بایگانی دسته: انتقاد از خود

عذرخواهی و توضیحاتی چند…

پیرو نوشته قبل دیروز نامه‌ای از یکی از کارشناسان بسیار محترم صندوق نوآوری و شکوفایی دریافت کردم که منجر به مکاتباتی دو جانبه پیرامون آن نوشته گردید. در آن نامه و مکاتبات دو جانبه بعدی آن علاوه بر توضیح بسیاری از شرایط، نکاتی نیز در مورد افراد بازدید کننده از شرکت بهساد آورده شده بود که دلیل ناشناس ماندن  نسبی گروه ارزیابی کننده، جلوگیری از بروز سوء تفاهمات و ایجاد مانع برای سفارش‌پذیری و رانت‌جویی عنوان شد که از نظر من نیز دلیل  موجه و  پذیرفته شده‌ای است که می‌تواند یکی از عوامل سلامت ارزیابی محسوب شود.

همچنین در همین مکاتبات، گروه ارزیابی کننده ای که به شرکت ما مراجعه کرده بودند نیز معرفی شده بودند که انصافن باسواد و  دارای مدرک دانشگاهی معتبر بودند و به خصوص آقای دکتری  هم که تشریف داشتند دانش آموخته دانشگاه‌های معتبر ایران و کانادا و عضو هیات علمی یکی از دانشگاه‌های معتبر کشور هستند که این جانب مراتب احترام خود را به ایشان ابراز می‌دارم.

با این توضیحات گرچه در همان نوشته نیز این جانب مراتب احترام خود را به “دکترهای واقعی” بیان کرده بودم، با این حال به دلیل به وجود آوردن سوء تفاهمی که می‌تواند در آن نوشته مستتر باشد، مراتب عذرخواهی خود را نسبت به آن بخش که در مورد گروه ارزیابی مراجعه کننده به بهساد گفته شده اعلام می‌دارم.

 البته  نکته‌ای که نباید مغفول بماند این است که سیاست‌های دولت و موسسات آموزش عالی در تولید فله‌ای مدارک عالیه دانشگاهی از جمله مدرک دکتری باعث شده است که دیگر نتوان به راحتی با شنیدن عنوان “دکتر”، (“مهندس که هیچ”!) آن انتظار در نگاه اول از هوش، ذکاوت و سواد و به خصوص زحمت و شب نخوابی برای کسب این مدارک ارزشمند به وجود بیاید. سعدی علیه‌الرحمه می‌فرماید

اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی. گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

تولید سالیانه ۱۵ هزار فارغ‌التحصیل در مقطع دکتری، علاوه بر ایجاد هزینه‌های سنگین برای کشور، سم مهلکی است که کم‌ترین آسیب آن  بروز چنین مشکلاتی در کشور است.

اخلاقی بودن

گویی هر چه بیشتر تصمیم بگیرم بنویسم، کمتر می‌نویسم. در ذهنم غوغاهایی بود.  یکی از آن چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده، بد بودن و بد شدن خیلی از آدم‌هاست و من که در جدال با بدی هستم.

شاید تصویر کنید وقتی می‌گویم در جدال با بدی هستم، پس یعنی من آدم خوبی تصور می‌شوم. نه! من ابتدا در جدال با بدی درون خود هستم، گاه من پیروز می‌شوم و گاه بدی. تا این جا هم باید راضی باشم تا حدی، حداقل بدی را جزء وجود خود نمی‌دانم. خب البته این در مورد همه صادق است. بعید می‌دانم که حتی جنایتکاران بزرگ تاریخ هم خود را جنایت‌کار بدانند. پس این احتمال وجود دارد که من هم آدم بدی باشم و خودم هم خبر ندارم و حتی شاید جنایت‌کار و آدم‌کش هم باشم.

آدم کشتن که لزومن با سلب حیات فیزیکی دیگران به تنهایی صورت نمی‌گیرد، گاه با سلب شخصیت و کشتن شخصیت آن‌ها صورت می‌گیرد. اگر رو در رو باشد که باز به طرف مقابل فرصت دفاع می‌دهیم و با صرف مقادیر زیادی اغماض، جوان‌مردانه محسوب می‌شود. آن‌وقت که از پشت سر هست (غیبت) یک خیانت و آدم کشی تمام عیار محسوب می‌شود و چه بسیار شخصیت‌هایی که کشته‌ایم و می‌کشیم هر روز٫

باری این روزها در جدال با بدی هستم. ابتدا با بدی‌های خود و بعد با بدی‌های دیگران که به سادگی هر چه تمام‌تر دروغ می‌گویند و صداقت را به کالایی نایاب در جامعه امروزی ایران تبدیل کرده‌اند. خیلی شدید در این تفکر هستم که بهساد (که البته به نظر من نسبت به جامعه اطراف خود، محیط پاک‌تری دارد)، محیط اخلاقی‌تر و بهتری  برای زندگی باشد. اگر زمانی در بهساد به تنهایی به بهبود فرآیندهای کاری، افزایش کیفیت محصول و رضایت مشتریان فکر می‌کردم که البته در هیچ یک نیز به طور کامل موفق نشدیم! امروز فکر می‌کنم که راه دستیابی به موارد گفته شده گسترش و حفظ اخلاق است. در این راستا مهم‌ترین مانع، ضعف‌های اخلاقی خود من هست و بعد از آن باید به تعریف زندگی و کار اخلاقی و افزایش آگاهی نسبت به آن بپردازیم و مرحله آخر نیز مبارزه جدی با مظاهر بداخلاقی مشتمل بر دروغ و غیبت، حسادت، باندبازی و فریب و جعل و تقلب است که هر چند به ندرت ولی گاه در بهساد نیز دیده می‌شود.

خب علی‌العجاله با آخری که ساده‌تر هست شروع می‌کنیم. مبارزه با بد اخلاقی دیگران!

با کدام مشتری نباید کار کرد؟

در آن اوایل که تازه کار را شروع کرده بودیم و یا حتی تا چند سال گذشته، اگر مشتری به سراغمان می‌آمد، خیلی زیاد سعی در جذب آن داشتیم و به هر ترتیبی تلاش می‌کردیم که قرارداد ببندیم. رویکردی که اشتباه بود!

واقعیت این است که هر کاری حتی به قیمت خوب، ارزش انجام دادن ندارد و هر سازمانی نیز ارزش مشتری شدن. به طور مشخص سعی می‌کنیم از مشتریانی که دارای یک یا چند خصوصیت باشند، دوری کنیم:

  1. مشتری فاسد

به تعبیری که بسیاری از بزرگان کشور میگویند، فساد در کشور سیستماتیک شده است و کمتر مشتری را می‌توان یافت که درجاتی از فساد در آن یافت نشود؛ با این حال بهساد به طرف مشتریان فاسد و رشوه خواه نمی‌رود. کار بازاریابی را سخت می‌کند ولی ذهن و وجدان را راحت. بارها نوشته و گفته‌ام که وجدان آسوده را به پول‌دار شدن ترجیح می‌دهم.

  1. مشتری بی‌سواد (و پر ادعا)

این گونه مشتری یک فاجعه تمام عیار است. سواد ندارد و با ادعایی که دارد، زورگویی می‌کند. البته مشکل بی‌سوادی یکی از مشکلات همه ما در درجات مختلف می‌باشد. جامعه ما هر روز با کاهش سطح سواد و مطالعه و یادگیری در ابعاد مختلف رو به رو است. این موضوع شامل خود من نیز می‌شود. من نیز گاه با بی‌سوادی‌هایم ضربات مهلکی به بهساد وارد کرده‌ام. چه سواد تئوریک و چه سواد عملی! اما آن مشتری که سوادش به مراتب از منِ بی‌سواد هم کم‌تر باشد و در همان حال حرف‌ها و دستورهای عجیب و غریب و بی مبنا بگوید، برایم قابل تحمل نیست.

  1. مشتری بدحساب

بدحسابی در ذات سازمان‌های دولتی می‌باشد. با این حال این موضوع نیز شدت و ضعف دارد. مشتریانی که دیر پرداخت می‌کنند ولی می‌توان روی قول آن‌ها حساب کرد، قابل تحمل هستند. اما مشتری بدحسابی که بدقول نیز باشد و در کنار بدحسابی و بدقولی، دروغگو نیز باشد به هیچ وجه قابل تحمل نیست. متاسفانه کشف این خصیصه مشتری در هنگام عقد قرارداد به سادگی امکان‌پذیر نیست. وقتی هم که در مورد یک سامانه سازمانی با یک مشتری شروع به کار کردید، قطع ارتباط به سادگی ممکن نیست. گاهی رابطه کارفرما و کارگزار مانند شوهر و زنی می‌ماند که زندگیشان زهرمار است ولی به خاطر بچه‌ها (در این‌جا بخوانید «سیستم») در حال تحمل یکدیگر هستند. به هر حال بد نیست ابتدا در مورد نحوه پرداخت و تعامل یک مشتری از سایر پیمان‌کاران تحقیق شود. برخی نیز که به بدحسابی معروف هستند!

  1. مشتری دروغگو

تحمل آدم دروغ‌گو بسیار سخت است. دروغ یعنی ویران کردن اساس هر نوع رابطه. دروغ مانند شخم زدن و آماده کردن کشتزاری است که در آن هر نوع بدی قابل رشد و نمو است. اگر در ابتدای رابطه با یک مشتری و یا حتی همکار و دوست، دروغی شنیدید، به‌تر است قید آن رابطه را بزنید. می‌دانم که فکر می‌کنید که انسان این‌گونه در کشور ما تنها می‌ماند! در این شرایط حداقل باید تشخیص دهید که دروغ‌گویی در ذات طرف مقابل است و یا این‌که بنا بر شرایط خاص دچار یک خطای اخلاقی شده است. اگر به هر نحو تشخیص دادید که دروع‌گویی در ذات طرف مقابل است و او هیچ احساس عذاب وجدانی در دروغ‌گویی ندارد و حتی آن را نوعی زرنگی و مزیت می‌داند، شک نکنید که با کثیف‌ترین فرد روی زمین روبرو هستید و رسیدن هر آسیب و خسارتی به شما از جانب او ممکن و قریب‌الوقوع خواهد بود.

  1. مشتری اذیت کار

بعضی‌ها تمام مشکلات زندگی خود را به دیگران منتقل می‌کنند و برای خالی کردن عقده‌ها چه کسی بهتر از پیمانکار مظلومی که دستش زیر سنگ ماست؟! اگر شب گذشته با همسرتان مشاجره داشتهاید و دخل و خرج زندگی یکی نیست و احیانا بیماری و هزار مشکل دیگر در زندگی شخصی شما بروز کرده است، چرا آن را بر سر پیمانکار شکم گنده و پولداری که هیچ مشکلی ندارد خالی نکنید؟!

کشف این گونه مشتری پیش از قرارداد بسیار سخت است. با بعضی‌ها به هیچ روشی نمی‌توان کنار آمد.

پیش می‌آید که برخی از مشتریان دارای هر پنج  ویژگی برشمرده هستند. دوری و ترک رابطه با آن‌ها اوجب واجبات است. آنها را ترک کنید و ذهن و سرمایه و شرکت خود را از مهلکه خارج کنید. هر چند که در گذشته از چنین مشتریانی برخوردار بوده‌ایم، خوش‌بختانه اکنون با چنین معضلی روبرو نیستیم.

درخواست کمک برای حل یک چالش فکری!

یکی از خواسته‌های من در بهساد همواره این بوده است که همکاران من بهساد را دوست داشته باشند و نه از برای لقمه‌ای نان که برای دستیابی به اهدافی مانند بلوغ و افزایش توانایی که شخصی است و یا اهداف بزرگ‌تری مانند کار گروهی و افزایش خرد جمعی و بهبود هویتی به نام «بهساد» که با این نام در جامعه فعالیت می‌کنیم، تلاش کنند. همواره از غر زدن پنهان و در مقابل آن چاپلوسی (به ظاهر احترام) آشکار متنفر بوده‌ام و اعتراض آشکار و احترام پنهان را در مقابل آن ترغیب می‌کرده‌ام. همواره انتظار داشته‌ام اگر اشکالی در روند کار بهساد وجود داشته‌است، همکاران من پیش از آن‌که نسبت به مشکل به وجود آمده پیش خود قضاوت کنند، خود را بخشی از فرآیند حل مشکل بدانند. انتظار داشته و دارم که همکاران بهسادی من لحظه‌ای از یادگیری و ارتقای دانش خود باز نایستند و همواره حرف‌های نو برای گفتن داشته باشند.

بسیاری از همکاران فعلی من در بهساد این چنین هستند و من به وجود آن‌ها و به همراهی با آن‌‌ها افتخار می‌کنم. از دیدگاه منفعت شخصی نیز بخواهیم به موضوع نگاه کنیم، وجود چنین دیدگاهی باعث وجود آرامش ذهن و حس تعلق و متعلق بودن و باعث افزایش اعتماد به نفس افراد می‌شود. از نظر جمعی این دیدگاه باعث افزایش یادگیری سازمانی و خرد جمعی و حرکتی رو به پیش خواهد بود که بازهم منافع آن به همه افراد تعلق خواهد داشت و باعث پیشرفت شرکت و در نتیجه پیشرفت افراد آن خواهد شد.

در نقطه مقابل همواره در بهساد و (هر شرکت دیگر) هستند افرادی که منافع شخصی را به منافع گروهی ترجیح می‌دهند، خود را فداکار و عامل پیشرفت و دیگران را عامل مشکلات می‌دانند. هیچ نقدی به کار آن‌ها وارد نیست. از اعتراض مستقیم خودداری می‌کنند و ترجیح می‌دهند که نارضایتی خود را در جمع‌های کوچک و با تحریک دیگران به اعتراض بیان کنند. از نگاه این افراد بهساد هیچ تاثیری در رشد و یادگیری آن‌ها نداشته و در مقابل، آن‌ها عمر و جوانی خود را صرف بهساد کرده‌اند و احتمالن حقوق مناسبی هم برای این همه فداکاری دریافت نکرده‌اند!

مدت‌های زیادی این موضوع برایم به مثابه یک خار در گلو بود و آزارم می‌داد. یکدلی را تمام و کمال می‌خواستم و صداقت را مطلق، غافل از این‌که «همیشه خراشی هست روی صورت احساس»۱٫ هر چه بهساد بزرگ‌تر شود، احتمال این‌که حتی بر اساس تاثیر محیط افرادی «بهسادی»۲ نباشند بیشتر می‌شود. همواره افرادی خواهند بود که از نظر آن‌ها بهساد از فلان شرکت که ۵۰ هزارتومان بیشتر حقوق می‌دهد (و مشکلاتش نادیده و ناگفته باقی می‌ماند) به مراتب بدتر است.  همواره افرادی خواهند بود که صرفن به خاطر حقوق و نه حتی رشد و یادگیری و بالندگی شخصی در بهساد حضور خواهند داشت.

بدیهی است که در چنین شرایطی روش مدیریت، «فقط» مبتنی بر وجود فرآیندهای مدون کاری و بر اساس ارزیابی‌های دقیق و منسجم صورت خواهد گرفت. روش‌های گاه خشک و بی‌عاطفه‌ای که کار دریافتی را به طور مستقیم در مقابل پول قابل پرداخت ارزیابی می‌کند. این شفافیت شاید چیز خوبی باشد، اما آن را دوست ندارم و مدت‌هاست که فکر من این است که آیا اشتباه می‌کنم؟ آیا این نیز مانند شنیدن توهین از برخی کارفرمایان و اذیت و آزار سیستم فاسد اداری-اقتصادی پیرامون و شب نخوابی‌ها و ده‌ها مرارت دیگر باید به عنوان بخشی از «موارد تحمل» من باشد که برای پیش‌بُرد اموربهساد و دستیابی به هدف غایی رشد و یادگیری پذیرفته‌ام؟ به من در حل این چالش ذهنی کمک کنید.

پاورقی_______________________________________________________________________________

۱- عبارتی زیبا از سهراب سپهری در شعر مسافر

۲- در بهساد با همکاران اصطلاحی داریم به نام «بهسادی». یعنی کسی که بهساد را دوست دارد و با تمام وجود به شرکت فکر می‌کند و در جهت پیشرفت و موفقیت آن تلاش می‌کند

چهارده سال با بهساد

بیست و یک فروردین سال‌روز رسمی به دنیا آمدن بهساد است و بهساد عزیز من وارد پانزدهمین سال زندگی خود می‌شود. پانزده سال بخش زمان زیادی است و باید قضاوت کرد که آیا بهساد شرکت موفقی بوده است؟ فکر می‌کنم به‌ترین هدیه من به بهساد در سال‌روز تولدش نقد آن باشد.

خب مشخص است که بهساد شکست‌ها و موفقیت‌های زیادی داشته است. من مهم‌ترین موفقت بهساد را اعتماد مشتریانی می‌دانم که در بالاترین سطوح کشوری به ما اعتماد کرده‌اند و مدیریت اطلاعات و بخشی از سازمان خود را به ما سپرده‌اند. بهساد در زمینه نرم‌افزارهای مدیریتی یک نام قابل اعتنا و اعتماد است . بعضی وقت‌ها که سوار بر هواپیما هستم و از بالا به شهرها و به خصوص تهران نگاه می‌کنم با خود می‌گویم ببین در بسیاری از نقاط این کشور و (حالا حتی جهان) از سیستم‌هایی که ما نوشته‌ایم استفاده می‌کنند تا یک کار عملیاتی و یا مدیریتی انجام شود و این حس خوبی است که می‌بینی که در گوشه کوچکی از این جهان بزرگ نقشی داشته‌ای. در این موفقیت عواملی نقش داشته‌اند که باید آن‌ها را تا آن‌جا که ممکن است برشمرد:

  1. محیط خوب برای شروع کار:

سال ۸۱ که شروع کردیم، هم‌زمان بود با حمایت‌های دولت فرهیخته آقای خاتمی از فناوری اطلاعات. وام‌ها و بودجه‌های خوب. صنعت شکوفا و اقتصادی که به اندازه الان بیمار نبود. کارهای خوبی گرفتیم که برای این‌که هزینه اشتباهات چند جوان بی‌تجربه جبران شود، کافی بود. هر چه تلاش می‌کردیم متناسب با آن نیز نتیجه می‌گرفتیم.

  1. انگیزه و پشتکار و علاقه

خیلی کار می‌کردیم. عاشق کارمان بودیم و هستیم و با تمام خستگی‌ها از پای نمی‌افتادیم. حکایت ما یا تن رسد به جانان یا جان ز تن در آید بود. ما به رسالتی که برگزیده بودیم اعتقاد داشتیم.

  1. بی‌باوری به شکست

دوستان من و من باور داریم که شکست نمی‌خوریم. ما بسیاری از پروژه‌هایی را به موفقیت رسانده‌ایم که کسی به اتمام و انجام آن باور نداشته است. «باور» داریم که موفق می‌شویم.

  1. گروه خوب

همواره افراد بسیار خوبی در همه ابعاد سازمانی بهساد و یا در کنار آن بوده‌اند. چه از مشتریان و چه همکاران بهسادی که اگر نبودند بهساد نیز نبود. لازم است نسبت به همه آن‌ها که بودند و رفتنه‌اند و یا هنوز هم هستند سپاس ویژه داشته باشم.

  1. محتوای حرفه‌ای

ما نرم‌افزاری‌هایی نبودیم که وارد حیطه مهندسی صنایع شده باشیم. بلکه برعکس مهندسان صنایعی بودیم که از نرم‌افزار هم چیزهایی بلد بودیم. این کار ما را تا حدی خاص کرده بود و صنایع و کارخانجات که شروع کار ما با آن‌ها بود، اعتماد بیشتری نسبت به ما داشتند. ما از جنس آن‌ها بودیم.

اما باید اعتراف کنم که بهساد امروز با ایده‌آل‌ها و آرزوهای من و البته آن چه که باید می‌رسیده فاصله دارد و من این را بزرگ‌ترین ناکامی می‌دانم. برای این ناکامی هم دلایل مهمی وجود دارد:

  1. بی‌تجربگی و بی‌سوادی

ما تجربه شرکت داری نداشتیم، سواد آن را هم نداشتیم و در کنار این می‌خواستیم همه چیز را خود اختراع کنیم و بر اساس روش خود شرکت را اداره کنیم. مدیریت یک دانش است که هم باید آن را خواند و هم تجربه کرد. ما این موضوع را به رسمیت نشناخته بودیم.

  1. ضعف‌های اخلاقی و کار گروهی

این را اول در مورد خودم می‌گویم. من اشکالات اخلاقی زیادی داشتم و البته با وجود تمرین‌های مدیریت بر خود هنوز برخی از آن‌ها را نیز تا حدودی دارم.

بین «ثبات عقیده و اعتقاد به درستی چیزی» و «خودمحوری» مرز ظریفی وجود دارد که گاه من آن را اشتباه می‌گرفتم و هم‌چنین بین «قاطعیت» و «عصبانیت»  نیز تفاوت‌های جدی وجود دارد که بسیار پیش می‌آمد من آن را درک نمی‌کردم.

در کنار این ما بسیار جوان و کم تجربه و خام بودیم و اصول کار گروهی را بلد نبودیم. در شراکت با یکی از شرکا دچار اختلاف شدیم و منجر به جدایی او از ما شد که هم آن اختلافات و هم آن جدایی به ما آسیب رساند.

  1. غفلت از محیط

ما کار خود را در اراک شروع کردیم. شهری که ظرفیت صنعت بالنده آن می‌توانست بهساد را به یک غول نرم‌افزاری تبدیل کند. اما وقتی شرایط بازار کار تغییر کرد و به دلیل سیاست‌های دولت نهم و دهم صنعت افول کرد و ما بازار را (تا این‌جا بر اساس یک استراتژی درست) از اراک  خارج کردیم، ولی خود تا سال‌ها در اراک ماندیم. ماندن ما در این شهر برای ما بی‌آسیب نبود.

  1. ویرانی اکوسیستم

آسیب‌هایی که کشور در آن هشت سال جنگ تحمیلی دوم (۹۲-۸۴) دید، بسیاری از صنایع و شرکت‌های بزرگ را به خاک سیاه نشاند و ورشکسته کرد. ما که جای خود داریم. هر چند که ماهی شناگری باشی، در لجن‌زار و باتلاق نمی‌شود به خوبی شنا کرد. اعتراف می‌کنم که رشد بهساد در این دوران خود یک شاه‌کار بوده است.

  1. استراتژی محصول و بازار

بازار که تغییر کرد، ما که سفارشی کار بودیم و پروژه‌ای کار می‌کردیم خیلی دیر به سمت تولید بسته‌های نرم‌افزاری رفتیم و محصولات ما هم بزرگ، تخصصی و با بازار خاص سازمانی و دولتی بود. می‌شد به سمت بازارهای دیگر از جمله تجارت الکترونیک، موبایل و محصولات پرتیراژ رفت. در این زمینه با سرعت مناسب عمل نکردیم.

ظرفیت مدیریت

برای مدیریت برای فرآیند و سیستم داشت که من آن را «ظرفیت مدیریت» می‌دانم. ما در این حوزه جای کار زیادی داشته و داریم و خواهیم داشت و به نظر من برای کم پرداختن به آن باید سرزنش شویم.

  1. پای‌بندی به ارزش‌ها!

ما اهل خیلی کارها نبوده و نیستیم. اهل زد و بند و رشوه و رانت و آن‌چیز که سکه رایج بازار است. شاید باعث شده باشد که از نظر اقتصادی و مالی به همه هدف‌های خود نرسیم. اما معتقدم که این موضوع در بلند مدت یکی از مهم‌ترین عوامل رشد و توسعه بهساد خواهد بود.

در کشور ما شاید صدها شرکت نرم‌افزاری در قد و قواره بهساد وجود دارند که هر یک نیز بازار خاصی را در اختیار دارد. «سن»، «اندازه» و «بلوغ» با یکدیگر تفاوت دارند. برای ماندگار شدن و پیشرفت باید «بالغ» شد و بهساد به سنی رسیده است که باید «بلوغ» پیدا کند. من باور دارم که اگر از اشتباه‌های گذشته پرهیز بیش‌تری داشته باشیم، به این بلوغ نزدیک‌تر خواهیم شد.

رضایت مشتری یا رضایت خود، مسئله این است

 

رضایت مشتری یک اصل است! اما باور کنید که در فرهنگ ما «رضایت خود» اصل متقن و با دوام بیشتری است.

  1. خنده‌ام می‌گیرد وقتی که در تبلیغات تلویزیونی بانک‌ها، کارمند بانک بر می‌خیزد و با مراجعه کننده دست می‌دهد ولی در واقع کارمند اخموی بانک را در مقابل خود می‌بینم که دو کیلوگرم کله را تکان می‌دهد تا جواب سلام من را ندهد!
  2. زورمشتری وقتی زیاد باشد، پوست فروشنده/پیمانکار را می‌کند. تعارف هم ندارد.
  3. زور فروشنده/پیمانکار زیاد باشد، پوست خریدار/کارفرما را می‌کند. تعارف هم ندارد.
  4. گاهی مشتری خواسته‌های زیاده از حد دارد.
  5. گاهی فروشنده و پیمانکار از کار خود می‌دزدد.
  6. گاهی نیز تعامل بین این دو به وجود می‌آید.

کاش مفهوم «خود» را به چند متر بیش‌تر از مرزهای فیزیکی بدن خود گسترش دهیم. به یقین آن وقت زمین جایی به‌تر برای زندگی کردن خواهد بود.

بازهم اخلاق

دیشب تا خیلی دیر از ابتدای روزنوشت‌های بهساد را می‌خواندم. چقدر آن خاطره نویسی هفتگی تغییر کرده و راه خود را از نوشتن اتفاق‌های روزمره بهساد و تا حدی غر زدن کشانده به حوزه فکر درباره چیستی کسب و کار و بایدها و نبایدهای آن. اما به قول سهراب سپهری عزیز، «من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتن!»

این روزها که من بیش‌تر از حوزه اخلاق می‌نویسم، به آن دلیل است که بیش‌تر در مورد آن فکر می‌کنم و اعتراف می‌کنم که این نوشته‌ها به منزله آن نیست که من یک فرد با زی اخلاقی هستم. این نوشته‌ها ثابت نمی‌کند که نگارنده هیچ خطای اخلاقی نداشته و ندارد. از طرف دیگر فردی می‌تواند داعیه دار تسلط بر موضوعی باشد که حداقل ۱۰۰۰۰ ساعت (یعنی ۱۰ سال) بر آن موضوع کار و مطالعه مستمر داشته باشد. بنابراین به سادگی اثبات می‌شود که این حقیر حق ندارد و البته نمی‌تواند ادعایی بر مبانی نظری آن نیز داشته باشد.

این نوشته‌ها، فکرهای روزمره یک نفر بسیار معمولی و عادی است که گه‌گاه و یا به دفعات دچار ضعف‌های اخلاقی و مدیریت بر خود نیز می‌شود.

با همه این حرف‌ها باور دارم که زندگی چیزی  فراتر از بازی‌های روزانه‌ای است که ما برای کسب درآمد انجام می‌دهیم؛ قرار نیست که من در ۴ سالگی با ماشین اسباب بازی مشغول باشم و در ۴۰ سالگی  ماشین واقعی اسباب بازیم باشد. فهمیده‌ام که ما برای انجام کارهایی به دنیا آمده‌ایم. آدم‌هایی که در تاریخ مانده‌اند به دلیل کاری است که انجام داده‌اند و نه به خاطر مالی که اندوخته‌اند. ما ناگزیر از حرکت برای انجام کاری هستیم و در این راه باید ابتدا خود را تغییر دهیم.

معرفی و نقد کتاب

چندی پیش به دیدار یک دوست قدیمی رفتم. دوستی که از سن پنج سالگی باهم بزرگ شدیم و مدرسه رفتیم و درس خواندیم و البته دانشگاه و درس و کار فاصله زیادی بین ما ایجاد کرد و عجیب که بر خلاف راه بسیار متفاوتی که بعد از دیپلم رفته بودیم، قرابت‌های فکری و کرداری زیادی باهم داشتیم. مثلن هر دو باهم بیش از یک سال است که استفاده از خودروی شخصی را حداقل برای آمدن به سر کار کنار گذاشته‌ایم! نمی‌دانم که این‌ها را باید به حساب تربیت دوران کودکی و محیط رشد گذاشت و یا اتفاق. در این دیدار دل نشین، چند هدیه با ارزش دریافت کردم که همگی کتاب بودند. یک کتاب خاطرات شخصی دوستم بود که من هم تمایل شخصی برای خواندن آن داشتم و کتاب دیگری که موضوع این نوشته است.

کمی در مقدمه‌گویی، آن هم بی ربط به مطلب اصلی زیاده روی کردم. من مدت‌ها قبل زیاد به کتاب‌های مدیریت فارسی سرک می‌کشیدم که خیلی کم من را جذب می‌کردند. عدم جذب من هم چند دلیل داشت. اول این که عمده این کتابها ترجمه‌ای بودند و ترجمه در ایران کم‌تر توانسته‌است بار معنایی نوشته اصلی را منتقل کند و بعد هم اگر ترجمه موفقی بوده به طور عمده از فضای کسب و کار ایران غافل بوده و سر انجام اینکه عمده کتابهای مدیریت ایران به فراخور شرکت‌های بزرگ ترجمه و یا ویرایش شده که به کار من با یک شرکت کوچک نمی‌آید. نکته دیگری هم بود که حجم مطالعه من را از مدیریت به سوی علوم انسانی کشاند و آن این بود که باور کرده‌ام برای ارائه یک مدیریت صحیح باید زیرساخت‌های فکری، اخلاقی و باورشناسی اصلاح گردد و بدون این مهم به کارگیری ابزار مدیریت مانند به کارگیری چکشی است که دسته آن پوسیده است.

به هر ترتیب یکی از کتاب‌هایی که دوستم به من هدیه داد کتاب «کلید در وضعیت روشن» اثر آقای مهندس سید مهدی عراقی مدیرعامل سابق کنتور سازی ایران بود.

این کتاب هم تالیف است و هم به فراخور اوضاع و احوال ایران به خصوص در دهه هفتاد نوشته شده. بسیاری از مسائل مبتلا به شرکت های صنعتی ایران در آن به خوبی عارضه یابی شده و راهکار مناسب برای رفع آن نگاشته شده است. اعتراف می‌کنم که نکات مهم مدیریتی را نیز برای شرکت‌های خصوصی کوچک می‌توان در آن به وفور یافت.

با این حال من اگر به آقای مهندس عراقی دسترسی داشتم حتمن از ایشان خواهش می کردم که جلد دوم کتاب خود را با نام «کلید در وضعیت خاموش» و متضمن اشبتاه‌های خود منتشر کنند. چرا که در این کتاب کمتر از اشتباه‌ها و شکست‌های هر چند محدود ایشان در مدیریت صحبتی به میان آمده است. می‌دانم کار سختی است. اما خوب بود خوانندگان علاوه بر یادگیری از موفقت‌های ایشان، عوامل شکست‌های ایشان را نیز می‌شناختند تا از آن در مدیریت خود پرهیز کنند.

شاید اگر روزی بخواهم کتابی در مورد خاطرات مدیریت بهساد بنویسم، این‌گونه عمل کنم!

چرا (برخی از) کارفرمایان بد هستند؟

در ذیل نوشته پیشین، دوستی از ظلم‌های کارفرمایان بر کارمندان شرکت خود نوشتند که یکی از موضوعات جاری جامعه‌است. موضوع بسیار گسترده و پیچیده است و البته در کنار گسترش بی‌اخلاقی و دروغ و فریب در جامعه، فضای کار و فعالیت درون شرکتی نیز از آن مصون نمانده است. در این نوشته سعی می‌کنم تا به طور مجمل بر اساس تجربیات خود و دوستان کارآفرین و شرکت‌دار به این سئوال پاسخ بگویم

  1. “بدبودن ذاتی” برخی کارفرمایان

اولین و نه برترین و محکم‌ترین دلیل برای بد بودن برخی از کارفرمایان بد بودن ذاتی آن‌هاست. این روزها و (شاید هم از گذشته) بوده و هستند افرادی که برای تامین منافع زودگذر خود حاضر هستند به هر عمل ظالمانه‌ای مبادرت ورزند. بخشی از این ظلم هم به کارکنان شرکت است. البته من این افراد را بیش و پیش از آن‌که بد بدانم، احمق می‌دانم. ظلم به کارکنان هر شرکت باعث بروز بی اعتمادی و تنش در فضای کاری شرکت می‌شود و این فضا مخرب تولید و ارائه خدمات است و خود کارفرما بیش از هر کس از این  فضا آسیب خواهد دید.

  1. قانون نا کارآمد:

اعتقاد دارم که قانون کار، در کنار بسیاری از قوانین حوزه کارآفرینی کشور، پاسخ‌گوی نیاز کشور به رشد و توسعه و خروج از رکود نیست. این قانون بیش‌تر بر مبنای حمایت صدقه‌ای و ولی‌مآبانه از قشر کارگر تدوین شده و در ذات آن پیش‌بینی نشده است که حمایت واقعی از کارگر یعنی به وجود آوردن فضایی که به واسطه تولید و ارزش‌آفرینی، شغل کارگر و منافع او حفظ شود. حرمت و احترام هر قانونی نیز به تطابق آن با شرایط زمان بر می‌گردد. وقتی که قانون در بسیاری از موارد ناکارآمد می‌شود، خاصیت اجرایی خود را از دست می‌دهد. و وقتی که قانون برای کارفرما اهمیتی نداشته باشد آن را به هر شکل ممکن دور می‌زند و این دور زدن را مطابق با منافع شخصی خود انجام می‌دهد و نتیجه دل‌خواه خود را از آن می‌گیرد.

  1. نبود مجامع صنفی کارکنان

به طور مشخص تا آن‌جا که من می‌دانم در حوزه فناوری اطلاعات و به احتمال قریب به یقین سایر حوزه‌ها، مجمع صنفی و قانونی که بتواند از حقوق کارکنان دفاع قانونی نماید وجود ندارد و این موضوع به طور عملی بر عهده اداره کار قراردارد که با توجه به این که یک سازمان دولتی است، علاوه بر وجود فساد اداری و سایر موارد مبتلا به ادارات دولتی، از کارآمدی لازم برای دفاع از حقوق کارکنان شرکت‌‌ها برخوردار نیست. وقتی که کارکنان حامی قانونی و کارآمدی نداشته باشند، به آن‌ها ظلم می‌شود.

  1. دروغ‌گویی و خلف وعده برخی کارکنان

دوستی می‌گفت که پدر یکی از کارکنان شرکت او، تماس گرفته و به او گفته است که «این دختر سر کار بیاید و بیکار نباشد، حقوقش را هم من هر ماه به حساب شرکت واریز می‌کنم». بعد همان فرد نه تنها هیچ‌گونه مبلغی پرداخت نکرده، بلکه بابت مدتی که به طور عملی کار یاد می‌گرفته و کارآموز محسوب می‌شده، به اداره کار از دوست ما شکایت کرده بود. . یا شنیده می‌شود که افراد در بدو ورود می‌گویند ما این‌جا کار کنیم و کار یاد بگیریم، انتظار حقوق نداریم. همین افراد با توسل به انواع دروغ و حیل مدعی حقوق از دست رفته خود می‌شوند. در این شرایط کارفرمایان متوسل به روش‌هایی مانند، قرارداد و فرم تسویه سفید امضا، تضامین متعدد و … می‌شوند. البته در ابتدا کارفرمایان برای دفاع از خود به این اقدام توسل می‌جویند ولی وقتی که یک روشی جواب می‌دهد، خیلی ظرفیت و اخلاق می‌خواهد که از این ابزار فقط به طور اخلاقی استفاده نمود. آن هم در جامعه بی‌اخلاق امروز

من بارها گفته‌ام که ظلمی که برخی کارکنان به کارفرمایان می‌کند به طور گسترده در جایی دیگر به خود آن‌ها و سایر کارکنان بر می‌گردد.

تا به حال چند نفر را کشته‌ایم؟!

بی‌شک همگی ما از کشته شدن هم‌وطن‌های خود در سانحه تصادف دو اتوبوس با خبر شده‌ایم. پلیس و برخی دیگر شرکت خودروساز را مقصر حادثه معرفی کرده‌اند. خودروساز، شرکت مسافربری و استفاده از لاستیک چینی را عامل حادثه می‌داند. شرکت مسافربری هم احتمالن دیگری و دیگری را و من و شمایی که این نوشته را می‌خوانیم، همه آن‌ها به‌علاوه سیستم اقتصادی کشور و تحریم و فلان و بهمان را و اعتراض می‌کنیم که چرا هیچ فردی مسئولیت این حادثه را به عهده نمی‌گیرد. چرا هیچ فردی حاضر به استعفا نمی‌شود و …

و چه انتظار زیادی داریم از دیگران! آیا ما در کار و مسئولیت خود سهل‌انگاری نمی‌کنیم؟ گفتگو ندارد که اگر من ِ مدیر شرکت نرم‌افزاری، به همین روشی که شرکت نرم‌افزاری را اداره می‌کنم، می‌خواستم یک شرکت مسافربری را اداره کنم، شاید تعداد سوانح و کشته‌ها به مراتب از این هم بیش‌تر بود. از خود شروع می‌کنم. آیا منِ مدیر در انجام تمامی وظایفم دقیق و به موقع هستم و با حصول اطمینان از تبعات تصمیم‌هایم، متعهدانه به تصمیم‌گیری می‌پردازم؟ آیا فلان کارشناس بهمان سازمان به همه جوانب کاری که انجام می‌دهد با دقت و تعهد نگاه می‌کند؟! و آیا پس از بروز مشکل‌ها در تعامل با مشتری و دیگران، یک‌دیگر را متهم نمی‌کنیم؟ تا به حال چند بار مسئولیت اشتباه‌مان را پذیرفته‌ و در پی جبران خسارات به وجود آمده برآمده‌ایم؟

به همه مشاغلی که اطراف ما وجود دارند نگاه کنیم. در همه کارها (تاکید می‌کنم در همه کارها و مشاغل) اعم از کارگری، کارمندی، دولتی، آزاد و … رگه‌هایی از بی‌تعهدی، دروغگویی، سهل‌انگاری، خلف وعده، عدم تحقق برنامه‌زمانی و … وجود دارد؛ با این تفاوت که بسیاری از این سهل‌انگاری‌ها موجب مرگ مستقیم انسان‌ها نمی‌شود و مرگ انسان‌ها را با تاخیر بیش‌تر و بسیار نامحسوس سبب می‌شود.

سهل‌انگاری و بی‌تعهدی همواره موجب بروز تنش و استرس می‌شود و استرس مادر بسیاری از بیماری‌ها می‌باشد و خیلی‌ها به خاطر بیماری‌های قلبی و عصبی و .. می‌میرند. کارمند امور قراردادهای کارفرمای من همان‌اندازه با ایجاد تاخیر و سهل‌انگاری در تایید صورت‌وضعیت‌های من باعث ایجاد تنش عصبی و ناراحتی در من و هم‌کارانم می‌شود که مدیر او با تنظیم یک قرارداد ظالمانه و من با تعامل بد با کارفرما و مدیر پشتیبانی شرکت ما با تاخیر در پاسخ‌گویی به نیاز کاربران و …

مدیر ارشد یک سازمان، آشپز یک شرکت، پرستار یک بیمارستان، معلم، استاد دانشگاه، کارگر تولید یک شرکت خودروسازی، مسئول تضمین کیفیت بهمان شرکت و … همه با کار بی‌کیفیت خود موجب آزار یک‌دیگر هستیم و شاید بی‌آن‌که بخواهیم و بدانیم در سطوح مختلف موجب از بین بردن آرامش و سلامت دیگران می‌شویم؛ موجب اتلاف وقت دیگران می‌شویم و فقط دیگران را متهم به سهل‌انگاری می‌کنیم و فریاد می‌کشیم “مملکته که داریم؟!” در حالی‌که خود تک تک اجزای تشکیل دهنده این مملکت هستیم.

واقعیت این است که مجموع رفتارهای نامتعهدانه ما در طول زندگی (هر چند به طور غیر مستقیم و در طول زمان بسیار) در مرگ دیگران تاثیر داشته و یا خواهد داشت و به‌تر است که به جای شماطت دیگران که جان انسان‌ها را به بازی گرفته‌اند، به خود بپردازیم. چرا که می‌خواهم اعتراف کنم که با این روش کار کردن، همه ما به طور ذاتی از ظرفیت و یا احتمالن سابقه آدم کشتن برخوردار هستیم.