های مهلک

خوش‌بینی (Optimism): خودآگاهی نسبت به تاثیر مثبت خود بر شرایط موجود

(در آینده در مورد تفصیل اجزای سرمایه روانی بیش‌تر خواهیم گفت)

آن‌چیز که مدیران و مالکان صنایع برای خروج از شرایط «درماندگی» به آن نیاز دارند، بازآفرینی در «سرمایه روانی» سازمان است. دولت نیز در کنار (و یا به‌جای) پرداخت وام‌هایی که شرکت‌ها را بدهکارتر و کم‌سرمایه‌تر! می‌سازد، باید در جهت تقویت سرمایه فکری و سرمایه روانی سازمان‌ها قدم بردارد. البته در کنار بهبود سرمایه روانی و فکری خود!