حمایت از شرکت‌های دانش‌بنیان – دوغ بخور، گاز بده!

آن اوایل که موبایل‌های هوشمند آمده بود و مردم هم با بلوتوث فایل جابجا می‌کردند، یک کلیپ طنز بود درمورد ساخت سمند که با لحن حماسی و این جمله شروع می‌شد “و اینک در یکصدمین سال تولد پیکان ، … شب خوابیدید، خواب می‌بینید، صبح سمند تحویلتون می‌دیم”

برای آن‌ها که اهل دقت بودند و هستند این فیلم پیام‌های زیادی داشت و دارد از جمله این‌که در کشور ما در بسیاری از کارهایی که انجام می‌شود سر و صدای آن بیش‌تر از محتوی است و با تکیه بر وقایع ظاهری و البته سر و صدا یک موضوع را به عنوان خروجی کار مسئولان آن امر خیلی مهم و “عزم ملی حماسه آفرینان کشورمان!” نشان می‌دهند. مثلن در همان کلیپ در مورد امکانات سمند با لحن خاصی گفته می‌شود “دارای جا دوغی!! دوغ بخور، گاز بده!”  که گویی امکان وجود دوغ خوردن مهم‌ترین کارکرد یک خودرو است و آن را هم با تعبیه جا دوغی برای ما عوام فراهم کرده‌اند.

 

دوغ بخور - گاز بده

البته در در فضایی که آتش روشن شده کسی را گرم نمی‌کند و دود آن چشم همه را کور کرده است، رندانی نیز وجود دارند که استفاده وافر و کامل خود را می‌برند. خوب هم می‌برند. (مدل اگزوز جلو مخصوص رندان)

داستان وام صندوق شکوفایی و نوآوری را پیش‌تر نوشتم و حتمن اینجا بخوانید. آن نوشته معطوف به این شد که یکی دو جلسه از من دعوت کردند و صحبتی هم انجام شد، اما به نتیجه خاصی نرسید. حتی در شرایطی بحرانی که خیلی شدید به پول نیاز داشتیم، با ارائه وثیقه ملکی نیز آبی از آن صندوق گرم نشد.. ما هم که عادت کرده‌ایم گوشت ران پایمان را بخوریم و منت قصاب محل را نکشیم.

ابتدا دلمان را خوش کرده بودیم به معافیت مالیاتی که انصافن با همه دود و دمش، امکان گرما‌بخشی بود. برای این‌که خدای ناکرده کسی از ما عوام سوء استفاده نکند، چندین و چندبار هم به صورت متوالی مورد ارزیابی قرار گرفتیم که بدانند آیا شرایط احراز عنوان فخمیه “دانش‌بنیان” را داریم یا نه. تا این‌که یک‌بار با فرستادن گروهی از بی‌سوادترین کارشناسان و  به قول خودشان ارتقای استاندارد (که شب خوابیده بودیم، صبح بیدار شدیم دیدیم استاندارد را ارتقا داده‌اند)، شرکت ما و بسیاری از شرکت‌های نرم‌افزاری را به عنوان دانش‌بنیان تولیدی نوع (۲) ارزیابی کردند که همه مزایا  (بخوانید تقریبن هیچ چیز) را داشت به جز معافیت مالیاتی. همان موقع تماس گرفتیم و ایمیل زدیم و فاکس فرستادیم که اعتراض داریم. گفتند ما فرآیند رسیدگی به اعتراض نداریم. دوستی قدیمی در معاونت علمی و فناوری دارم که ذی‌نفوذ هم هست. همکاران گفتند که با او صحبت کنم، پیش خود گفتم اگر من به فرآیند آشنا بازی و رانت‌جویی مرسوم جامعه اعتراض دارم، خود حق ندارم که آن را وسیله پیش‌برد کار خود قرار دهم. لام تا کام چیزی نگفتم و به بخت بد خود لعنت فرستادم که چرا در این کشور با این شرایط به دنیا آمده‌ام و چرا تصمیم گرفتم که این‌جا بمانم و …  و بعد با سپاس‌از خدای منان که در ایران به دنیا آمده‌ام و جزء گرسنگان آفریقا و پناه‌جویان سوری نیستم و همین که امنیت جانی داریم جای هزار شکر دارد، رفتیم و ماستمان را خوردیم.

یک روز در کانال تلگرام (بله معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری از تلگرام استفاده می‌کنند) متوجه شدیم که رییس محترم مرکز شرکت‌های دانش‌بنیان دیدار عمومی دارند و ما شال و کلاه کردیم و رفتیم و پیشنهادهایی هم دادیم که از یکی از آن‌ها به ظاهر استقبال شد و در باطن البته اتفاقی نیفتاد! آن‌جا متوجه شدیم که فرآیند اعتراض به ارزیابی شرکت‌های دانش‌بنیان به وجود آمده است و فرمی دارد. فرم مربوطه را پر و ارسال کردیم و با گذشت چندین ماه هیچ رسیدگی صورت نگرفته است و  دیریست که دلدار پیامی نفرستاد!

از آن‌جا که نویسنده این متن، بعد از سال‌ها شرکت‌داری (و کار با سازمان‌های دولتی و … که پشت هر شرکت موفقی هستند که نتوانسته‌اند جلوی موفقیت آن را بگیرند) پوستی به سان کرگدن پیدا کرده است. به خود گفتم زین پیش نبودید و نبود هیچ خلل، زین پس چو نباشید همان خواهد بود و گفتیم که خب از حداقل امکانات موجود استفاده می‌کنیم و به یک جلسه مشاوره یک ساعته رضایت دادم و قصد داشتم در یک دوره آموزشی این عزیزان هم شرکت کنم. پایان سال گذشته بود که با آن حجم کاری بالا پیش خودم فکر کردم، ممکن است این دوره نیز پخش آنلاین داشته باشد. با شماره تلفنی که در پیامک برگزاری دوره درج شده بود تماس گرفتم و خیلی با اشتیاق گفتند که نه تنها در آپارات که در سایت لحظه‌نگار (تا آن موقع نمی‌شناختم) هم پخش مستقیم داریم و کلی هم از مزایای فناوری اطلاعات و این‌که لازم نیست هزینه و زمانی برای حمل و نقل صرف شود گفتیم و خوش‌حال و خندان منتظر پخش مستقیم شدیم. یکی از خصوصیات قریب به اتفاق دولتی‌ها این است که نگاه بالا به پایین به بخش خصوصی دارند و به طور اصولی برای ارباب رجوع ارزشی قائل نیستند. به همین جهت نیز نه تنها به تعهد اعلام شده خود اهمیتی ندادند و پخش مستقیمی در کار نبود، بلکه حتی در مورد موضوع اطلاع‌رسانی نیز نکردند و تلفن خود را هم پاسخ‌گو نبودند و ما بودیم هزاران رفرش بی فاید صفحه. با مرکز مشاوره! شرکت‌های دانش‌بنیان که تماس گرفتم گفتند که با کریدور صادرات است و به ما ربطی ندارد و در کریدور صادرات هم هیچ تلفنی پاسخ‌گو نبود. لاجرم نامه‌ای نوشتم به رییس محترم مرکز و ضمن شرح ما واقع نوشتم که:

“به نظر می‌رسد که مسئولان مربوطه نه تنها برای وقت مخاطبین ارزشی قائل نبودند (که این امر در کشور ما طبیعی است) بلکه برای حرف خود نیز اهمیتی در خور اعتنا نمی‌شناختند (که این نیز طبیعی است)! با این‌حال ضمن ابراز مراتب اعتراض خود مبنی بر از دست دادن مطالب مورد نیاز و اتلاف وقت (به مثابه حق الناس) خواهشمند است ضمن انجام دعا برای خلاصی دائم همه کارآفرینان از مشکلات کشور و توفیق فعالیت کارآفرینانه در کشوری دیگر که حداقل شأن یک انسان را برای آن‌ها قائل باشد دستور فرمایید در صورت صلاحدید ضمن رسیدگی به اعتراض انجام شده ترتیبی اتخاد گردد که مطالب نشست یاد شده در اختیار این‌جانب قرار گیرد”

این نیز طبیعی بود که به این نامه هم پاسخی ندهند.

در جایی از آن کلیپ معروف آمده است که:  “حال کجایند آنان که می‌گویند این خودرو ملی نیست!”

چالشی برای خود ماندن و توسعه بازار! آیا می‌توان آلوده نشد؟

مدت زیادی است که ننوشته‌ام. اما این بدان معنی نیست که حرفی برای گفتن نداشته‌ام، چرا که این روزها موضوعی خاص ذهنم را مشغول کرده و آن اینست که آیا در کشور ما رشد اقتصادی و اجتماعی (به معنی دست‌یابی به موقعیت‌های بالاتر) و ارتباطات بیش‌تر مستلزم پذیرش خطاکاری و به نوعی بدذاتی‌های دائم و موردی است؟

  • چندی پیش در یک جمع اجتماعی که مستلزم حضور افراد مختلف یک حوزه کاری خاص بود حضور داشتم، حضور در آن جمع می‌توانست برای من و هر فرد دیگر، فراهم کننده ارتباطات (بخوانید رانت) و موقعیت اجتماعی و حتی شهرت بیش‌تر باشد. اما برای دستیابی به موقعیت‌های بالاتر در آن گروه، دروغ‌گویی، تقلب، رشوه‌خواری، رانت‌جویی و زد و بندهای بی‌حساب و کتاب و استعماری و تحقیرپذیر به حدی بود که من را به درجه‌ای از نفرت از آن گروه رساند که تصمیم گرفتم برای همیشه عطای روابط آن را به لقایش ببخشم. در آن جمع تنها چیزی که معنی نداشت توجه به شایسته‌سالاری و دانش و تجربه بود.

در آن دوره محدود آن‌چیز که بیش از همه چیز اذیتم کرد این بود که جریان، ناخودآگاه من را با خود برد و من در دو مورد مجبور شدم خود نیز دروغ بگویم و به صورت ناخودآگاه پیمان خود با خود را بشکنم. من به بدی‌هایی آلوده شده بودم بی‌آن‌که بخواهم. ادعایی بر آدم خوب بودن ندارم اما مانند هر فرد دیگری که می‌تواند خوبی‌هایی داشته باشد، آن خوبی‌های اندک خود را هم در معرض از دست رفتن می‌دیدم. در هنگامی که تعارض خود را با آن گروه آشکار کردم، پی‌بردم که در رقابت‌ها و تعارض‌های درون گروهی، افراد از هیچ رذیلتی مانند دروغ و دوست‌نمایی، تهمت، غیبت و … فروگذار نمی‌کنند. این فقط یک گروه اجتماعی بود با حداقل منافع و به شکلی باور نکردنی برای من، به شدت بد و فاسد بود. وای به حال مجامع با منافع اقتصادی و رانت ده‌ها میلیاردی و بیش‌تر!

  • پیش‌تر نوشته‌ام. بارها و بارها در معرض پرداخت رشوه برای دستیابی به قراردادهای چند میلیارد تومانی قرار گرفته‌ام که خوش‌بختانه به هیچ‌ یک از آن‌ها آلوده نشده‌ام. روزی یکی از بهترین دوستانم با من بحثی فلسفی داشت در مورد یک قرارد داد میلیاردی که به دلیل رشوه خواهی خانم مسئول! از امضای آن سر باز زدم. از من پرسید که آیا مطمئن هستی بهترین گزینه برای انجام آن کار بوده‌ای؟ گفتم بله، حداقل یکی از به‌ترین گزینه‌‌ها. بعد گفت، تو رشوه نداده‌ای، کار به دست یک آدم نا اهل افتاده که برای آن سازمان و جامعه ضرر بیشتری ایجاد کرده. از طرف دیگر تو هم با نگرفتن آن کار از جذب نیروی بیشتر سر باز زده‌ای و به رفع بیکاری جامع کمک نکرده‌ای. اگر رشوه داده بودی، هم کار به نحو به‌تری انجام شده بود و هم می‌توانستی با ایجاد اشتغال بیشتر به رفع بیکاری کمک کنی و در نهایت مجموع کار مثبتی که انجام داده‌ای بیشتر بوده. مبنای شرعی هم دارد که به آن می‌گویند دفع افسد به فاسد!

استدلال خوبی بود. البته که من هم از نظر فلسفی تا درجه‌ای به نسبی‌گرایی عملی می‌پردازم و مشکل خاصی با استدلالش نداشتم.

اما در واقع آن‌چیز که پشت این استدلال می‌توانست من را ترغیب به پرداخت رشوه کند ثروتمند شدن، بهینه سازی ماشین و خانه و چند سفر خارجی لوکس بود. شاید آن سرکوفتی هم که فلانی که یک کارمند ساده دولت است این همه رشد کرده و تو به زندگی ساده خود ادامه می‌دهی کمی فروکش می‌کرد!

با همه این‌احوال از نظر ذهنی در مورد رشوه دادن مانند نوجوان تازه بالغی شده‌ام که در انجام اولین خلاف خود به شدت با موانع ذهنی و حتی با نوعی ترس مواجه است.

به دوستم گفتم که فساد همیشه با توجیه از یک نقطه در وجود آدمی شروع می‌شود و بعد بدون  توجیه مانند یک عفونت تکثیر می‌شود و ادامه پیدا می‌کند و در ادامه دیالوگ معروف فیلم فروشنده را برایش آوردم

“-دانش‌آموز: آقا، آدم چطور تبدیل به یک گاو میشه؟

+معلم: به تدریج”

در استدلال دوست من در حوزه مسئله، مُسری بودن فساد و ادامه آن و از بین رفتن من به  عنوان نه عامل که معلول مسئله دیده نشده بود. هم‌چنین نکته مغفول در این استدلال این بود که کسب و کاری که به فساد آلوده شود دیگر به تلاش‌ها و بهینه‌سازی‌هایی مانند بهبود فرآیندها و بهره‌وری، کاهش قیمت تمام شده، بهبود عملکرد منابع انسانی و … فکر نمی‌کند. رشوه نه تنها ماهیت من را با از بین بردن جنبه‌های اخلاقی مثبت، بدتر و حتی به طور مطلق بد می‌کند، بلکه با فروپاشی اساس فعالیت‌های شرکت، آن را به نابودی می‌کشاند.

در واقع حتی از دیدگاه اخلاق نسبی‌گرایانه، پرداختن به رذایل اخلاقی فردی با از بین بردن نهادهای صنفی و اجتماعی و اقتصادی، منجر  به فروپاشی بنیان‌های فردی و اجتماعی و اقتصادی جامعه می‌شود که ما در حال حاضر با درجاتی از آن در جامعه روبرو هستیم. اگر به داستان همان نوجوان تازه بالغ برگردیم، او پس از انجام اولین خلاف، دیگر هم جسارت خلاف بیش‌تری پیدا می‌کند و  هم به تدریج خود سرزنش‌ها و پشیمانی‌های اولیه نیز برایش فراموش می‌شود و حالا نوجوان داستان ما که خانواده‌ هم چندان اهل کنترل و مدیریت او نبوده‌اند، تبدیل می‌شود به یک فرد شرور! که مضرات اجتماعی بسیاری برای جامعه به همراه دارد.

تمامی این شرایط من را به نوعی گوشه نشینی برای سالم و در امان ماندن کشانده است و این روزها که ماموریت توسعه بازار را در شرکت بر عهده دارم و خوب می‌دانم یکی از اجزای مهم آن توسعه روابط با دیگران است، سخت در این چالش هستم که چگونه هم از این غار خود نشسته بیرون بیایم و هم خود را حفظ کنم. هر چند که نگاه دیگران به من مانند اصحاب کهفی باشد که بگویند “هی فلانی، کجایی؟! دیوانه‌ای؟! مگر بدون رشوه و رانت هم می‌شود؟!”

مکانیزم محاسبه حقوق مدیران در بهساد و افزایش بهره‌وری شخصی

ثبت گزارش کار، اولین تصمیم مدیریتی بهساد بوده است. در ابتدای کار سه شریک تصمیم گرفتیم هر کسی بر مبنای زحماتی که می‌کشد و ثبت می‌کند و هر ماهه ارائه می‌دهد حقوق بگیرد و نه منتی بر سر کسی باشد که چرا بیش از همه حقوق گرفته و نه فردی که حقوق کمی گرفته اعتراض کند. به جز چند مسئله که زیرمجموعه اختلاف‌های بزرگ‌تر بود و منجر به جدایی یکی از َشرکا شد، این موضوع به دوام مدیریت و شراکت ما کمک زیادی کرد. همه کارهای ما به ریز ثبت شده بود و این شفافیت جلوی بروز بسیاری از اختلافات را گرفت.

با اضافه شدن سایر همکاران و تثبیت بهساد، علاوه بر این‌که نظام حقوقی بهساد بر مبنای تایم‌شیت طراحی شد، به تدریج حقوق اعضای هیات مدیره مکانیزم دیگری یافت. اعتراف می‌کنم که ثبت تایم‌شیت به خصوص در مواردی که وظایف پراکنده مدیریتی در طول روز افزایش می‌یافتند کمی مشکل بود. از طرف دیگر این استدلال وجود داشت که شاید یک تصمیم مدیریتی چند ساعته بتواند ده‌ها میلیون تومان سود و یا ضرر متوجه شرکت کند و نمی‌توان و نباید بر اساس تایم‌شیت و حقوق ساعتی ثابت به ازای کارهای با ارزش متفاوت به مدیرعامل و اعضای هیات مدیره حقوق پرداخت نمود.

اما این روش نیز مشکلات خاص خود را داشت. اول این‌که اندازه‌گیری اثربخشی آنی تصمیمات مدیران کاری بسیار سخت است. گرچه می‌توان بخشی از حقوق اعضای هیات مدیره را مرتبط با سودآوری شرکت (و البته بر طبق نظر این روزهای من – شاخص‌های مثبت جریان نقدینگی) تعیین کرد، اما نه تنها این موضوع فقط در دوره‌های یک‌ساله و یا شش ماهه ممکن است، بلکه با توجه به ماهیت جمعی بودن تصمیم‌های هیات مدیره، تعیین نقش هر یک از مدیران در سودآوری مثبت و یا منفی شرکت سخت و تا حدی اختلاف آفرین است.

مشکل دوم حذف یکی از عوامل مهم نظارت مداوم (اعم از خودنظارتی) بر مدیران شرکت بود. این‌که مدیران می‌توانستند به سادگی وقت خود را تلف کنند و به خود در مقابل وقت خود و دیگران پاسخ‌گو نباشند و در پایان ماه حقوق تعیین شده خود را دریافت کنند، محل اشکال جدی بود. به طور کلی خاورمیانه‌ای‌ها و به خصوص ایرانی‌ها اشتیاق عجیبی به وقت تلف کردن، پرسه‌زدن در شبکه‌های اجتماعی، خواندن و گوش کردن اخبار، پشت‌سر دیگران حرف زدن و جلسه‌های به شدت با کارآیی پایین دارند. وقتی که  عامل نظارت در مقابل وقت صرف‌شده در سازمان حذف شد، متاسفانه اثربخشی مدیران شرکت کاسته شد. این در شرایطی بود که با بروز بحران‌های مالی و نقدینگی، ویروس ناامیدی و درماندگی به بهساد نیز سرایت کرده بود که گرچه نتوانست بهساد را از بین ببرد، اما ما با این ویروس حداقل دچار ضعف شدیم.

در جهت بهبود شرایط سال ۹۷ تصمیم بر آن شد که سیستم حقوقی اعضای هیات مدیره به طور جدی تغییر یابد. مهم‌ترین تغییر بازگشت به سیستم ثبت جزئیات عمل‌کرد روزانه و تعیین بخشی از حقوق بر مبنای آن بود. با توجه به این‌که تصمیم‌های مدیران شرکت می‌تواند در سود و زیان آن موثر باشد، بر اساس قانون تجارت حداکثر شش درصد سود شرکت نیز می‌تواند به عنوان پاداش هیات مدیره در نظر گرفته شود.

با اجرایی شدن نظام حقوق جدید من نیز ملزم به ثبت عمل‌کرد روزانه خود در چهارچوب تایم‌شیت در سیستم بهتایم شدم که پیش از پاسخ‌گویی به دیگران، منجر به پاسخ‌گویی خودم در مقابل وقت و زندگی خود و هم‌چنین کسب رضایت بیش‌تر از دریافت حقوق فقط در مقابل کار من (و نه اتلاف وقت من) شد.  این تصمیم باعث شده است که وقتی در حین روز وسوسه اتلاف وقت از جمله حضور در شبکه‌های اجتماعی و یا بازدید وب‌سایت‌های خبری به سراغم بیاید به خود بگویم، هی فلانی قرار است پایان روز گزارش بنویسی، می‌خواهی بنویسی امروز چه کرده‌ای؟ و همین پرسشی که مدام در جلوی چشمان من قرار دارد به افزایش قابل توجه بهره‌وری من منجر شده است.

اما، تصمیم کبری (به معنی بزرگ) گرفته‌ام که علاوه بر مدیران شرکت که از قابلیت مشاهده گزارش‌ کارهای روزانه من برخوردار هستند، تمامی گزارش‌ها را برای همه همکاران بدون استثنا منتشر کنم. اصراری ندارم که سایر مدیران نیز حداقل در حال حاضر از تصمیم من تبعیت کنند، اما فکر می‌کنم که پاسخ‌گو دانستن خود به همه افراد شرکت نه تنها باعث افزایش بهره‌وری شخصی می‌شود، بلکه منجر به ایجاد افزایش اعتماد بین همکاران و افزایش دقت در ثبت گزارش‌کارهای همه خواهد شد.  درآمد شرکت بهساد نتیجه تلاش همه افراد بهساد است. بی‌شک حقوق من به عنوان مدیرعامل شرکت نیز با استفاده از درآمد شرکت است و من باید به همه افرادی که در درآمد بهساد نقش دارند، توضیح دهم که بابت لحظه‌ لحظه‌ای که حقوق می‌گیرم، چه کاری انجام داده‌ام و سهم من در درآمد بهساد کجاست. بی شک یکی دیگر از مهم‌ترین دستاوردهای این تصمیم، محاسبه دقیق‌تر قیمت‌تمام شده پروژه‌ها و محاسبه سربار شرکت خواهد بود.

 

روزی که نمی‌خواستم ادامه دهم

اگر از من پرسیده شود که سخت‌ترین شرایط بهساد در شانزده سال گذشته چه زمانی بوده است به یقین از زمستان ۱۳۹۲ یاد خواهم کرد. وابستگی به بازار دولتی و وجود برخی ضعف‌های ساختاری ما در آن زمان باعث شده بود که رکود و تورم بالای آن سال که نتیجه هشت سال کشورداری! دولت‌های نهم و دهم بود کسب و کار ما را به شدت تحت تاثیر قرار دهد. مطالبات اندکی داشتیم که مشتریان آن را هم پرداخت نمی‌کردند، مشتریان دولتی یا دچار تغییرات مدیریتی ناشی از تغییر دولت شده بودند و بیشتر در حال و هوای آوردن اتوبوس مدیران جدید بودند و  چندان به فکر عقد قراردادهای فناوری اطلاعات در ابتدای کار نبودند و یا هم می‌دانستند که به زودی اتوبوس مدیران قدیمی آن‌ها باید برود و در نتیجه بازهم انگیزه‌ای برای کار نداشتند. این موضوع برای ما به معنی نبود کار جدید در آینده نزدیک بود. یکی از مهم‌ترین مشتریان دچار تغییرات مدیریتی و کارشناسی شده بود و مثل همیشه وقتی جدید‌ها می‌آیند می‌خواهند ثابت کنند که قدیمی‌ها برده‌اند و خورده‌اند و به همین دلیل روند عقد قرارداد پشتیبانی جدید با وجود ادامه ارائه خدمات به شدت کند شده بود.

میزان معوقه حقوق‌ها به چند ماه رسیده‌بود. حتی نمی‌توانستیم حق بیمه و مالیات را پرداخت کنیم. برای اولین بار در زندگی فقر را احساس می‌کردم.

از طرف دیگر درون بهساد نیز شرایط خوبی نداشتیم. یکی از مدیران پروژه و همکاران خوب و دل‌سوز به دلایلی اجتناب‌ناپذیر مجبور به ترک بهساد شده بود و پروژه‌ای سخت که در حالت عادی نیز به موفقیت آن امیدی نبود، دچار مشکلات بیش‌تری شد. تعارض بخش مالی و اداری با بخش فنی و تولید به حداکثر رسیده بود و هر چند روز یک‌بار این دو بخش باهم تنش داشتند. گرچه دلیل اصلی این تعارض، اختلاف سطح حقوق بخش فنی با بخش مالی – اداری و اجرای قانون حقوق متاهل‌ها بود. ما در بهساد همیشه قانونی داشته‌ایم که حتی با استقراض باید حقوق افراد متاهل بدون تاخیر پرداخت شود ، این دلیل واقعی کم‌تر در اختلافات بروز می‌کرد و بروز موضوعات بیش‌تر بر سر مسائلی بچه‌گانه بود که نمی‌توانستم بی‌اهمیتی آن را ثابت کنم، چرا که خود من هم می‌دانستم که بخش مالی-اداری نسبت به حقوق بخش تولید اعتراض دارد و من هم حاضر و قائل نبودم که این تفاوت حقوق نباید وجود داشته باشد و اجرای قانون حقوق متاهل‌ها هم برایم یک اصل بود.

با تمام این شرایط مجبور شده بودیم که سرمایه‌گذاری به نسبت سنگینی را هم  در حوزه سرمایه ثابت و هم توسعه ساختار بازاریابی انجام دهیم که موضوع وام و بدهی سنگین را هم برای شرکت به همراه داشت. هر چه ما بیش‌تر بی‌کارتر و بی‌پول‌تر می‌شدیم، بیش‌تر هزینه بازاریابی می‌کردیم و کم‌تر نتیجه می‌گرفتیم. بازاریابی مثل یک گرداب نقدینگی اندک ما را می‌بلعید و بازهم بی‌پول‌تر می‌شدیم.

یک روز همه همکاران را جمع کردم و به آن‌ها گفتم که تا زمانی نامشخص دچار بحران و توفان هستیم. می‌توانید از کشتی بهساد با قایق‌های نجات فرار کنید، می‌توانید بمانید و باهم مشکلات را حل کنیم. اکثر افراد ماندند. اما آن‌ها که قصد رفتن کردند، گرچه رفتنشان از نظر من ایرادی نداشت ولی با رفتار پس از رفتنشان نشان دادند که هیچ چیز جز پول، پیش از این آن‌ها را در بهساد ماندگار نکرده‌ بود. چرا که با وجود این‌که آن‌ها به وضعیت نقدینگی بهساد آگاه بودند، بیش‌ترین فشارها و حتی پرده‌دری‌ها را برای دریافت مطالبات پایان خدمت خود  انجام دادند. بیش‌ترین فشارها، توهین‌ها و سرزنش‌ها از طرف همین افراد بر من وارد شد. برایم مثل فرود آمدن یک پتک بر سر بود که پدر یکی از کارکنان تماس بگیرید و بگوید “تو که عرضه شرکت‌داری نداری، غلط می‌کنی که شرکت ایجاد می‌کنی”.  البته در آن شرایط عصبی با توجه به گرایش سیاسی او در طرفداری از دولت نهم و دهم از خجالتش درآمدم! چالش‌هایی جدی نیز بر اثر خیانت یکی از همکاران سابق برایمان به وجود آمده بود که تبعات زیادی داشت و توضیح آن بماند برای وقتی دیگر.

می‌توانم بگویم که هیچ‌چیز سر جایش نبود. خسته بودم. وقتی پول نباشد و افراد تامین نباشند، افراد خودِ واقعی خود را به‌تر و راحت‌تر بروز می‌دهند. من همکارانی داشتم که صادقانه و با نجابت تمام در کنارم ایستادند و افرادی دیگر که در مقابلم قرار گرفتند.

ناراحت، خسته، عصبی، نا امید و بی‌انگیزه بودم.  چند بار با مشتریان عصبی شدم و دعوا کردم، حتی برای خودم هم غیرقابل تحمل شده بودم. هر بار عصبی می‌شدم و دعوا می‌کردم اوضاع پیچیده‌تر و بدتر می‌شد.

با تمام این شرایط برای اولین بار در بهساد فکر می‌کردم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. اما از طرف دیگر احساس می‌کردم و می‌دانستم که در مقابل آن‌ها که مانده‌اند مسئولم و این شرایط عذابم می‌داد. با این اوضاع و احوال به تعطیلات عید ۹۳ وارد شدیم.  روز اول عید دوست خوبی با من تماس گرفت و از من خواست که به کوهنوردی برویم. قبول کردم و در تمام مسیر شرایط را برایش توضیح دادم. از من پرسید آیا حاضر هستم به عنوان کارشناس برای شرکتشان کار کنم؟! من از روز اول بهساد تا به‌حال هیچ شغل دومی برای خود خارج از بهساد نداشته‌ام و نخواهم داشت و این به یقین جزء اصول من بود. به او گفتم به این شرط که کار پاره‌وقت باشد و هزینه کارشناسی شرکتی محاسبه شود و  درآمد آن هم به حساب بهساد واریز شود. هدف او کمک به بهساد و من بود و بدون فکر موضوع را پذیرفت. قرار شد که چند پروژه کوچک با قابلیت دریافت سریع پول هم برای بهساد تعریف کنیم. این موضوع به طور واقعی مورد نیاز آن‌ها بود و منحصرن تعریف بی‌دلیل پروژه برای کمک به بهساد نبود. برای من هم بازگشت به دنیای کارشناسی به همراه کمک مالی به بهساد بسیار جذاب بود. ذهنم را می‌توانستم به موضوعاتی معطوف کنم که  روی آن‌ها مدیریت داشته باشم. کار کارشناسی همیشه برایم جذاب بوده است.

همه این موارد باعث شد که بتوانیم چالش‌ها را مدیریت کنیم. بعد از آن دوره تدبیر و امید (آن‌وقت) فرا رسید و ما هم توانستیم به تدریج مشکلات را حل کنیم و دوره‌ جدیدی از رشد و پیشرفت را تجربه کنیم. داستان سال ۹۲ برای من درس‌های فراوانی داشت.

  1. بی‌شک مهربانی بی انتظار یک دوست توانست ما را از غرق شدن نجات دهد. وظیفه خود می‌دانم که در شرایط بحران این چنین در کنار دوستان و دیگران باشم.
  2. تقریبا همه همکاران کنونی من همان‌هایی هستند که آن زمان سخت در کنار بهساد ماندند و من به اخلاق و همراهی آن‌ها افتخار می‌کنم و امیدوارم بتوانم قدردان همراهی خالصانه آن‌ها باشم.
  3. عوامل محیطی به خصوص در یک اقتصاد دولتی تاثیر زیادی بر کسب و کارهای ما دارد. چیدن همه تخم‌مرغ‌ها در سبد دولت یک اشتباه استراتژیک برای هر کسب و کاری است.
  4. تشخیص نقطه‌ شکست یکی از مهم‌ترین لحظات تصمیم‌گیری برای مدیران ارشد هر کسب و کاری است. اشتباه در تشخیص آن تبعات سنگینی در زندگی حرفه‌ای و حتی شخصی ما دارد.
  5. درخواست کمک را نباید فراموش کرد. این را در سال ۸۳ در یک دوره آموزشی یاد گرفته بودم که وقتی گرفتار شدم، باید موضوع را برای افرادی که حداقل قابل اعتماد می‌دانم بیان کنم. این خصوصیات “آقایان مدیر” نیست و بیش‌تر یک رفتار زنانه محسوب می‌شود. ولی آقایان باید آن را تمرین کنند.
  6. من در همان شرایط بسیار بد حاضر به پرداخت رشوه برای گرفتن کار نشدم. الآن که به گذشته نگاه می‌کنم از تصمیم خود بسیار راضی هستم. احساس می‌کنم چیزی وجود دارد که می‌تواند حداقل بخشی از ارزش‌های من را حداقل برای خودم تعریف کند. آدم باید از خودش تعریف داشته باشد.
  7. در شرایط بحران، تصمیم‌های عصبی، بی‌انگیزگی و افسردگی یکی از تبعات سنگین برای مدیران است که در آن دوره من نیز تا حدی به آن دچار شده بودم. متاسفانه در شرایط پر مشکل کنونی من این علائم را در وجود بسیاری از مدیران ارشد شرکت‌ها، سازمان‌ها و حتی مدیران ارشد اجرایی کشور مشاهده می‌کنم. در مورد من وجود همان دوست‌ خوب و پیاده‌روی‌ها و کوه‌پیمایی‌های مکرر به مدیریت شخصی من و بهبود شرایط روانی کمک زیادی کرد. تکرار این‌که وضعیت بد است هیچ کمکی به بهبود اوضاع نخواهد کرد. استفاده از روش‌های روان‌شناسانه، ورزش و پیاده‌روی، موسیقی و هنر کمک زیادی به بهبود شرایط روانی خواهد کرد.
  8. افرادی وجود دارند که به صورت یک لایه نازک از رنگ انسانی روی وجود یک شخصیت دیگر هستند. وجود این افراد طبیعی است. نمی‌توان وارد جنگ با آن‌ها شد. باید تکنیک‌های حل اختلاف و مدیریت تعارض در مورد آن‌ها به کار گرفته شود.

سال ۹۳ فرصت سفری طولانی برایم به وجود آمد که به سفر بروم. در بازگشت، دنیا را به‌تر می‌توانستم بفهمم.

وقتی که حوض آبی و ماهی قرمز و شمعدانی‌ها را کُشتیم!

به جز روزها و لحظه‌هایی که در بهساد هستم و با همکارانِ جان زندگی می‌کنیم، وقتی در کوچه و خیابان و با مشتریان و این و آن هستم، هر جا می‌روم صحبت از قیمت ماشین است و دلار و سکه و پراید چهل میلیون تومانی و حرص و حرص و حرص و آز و آز و آز و حسرت و حسرت و حسرت

بسیاری از صنعت‌گران کسب و کار خود را در عمل رها کرده‌اند و شده‌اند دلال خانه و مسکن و دلار و بی‌تردید وقتی کسب و کار این‌روزها بیش از هر روز به تمرکز و تلاش مضاعف احتیاج دارد، وقتی ذهن آقا و یا خانم مدیر فقط معطوف به پول آن هم از هر راهی است بی‌تردید کسب و کارش  آسیب می‌بیند و نمی‌تواند حقوق بدهد و مطالبات دیگران را پرداخت کند. بعد از مدتی حتی دیگر دیر چک پاس کردن و حقوق  ندادن و مطالبات دیگران را پرداخت نکردن می‌شود یکی از راه‌های تجارت. بدتر از آن فحش‌خوردن و دادشنیدن هم برایشان عادی می‌شود و چه فاجعه‌ای چه فاجعه‌ای است که حیثیت و آبروی خود را نیز برای پول بیشتر داشتن بفروشیم!

بسیاری از متمولین هستند که دلار و خانه و ماشین لوکس ندارند، این دلار و خانه و ماشین لوکس است که این افراد را دارند. وقتی تمام فکر و ذکرت شده باشد پول و مایملک دنیا، دیگر تو پول‌دار نیستی، این پول است که تو را دارد.

و بدبخت‌تر امثال من در قشر متوسط که ثروت آن‌چنانی نداشتند و ندارند و فقط غصه نداشتن را می‌خورند و در واقع بنده چیزی شده‌اند که حتی روی کاغذ هم صاحب آن نیستند.

اختیارمان را داده‌ایم به دست موجود بی‌فهم و بی‌شعوری به نام پول، برای همین است که شهرهایمان و خیابان‌هایمان این روزها هر روز زشت‌تر می‌شود. مگر غیر از این است که شهر انعکاس قلب ما و نمود بیرونی اندیشه‌های ماست؟ باغ‌ها و خانه‌های با حوض آبی و ماهی قرمز و شمعدانی را در هم کوبیدیم تا آپارتمان بسازیم و پول‌دارتر شویم و نمی‌دانستیم که این پول خون‌بهای زیبایی روح ماست.

خیابان‌ها از شدت وجود ماشین به حالت انفجار رسید‌ه‌است و تک تک سوار خودرو هستیم و از این‌که تنهاییمان را با کسی قسمت نکرده‌ایم لذت می‌بریم و و با سطح فاخری! که از فرهنگ رانندگی داریم گاه رد شدن یک گله گوسفند را به ذهن متبادر می‌سازد که می‌خواهد از دری کوچک رد شود و این‌گونه در تقاطع‌ها به دنبال زودتر رد شدن هستیم و زودتر رسیدن به خانه و محل کار برای پرسه زدن در کانال‌های بی‌محتوای تلگرامی و پوچستان مبتذل اینستاگرامی

ما زیبایی را برای پول به مسلخ برده‌ایم و برای همین رنگ خودروهایمان این روزها در سه رنگ خلاصه شده است. سفید و خاکستری و مشکی! همان گله خودرویی هم که خیابان‌هایمان را به انفجار رسانده است، به شدت بی‌روح و تک رنگ است و اثر زیادی از رنگ‌های شاد در آن به چشم نمی‌خورد، چرا که ما ترجیح می‌دهیم اگر روزی تصادف کردیم، کم‌ترین آسیب به ثروت ما برسد و مهم نیست که چگونه زیبایی و شادابی روح خود را فدای آن کرده‌ایم.

به سادگی آرامش خود را به پای نه حتی آسایش که تجمل‌گرایی و چشم و هم‌چشمی ذبح کرده‌ایم و فرقی نمی‌کند در مراسمی عروسی و یا عزا و یا دیگر روابط گروهی اجتماعی. همواره در تلاشیم که با پول و پول و پول خود و بودنمان را اثبات کنیم.

تعجبی ندارد که این روزها دیگر نه مثل سهراب و فروغ و شاملو داریم و نه آن‌چنان که باید به موسیقی فاخر اهمیت داده می‌شود. ما با کیهان کلهر و حسین علیزاده و استاد شجریان خود چه کرده‌ایم که ساز و صدایشان سال‌هاست در این سرزمین نجوا نمی‌کند؟

ملتی که با زیبایی‌ها قهر می‌کند، خشن می‌شود و اخلاق را خیلی راحت قربانی می‌کند. نمود مرگ اخلاق را آنگاه می‌توان در همه جا دید. از کارمند و مدیری که رشوه می‌گیرد، تا  تقلب در غذا و دارو و تجارتی که به نام پزشکی متدوال شده است.

برای پیشرفت‌های اجتماعی، اخلاقی و حتی اقتصادی باید زیبا شویم و راه زیبایی درک لذت‌های واقعی در زندگی است که با آزادی از قید پول‌پرستی به دست می‌آید. داروی امروز ما نوشیدن جرعه‌ای است که بی باده ما را مست کند. این روزها بیش از هر چیز به توسعه فرهنگ نیاز داریم.

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،
همین.

کجاست سمت حیات؟

سهراب سپهری

معضلات اقتصادی و بحران‌های اخلاقی جامعه

چند سال پیش کتاب «خاطرات یک دختر جوان» را که خاطراتی بود از (آنِ‌فرانک) یک دختر یهودی در دوران جنگ جهانی دوم خواندم که بخش عمده‌ای از آن اختصاص داشت به رفتار اروپایی‌ها در آن دوران. خیانت، جعل، احتکار و … بسیاری از خصوصیات زشت آدمیان را می‌توان در بسیاری از این خاطرات خواند و با خود گفت این اروپایی‌های متمدن! چگونه می‌توانستند  چنین حرکات زشت غیر اخلاقی را مرتکب شوند؟! آن روزهای مطالعه کتاب به خود می‌بالیدم که در دوران جنگ عراق و ایران زیرساخت‌های اخلاقی جامعه تا حد بسیار زیادی محفوظ مانده بود.

چند روز پیش هم کتاب «هزار فرسنگ تا آزادی» را که خاطرات یک پناهنده کره‌شمالی بود خواندم. داستان‌هایی از دزدی و خیانت و حتی رفتار حیوانی که در سال‌های قحطی کره‌شمالی بین مردمان رواج داشته است و حکومت کره‌شمالی با آن اقتدار امنیتی مخوف نه احتمالن خواسته و نه توانسته است که به این فجایع اخلاقی رسیدگی کند و اندکی آن را بهبود دهد.

چندی پیش در یک مهمانی خانوادگی در ویلای خارج از شهر یکی از اقوام بودم که کلیه وسایل آن حتی کلید و پریز برق و … مورد سرقت واقع شده بود. از یک طرف موضوع سرقت‌های کوچه و بازار و مصرف مواد مخدر و … بود و از طرف دیگر صحبت از صاحبان برخی صنایع بزرگ و کوچک که حالا که اسم بحران اقتصادی و مشکلات ارزی آمده‌است، به این بهانه نه حقوق کارگران را پرداخت می‌کنند و نه مطالبات تامین‌کنندگان و پیمانکاران را می‌پردازند. بخش عمده‌ای از ثروت خود را در خارج از کشور سرمایه‌گذاری کرده‌اند و یکی دو نفر از فرزندان هم برای آماده کردن بساط اقامت و فرار در خارج از کشور هستند.

در حالی‌که از وضعیت اقتصادی و مایملک بالایی برخوردار هستند، خود را به بداحوالی زده‌اند و نه چک‌هایشان پاس می‌شود و نه وام‌هایشان باز پرداخت. این‌ها همان‌هایی هستند که گران‌ترین خودروهای خارجی را سوار می‌شوند و سفرهای خارجی آن‌ها قضا نمی‌شود و خانه‌های اشرافی‌شان هر روز رنگ و لعابی دیگر می‌گیرد.

نکته قابل توجه این است که در شرایط بحران اقتصادی فقط گرسنگی و فقر ناشی از آن منجر به بروز ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی نمی‌شود، بلکه طغیان ثروتمندان خطری به مراتب جدی‌تر برای کشور محسوب می‌شود.

بر خلاف چندسال پیش، با به وجود آمدن نسل نوکیسه‌ای که خود را صنعت‌گر و تولیدکننده می‌نامد، احساس می‌کنم که وضعیت اقتصادی موجود در کشور بیش از هر چیز زیرساخت‌های اخلاقی و اجتماعی را در معرض آسیب قرار داده است. این موضوعی است که مدیران جامعه باید خیلی جدی به آن نگاه آسیب‌شناسانه علت و معلولی داشته باشند و برای آن راه‌کارهای متناسب را اتخاذ کنند.

لابد اگر وضعیت اقتصادی بدتر شود، همین ثروت‌مندان کشتن مستقیم انسان‌های دیگر (و نه کشتن غیر مستقیم با واردات فرآورده‌های غذایی آلوده و بروز فشارهای روانی بر سایر اقشار که اکنون نیز رواج دارد) و فروش گوشت آن را برای کسب سود بیش‌تر مجاز می‌شمارند و سارقان کوچه و بازار هم زورگیری و آدم‌کشی را در دستور کار خود قرار می‌دهند.

 

روزگاری که همه کاسب هستند، هیچ کس کاسب نیست!

سال‌ها پیش وقتی به دوران کودکی  و اوان جوانی خود فکر می‌کنم کم و بیش چیزهایی از جامعه به یاد می‌آورم.

زمانی که پزشک، پزشک بود و به درمان بیماری فکر می‌کرد.

مهندس، مهندس بود و به فکر خلاقیت و یادگیری بود.

کارمند، کارمند بود  و به طور عمده می‌توانست با رعایت اصول صرفه‌جویی و پس‌انداز به خواسته‌های عرفی زندگی مانند خودرو و خانه دست پیدا کند.

معلم، گرچه توان اقتصادی درخوری نداشت، اما مورد احترام همه بود و خود نیز بیش از دیگران شان خود را حفظ می‌کرد.

معمار، تجلی زیبایی بود، در حریم اندیشه و خالق اثری که چشم را نوازش می‌داد و روح در خنکای اثری که او خلق کرده بود می‌توانست استراحت کند و لذت ببرد.

استاد دانشگاه، شأنی افزون داشت و ما در آن‌ سال‌ها استادان را موجوداتی ماورائی می‌دانستیم که اگر دست آن‌ها نان می‌دیدیم، تعجب می‌کردیم که مگر استاد نان‌هم می‌خورد؟

و اما کاسب حبیب خدا بود که به انصاف مشهور بود و دستگیری از نیازمندان و امانت داری و امین مردم محل. کاسبی اصولی داشت که بر صداقت، مروت و رعایت حال خلق بنا شده بود.

این روزها اما :

پزشک، برج‌ساز است، مهندس صراف. کارمند، طلافروش است و معلم، دلال خودرو! همه کاسب شده‌اند!

دردناک قضیه این‌جاست که این‌ها همه که کاسب شدند، فقط کاسب شدند؛ بی اخلاق کاسبی. نه حبیب خدا که لعین او و نه منصف که سودجو و نه راعی خلق که خون‌آشام و دروغ‌گو

همه کاسبی را یاد گرفته‌اند، اما نمی‌دانند که چیزی به نام اخلاق کاسبی هم وجود دارد. اعتبار هم وجود دارد. «تعهد به حرف هم» وجود دارد.

و کاسب! هیچ کس دیگر کاسب نیست!

این اما تمام فاجعه نیست!

پزشک، کاسب شده است، اما نه کاسب با اخلاق است دیگر و نه پزشک قسم خورده. بیمارش که می‌آید او را مانند واحد آپارتمانی می‌بیند که باید سودآور باشد. بیمار متاع کاسبی است دیگر و نه انسان!

مهندس، خلاقیت خود را به سودا گذاشته و اعتبارش را. یادگیری فراموش شده و خلاقیت جای خود را به چک کردن سایت‌های قیمت دلار و سکه داده است.

از این مهندس چه انتظاری وجود دارد به نام «تعهد» و «اخلاق»؟!

کارمند، رشوه می‌گیرد و پارتی‌بازی می‌کند. دیگر نه به منافع سازمان خود نگاه می‌کند و نه می‌داند چیزی به نام اخلاق وجود دارد.

آسمان‌خوارهایی که این‌روزها به نام معماری شهری به وجود آمده‌اند، جز پول نتیجه دغدغه‌ دیگری نیستند و این چنین است که شهرهایمان به شدت زشت شده‌اند.

حرف معلم دیگر آن زمزمه محبت نسیت  و او که برای آب کردن فلان خودرو صد دروغ گفته است، چگونه می‌تواند از صداقت و اخلاق و درستی برای دانش‌آموزش بگوید!

مدیریت بد اقتصادی، دست‌کاری‌های اجتماعی و آموزشی نا آگاهانه، رانت‌خواری و پارتی‌بازی و … مرزهای اجتماعی جامعه را که بر مبنای هویت افراد ایجاد شده بود از بین برده است.

در بدنه اخلاقی جامعه که ضامن سلامت و حفظ محیط زیست، زیبایی شناسی، علم و فناوری است رمق چندانی باقی نمانده‌است. این چنین است که اقتصاد نیز در سطح کلان خود دیگر نه بر اساس معادلات اقتصادی که بر مبنای حرکت سونامی نقدینگی حرکت می‌کند.

شاید نیازی به تکرار نباشد که بار دیگر بخواهم بگویم، می‌خواهم خودم باشم. این‌گونه احساس می‌کنم آداب آن چیزی که هستم را به‌تر از هر کار دیگری بلد هستم. شاید به‌تر و بیش‌تر بتوانم به زندگی اخلاقی که آن را دوست دارم، نزدیک شوم.

آفتاب سوزان کویر اقتصاد

ظهر داغ تیرماه ۷۶ در میدان صبح‌گاه پادگان صفر-یک تهران قدم آهسته می‌رفتیم. اسلحه ژ-۳ را با دو دست روبروی سینه گرفته بودیم و در هر قدم رژه باید پایمان را تفنگ می‌رسانیدیم.

هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود و من بعد از درس و دانشگاه و کار، حالا داشتم کاری را انجام می‌دادم که می‌توانست زجر آور باشد. اما تلاش می‌کردم برای کاری که انجام می‌دهم فلسفه‌ای بسازم و فلسفه‌ای ساختم از نظم و آمادگی جسمانی و این‌که اگر در سربازی از مو و لباس و مزایای اجتماعی به طور موقت محروم می‌شوم، واقعا وجود من در چه چیز دیگری می‌تواند تعریف شود. و چه کار لذت‌بخشی بود در آن گرمای هوا قدم آهسته رفتن… من می‌توانستم

هیچ وقت در زندگی پول اولویت اولم نبوده است. همواره برای هر کاری که انجام داده‌ام به دنبال فلسفه بوده‌ام و می‌دانم که اگر هر کاری برایم از مفهومش خارج شود برایم سخت طاقت فرسا می‌گردد. با همین استدلال زندگی آسوده کارمندی را رها کردم به زیر آفتاب سوزان کار و کسب آمدم.

کسب و کار در همه جای دنیا سخت است و سرشکستن دارد. غول تکنولوژی یاهو و نوکیا هم باشی، یا رقیب می‌تواند شکستت ‌دهد و یا با یک اشتباه در تصمیم‌گیری ممکن است نابود شوی. این ماهیت کسب و کار است.

اما واقعیت کشور من که نه (این کشور متعلق به دیگران است) ، کشوری که در آن زندگی می‌کنم با همه جای دنیا تفاوت دارد. برد و باخت در آن تابع قوانین شناخته شده دنیا نیست. تصمیم‌های اقتصادی اگر سالم باشد و حتی نخواهد منافع رانتی را تامین کند، بدون پشتوانه کارشناسی و به صورت مقطعی و احساسی گرفته می‌شوند. هیچ چیزی ثبات ندارد. موفقیت اقتصادی تابع زحمت و برنامه‌ریزی و تلاش و قرار داشتن در زنجیره ایجاد ارزش افزوده برای یک محصول و یا خدمت نیست.  تابع رانت است و دلالی و آنی که هیچ ارزش افزوده‌ای در جامعه ایجاد نمی‌کند، بیش‌ترین بهره‌برداری اقتصادی را از منافع اقتصادی کشور دارد. چند بار ذهن و دستم لرزید که من هم بروم با نقدینگی محدودی که دارم کمی دلار و سکه و … بخرم و بعد با خودم فکر کردم که ارزش مفهومی کار من در این شرایط چه خواهد بود و خیلی محکم به خودم تلنگر زدم که نمی‌خواهم پول‌دار شوم.

من مهندس، مدیر، کارآفرین، هر چه باشم، نه طلافروش هستم و نه صراف و نمایش‌گاه‌دار ماشین. واقعیت را بگویم اصلن هم دوست ندارم قیافه‌ام شبیه فلان آدم باشد که برای خرید و فروش روزی هزار تا دروغ بگوید، عیب خانه و ماشین و …را پنهان کند و سر این و آن کلاه بگذارد.

این تمام ماجرا نیست. بدبختی آن‌جاست که همه تبدیل شده‌اند به دلال، از پزشک و مهندس و صنعت‌گر و دانشگاهی گرفته تا مدیر و کارمند دولت و مردم کوچه و بازار. نبود امنیت اقتصادی باعث شده است که فقط و فقط به پول فکر کنیم و فاجعه این‌جاست که این پول دوستی هم آرامش روانی را گرفته است و هم پایه‌های اخلاقی جامعه را سست کرده است و مهم‌تر از همه ‌این‌که هویت اجتماعی همه مشاغل جامعه را به شدت به چالش کشیده است. فعالیت اقتصادی همه اصناف و مشاغل خلاصه شده است در خرید و فروش و فکر به املاک، سکه و ارز و خودرو و نمایشگاه.

البته موضوع ریشه در سال‌های دور دارد. آقایان وقتی که مدارک تحصیلی را نه به تلاش افراد بلکه به رابطه و پول و زد و بند می‌فروختند، در حال کاشت این بذر هرز در جامعه بودند. از مهندسی که بدون زحمت مدرک می‌گیرد، بدون زحمت و سواد سمت می‌گیرد، بدون لیاقت حقوق بالا می‌گیرد و برای زیرمجموعه‌اش تصمیم می‌گیرد و هزینه تصمیمش را هم نمی‌پردازد،  می‌توان انتظار داشت به راحتی دلال هم شود برایش فرقی نمی‌کند؛ مگر انسان چیزی غیر تلاش خود است و اگر تلاشی نداشته باشد، “هیچ” است و این “هیچ” چون درون مایه‌ای ندارد هر لحظه می‌تواند به شکلی درآید. که بازهم هیچ باشد.
اما در مورد سایرین و باسوادها هم باید قبول کنیم که بسیاری از آن‌ها در مقابل حوادث اطراف آسیب‌پذیر هستند. مهندس با سوادی که نمی‌تواند حداقل‌های زندگی خود را تامین کند و می‌بیند که با مهندس بودنش به جایی نمی‌رسد، روزی تصمیم می‌گیرد که هویت خود را کنار بگذارد و دیگر نان و هویت نخورد و برود آن‌جایی که پول راحت‌تر و سریع‌تر به دست می آید.

آیا از پزشک و مهندسی که بیش از کارش، بیش از درمان بیش از خلاقیت، بیش از رسالتی که به دوش او قرار داده شده و پذیرفته به پول و سکه و دلار می‌اندیشد چیزی باقی مانده است؟ و برای فردی مثل من که می‌خواهد در این فضا تنفس کند، آیا راهی برای نفس سالم کشیدن مانده است؟

در این وانفسای بی‌تدبیری، برایم نفس کشیدن سخت شده است اما از هویت خود دست نخواهم کشید. به دلیل پول دروغ نخواهم گفت، رشوه نخواهم داد و زد و بند نخواهم کرد. دلال نخواه شد. بازهم فکر می‌کنم که چطور می‌توانم با فعالیتی که دارم خودم باشم. می‌دانم سخت است. اما شدنی است. من در این آفتاب سوزان اقتصاد فسلفه زیستن خود را نمی‌فروشم.

گوشه‌هایی از شانزده سال تجربه – داستان بهتایم

اسفند ماه سال ۸۰ یعنی زمانی که بهساد هنوز به دنیا نیامده بود ما سه شریک یک تصمیم کلیدی گرفتیم که تاکنون نیز در بهساد جاری است. قرار گذاشتیم هر کسی متناسب با کاری که انجام می‌دهد حقوق بگیرد و نه کسی حق غر زدن دارد که چرا من بیش از دیگران کار می‌کنم (چون متناسب با کارش حقوق می‌گرفت) و نه کسی حق دارد بگوید چرا دیگران بیش از من دریافتی دارند (لاجرم به همان دلیل). در بهساد آن روز سه نوع کار تعریف شده بود. (اجرایی: مانند خرید و نظافت و …) که ساعتی ۱۰۰۰ تومان تعیین ارزش شده بود، اداری (کارهای ثبت، حسابداری، مراجعه به ادارات و …) که ساعتی ۱۲۰۰ تومان بود و تحلیل سیستم و برنامه‌نویسی که اگر اشتباه نکنم ساعتی ۱۵۰۰ تومان ارزش داشت. در پایان هر ماه همه فایل‌های Excel کارهای خود را ارائه می‌کردیم و تعیین حقوق می‌شد. البته فراموشی گزارش کار و  حذف بخشی از حقوق هم از مقتضیات کار بود.

تا چند سال که تعداد همکاران بیشتر شده بود ارائه گزارش کار به همین منوال ادامه داشت. با این تفاوت که برای هر یک از افراد یک حقوق ساعتی جدا در نظر گرفته شده بود. یادم هست که دوستی تازه به بهساد آمده بود و در ستون مقابل ساعت کار خود معادل ریالی آن را هم به صورت اتوماتیک حساب می‌کرد و یک سلول جمع ریال هم آخر صفحه Excel داشت که تا امروز چه‌قدر دهل زده است! و از آن‌جا که در بهساد اگر کسی به پول قبل از کار فکر کند نمی‌تواند با محیط خود را تطبیق دهد، خیلی زود از جمع ما جدا شد.

با زیاد شدن! تعداد نفرات کار محاسبه گزارش‌کارها (تایم‌شیت‌ها) کمی برایم سخت شده بود. برای همین وقتی قصد داشتم برنامه‌نویسی ASP.NET را یاد بگیرم، نوشتن یک برنامه گزارش‌کار را شروع کردم. پنج روز تعطیلی عید سال ۸۳ به بهساد آمدم و اولین سیستم تایم‌شیت بهساد را بسیار ابتدایی نوشتم! تقویم میلادی و استفاده از Post Back (یکی از ابتدایی ترین روش‌ها) برای همه رویدادهای سیستم، حتی پرسیدن اطمینان از حذف یک رکورد از اطلاعات!! با این حال مهلت ارائه گزارش‌کار از یک ماه به سه روز کاهش یافت و چند کنترل برای هم‌زمان نبودن فعالیت‌ها هم اضافه شده بود. اطلاعات پایه و دسترسی‌ها و کاربرها همه در دیتابیس به صورت مستقیم وارد می‌شد و گزارش‌گیری از سیستم هم مختص خودم بود که با مراجعه به دیتابیس و با نوشتن کوئری‌های مختلف از سیستم گزارش می‌گرفتم و همیشه یکی از دغدغه‌هایم تبدیل تاریخ میلادی به شمسی و محاسبه مجموع کارکرد همکاران در یک ماه بود که به طور معمول  به دلیل بازیگوشی ذاتی من بی‌اشتباه هم نبود.

سال ۸۶ همان سیستم را با تقویم فارسی و مکانیزم اعتبارسنجی مایکروسافت یکی از دوستان برنامه‌نویس بازنویسی کرد و از سال ۸۷ با توجه به نیاز به مدیریت پروژه و برنامه‌ریزی به مایکروسافت پروجکت و سیستم گزارش کار سخت و کاربر آزار آن مهاجرت کردیم.

در کنار تغییرات تکنولوژیک فرآیند گزارش کار ما  از سه روز یک‌بار به هر روز تغییر کرد و در تمام این مدت این سیستم بر مبنای اعتماد به همکاران قرار داشته‌است. البته مشکلاتی نیز در این زمینه پیشترها داشتیم که به مرور زمان حل شده‌اند.

سال ۹۴ که یکی از همکاران بهساد که بنا به ضرورت‌های شخصی مدتی از بهساد جدا شده بود و کسب و کار شخصی غیر فناوری اطلاعات راه انداخته بود، دوباره به بهساد بازگشت و نکته جالب این‌که او پیش از رفتن از بهساد از مخالفان جدی سیستم تایم‌شیت بود و بعد خود در کسب و کارش تایم شیت در اکسل را به کار گرفته بود و  بعد از بازگشت  به ضرورت وجود سیستم‌های گزارش کار در هر کسب و کاری اشاره کرد. (این درست است که توجه به نتیجه اهمیت زیادی دارد و شاید برخی اعتقاد دارند که باید نحوه انجام دادن کار در مقایسه با نتیجه آن اهمیتی ندارد، اما واقعیت این است که توجه به فرآیند انجام کار  و چگونگی آن می‌تواند از بروز و یا پیشرفت بسیاری از خطاها و اشتباهات جلوگیری کند. نظام‌های مدیریت کیفیت جامع، همواره توجه به کیفیت را از لحظه پیدایش محصول در نظر گرفته‌اند و  نه نقطه نهایی آن. تولید کنندگان بزرگ جهانی مانند تویوتا به طور عمده بازرسی کیفیت در نقطه نهایی تولید محصول را  به طور کامل حذف کرده‌اند و کنترل حین فرآیند را جایگزین آن کرده‌اند.)

هم با پیشنهاد او بود که بهساد تصمیم گرفت سیستم مدیریت پروژه و کنترل عملکرد خود را به صورت تجاری به بازار عرضه نماید. از آن‌جا که همه چیز در به‌ساد با «بِه» شروع می‌شود به پیشنهاد یکی دیگر از همکاران نام  این محصول را  «به‌تایم» و برای سادگی در نوشتن  همان «بهتایم» انتخاب کردیم و لاجرم در پاییز ۹۵ نوشتن بهتایم را شروع کردیم و در زمستان ۹۶ آن را به بازار عرضه کردیم.

شاید در نگاه اول بهتایم یک نرم‌افزار با کارکردهای معدود به نظر برسد. اما هم از منظر شخصی برای من و هم از نظر مدیریت کسب و کار بهتایم یک کار فوق‌العاده است. چرا؟

  • بی تعارف من عاشق بهتایم هستم. هر چند می دانم که این دوست داشتنیِ من بی نقص نیست. (از خواص عاشق شدن در دهه چهل زندگی!). من جک ولش و ماتسوشیتا و یا نمونه‌های وطنی آن نیستم که کسب  و کار چند میلیارد دلاری داشته باشم و حالا که به نحوی سلبریتی تجاری شده‌ام بیایم کتاب بنویسم و بگویم چگونه شرکت‌داری کردم و چه نتایجی گرفتم. بهساد هنوز هم یک کسب و کار کوچک با مشخصات خاص خود است. اما واقعیت این است که بهتایم نتیجه قدیمی‌ترین تجربه مدیریتی بهساد است که حالا خود را به جامعه کسب و کار کشور عرضه می‌کند. این احساس شعفی که من با بهتایم دارم برای این است که می‌گویم این تجربه ماست که استفاده کردیم، صیقل یافت و حالا شکل یک محصول قابل عرضه پیدا کرده است و در هر گوشه و هر خط ِ برنامه‌ای که نوشتیم، خاطره‌ و تجربه و داستانی نهفته است و به قول  شازده کوچولو “ارزش  گل تو به اندازه عمری است که به پایش گذاشته‌ای” و ما برای بهتایم یک عمر شانزده‌ساله صرف کرده‌ایم. بهتایم بخشی از بهساد است که نماد بیرونی پیدا کرده و برای ما دوست داشتنی است.
  • دوستانی که نوشته‌های من را دنبال می‌کنند می‌دانند که این اواخر بسیار از خستگی گفته‌ام. از آزردگی به خصوص از مشتریان دولتی و خصولتی و نهادهای عمومی مانند امور مالیاتی و تامین اجتماعی و …
    خسته شده‌ام از رشوه‌خواری و فساد اداری نهادینه شده در جامعه که اگر رشوه ندهی سخت آزارت دهند و اگر بخواهی رشوه بدهی با چالش قضاوت در مورد خودت به عنوان یک آدم بد روبرو شوی.

واقعیت کسب و کار در ایران این است که کسب روزی حلال دیگر نه جهاد در راه خدا که فی‌الواقع! خود شهادت محسوب می‌شود. مدت‌ها بود که حتی قرارداد جدید و مشتری جدید و درآمد جدید خوش‌حالم نمی‌کرد. با عقد یک قرارداد جدید می‌دانستم که دوباره به استقبال همان مشکلات اداری و رنجِ گرفتن مطالبات خواهم رفت. شب شراب نیرزد به بامداد خمار!  (البته این خاصیت را داشت که دیگر نه در جلسات فروش محصول اضطراب نخریدن مشتری را داشته باشم و نه این‌که بخواهم به خاطر مُشتی ریال دروغ بگویم.) با آمدن بهتایم حالا مشتریان ما افرادی هستند که بیش‌تر به دنبال کار کردن هستند و نتیجه گرفتن. بسیاری از آن‌ها افرادی هستند در شرکت‌هایی مانند بهساد که من آن‌ها را می‌فهمم، دردشان را چشیده‌ام و این‌گونه به مشتریان بیش‌تر نزدیک هستم.

  • بهتایم برای من یک دنیای تازه است. دنیایی پر از چیزهای جدید و پر از یادگیری. بازار و بازاریابی آن سخت است. اما قاعده‌ دارد. باید بخوانی و بخوانی و یاد بگیری تا موفق شوی. بهتایم برای ما یک دلیل خوب برای یادگرفتن است.
  • همواره با تقلید در شرکت‌داری مخالف بوده‌ام. اوایل این مخالفت خیلی شدید بود و البته به دلیل تبعیت نکردن از آن‌چه رواج داشته‌است گاه زیان‌های سنگینی داده‌ام. اما این خصوصیت بی‌تقلیدی در بهتایم نیز وجود دارد. بهتایم را از روی چیزی مانند ترلو یا مایکروسافت پروجکت و … ننوشتیم. بهتایم طراحی خودمان است.
  • تغییراتی که بهتایم ایجاد می‌کند محسوس و قابل لمس است. یک نظم مدیریتی که البته در ابتدا شاید با مقاومت کارکنان (و شاید مقاومت ذهنی مدیران که با خود بگویند کارکنان زیر بار این نمی‌روند!) روبرو شود. اما پس از سه روز با مشاهده داشبورد مدیریتی بهتایم و وقتی که واقعیت‌های کسب و کار به شکل نمودار خود را نشان می‌دهند (داشبورد ما توسعه زیادی پیش رو دارد) تفکرات مدیریتی به ذهن هجوم می‌آورند. مهم‌ترین بهبودی که بهتایم با خود دارد زمانی است که یک فرد می‌خواهد گزارش کار روزانه خود را بنویسد و با خود می‌گوید که واقعن امروز را چه کرده‌ام و شاید در پایان روز اول گزارش‌کار حتی کمی خلاف واقع بنویسد اما فردا وقتی می‌خواهد وقت خود را به بطالت بگذراند یادش می‌آید که در پایان روز باید گزارش کار بنویسد و باید حرفی برای گفتن داشته باشد و حالا به فرض هم بخواهد خلاف واقع بنویسد، آن‌وقت باید (ابتدا به خود) پاسخ دهد که این همه وقت گذاشتن به چه نتیجه‌ای رسید. این رسیدگی به حساب خود قبل از آن‌که دیگران به حسابت رسیدگی کنند باعث افزایش بهره‌وری بر اساس مکانیزم‌های فکری و درونی می‌شود.
  • همیشه وقتی از بهتایم صحبت می‌کنیم، بیش‌تر موضوع مدیریت عمل‌کرد به ذهن متبادر می‌شود. اما بهتایم یک مدیریت پروژه به اندازه نیز هست که می‌توان با آن فعالیت‌های سازمان را در سطح پروژه / مشتری/ قرارداد مدیریت کرد. مدیریت پروژه‌ای که نه دنگ و فنگ و دست و پاگیری ابزاری مانند مایکروسافت پروجکت و پریماورا را دارد که به طور عملی باعث شکست مدیریت پروژه در سازمان می‌شوند و نه به اندازه برخی ابزار دیگر شل و ول و بی قید و بند است و هر چیزی را می‌توان بدون کنترل در آن وارد و یا حذف کرد. بهتایم یک مدیریت پروژه به اندازه است.
  • بسیاری از اوقات در جلسه با مشتریانم با جملاتی از جنس “گذاشتن یک دکمه که کاری ندارد” و یا این‌که “مگر چه‌قدر کار کرده‌اید؟!” روبرو بوده‌ام. به عنوان نمونه یکی از مشتریان در انعقاد قرارداد پشتیبانی ادعا می‌کرد که هر سال نسبت به سال گذشته کار شما کم‌تر می‌شود. یک‌بار یک خروجی ۱۲۰۰ ساعته ریز تمام فعالیت‌هایی را که انجام داده بودیم برایشان ارسال کردم و دیگر آن حرف تکرار نشد. به بهتایم کلی‌گویی‌های کارفرما و حتی کلی‌گویی‌های درون سازمان به پایان می‌رسد. روی عدد و رقم می‌توان حرف زد. یکی از خوبی‌های به کارگیری بهتایم این است که ۹۰ درصد راه محاسبه قیمت تمام شده در پروژه‌هایی که بخش عمده هزینه آن‌ها منابع انسانی می‌باشد را طی می‌کند. این آگاهی ما نسبت به واقعیت سازمان است که باعث می‌شود نه بر اساس احساس که بر مبنای تمام واقعیت‌ها تصمیم بگیریم.

هر چند که قصد نداشتم یک نوشته تبلیغاتی برای بهتایم بنویسم و هدف بیان حس درون و حس و حال موفق شدن بود.  اما شاید این نوشته کمی رنگ و بوی تبلیغاتی هم پیدا کرد. حالا که این‌طور است من هم از این رنگ و بو استفاده می‌کنم و از شما می‌خواهم بهتایم را به رایگان امتحان کنید. اگر دوست داشتید از آن استفاده کنید و از مزایای آن باهم بهره‌مند می‌شویم  و  اگر دوست نداشتید نظرهای خود را به ما بگویید. با شوقی که داریم مطمئن باشید در به‌کارگیری بهتایم همه جوره در کنار شما هستیم.

شانزده سالگی بهساد

بیست و یکم فروردین امسال، بهساد شانزده ساله شد. خیلی  دوست داشتم و دوست دارم که به خصوص یک نوشته تحلیلی در مورد پنج سال گذشته بهساد بنویسم. شاید در چند وقت آینده آن را ابتدا برای خودم بنویسم و بعد تا آن‌جا که بتوانم آن را منتشر کنم. با وجود شرایط بد اقتصادی در کشور، بهساد در پنج سال گذشته فشار بسیار زیادی را متحمل شد و پخته‌تر و با تجربه‌تر و با طمانینه بیشتری مورد اطمینان بسیاری از مشتریان ارزشمند خود واقع شد و گاه با اشتباهات خود مشتریانی را از دست داد و یا بازی را به رقبا واگذار کرد. داستان  ۱۱ سال اول بهساد را در مطلبی به همین عنوان نوشته‌ام که خواندنی است و البته قصد دارم به همان سیاق داستان ۵ سال بعد از آن ۱۱ سال را هم بنویسم. اما به طور خلاصه در این پنج سال:

  • بیش‌ترین اشتباه‌ها و در نتیجه تجربیات را در حوزه بازاریابی داشتیم. حداقل در مورد بهساد و شرکت‌هایی از این دست که با مشتری خاص روبرو هستند، اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که بازاریابی نمی‌تواند فعالیتی باشد که محتوای آن از بیرون سازمان ایجاد شود. نمی‌توان با استخدام مدیر و یا کارشناس بازاریابی از بیرون سازمان انتظار معجزه داشت. بسیاری از مشتریان این روزها به تک تک کلماتی که برای ارائه محصول می‌گوییم فکر می‌کنند و آن را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. مدیر و کارشناس بازاریابی به خصوص اگر از جنس تولید و در کنار تولید نباشد، نمی‌تواند کلماتی را بگوید که عمق و تجربه کسب و کار را منتقل کند.
  • بر خلاف پنج سال دوم بهساد (۸۶-۹۱)، پنج سال سوم بهساد، از نظر مدیریت منابع انسانی نمره قابل قبولی می‌گیرد. البته که اشتباه‌های قابل توجهی نیز داشتم، اما افزایش قابل توجه میانگین سابقه کار همکاران من در این پنج سال، نشانه خوبی از آرامش بیش‌تر و اطمینان به محیط کار بوده است. البته مصاحبه‌های ما سخت‌گیرانه‌تر شده و به خصوص از نظر شخصیتی و اخلاقی وسواس بیش‌تری به خرج می‌دهیم. برای این‌که دچار مشکل منابع انسانی نشویم، باید دقت کرد و دقت کرد و دقت کرد که این افراد جذب سازمان نشوند:

-افرادی که اهل غیبت کردن و دو به هم زنی هستند

-افرادی که به سادگی دروغ می‌گویند

-افرادی که اهل مطالعه و یادگیری نیستند. خواندن و مطالعه به آدم ثابت می‌کند که همواره ندانسته‌های او بیش از دانسته‌هایش است و این چنین فردی کم‌تر با غرور سر و کار دارد.

-افراد رند و طرف خودکش!

-افراد چاپلوس و متملق

-افرادی که تنها ارزش زندگی آن‌ها و خدای آن‌ها پول است.

اعتراف می‌کنم این افراد به هیچ وجه قابل اصلاح نیستند و به خصوص در مصاحبه هر گاه در مقابل یکی از این معیارها گذشت کردم (به خصوص در مورد دروغ‌گویی) بعدها با تبعات سنگین‌تری در مورد آن روبرو شدم. این روزها با شرایطی که در جامعه و گسترش بی‌اخلاقی‌های آن وجود دارد، بهساد با وجود همکاران بسیار خوبم در حکم یک جزیره را برایم دارد که با وجود همه توفان‌ها و شرایط بد محیطی در آن احساس امنیت و آرامش می‌کنم.

  • تغییر مدل کسب و کار: با یک حرکت تدریجی فاصله خود را از انجام پروژه‌های سفارشی زیاد کردیم (هنوز هم گاهی آلوده می‌شویم) و به فروش محصول روی آوردیم و حالا در کنار فروش محصولات نرم‌افزاری مدل ارائه نرم‌افزار به عنوان خدمت (SaaS) یا همان Software as a Service را شروع کرده‌ایم. بهتایم (تایم شیت و مدیریت پروژه ابری) نتیجه این تغییر رویه است. این کار مستلزم تغییر نگرش ما به بازار و به خصوص تغییر نگرش ما به مشتری بوده است و خواهد بود. حداقل در شرایط امروزه بازار، به خصوص در حوزه‌های پر چالش B2B اتکا به مدل سنتی تولید و فروش نرم‌افزار به تنهایی پاسخ‌گویی الزامات رشد و توسعه شرکت نمی‌باشد.

قصد دارم در آینده نزدیک داستان این پنج سال را به‌تر بنویسم. تنها مشکلم روایت از نامردی‌ها و نامردمی‌هایی است که بر بهساد و من روا شد. چطور می‌توان گفت و چطور می‌توان نگفت.