بایگانی دسته: حال وهواي شخصي

هشت دلیل که دزدی از شرکت‌داری به‌تر است

افرادی که در کشور ما تصمیم به ورود به فضای کارآفرینی می‌گیرند و فعالیت در بخش غیر دولتی را انتخاب می‌کنند، دست به یک ریسک و یا حتی قمار بزرگ در مورد زندگی خود می‌زنند. از آن‌جا که این افراد اهل مخاطره هستند پیشنهاد به‌تری برای انتخاب شغل به آن‌ها دارم. «دزدی» البته آن نوع از دیوار خانه مردم بالا رفتنش شغلی است که هم هیجان دارد و هم درآمد و به دلایلی که برشمرده خواهد شد از شرکت‌داری و کارآفرینی به مراتب به‌تر و کم‌دردسر تر است!

  1. “دزد” فقط از پلیس و دستگاه قضایی می‌ترسد و یک کارآفرین باید از ده‌ها مرجع دولتی و عمومی از جمله سازمان امور مالیاتی، تامین اجتماعی، شهرداری، اداره بهداشت، … بترسد و هر روز نگران یک دردسر جدید باشد. این موضوع در شرایطی است که کم‌تر پیش می‌آید که دزد را به خاطر جرم انجام نداده مجازات کنند ولی بسیاری از سازمان‌های یادشده کارآفرینان و کارفرماها را به دلیل کار انجام نداده مورد مواخذه و جریمه قرار می‌دهند.
  2. در صورتی که «دزد عزیز» توسط صاحب‌خانه آسیب ببیند و یا خدای ناکرده کشته شود، حمایت‌های قانونی در این زمینه نسبت به او وجود دارد و صاحب‌خانه موظف به پرداخت دیه است. این در حالی است که به تازگی بر اساس بخشنامه‌های سازمان تامین اجتماعی، غرامت دستمزد ایام بیماری و یا حادثه به کارفرمایان تعلق نمی‌گیرد!
  3. “دزدی” نقد است. یعنی بلافاصله بعد از انجام فعالیت، ماحصل آن در اختیار دزد محترم قرار گرفته و با استفاده از شبکه‌های نهادینه شده مال‌خری خیلی راحت نقد می‌شود. در حالی‌که این روزها افرادی که شرکت دارند ماه‌ها و در مواردی سال‌ها زمان نیاز است که دستمزد فعالیت خود را آن‌هم با کلی التماس و خواهش و تمنا دریافت کنند.
  4. “دزدی” بدون هر گونه بروکراسی اداری است. اما خدا می‌داند که برای فعالیت اقتصادی رسمی، گرفتن یک مجوز و یا تاییدیه از سازمان‌های مربوطه چقدر دوندگی لازم است. برای شروع به امر دزدی، نیاز به گرفتن هیچ‌گونه مجوزی نیست!
  5. اگر بگویم که «دزدی» دارای پشتوانه فرهنگی در تاریخ این سرزمین است، راه به خطا نرفته‌ام. در ضرب‌المثل‌های فارسی در ستایش «دزد زرنگ» تعبیر پادشاه به کار رفته است «دزد نگرفته پادشاه است» و در مورد دزدی که دزدان دیگر را مورد دستبرد قراردهد اصطلاح «شاه‌دزد» به کار برده می‌شود. حتی در مورد رشد و تعالی در این شغل شریف! گفته شده است که «تخم مرغ دزد، شتر دزد می‌شود». دزدی از ظالمان و ثروتمندان جفا پیشه (مدل رابین‌هودی) همواره با تشویق ضمنی عامه مردم همراه بوده و دزدی مال مردم همیشه در مقابل دزدی باور و اعتقادات مردم رجحان داشته است.
  6. از منظر دین (گرچه متخصص این حوزه نیستم) دزدی فقط متضمن یک گناه است و برای کارفرما بودن گناهان زیادی از جمله دروغ، تهمت، ارتشاء، ظلم به کارکنان و دیگران، دزدی از کار، پارتی‌بازی و رانت‌خواری و … متضمن و متصور است.
  7. از آن‌جا که برای دزدی و از دیوار خانه مردم بالارفتن نیاز به آمادگی جسمانی وجود دارد، دزدان عزیز از وضعیت سلامتی بهتری نسبت به کارآفرینان و شرکت‌دارها برخوردار هستند که به طور عمده به پشت میز نشینی اشتغال دارند.
  8. یکی از خوبی‌های دزدی این است که نیاز به سرمایه اقتصادی و دفتر و کارگاه و امکانات زیادی ندارد. در حالی‌که برای شروع یک فعالیت اقتصادی آشکار با درآمد مشابه نیاز به سرمایه و احیانا اخذ وام و ارائه هزار جور وثیقه به بانک نیاز است که به خودی خود آدم را نابود می‌کند.

گذشته از این طنز تلخ البته به یقین من دوستان و همکاران خود را ترغیب نمی‌کنم که از این پس شغل خود را تغییر داده و از دیوار خانه مردم بالا بروند! اما شاید لازم است که مرور کنیم چرا شرایطی به وجود آمده که دزدی کردن نسبت به شرکت‌داری از سهولت و شاید منافع بیشتری برخوردار باشد؟

تولد به‌تایم

محصولات فناورانه جدید به خصوص آن‌ها که از شرکت‌های معروف هستند خیلی با سر و صدا معرفی می‌شوند و اغلب در رویدادهای رسمی! پس بهساد هم اگر محصول جدیدی دارد بدون شک باید از این روش استفاده کند. اصولن به قول این دوستان فعال در حوزه استارتاپ‌ها برگزاری یک ایونت (رویداد چه اشکالی دارد؟) نقش به سزایی در معرفی محصول دارد. همه این‌ها را می‌دانم و بر اساس شوق درون و احساس شعف می‌خواهم از به‌تایم بنویسم.

مدت‌های زیادی بود که به نتیجه رسیده بودیم که دولت و سازمان‌های دولتی بازار مناسبی برای توسعه فعالیت‌های بهساد نیستند و باید علاوه بر حفظ بازار سنتی خود به بخش دیگری از بازار  نیز توجه کنیم. از پول ندادن و اذیت‌های نظارتی و فرآیند طولانی قرارداد که بگذریم، دولتی‌ها  شب می‌خوابند و صبح بیدار می‌شوند و با یک بخشنامه جدید هزار دردسر برای پیمان‌کاران خود درست می‌کنند و این به شدت آن‌ها را غیر قابل اعتماد کرده است. چیدن همه تخم‌مرغ‌های یک کسب و کار در سبدی که هر روز ۱۰ ریشتر تکان می‌خورد یک اشتباه راهبردی است.

سال گذشته با هم‌فکری بهسادی‌ها تصمیم گرفتیم که محصول فناورانه و جدیدی را توسعه دهیم. انتخاب محصول و حوزه محصول جدید اولین چالش برای ما بود. در جامعه تب و تاب اپلکیشن‌های موبایلی سرویس‌گرا زیاد شده بود و تاثیر خود را در جلسات انتخاب محصول ما داشت. در این مورد چند دیدگاه مطرح شد که چنین ایده‌هایی خیلی زود از گزینه‌های قابل انتخاب کنار رفت.

  • اسنپ و هر کسب و کار شبیه به آن فقط یک برنامه موبایلی نیست، چنان‌چه دیجی‌کالا فقط یک سایت نیست. این‌ها کسب و کارهایی هستند که ابزار ارتباط خود با مشتریان را بر بستر اینترنت و موبایل قرار داده‌اند. کسی که می‌خواهد وارد رقابت با اسنپ شود باید از حمل و نقل و روان‌شناسی مسافر و راننده بیش‌تر بداند تا برنامه‌نویسی. اگر بخواهیم وارد به فرض خرده‌فروشی موبایلی شویم باید سوپرمارکت داری را آن‌هم به شیوه نوین بلد باشیم که نیستیم!
  • برای شرکتی که بازار دولتی و سازمانی بزرگ دارد (Business to Government) تغییر جهت‌گیری به بازار مشتریان خرد (Business to Customer) نیازمند آموزه‌های بسیار است. شرکتی مانند بهساد که در یک جلسه با مشتری ده یا بیست میلیون تومان تخفیف می‌دهد، بر اساس ذهن نسبی‌گرای خود نمی‌تواند ارزش مشتری ده‌ و بیست‌ هزار تومانی را در مدل‌های ذهنی خود درک کند. از طرف دیگر وقتی از فضای اداری و رسمی کار با سازمان‌ها خارج شده و به سطح جامعه می‌آییم رفتارها نیز تغییر می‌کند.سطح تخصص در پشتیبانی فرق دارد و روابط با مشتری از شکل روابط بلند مدت و محدود به روابط گسترده و لحظه‌ای تغییر می‌یابد. در روابط محدود و بلند مدت این زمان است که ذهنیت مشتری را می‌سازد در حالی که در روابط لحظه‌ای و پر تعداد این قضاوت عمومی و کم حافظه است که تصمیمات بازار را شکل می‌دهد.  اعتراف می‌کنم که بهساد و من از چنین آمادگی برخوردار نبوده و نیستیم و البته این مدل کسب و کار چندان قرابت فکری نیز با ما نداشته است.
  • بازار اپلیکشن‌های موبایلی تا حد زیادی ملتهب است و هجوم ایده‌ها و ظهور تازه وارد‌ها، فرآیندی از رقابت‌های پر از بی‌تجربگی و هم‌چنین بی‌اعتمادی بازار را به وجود می‌آورد. این عامل نیز هر چند اندک، ریسک ورود به بازار را افزایش می‌داد.
  • مهم‌تر از دو عامل قبل خروج از بازار سازمانی نیازمند تغییر در فلسفه وجودی (Core Philosophy) و ارزش‌های محوری ما بود و این کار نیازمند یک تغییر اساسی در افکار شرکت است. ما در بیانیه ماموریت خود نوشته بودیم که «بیش‌تر پیشرفت‌های بشری به وسیله سازمان‌ها به دست آمده است. سازمان، نوع متعالی حرکت به سوی اهداف است. هدف عالی بهساد، داشتن سهم موثر در بهبود زندگی سازمان‌هایی است که در جهت پیشرفت جامعه خود فعالیت می‌کنند. ما می‌خواهیم سازمان‌ها به‌تر و راحت‌تر کار کنند. تصمیم‌های درست‌تری بگیرند و تنش‌های کاری کم‌تری داشته باشند.» آیا تغییر روی‌کرد بهساد مغایر با بیانیه ماموریت او نبود؟

پس لاجرم انتخاب محصول جدید بر اساس فلسفه وجودی و ارزش‌های محوری و بیانیه ماموریت ما و متکی بر توانایی‌ها و تجربه ما در حوزه مدیریت پروژه و اداره کسب و کارهای کوچک و متوسط قرار گرفت. ما پنج تجربه نوشتن سامانه مدیریت پروژه را پشت سر گذرانده و با شکست‌ها و موفقیت‌ها در این راه به خوبی آشنا بودیم، از طرف دیگر به عنوان یک شرکت کوچک از چالش‌های مدیریت در این حوزه آگاهی داشتیم، بی‌شک «تجربه و آگاهی» زیرساخت لازمی بود که باید سنگ بنای محصول جدید را بر آن قرار می‌دادیم.

مهم‌ترین چالش در زمینه توسعه این محصول، مدل ذهنی و فکری ما بود. کار با فرآیندهای بروکراتیک سازمان‌های بزرگ ذهن ما را به پیچدگی کشانده بود و از طرف دیگر ایده‌آل‌گرایی همواره یک خطر برای مدیریت محدوده پروژه در طراحی یک محصول ساده و «به اندازه»  است. در هر جلسه طراحی بارها و بارها این موضوع را به یک‌دیگر گوش‌زد کردیم تا بتوانیم یک محصول به اندازه بسازیم.

مشکلات زیادی در شروع محصول جدید خود داشتیم و خون‌دل‌ها و دردسرهایی که در هر کار پر ارزش وجود دارد. مگر می‌شود که بخواهی به جایی برسی و راه آسان باشد و مگر غیر از این است که وجود ما چیزی غیر از تلاش ما نیست؟ موفق بودن جایی دور و زیبا در افق کوهستان‌های دوردست نیست، موفق بودن قدم‌های آهسته‌ و پای پر زخم در شیب تند و ناهمواری است که می‌رویم و مادامی که می‌رویم و می‌دانیم کجا می‌رویم موفق هستیم.

به‌تایم، فرزند جدید به‌ساد به زودی به دنیا می‌آید. خوب می‌دانم که نوزاد به‌تایم راهی سخت و سنگلاخ در پیش دارد.خوب می‌دانم که برای این نوزاد نیزباید خون‌دل‌ها خورد و سرزنش‌ها شنید و نامردمی‌ها دید. خوب می‌دانم راه دوری را برای رفتن انتخاب کرده‌ایم. می‌دانم که باز باید دوباره مانند یک چریک چرک و خسته برای او و هستی او و راهی که اعتقاد دارم بجنگم، اما ثانیه به ثانیه برای تولد به‌تایم عزیز لحظه‌شماری می‌کنم و بعد از سال‌ها اشتیاقی را دارم که در روزهای تولد بهساد داشتم.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                   یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

 

دوازده سال نوشتن در روزنوشت‌های بهساد

اول:  دوازده سال روزنوشت‌های بهساد

دوازده سال از نوشتن روزنوشت‌های بهساد می‌گذرد. این روزها که بازهم کم‌تر از گذشته می‌نویسم و تصمیم دارم بیش از پیش بنویسم و بازهم کم‌تر می‌نویسم. کم‌تر نوشتن دلایلی دارد. از جمله این که خوانندگان بیشتر به سمت و سوی تلگرام و اینستاگرام خوانی رفته‌اند و چون مخاطب است که نویسنده را بر سر ذوق می‌آورد، لاجرم مخاطب کم‌تر، ذوق نوشتن را هم کم می‌کند. چند بار به این فکر افتاده‌ام که اینستاگرام و کانال تلگرام بهساد را فعال کنم که چندان برایم جذاب نیست. من به طور فلسفی با این دو رسانه که عیار فکری جامعه ایران را به شدت پایین آورده مشکل دارم. پیشتر نیز گفته‌ام که وقتی یک جمله خوب در یک کتاب خوب نوشته می‌شود به مثابه آن است که با خواندن جملات پیشین آن جمله خوب، ذهن آدمی شخم می‌خورد و سپس آن جمله خوب به شکل یک نهال زیبا در ذهن نشانده می‌شود و پس از آن نیز جملات بعدی آن نهال را آبیاری می‌کنند تا آن نهال به میوه باور برسد. حال  اما نشاندن یک نهال هر چند زیبا در یک ذهن نامتمرکز و بعد رها کردن آن چیزی جز اغتشاش ذهنی نخواهد بود. بگذریم از لمپنیسمی که این شبکه‌های اجتماعی به آن دامن زده‌اند که جای گفتگو ندارد.

به هر ترتیب تا وقتی که از نظر فکری برایم میسر باشد نوشتن در روزنوشت‌های بهساد را ادامه خواهم داد و قصدی برای تعطیل کردن آن ندارم.

دوم: اقتصاد و بازار

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی ، یک شمع روشن کن! نشسته‌ایم و غر می‌زنیم که اقتصاد فلان است و بهمان و برخی در همین اقتصاد ویران و رکود مطلق، تا حد زیادی به طور سالم درآمدهای خوب دارند و رو به پیشرفت هستند. وضعیت پرداخت‌های دولت و کارفرمایان بدتر از همیشه است و در عدم پرداخت مطالبات حرفه‌ای شده‌اند. هزار و یک بهانه می‌آورند که پول شما را پرداخت نکنند. اما این اشتباه استراتژیک ما بوده است که هنوز هم به بازار دولتی تکیه کرده‌ایم. شرکت‌های خصوصی باید بیشترین فاصله را از دولت و بازار آن داشته باشند. نزدیک شدن به بازار دولتی معادل بردن کشتی به مرکز طوفان است. دولت در مفهوم عام آن با پیچیده کردن فضای کسب و کار و اعمال محدودیت‌های بیشتر، کار کردن را به شدت سخت کرده‌است. به خصوص از آنجایی که مبحث فناوری اطلاعات مورد توجه آقایان قرار گرفته است، فکر می‌کنند که با وضع قوانین و اعمال سیاست‌های جدید به کیفیت قابل توجهی در نرم‌افزار خواهند رسید. در حالی‌که آن چه دولت به آن نیاز دارد، افزایش توان کارفرمایی و ایجاد تعامل بیشتر با پیمانکاران بخش خصوصی است. یک مجری بد می‌تواند یک قانون خوب را خراب کند و به عکس یک مجری خوب می‌تواند حتی از یک قانون ضعیف استفاده مناسبی بنماید. ضعف دولت علاوه بر فساد سیستماتیک و عدم شفافیت، در ضعف بدنه کارشناسی آن نهفته است و برخوردهای از بالا به صرف این‌که کارفرما است و پیمانکار باید تبعیت نماید، نمی‌تواند به نتیجه خاصی برسد. خلاصه این‌که چوب انتخاب اشتباه استراتژیک خود را می‌خوریم و انتظار از تغییر دولت بیهوده است وقتی که نمی‌توانیم به سادگی خود را تغییر دهیم.

سوم: جامعه

جامعه احساس زده ایران به کجا می‌رود؟ همین چند ماه پیش بود که تب و تاب پلاسکو کشور را گرفته بود و امروز گویی اتفاقی نیفتاده است. ضمن این که جامعه ما به وقایعی مانند پلاسکو که در یک روز حدود سی نفر جان خود را از دست می‌دهند به شدت و البته در لحظه واکنش نشان می‌دهد و به مرگ و میر جاده‌ای که هر روز در حدود هفتاد نفر می‌باشد هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد. از این گونه واکنش‌های احساسی بسیار وجود دارد. اما نکته این است که این جامعه به شدت دروغ‌گو شده است و ارزش‌های اخلاقی در آن روز به روز بیشتر به اضمحلال می‌رود. این گفتار من همان لعنت به تاریکی است که شاید نتوانم برای ایجاد روشنایی در آن شمعی روشن کنم. هر چند صداقت و پای‌بندی به اخلاق خود به تنهایی می‌تواند مزایایی برای انسان داشته باشد.

اخلاقی بودن

گویی هر چه بیشتر تصمیم بگیرم بنویسم، کمتر می‌نویسم. در ذهنم غوغاهایی بود.  یکی از آن چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده، بد بودن و بد شدن خیلی از آدم‌هاست و من که در جدال با بدی هستم.

شاید تصویر کنید وقتی می‌گویم در جدال با بدی هستم، پس یعنی من آدم خوبی تصور می‌شوم. نه! من ابتدا در جدال با بدی درون خود هستم، گاه من پیروز می‌شوم و گاه بدی. تا این جا هم باید راضی باشم تا حدی، حداقل بدی را جزء وجود خود نمی‌دانم. خب البته این در مورد همه صادق است. بعید می‌دانم که حتی جنایتکاران بزرگ تاریخ هم خود را جنایت‌کار بدانند. پس این احتمال وجود دارد که من هم آدم بدی باشم و خودم هم خبر ندارم و حتی شاید جنایت‌کار و آدم‌کش هم باشم.

آدم کشتن که لزومن با سلب حیات فیزیکی دیگران به تنهایی صورت نمی‌گیرد، گاه با سلب شخصیت و کشتن شخصیت آن‌ها صورت می‌گیرد. اگر رو در رو باشد که باز به طرف مقابل فرصت دفاع می‌دهیم و با صرف مقادیر زیادی اغماض، جوان‌مردانه محسوب می‌شود. آن‌وقت که از پشت سر هست (غیبت) یک خیانت و آدم کشی تمام عیار محسوب می‌شود و چه بسیار شخصیت‌هایی که کشته‌ایم و می‌کشیم هر روز٫

باری این روزها در جدال با بدی هستم. ابتدا با بدی‌های خود و بعد با بدی‌های دیگران که به سادگی هر چه تمام‌تر دروغ می‌گویند و صداقت را به کالایی نایاب در جامعه امروزی ایران تبدیل کرده‌اند. خیلی شدید در این تفکر هستم که بهساد (که البته به نظر من نسبت به جامعه اطراف خود، محیط پاک‌تری دارد)، محیط اخلاقی‌تر و بهتری  برای زندگی باشد. اگر زمانی در بهساد به تنهایی به بهبود فرآیندهای کاری، افزایش کیفیت محصول و رضایت مشتریان فکر می‌کردم که البته در هیچ یک نیز به طور کامل موفق نشدیم! امروز فکر می‌کنم که راه دستیابی به موارد گفته شده گسترش و حفظ اخلاق است. در این راستا مهم‌ترین مانع، ضعف‌های اخلاقی خود من هست و بعد از آن باید به تعریف زندگی و کار اخلاقی و افزایش آگاهی نسبت به آن بپردازیم و مرحله آخر نیز مبارزه جدی با مظاهر بداخلاقی مشتمل بر دروغ و غیبت، حسادت، باندبازی و فریب و جعل و تقلب است که هر چند به ندرت ولی گاه در بهساد نیز دیده می‌شود.

خب علی‌العجاله با آخری که ساده‌تر هست شروع می‌کنیم. مبارزه با بد اخلاقی دیگران!

با کدام مشتری نباید کار کرد؟

در آن اوایل که تازه کار را شروع کرده بودیم و یا حتی تا چند سال گذشته، اگر مشتری به سراغمان می‌آمد، خیلی زیاد سعی در جذب آن داشتیم و به هر ترتیبی تلاش می‌کردیم که قرارداد ببندیم. رویکردی که اشتباه بود!

واقعیت این است که هر کاری حتی به قیمت خوب، ارزش انجام دادن ندارد و هر سازمانی نیز ارزش مشتری شدن. به طور مشخص سعی می‌کنیم از مشتریانی که دارای یک یا چند خصوصیت باشند، دوری کنیم:

  1. مشتری فاسد

به تعبیری که بسیاری از بزرگان کشور میگویند، فساد در کشور سیستماتیک شده است و کمتر مشتری را می‌توان یافت که درجاتی از فساد در آن یافت نشود؛ با این حال بهساد به طرف مشتریان فاسد و رشوه خواه نمی‌رود. کار بازاریابی را سخت می‌کند ولی ذهن و وجدان را راحت. بارها نوشته و گفته‌ام که وجدان آسوده را به پول‌دار شدن ترجیح می‌دهم.

  1. مشتری بی‌سواد (و پر ادعا)

این گونه مشتری یک فاجعه تمام عیار است. سواد ندارد و با ادعایی که دارد، زورگویی می‌کند. البته مشکل بی‌سوادی یکی از مشکلات همه ما در درجات مختلف می‌باشد. جامعه ما هر روز با کاهش سطح سواد و مطالعه و یادگیری در ابعاد مختلف رو به رو است. این موضوع شامل خود من نیز می‌شود. من نیز گاه با بی‌سوادی‌هایم ضربات مهلکی به بهساد وارد کرده‌ام. چه سواد تئوریک و چه سواد عملی! اما آن مشتری که سوادش به مراتب از منِ بی‌سواد هم کم‌تر باشد و در همان حال حرف‌ها و دستورهای عجیب و غریب و بی مبنا بگوید، برایم قابل تحمل نیست.

  1. مشتری بدحساب

بدحسابی در ذات سازمان‌های دولتی می‌باشد. با این حال این موضوع نیز شدت و ضعف دارد. مشتریانی که دیر پرداخت می‌کنند ولی می‌توان روی قول آن‌ها حساب کرد، قابل تحمل هستند. اما مشتری بدحسابی که بدقول نیز باشد و در کنار بدحسابی و بدقولی، دروغگو نیز باشد به هیچ وجه قابل تحمل نیست. متاسفانه کشف این خصیصه مشتری در هنگام عقد قرارداد به سادگی امکان‌پذیر نیست. وقتی هم که در مورد یک سامانه سازمانی با یک مشتری شروع به کار کردید، قطع ارتباط به سادگی ممکن نیست. گاهی رابطه کارفرما و کارگزار مانند شوهر و زنی می‌ماند که زندگیشان زهرمار است ولی به خاطر بچه‌ها (در این‌جا بخوانید «سیستم») در حال تحمل یکدیگر هستند. به هر حال بد نیست ابتدا در مورد نحوه پرداخت و تعامل یک مشتری از سایر پیمان‌کاران تحقیق شود. برخی نیز که به بدحسابی معروف هستند!

  1. مشتری دروغگو

تحمل آدم دروغ‌گو بسیار سخت است. دروغ یعنی ویران کردن اساس هر نوع رابطه. دروغ مانند شخم زدن و آماده کردن کشتزاری است که در آن هر نوع بدی قابل رشد و نمو است. اگر در ابتدای رابطه با یک مشتری و یا حتی همکار و دوست، دروغی شنیدید، به‌تر است قید آن رابطه را بزنید. می‌دانم که فکر می‌کنید که انسان این‌گونه در کشور ما تنها می‌ماند! در این شرایط حداقل باید تشخیص دهید که دروغ‌گویی در ذات طرف مقابل است و یا این‌که بنا بر شرایط خاص دچار یک خطای اخلاقی شده است. اگر به هر نحو تشخیص دادید که دروع‌گویی در ذات طرف مقابل است و او هیچ احساس عذاب وجدانی در دروغ‌گویی ندارد و حتی آن را نوعی زرنگی و مزیت می‌داند، شک نکنید که با کثیف‌ترین فرد روی زمین روبرو هستید و رسیدن هر آسیب و خسارتی به شما از جانب او ممکن و قریب‌الوقوع خواهد بود.

  1. مشتری اذیت کار

بعضی‌ها تمام مشکلات زندگی خود را به دیگران منتقل می‌کنند و برای خالی کردن عقده‌ها چه کسی بهتر از پیمانکار مظلومی که دستش زیر سنگ ماست؟! اگر شب گذشته با همسرتان مشاجره داشتهاید و دخل و خرج زندگی یکی نیست و احیانا بیماری و هزار مشکل دیگر در زندگی شخصی شما بروز کرده است، چرا آن را بر سر پیمانکار شکم گنده و پولداری که هیچ مشکلی ندارد خالی نکنید؟!

کشف این گونه مشتری پیش از قرارداد بسیار سخت است. با بعضی‌ها به هیچ روشی نمی‌توان کنار آمد.

پیش می‌آید که برخی از مشتریان دارای هر پنج  ویژگی برشمرده هستند. دوری و ترک رابطه با آن‌ها اوجب واجبات است. آنها را ترک کنید و ذهن و سرمایه و شرکت خود را از مهلکه خارج کنید. هر چند که در گذشته از چنین مشتریانی برخوردار بوده‌ایم، خوش‌بختانه اکنون با چنین معضلی روبرو نیستیم.

در مواجهه با افراد بد

مسافرت بودم و لاجرم هم ذهن از روزمرگی‌ها خاموش بود و هم تلفن همراه…لاجرم در نوشتن نیز تاخیر شد.

بسیاری از اوقات وقتی ما کار بدی انجام می‌دهیم، یا نسبت به بد بودن کاری که انجام می‌دهیم آگاهی نداریم و یا در ضمیر ناخودآگاه خود دچار آن بدی می‌شویم. بدین ترتیب که در هاله‌ای از احساسات و یا افکار قرار می‌گیریم که لاجرم هدف وسیله را توجیه می‌کند. وظیفه ما در مقابل خود همواره مدیریت احساسات، حفظ خودآگاهی و اصول فکری و مرور آن به ویژه در شرایط خاص است. اما وظیفه ما در مقابل افرادی که در چنین شرایطی نسبت به ما بدی می‌کنند، آگاه‌سازی آن‌ها و نشان دادن واقعیت این که “من می‌دانم تو آدم خوبی هستی، اما در این زمینه دچار اشتباه هستی” می‌باشد. همواره باید درک کنیم که طرف مقابل ما به طور مطلق سیاه نیست و با تاکید بر پاکی‌های اخلاقی او در نزد خود، سعی در تعدیل رفتار طرف مقابل داشته باشیم.

اما در جامعه ما و هر جامعه دیگر همواره افرادی وجود دارند که در ذات خود بد هستند! اینان به مرحله‌ای می‌رسند که هیچ حیوان درنده‌خویی به آن خباثت راه ندارد. برای اندکی منافع به سادگی دروغ می‌گویند و اصول اخلاقی را زیر پا می‌گذارند. چه فرق می‌کند فردی که تمام سرمایه او زبان اوست و دروغ می‌گوید، اگر امکان آدم کشی را هم داشت، آن را انجام می‌داد. این که ما چه کار بدی انجام می‌دهیم مهم نیست، این که ما با چه داشته‌ و سرمایه‌ای چه کار بدی انجام می‌دهیم مهم است. در گذشته نیز نوشته‌ام که دربان اداره‌ای که تنها ابزار قدرت او کنترل ورود و خروج ارباب رجوع است و به وسیله آن مردم را مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد به مراتب فرعون تر از فرعون و صدام تر از صدام و هیتلرتر از هیتلری است که با قدرت بی انتهای خود آن جنایت‌ها را آفریدند.

مهم خودشان هستند و بدبختی این آدم به جایی می‌رسد که حتی تصور «انسان خوب بودن» که همه ما به نحوی از آن برخورداریم، نه در مخیله‌اش می‌گنجد و نه برای او اهمیت دارد. من در زندگی خود چندین ده نفر از این افراد را دیده‌ام و متاسفانه با تعداد انگشت شماری از آن‌ها در گذشته درگیری پیدا کرده‌ام. در مواجهه با این آدم‌ها هرگز به برد و باخت فکر نمی‌کنم. برد واقعی در مواجهه با این افراد تلاش برای زنده نگاه داشتن حقیقت است. تاریخ به ما آموخته است که برنده‌های واقعی کسانی بوده‌اند که همواره در جهت گسترش اخلاق و صداقت تلاش کرده‌اند و نه آنانی‌که در یک دوره زمانی کوتاه از مزایای مادی حاصل از خدعه و فریبشان بهره‌مند شده‌اند.

در اطراف ما…

هرگز از غر زدن خوشم نمی‌آید. در بهساد نیز با غر زدن مشکل جدی دارم و همواره همکاران را به جای غر زدن به اعتراض کردن مستقیم و رو در رو تشویق می‌کنم. آدم ضعیف و بدبخت و ترسو در خفا غر می‌زند و آدم شجاع و با اعتماد به نفسی که به عقاید خود اعتقاد دارد، عقیده خود را فریاد می‌کند و به آن‌چه فکر می‌کند صحیح نیست، اعتراض می‌کند.

این‌ها را برای این نوشتم که اگر گاهی از نوشته‌هایم بوی غر زدن استشمام می‌شود بگویم که که هرگز حداقل در روزنوشت‌های بهساد غر نمی‌زنم. هدفم یا اعتراض است و یا تبیین مسئله و معضل جهت بهره‌گیری از سایر نظرهای دوستان جان

بعد از این مقدمه باید بگویم یکی از چیزهایی که مدتی است ذهنم را مشغول خود کرده است، جولان بی‌سوادها در فضای اداری و مدیریتی کشور است. این از تبعات فاجعه گسترش بی حد و مرز و بی کیفیت آموزش به اصطلاح عالی در کشور است. مدت زیادی است که مدرک فروشی در سطوح مختلف مراکز ارائه دهنده خدمات آموزش عالی مختلف به شدیدترین شکل خود رواج یافته است. نتیجه این موضوع پیدایش جمعی از مدیران است که دارای ویژگی‌های زیر هستند.

  • بی‌سواد است و چون بی‌سواد است اصولن از آدم با سواد چه پیمانکار باشد و کارمند زیر دست او خوشش نمی‌آید.چون در عمق وجود خود می‌داند بی‌سواد است، نسبت به با سوادها عقده حقارت دارد.
  • به طور ذاتی بی‌مسئولیت است. چون در هیچ نظام آموزشی به او مسئولیت‌پذیری یاد نداده‌اند. چون برای تنها داشته‌اش که مدرک اوست نه رنج کشیده و نه شب نخوابی. آدمی که بی‌مسئولیت باشد بی شک بی تعهد هم هست.
  • چاپلوس‌پسند و تملق دوست است.
  • ظاهربین است و عنوان «دکتر» و «مهندس» را خیلی دوست می‌دارد. تنها داشته‌اش همین است.
  • به دنبال کسب آنی منافع در حداکثر ممکن است. چون در آن جایی که تحصیل مدرک کرده است به او یاد داده‌اند که تکلیف را کپی کند، پروژه را بخرد، کلاس نرود و خیلی زود مدرک بگیرد. در محیط کار نیز او همین است. او نباید کار کند ولی باید حداکثر حقوق را بگیرد، ماموریت‌های آن‌چنانی برود و مزایای حداکثری را خیلی زود به دست آورد. در این راه دزدی و رشوه‌خواری راه‌های سریع‌تری هستند.
  • هویت او تشکیل شده از پول و پول و پول. برای او پول همه چیز است و او برای پول هر کاری را انجام می‌دهد. اخلاق؟ بی خیال! آن جایی که به او مدرک داده، بیشتر شبیه یک بنگاه تجاری بوده است که آن هم فقط به پول و سودآوری مالی نگاه می‌کرده است. نظام آموزشی فقط به او پول دوستی یاد داده چون نظام آموزشی خود نیز فقط به پول دوستی فکر می‌کرده‌است.
  • تصمیم‌های بی پشتوانه کارشناسی می‌گیرد و تبعات سنگینی برای سازمان و حتی کشور به وجود می‌آورد.
  • مثل یک بلای مسری می‌ماند که با سوادها را هم دچار آفت می‌کند.

طاعون بی‌سوادی کشور را فرا گرفته. هر حرکتی جهت اصلاح این وضعیت که روز به روز نیز بدتر می‌شود، ده‌ها سال طول می‌کشد که به نتیجه برسد. قشر تحصیل‌کرده واقعی یا ترجیح می‌دهند که فرار کنند یا تابعی می‌شوند از خیل عظیم بی‌سوادها و رفتارشان چنان آن‌ها می‌شود و در سیستم حل می‌شوند و یا این که در گوشه‌ای کز می‌کنند و غصه می‌خورند. اندکی نیز در فضای کوچک تنهایی خود، پیچکی می‌شوند به دور باورهای خویش و از آن بالا می‌روند تا به سمت خورشید رشد و تعالی خود و جامعه حرکت کنند.

 اگر حرکت‌های محدودی جهت پیش‌برد جامعه دیده می‌شود نتیجه عملکرد همین افراد است. باور من بر این است که با تقویت هر چند محدود این باور می‌توان جامعه را حداقل از سقوط و نابودی کامل نجات داد. این افراد چون متخصص هستند، لاجرم در برابر تخصص و داشته‌های خود تعهد هم دارند و در بادی امر منافع خود را در بودن و شدن خود و جامعه می‌دانند. شمعی که آب می‌شود تا به اطراف خود روشنایی بخشد، در حافظه تاریخ ماندگارتر است از  قارچ‌هایی که هیچ فتوسنتزی ندارند و از وجود دیگران تغذیه می‌کنند.

اندر حکایت حقوق‌های نجومی مدیران دولتی

نگاه می‌کنم به مدیر دولتی که می‌گوید بودجه نداریم تا هزینه پروژه را پرداخت کنیم و بعد می‌فهمم خودش چند برابر آن پروژه حقوق می‌گیرد.

آقای «شهردار» را یادم می‌آید که به من می‌گفت که قانون اجازه این کار را به من نمی‌دهد و بعدها به جرم گرفتن رشوه محکوم شد.

به یاد آقای معاون می‌افتم که با من بر سر دو میلیون تومان چانه می‌زد و خودش حقوق چند ده میلیونی می‌گرفت.

وام گرفتن که خودش داستانی است به خصوص وقتی که وام‌های بدون بهره حضرات را می‌شنویم.

حقوق ۲۴۰ میلیون تومانی مدیرعامل بانک رفاه متعلق به صندوق تامین اجتماعی را پیش رو تجسم می‌کنم و جریمه‌های نا به حقی که این سازمان از بهساد و مانند او به بهانه‌های واهی کسر می‌کند.

و حقوق‌های چند ده میلیونی و دزدی‌ها و رشوه‌خواری‌های مدیری را در ذهن مرور می‌کنم که سازمان او چندین ماه است که حقوق نداده و در شرف ورشکستگی است.

اگر آقایانی که خاصه خوری می‌کنند پول سواد، مدیریت و تدبیر خود را می‌گرفتند، حرفی نبود. ده‌ها مثال از بی‌سوادیشان دارم و صدها مورد از سوء تدبیر. چه نیاز به این نشان‌ها، از کوزه همان تراود که در اوست. رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون. بانک‌ها در شرف ورشکستگی هستند و صنعت در حال نابودی. ماهی ز سر گنده گردد نی ز دم.

 

درخواست کمک برای حل یک چالش فکری!

یکی از خواسته‌های من در بهساد همواره این بوده است که همکاران من بهساد را دوست داشته باشند و نه از برای لقمه‌ای نان که برای دستیابی به اهدافی مانند بلوغ و افزایش توانایی که شخصی است و یا اهداف بزرگ‌تری مانند کار گروهی و افزایش خرد جمعی و بهبود هویتی به نام «بهساد» که با این نام در جامعه فعالیت می‌کنیم، تلاش کنند. همواره از غر زدن پنهان و در مقابل آن چاپلوسی (به ظاهر احترام) آشکار متنفر بوده‌ام و اعتراض آشکار و احترام پنهان را در مقابل آن ترغیب می‌کرده‌ام. همواره انتظار داشته‌ام اگر اشکالی در روند کار بهساد وجود داشته‌است، همکاران من پیش از آن‌که نسبت به مشکل به وجود آمده پیش خود قضاوت کنند، خود را بخشی از فرآیند حل مشکل بدانند. انتظار داشته و دارم که همکاران بهسادی من لحظه‌ای از یادگیری و ارتقای دانش خود باز نایستند و همواره حرف‌های نو برای گفتن داشته باشند.

بسیاری از همکاران فعلی من در بهساد این چنین هستند و من به وجود آن‌ها و به همراهی با آن‌‌ها افتخار می‌کنم. از دیدگاه منفعت شخصی نیز بخواهیم به موضوع نگاه کنیم، وجود چنین دیدگاهی باعث وجود آرامش ذهن و حس تعلق و متعلق بودن و باعث افزایش اعتماد به نفس افراد می‌شود. از نظر جمعی این دیدگاه باعث افزایش یادگیری سازمانی و خرد جمعی و حرکتی رو به پیش خواهد بود که بازهم منافع آن به همه افراد تعلق خواهد داشت و باعث پیشرفت شرکت و در نتیجه پیشرفت افراد آن خواهد شد.

در نقطه مقابل همواره در بهساد و (هر شرکت دیگر) هستند افرادی که منافع شخصی را به منافع گروهی ترجیح می‌دهند، خود را فداکار و عامل پیشرفت و دیگران را عامل مشکلات می‌دانند. هیچ نقدی به کار آن‌ها وارد نیست. از اعتراض مستقیم خودداری می‌کنند و ترجیح می‌دهند که نارضایتی خود را در جمع‌های کوچک و با تحریک دیگران به اعتراض بیان کنند. از نگاه این افراد بهساد هیچ تاثیری در رشد و یادگیری آن‌ها نداشته و در مقابل، آن‌ها عمر و جوانی خود را صرف بهساد کرده‌اند و احتمالن حقوق مناسبی هم برای این همه فداکاری دریافت نکرده‌اند!

مدت‌های زیادی این موضوع برایم به مثابه یک خار در گلو بود و آزارم می‌داد. یکدلی را تمام و کمال می‌خواستم و صداقت را مطلق، غافل از این‌که «همیشه خراشی هست روی صورت احساس»۱٫ هر چه بهساد بزرگ‌تر شود، احتمال این‌که حتی بر اساس تاثیر محیط افرادی «بهسادی»۲ نباشند بیشتر می‌شود. همواره افرادی خواهند بود که از نظر آن‌ها بهساد از فلان شرکت که ۵۰ هزارتومان بیشتر حقوق می‌دهد (و مشکلاتش نادیده و ناگفته باقی می‌ماند) به مراتب بدتر است.  همواره افرادی خواهند بود که صرفن به خاطر حقوق و نه حتی رشد و یادگیری و بالندگی شخصی در بهساد حضور خواهند داشت.

بدیهی است که در چنین شرایطی روش مدیریت، «فقط» مبتنی بر وجود فرآیندهای مدون کاری و بر اساس ارزیابی‌های دقیق و منسجم صورت خواهد گرفت. روش‌های گاه خشک و بی‌عاطفه‌ای که کار دریافتی را به طور مستقیم در مقابل پول قابل پرداخت ارزیابی می‌کند. این شفافیت شاید چیز خوبی باشد، اما آن را دوست ندارم و مدت‌هاست که فکر من این است که آیا اشتباه می‌کنم؟ آیا این نیز مانند شنیدن توهین از برخی کارفرمایان و اذیت و آزار سیستم فاسد اداری-اقتصادی پیرامون و شب نخوابی‌ها و ده‌ها مرارت دیگر باید به عنوان بخشی از «موارد تحمل» من باشد که برای پیش‌بُرد اموربهساد و دستیابی به هدف غایی رشد و یادگیری پذیرفته‌ام؟ به من در حل این چالش ذهنی کمک کنید.

پاورقی_______________________________________________________________________________

۱- عبارتی زیبا از سهراب سپهری در شعر مسافر

۲- در بهساد با همکاران اصطلاحی داریم به نام «بهسادی». یعنی کسی که بهساد را دوست دارد و با تمام وجود به شرکت فکر می‌کند و در جهت پیشرفت و موفقیت آن تلاش می‌کند

چهارده سال با بهساد

بیست و یک فروردین سال‌روز رسمی به دنیا آمدن بهساد است و بهساد عزیز من وارد پانزدهمین سال زندگی خود می‌شود. پانزده سال بخش زمان زیادی است و باید قضاوت کرد که آیا بهساد شرکت موفقی بوده است؟ فکر می‌کنم به‌ترین هدیه من به بهساد در سال‌روز تولدش نقد آن باشد.

خب مشخص است که بهساد شکست‌ها و موفقیت‌های زیادی داشته است. من مهم‌ترین موفقت بهساد را اعتماد مشتریانی می‌دانم که در بالاترین سطوح کشوری به ما اعتماد کرده‌اند و مدیریت اطلاعات و بخشی از سازمان خود را به ما سپرده‌اند. بهساد در زمینه نرم‌افزارهای مدیریتی یک نام قابل اعتنا و اعتماد است . بعضی وقت‌ها که سوار بر هواپیما هستم و از بالا به شهرها و به خصوص تهران نگاه می‌کنم با خود می‌گویم ببین در بسیاری از نقاط این کشور و (حالا حتی جهان) از سیستم‌هایی که ما نوشته‌ایم استفاده می‌کنند تا یک کار عملیاتی و یا مدیریتی انجام شود و این حس خوبی است که می‌بینی که در گوشه کوچکی از این جهان بزرگ نقشی داشته‌ای. در این موفقیت عواملی نقش داشته‌اند که باید آن‌ها را تا آن‌جا که ممکن است برشمرد:

  1. محیط خوب برای شروع کار:

سال ۸۱ که شروع کردیم، هم‌زمان بود با حمایت‌های دولت فرهیخته آقای خاتمی از فناوری اطلاعات. وام‌ها و بودجه‌های خوب. صنعت شکوفا و اقتصادی که به اندازه الان بیمار نبود. کارهای خوبی گرفتیم که برای این‌که هزینه اشتباهات چند جوان بی‌تجربه جبران شود، کافی بود. هر چه تلاش می‌کردیم متناسب با آن نیز نتیجه می‌گرفتیم.

  1. انگیزه و پشتکار و علاقه

خیلی کار می‌کردیم. عاشق کارمان بودیم و هستیم و با تمام خستگی‌ها از پای نمی‌افتادیم. حکایت ما یا تن رسد به جانان یا جان ز تن در آید بود. ما به رسالتی که برگزیده بودیم اعتقاد داشتیم.

  1. بی‌باوری به شکست

دوستان من و من باور داریم که شکست نمی‌خوریم. ما بسیاری از پروژه‌هایی را به موفقیت رسانده‌ایم که کسی به اتمام و انجام آن باور نداشته است. «باور» داریم که موفق می‌شویم.

  1. گروه خوب

همواره افراد بسیار خوبی در همه ابعاد سازمانی بهساد و یا در کنار آن بوده‌اند. چه از مشتریان و چه همکاران بهسادی که اگر نبودند بهساد نیز نبود. لازم است نسبت به همه آن‌ها که بودند و رفتنه‌اند و یا هنوز هم هستند سپاس ویژه داشته باشم.

  1. محتوای حرفه‌ای

ما نرم‌افزاری‌هایی نبودیم که وارد حیطه مهندسی صنایع شده باشیم. بلکه برعکس مهندسان صنایعی بودیم که از نرم‌افزار هم چیزهایی بلد بودیم. این کار ما را تا حدی خاص کرده بود و صنایع و کارخانجات که شروع کار ما با آن‌ها بود، اعتماد بیشتری نسبت به ما داشتند. ما از جنس آن‌ها بودیم.

اما باید اعتراف کنم که بهساد امروز با ایده‌آل‌ها و آرزوهای من و البته آن چه که باید می‌رسیده فاصله دارد و من این را بزرگ‌ترین ناکامی می‌دانم. برای این ناکامی هم دلایل مهمی وجود دارد:

  1. بی‌تجربگی و بی‌سوادی

ما تجربه شرکت داری نداشتیم، سواد آن را هم نداشتیم و در کنار این می‌خواستیم همه چیز را خود اختراع کنیم و بر اساس روش خود شرکت را اداره کنیم. مدیریت یک دانش است که هم باید آن را خواند و هم تجربه کرد. ما این موضوع را به رسمیت نشناخته بودیم.

  1. ضعف‌های اخلاقی و کار گروهی

این را اول در مورد خودم می‌گویم. من اشکالات اخلاقی زیادی داشتم و البته با وجود تمرین‌های مدیریت بر خود هنوز برخی از آن‌ها را نیز تا حدودی دارم.

بین «ثبات عقیده و اعتقاد به درستی چیزی» و «خودمحوری» مرز ظریفی وجود دارد که گاه من آن را اشتباه می‌گرفتم و هم‌چنین بین «قاطعیت» و «عصبانیت»  نیز تفاوت‌های جدی وجود دارد که بسیار پیش می‌آمد من آن را درک نمی‌کردم.

در کنار این ما بسیار جوان و کم تجربه و خام بودیم و اصول کار گروهی را بلد نبودیم. در شراکت با یکی از شرکا دچار اختلاف شدیم و منجر به جدایی او از ما شد که هم آن اختلافات و هم آن جدایی به ما آسیب رساند.

  1. غفلت از محیط

ما کار خود را در اراک شروع کردیم. شهری که ظرفیت صنعت بالنده آن می‌توانست بهساد را به یک غول نرم‌افزاری تبدیل کند. اما وقتی شرایط بازار کار تغییر کرد و به دلیل سیاست‌های دولت نهم و دهم صنعت افول کرد و ما بازار را (تا این‌جا بر اساس یک استراتژی درست) از اراک  خارج کردیم، ولی خود تا سال‌ها در اراک ماندیم. ماندن ما در این شهر برای ما بی‌آسیب نبود.

  1. ویرانی اکوسیستم

آسیب‌هایی که کشور در آن هشت سال جنگ تحمیلی دوم (۹۲-۸۴) دید، بسیاری از صنایع و شرکت‌های بزرگ را به خاک سیاه نشاند و ورشکسته کرد. ما که جای خود داریم. هر چند که ماهی شناگری باشی، در لجن‌زار و باتلاق نمی‌شود به خوبی شنا کرد. اعتراف می‌کنم که رشد بهساد در این دوران خود یک شاه‌کار بوده است.

  1. استراتژی محصول و بازار

بازار که تغییر کرد، ما که سفارشی کار بودیم و پروژه‌ای کار می‌کردیم خیلی دیر به سمت تولید بسته‌های نرم‌افزاری رفتیم و محصولات ما هم بزرگ، تخصصی و با بازار خاص سازمانی و دولتی بود. می‌شد به سمت بازارهای دیگر از جمله تجارت الکترونیک، موبایل و محصولات پرتیراژ رفت. در این زمینه با سرعت مناسب عمل نکردیم.

ظرفیت مدیریت

برای مدیریت برای فرآیند و سیستم داشت که من آن را «ظرفیت مدیریت» می‌دانم. ما در این حوزه جای کار زیادی داشته و داریم و خواهیم داشت و به نظر من برای کم پرداختن به آن باید سرزنش شویم.

  1. پای‌بندی به ارزش‌ها!

ما اهل خیلی کارها نبوده و نیستیم. اهل زد و بند و رشوه و رانت و آن‌چیز که سکه رایج بازار است. شاید باعث شده باشد که از نظر اقتصادی و مالی به همه هدف‌های خود نرسیم. اما معتقدم که این موضوع در بلند مدت یکی از مهم‌ترین عوامل رشد و توسعه بهساد خواهد بود.

در کشور ما شاید صدها شرکت نرم‌افزاری در قد و قواره بهساد وجود دارند که هر یک نیز بازار خاصی را در اختیار دارد. «سن»، «اندازه» و «بلوغ» با یکدیگر تفاوت دارند. برای ماندگار شدن و پیشرفت باید «بالغ» شد و بهساد به سنی رسیده است که باید «بلوغ» پیدا کند. من باور دارم که اگر از اشتباه‌های گذشته پرهیز بیش‌تری داشته باشیم، به این بلوغ نزدیک‌تر خواهیم شد.