کسب و کار یا جنگ

از کم نوشتنم مشخص است که ذهنی درگیر و درگیر و درگیر دارم. این روزها اگر یک شرکت بخواهد نفس بکشد، به طور رسمی باید در یک میدان جنگ قدم بردارد. در حالی‌که توپ‌خانه کارفرمایان در حال غرش است و گاه با هواپیما هم بمباران می‌کنند، باید از زمین مین‌گذاری شده توسط سازمان‌های امور مالیاتی و تامین اجتماعی و … عبور کرد و زمانی که احساس می‌کنید به ساحل آرامش رسیده‌اید، کشتی‌های جنگی رقبا به استقبال می‌آیند. همه این‌ها در شرایطی است که آب و آذوقه به اتمام رسیده و باید طی یک عملیات انتحاری از همان کارفرمای در حال شلیک، آب و آذوقه را هم به غنیمت گرفت. نباید فراموش کرد که در این جنگ افسران و سربازانی وجود دارند که تشنه و گرسنه هستند و باید حواس جمع آن‌ها هم بود که درست بجنگند.

این روزها کاملا احساس یک فرمانده در میدان جنگ را دارم که شش دانگ حواسش جمع منطقه عملیاتی است و درست زمانی که احساس میکند همه چیز را مدیریت میکند، ناگهان یکی از نیروهای خودی به صورت انتحاری ضربه شدیدی وارد میکند و در نهایت پا بر روی یک مین انفجاری ضد شرکت میرود. از این حادثه هم با چند جراحت عمیق یا سطحی جان به در میبریم و به مسیر خود ادامه میدهیم. به استقبال حادثهای نو و جادهای جدید در عمق حادثه

 



 

9 فکر می‌کنند “کسب و کار یا جنگ

  1. علی واحد

    نوشته شما را برای همسرم ایمیل خواهم کرد! چرا؟
    چند وقتی است گلایه می کند که عصبی شده ای، می گوید روند پیر شدنت شتاب بیشتری گرفته، می گوید مثل قبل خوشحال نیستی، …
    برایش شمردم از دشواری های کسب و کار در این روزها، گیج شد، گفت: چرا کار دیگری نمی کنی؟ گفتم: کار دیگری بلد نیستم!
    حالا که نوشته شما را خواندم دیدم در گویا ترین تمثیل ممکن تنها در چند خط وضعیت امثال من را توصیف کرده اید. این روزها که غول جنگ هم انگار دوباره بر کشور سایه انداخته، فهم این نوشته شما راحت تر هم شده است … بگذریم.
    خلاصه اینکه نوشته شما را برایش می فرستم تا هم بهتر بفهمد که واقعا وضعم چیست و هم بفهمد کسان دیگری هم مثل من هستند که “کار دیگری بلد نیستند، به جز جنگیدن!”
    همین!

    1. مجيد آواژ نویسنده

      از لطفی که همواره به من و روزنوشت‌ها داشته اید، سپاسگزارم و بیش از آن ، از این‌که به عنوان یک هم‌درد این نوشته‌ها را درک می‌کنید.
      من هم این روزها مانند شما هستم، عصبی، خسته و افزون موهایی که هر روز سفیدتر می‌شوند. شاید به همین دلیل باشد که یکی از دوستان با نفوذ به من پیشنهاد چند شغل نیمه وقت و تمام وقت نان و آب دار داد و من حتی بدون لحظه‌ای تفکر آن را رد کردم. چرا که به خوبی نوشته‌اید که کاری دیگر به جز جنگیدن بلد نیستیم

  2. وفا

    کلی از این جمله های کلیشه ای یادم آمد که بگویم: نیمه پر لیوان را باید دید و …، بعد یادم آمد از ایمیلی که میگفت “وقتی شما دنبال بحث در مورد نیمه های پر و خلی لیوان بودید، من آبش را نوشیدم و رفتم!”.
    بعد به خودم فکر کردم، دیدم که دیگر موئی حتی برای سفیدتر شدن هم نمانده، انرژی هم روز به روز کمتر میشود، اما فکر اینکه روزی هدفی نداشته باشم، که برایش بجنگم، اینکه مانعی نباشد که کارم را سخت تر کند، اینکه کسان دیگری نباشند که هم دردم باشند، باز هم،‌ حتی در این شرایط نابرابر، آزار دهنده است.
    مطمئنم که امثال آقای آواژها و آقای واحدها، در این شرایط و هر شرایطی مثل این، یا راهی خواهند یافت، یا راهی خواهند ساخت. اما این را هم میدانم که سخت است…شاید جذابیتش در همین سختی اش باشد…از دید رفتار سازمانی، بعضی ها اصلاً نمیتوانند کارهائی را که سخت نباشد، انجام دهند، یا به تعبیر شما، کاری جز جنگیدن، نه اینکه بلد نیستند، بلکه آن را اصلاً کار به حساب نمی آورند…
    سربلند باشید

    1. مجيد آواژ

      آقای کمالیان عزیز
      یادم هست روزی در جایی نوشته بودید، کسی که شرکتی را تاسیس می کند، در یک بیانیه به دیگران اعلام می کند که منتظر دردسرهای تمام دنیاست ( نقل به مضمون)
      وقتی که این نوشته را شروع کردم با ذهنیت آن نوشته شما بود که شروع کردم.

  3. امیر نام آور

    نیچه جمله حکیمانه ای دارد که می‌گوید: «هر چیزی که مرا نمی‌کشد قوی‌ترم می‌سازد». بی شک این روزهای شما، سخت‌تر و جنجگوترتان می‌کند … شرایط جنگی همیشه در کمین است اما خطر بزرگ‌تر این است که در میان کشمکش این جنگ ها و گریزها خوی جنگ‌طلبی پیدا کنیم! این چیزی است که همیشه از آن می‌ترسم!

    1. مجيد آواژ

      کاملا درست می گویید. دو سه هفته ای است که برای گرفتن وقت از یک مدیر کل تلاش می کنم. موضوع حدود هشت میلیون تومان مطالباتی است که از سال ۸۵ تا به الان طلب داریم. منشی آقای مدیرکل سه هفته است که امروز و فردا می کند. امروز به مسئول دفترم گفتم که بلد نیست با او چطور رفتار کند، تلفن را گرفتم و اول گفتم که وقت گرفتن از رییس جمهور بسیار راحت تر از این آقای مدیرکل است. دیدم دارد سفسطه می کند. بسیار تند و عصبانی گفتم که وظیفه شما نوکری مردم است، اما در برج عاج نشسته اید و خبر ندارید که بیچاره خلق چه می کشند. فریادم طوری بود که از بیرون اتاق بچه های تولید هم متوجه شده بودند.
      به او گفتم فردا به جای دفتر ایشان به بازرسی و دیوان محاسبات خواهم رفت. به یقین برای آن وقت خواهند داشت. خلاصه اینکه طبق فرمایش شما جنگجو شده ام.

  4. امیر

    من هم مقداری از موهای سرم را در این راه از دست دادم D: حتی مچ دستم هم کیست آورد و …
    ولی باز هم معتقدم «کار ما بهترین کار دنیاست» اما واقعاً مشکل از مدیریت ماست یا از جای دیگر؟

دیدگاه‌ها بسته هستند.