روزی که نمی‌خواستم ادامه دهم

اگر از من پرسیده شود که سخت‌ترین شرایط بهساد در شانزده سال گذشته چه زمانی بوده است به یقین از زمستان ۱۳۹۲ یاد خواهم کرد. وابستگی به بازار دولتی و وجود برخی ضعف‌های ساختاری ما در آن زمان باعث شده بود که رکود و تورم بالای آن سال که نتیجه هشت سال کشورداری! دولت‌های نهم و دهم بود کسب و کار ما را به شدت تحت تاثیر قرار دهد. مطالبات اندکی داشتیم که مشتریان آن را هم پرداخت نمی‌کردند، مشتریان دولتی یا دچار تغییرات مدیریتی ناشی از تغییر دولت شده بودند و بیشتر در حال و هوای آوردن اتوبوس مدیران جدید بودند و  چندان به فکر عقد قراردادهای فناوری اطلاعات در ابتدای کار نبودند و یا هم می‌دانستند که به زودی اتوبوس مدیران قدیمی آن‌ها باید برود و در نتیجه بازهم انگیزه‌ای برای کار نداشتند. این موضوع برای ما به معنی نبود کار جدید در آینده نزدیک بود. یکی از مهم‌ترین مشتریان دچار تغییرات مدیریتی و کارشناسی شده بود و مثل همیشه وقتی جدید‌ها می‌آیند می‌خواهند ثابت کنند که قدیمی‌ها برده‌اند و خورده‌اند و به همین دلیل روند عقد قرارداد پشتیبانی جدید با وجود ادامه ارائه خدمات به شدت کند شده بود.

میزان معوقه حقوق‌ها به چند ماه رسیده‌بود. حتی نمی‌توانستیم حق بیمه و مالیات را پرداخت کنیم. برای اولین بار در زندگی فقر را احساس می‌کردم.

از طرف دیگر درون بهساد نیز شرایط خوبی نداشتیم. یکی از مدیران پروژه و همکاران خوب و دل‌سوز به دلایلی اجتناب‌ناپذیر مجبور به ترک بهساد شده بود و پروژه‌ای سخت که در حالت عادی نیز به موفقیت آن امیدی نبود، دچار مشکلات بیش‌تری شد. تعارض بخش مالی و اداری با بخش فنی و تولید به حداکثر رسیده بود و هر چند روز یک‌بار این دو بخش باهم تنش داشتند. گرچه دلیل اصلی این تعارض، اختلاف سطح حقوق بخش فنی با بخش مالی – اداری و اجرای قانون حقوق متاهل‌ها بود. ما در بهساد همیشه قانونی داشته‌ایم که حتی با استقراض باید حقوق افراد متاهل بدون تاخیر پرداخت شود ، این دلیل واقعی کم‌تر در اختلافات بروز می‌کرد و بروز موضوعات بیش‌تر بر سر مسائلی بچه‌گانه بود که نمی‌توانستم بی‌اهمیتی آن را ثابت کنم، چرا که خود من هم می‌دانستم که بخش مالی-اداری نسبت به حقوق بخش تولید اعتراض دارد و من هم حاضر و قائل نبودم که این تفاوت حقوق نباید وجود داشته باشد و اجرای قانون حقوق متاهل‌ها هم برایم یک اصل بود.

با تمام این شرایط مجبور شده بودیم که سرمایه‌گذاری به نسبت سنگینی را هم  در حوزه سرمایه ثابت و هم توسعه ساختار بازاریابی انجام دهیم که موضوع وام و بدهی سنگین را هم برای شرکت به همراه داشت. هر چه ما بیش‌تر بی‌کارتر و بی‌پول‌تر می‌شدیم، بیش‌تر هزینه بازاریابی می‌کردیم و کم‌تر نتیجه می‌گرفتیم. بازاریابی مثل یک گرداب نقدینگی اندک ما را می‌بلعید و بازهم بی‌پول‌تر می‌شدیم.

یک روز همه همکاران را جمع کردم و به آن‌ها گفتم که تا زمانی نامشخص دچار بحران و توفان هستیم. می‌توانید از کشتی بهساد با قایق‌های نجات فرار کنید، می‌توانید بمانید و باهم مشکلات را حل کنیم. اکثر افراد ماندند. اما آن‌ها که قصد رفتن کردند، گرچه رفتنشان از نظر من ایرادی نداشت ولی با رفتار پس از رفتنشان نشان دادند که هیچ چیز جز پول، پیش از این آن‌ها را در بهساد ماندگار نکرده‌ بود. چرا که با وجود این‌که آن‌ها به وضعیت نقدینگی بهساد آگاه بودند، بیش‌ترین فشارها و حتی پرده‌دری‌ها را برای دریافت مطالبات پایان خدمت خود  انجام دادند. بیش‌ترین فشارها، توهین‌ها و سرزنش‌ها از طرف همین افراد بر من وارد شد. برایم مثل فرود آمدن یک پتک بر سر بود که پدر یکی از کارکنان تماس بگیرید و بگوید “تو که عرضه شرکت‌داری نداری، غلط می‌کنی که شرکت ایجاد می‌کنی”.  البته در آن شرایط عصبی با توجه به گرایش سیاسی او در طرفداری از دولت نهم و دهم از خجالتش درآمدم! چالش‌هایی جدی نیز بر اثر خیانت یکی از همکاران سابق برایمان به وجود آمده بود که تبعات زیادی داشت و توضیح آن بماند برای وقتی دیگر.

می‌توانم بگویم که هیچ‌چیز سر جایش نبود. خسته بودم. وقتی پول نباشد و افراد تامین نباشند، افراد خودِ واقعی خود را به‌تر و راحت‌تر بروز می‌دهند. من همکارانی داشتم که صادقانه و با نجابت تمام در کنارم ایستادند و افرادی دیگر که در مقابلم قرار گرفتند.

ناراحت، خسته، عصبی، نا امید و بی‌انگیزه بودم.  چند بار با مشتریان عصبی شدم و دعوا کردم، حتی برای خودم هم غیرقابل تحمل شده بودم. هر بار عصبی می‌شدم و دعوا می‌کردم اوضاع پیچیده‌تر و بدتر می‌شد.

با تمام این شرایط برای اولین بار در بهساد فکر می‌کردم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. اما از طرف دیگر احساس می‌کردم و می‌دانستم که در مقابل آن‌ها که مانده‌اند مسئولم و این شرایط عذابم می‌داد. با این اوضاع و احوال به تعطیلات عید ۹۳ وارد شدیم.  روز اول عید دوست خوبی با من تماس گرفت و از من خواست که به کوهنوردی برویم. قبول کردم و در تمام مسیر شرایط را برایش توضیح دادم. از من پرسید آیا حاضر هستم به عنوان کارشناس برای شرکتشان کار کنم؟! من از روز اول بهساد تا به‌حال هیچ شغل دومی برای خود خارج از بهساد نداشته‌ام و نخواهم داشت و این به یقین جزء اصول من بود. به او گفتم به این شرط که کار پاره‌وقت باشد و هزینه کارشناسی شرکتی محاسبه شود و  درآمد آن هم به حساب بهساد واریز شود. هدف او کمک به بهساد و من بود و بدون فکر موضوع را پذیرفت. قرار شد که چند پروژه کوچک با قابلیت دریافت سریع پول هم برای بهساد تعریف کنیم. این موضوع به طور واقعی مورد نیاز آن‌ها بود و منحصرن تعریف بی‌دلیل پروژه برای کمک به بهساد نبود. برای من هم بازگشت به دنیای کارشناسی به همراه کمک مالی به بهساد بسیار جذاب بود. ذهنم را می‌توانستم به موضوعاتی معطوف کنم که  روی آن‌ها مدیریت داشته باشم. کار کارشناسی همیشه برایم جذاب بوده است.

همه این موارد باعث شد که بتوانیم چالش‌ها را مدیریت کنیم. بعد از آن دوره تدبیر و امید (آن‌وقت) فرا رسید و ما هم توانستیم به تدریج مشکلات را حل کنیم و دوره‌ جدیدی از رشد و پیشرفت را تجربه کنیم. داستان سال ۹۲ برای من درس‌های فراوانی داشت.

  1. بی‌شک مهربانی بی انتظار یک دوست توانست ما را از غرق شدن نجات دهد. وظیفه خود می‌دانم که در شرایط بحران این چنین در کنار دوستان و دیگران باشم.
  2. تقریبا همه همکاران کنونی من همان‌هایی هستند که آن زمان سخت در کنار بهساد ماندند و من به اخلاق و همراهی آن‌ها افتخار می‌کنم و امیدوارم بتوانم قدردان همراهی خالصانه آن‌ها باشم.
  3. عوامل محیطی به خصوص در یک اقتصاد دولتی تاثیر زیادی بر کسب و کارهای ما دارد. چیدن همه تخم‌مرغ‌ها در سبد دولت یک اشتباه استراتژیک برای هر کسب و کاری است.
  4. تشخیص نقطه‌ شکست یکی از مهم‌ترین لحظات تصمیم‌گیری برای مدیران ارشد هر کسب و کاری است. اشتباه در تشخیص آن تبعات سنگینی در زندگی حرفه‌ای و حتی شخصی ما دارد.
  5. درخواست کمک را نباید فراموش کرد. این را در سال ۸۳ در یک دوره آموزشی یاد گرفته بودم که وقتی گرفتار شدم، باید موضوع را برای افرادی که حداقل قابل اعتماد می‌دانم بیان کنم. این خصوصیات “آقایان مدیر” نیست و بیش‌تر یک رفتار زنانه محسوب می‌شود. ولی آقایان باید آن را تمرین کنند.
  6. من در همان شرایط بسیار بد حاضر به پرداخت رشوه برای گرفتن کار نشدم. الآن که به گذشته نگاه می‌کنم از تصمیم خود بسیار راضی هستم. احساس می‌کنم چیزی وجود دارد که می‌تواند حداقل بخشی از ارزش‌های من را حداقل برای خودم تعریف کند. آدم باید از خودش تعریف داشته باشد.
  7. در شرایط بحران، تصمیم‌های عصبی، بی‌انگیزگی و افسردگی یکی از تبعات سنگین برای مدیران است که در آن دوره من نیز تا حدی به آن دچار شده بودم. متاسفانه در شرایط پر مشکل کنونی من این علائم را در وجود بسیاری از مدیران ارشد شرکت‌ها، سازمان‌ها و حتی مدیران ارشد اجرایی کشور مشاهده می‌کنم. در مورد من وجود همان دوست‌ خوب و پیاده‌روی‌ها و کوه‌پیمایی‌های مکرر به مدیریت شخصی من و بهبود شرایط روانی کمک زیادی کرد. تکرار این‌که وضعیت بد است هیچ کمکی به بهبود اوضاع نخواهد کرد. استفاده از روش‌های روان‌شناسانه، ورزش و پیاده‌روی، موسیقی و هنر کمک زیادی به بهبود شرایط روانی خواهد کرد.
  8. افرادی وجود دارند که به صورت یک لایه نازک از رنگ انسانی روی وجود یک شخصیت دیگر هستند. وجود این افراد طبیعی است. نمی‌توان وارد جنگ با آن‌ها شد. باید تکنیک‌های حل اختلاف و مدیریت تعارض در مورد آن‌ها به کار گرفته شود.

سال ۹۳ فرصت سفری طولانی برایم به وجود آمد که به سفر بروم. در بازگشت، دنیا را به‌تر می‌توانستم بفهمم.

گوشه‌هایی از شانزده سال تجربه – داستان بهتایم

اسفند ماه سال ۸۰ یعنی زمانی که بهساد هنوز به دنیا نیامده بود ما سه شریک یک تصمیم کلیدی گرفتیم که تاکنون نیز در بهساد جاری است. قرار گذاشتیم هر کسی متناسب با کاری که انجام می‌دهد حقوق بگیرد و نه کسی حق غر زدن دارد که چرا من بیش از دیگران کار می‌کنم (چون متناسب با کارش حقوق می‌گرفت) و نه کسی حق دارد بگوید چرا دیگران بیش از من دریافتی دارند (لاجرم به همان دلیل). در بهساد آن روز سه نوع کار تعریف شده بود. (اجرایی: مانند خرید و نظافت و …) که ساعتی ۱۰۰۰ تومان تعیین ارزش شده بود، اداری (کارهای ثبت، حسابداری، مراجعه به ادارات و …) که ساعتی ۱۲۰۰ تومان بود و تحلیل سیستم و برنامه‌نویسی که اگر اشتباه نکنم ساعتی ۱۵۰۰ تومان ارزش داشت. در پایان هر ماه همه فایل‌های Excel کارهای خود را ارائه می‌کردیم و تعیین حقوق می‌شد. البته فراموشی گزارش کار و  حذف بخشی از حقوق هم از مقتضیات کار بود.

تا چند سال که تعداد همکاران بیشتر شده بود ارائه گزارش کار به همین منوال ادامه داشت. با این تفاوت که برای هر یک از افراد یک حقوق ساعتی جدا در نظر گرفته شده بود. یادم هست که دوستی تازه به بهساد آمده بود و در ستون مقابل ساعت کار خود معادل ریالی آن را هم به صورت اتوماتیک حساب می‌کرد و یک سلول جمع ریال هم آخر صفحه Excel داشت که تا امروز چه‌قدر دهل زده است! و از آن‌جا که در بهساد اگر کسی به پول قبل از کار فکر کند نمی‌تواند با محیط خود را تطبیق دهد، خیلی زود از جمع ما جدا شد.

با زیاد شدن! تعداد نفرات کار محاسبه گزارش‌کارها (تایم‌شیت‌ها) کمی برایم سخت شده بود. برای همین وقتی قصد داشتم برنامه‌نویسی ASP.NET را یاد بگیرم، نوشتن یک برنامه گزارش‌کار را شروع کردم. پنج روز تعطیلی عید سال ۸۳ به بهساد آمدم و اولین سیستم تایم‌شیت بهساد را بسیار ابتدایی نوشتم! تقویم میلادی و استفاده از Post Back (یکی از ابتدایی ترین روش‌ها) برای همه رویدادهای سیستم، حتی پرسیدن اطمینان از حذف یک رکورد از اطلاعات!! با این حال مهلت ارائه گزارش‌کار از یک ماه به سه روز کاهش یافت و چند کنترل برای هم‌زمان نبودن فعالیت‌ها هم اضافه شده بود. اطلاعات پایه و دسترسی‌ها و کاربرها همه در دیتابیس به صورت مستقیم وارد می‌شد و گزارش‌گیری از سیستم هم مختص خودم بود که با مراجعه به دیتابیس و با نوشتن کوئری‌های مختلف از سیستم گزارش می‌گرفتم و همیشه یکی از دغدغه‌هایم تبدیل تاریخ میلادی به شمسی و محاسبه مجموع کارکرد همکاران در یک ماه بود که به طور معمول  به دلیل بازیگوشی ذاتی من بی‌اشتباه هم نبود.

سال ۸۶ همان سیستم را با تقویم فارسی و مکانیزم اعتبارسنجی مایکروسافت یکی از دوستان برنامه‌نویس بازنویسی کرد و از سال ۸۷ با توجه به نیاز به مدیریت پروژه و برنامه‌ریزی به مایکروسافت پروجکت و سیستم گزارش کار سخت و کاربر آزار آن مهاجرت کردیم.

در کنار تغییرات تکنولوژیک فرآیند گزارش کار ما  از سه روز یک‌بار به هر روز تغییر کرد و در تمام این مدت این سیستم بر مبنای اعتماد به همکاران قرار داشته‌است. البته مشکلاتی نیز در این زمینه پیشترها داشتیم که به مرور زمان حل شده‌اند.

سال ۹۴ که یکی از همکاران بهساد که بنا به ضرورت‌های شخصی مدتی از بهساد جدا شده بود و کسب و کار شخصی غیر فناوری اطلاعات راه انداخته بود، دوباره به بهساد بازگشت و نکته جالب این‌که او پیش از رفتن از بهساد از مخالفان جدی سیستم تایم‌شیت بود و بعد خود در کسب و کارش تایم شیت در اکسل را به کار گرفته بود و  بعد از بازگشت  به ضرورت وجود سیستم‌های گزارش کار در هر کسب و کاری اشاره کرد. (این درست است که توجه به نتیجه اهمیت زیادی دارد و شاید برخی اعتقاد دارند که باید نحوه انجام دادن کار در مقایسه با نتیجه آن اهمیتی ندارد، اما واقعیت این است که توجه به فرآیند انجام کار  و چگونگی آن می‌تواند از بروز و یا پیشرفت بسیاری از خطاها و اشتباهات جلوگیری کند. نظام‌های مدیریت کیفیت جامع، همواره توجه به کیفیت را از لحظه پیدایش محصول در نظر گرفته‌اند و  نه نقطه نهایی آن. تولید کنندگان بزرگ جهانی مانند تویوتا به طور عمده بازرسی کیفیت در نقطه نهایی تولید محصول را  به طور کامل حذف کرده‌اند و کنترل حین فرآیند را جایگزین آن کرده‌اند.)

هم با پیشنهاد او بود که بهساد تصمیم گرفت سیستم مدیریت پروژه و کنترل عملکرد خود را به صورت تجاری به بازار عرضه نماید. از آن‌جا که همه چیز در به‌ساد با «بِه» شروع می‌شود به پیشنهاد یکی دیگر از همکاران نام  این محصول را  «به‌تایم» و برای سادگی در نوشتن  همان «بهتایم» انتخاب کردیم و لاجرم در پاییز ۹۵ نوشتن بهتایم را شروع کردیم و در زمستان ۹۶ آن را به بازار عرضه کردیم.

شاید در نگاه اول بهتایم یک نرم‌افزار با کارکردهای معدود به نظر برسد. اما هم از منظر شخصی برای من و هم از نظر مدیریت کسب و کار بهتایم یک کار فوق‌العاده است. چرا؟

  • بی تعارف من عاشق بهتایم هستم. هر چند می دانم که این دوست داشتنیِ من بی نقص نیست. (از خواص عاشق شدن در دهه چهل زندگی!). من جک ولش و ماتسوشیتا و یا نمونه‌های وطنی آن نیستم که کسب  و کار چند میلیارد دلاری داشته باشم و حالا که به نحوی سلبریتی تجاری شده‌ام بیایم کتاب بنویسم و بگویم چگونه شرکت‌داری کردم و چه نتایجی گرفتم. بهساد هنوز هم یک کسب و کار کوچک با مشخصات خاص خود است. اما واقعیت این است که بهتایم نتیجه قدیمی‌ترین تجربه مدیریتی بهساد است که حالا خود را به جامعه کسب و کار کشور عرضه می‌کند. این احساس شعفی که من با بهتایم دارم برای این است که می‌گویم این تجربه ماست که استفاده کردیم، صیقل یافت و حالا شکل یک محصول قابل عرضه پیدا کرده است و در هر گوشه و هر خط ِ برنامه‌ای که نوشتیم، خاطره‌ و تجربه و داستانی نهفته است و به قول  شازده کوچولو “ارزش  گل تو به اندازه عمری است که به پایش گذاشته‌ای” و ما برای بهتایم یک عمر شانزده‌ساله صرف کرده‌ایم. بهتایم بخشی از بهساد است که نماد بیرونی پیدا کرده و برای ما دوست داشتنی است.
  • دوستانی که نوشته‌های من را دنبال می‌کنند می‌دانند که این اواخر بسیار از خستگی گفته‌ام. از آزردگی به خصوص از مشتریان دولتی و خصولتی و نهادهای عمومی مانند امور مالیاتی و تامین اجتماعی و …
    خسته شده‌ام از رشوه‌خواری و فساد اداری نهادینه شده در جامعه که اگر رشوه ندهی سخت آزارت دهند و اگر بخواهی رشوه بدهی با چالش قضاوت در مورد خودت به عنوان یک آدم بد روبرو شوی.

واقعیت کسب و کار در ایران این است که کسب روزی حلال دیگر نه جهاد در راه خدا که فی‌الواقع! خود شهادت محسوب می‌شود. مدت‌ها بود که حتی قرارداد جدید و مشتری جدید و درآمد جدید خوش‌حالم نمی‌کرد. با عقد یک قرارداد جدید می‌دانستم که دوباره به استقبال همان مشکلات اداری و رنجِ گرفتن مطالبات خواهم رفت. شب شراب نیرزد به بامداد خمار!  (البته این خاصیت را داشت که دیگر نه در جلسات فروش محصول اضطراب نخریدن مشتری را داشته باشم و نه این‌که بخواهم به خاطر مُشتی ریال دروغ بگویم.) با آمدن بهتایم حالا مشتریان ما افرادی هستند که بیش‌تر به دنبال کار کردن هستند و نتیجه گرفتن. بسیاری از آن‌ها افرادی هستند در شرکت‌هایی مانند بهساد که من آن‌ها را می‌فهمم، دردشان را چشیده‌ام و این‌گونه به مشتریان بیش‌تر نزدیک هستم.

  • بهتایم برای من یک دنیای تازه است. دنیایی پر از چیزهای جدید و پر از یادگیری. بازار و بازاریابی آن سخت است. اما قاعده‌ دارد. باید بخوانی و بخوانی و یاد بگیری تا موفق شوی. بهتایم برای ما یک دلیل خوب برای یادگرفتن است.
  • همواره با تقلید در شرکت‌داری مخالف بوده‌ام. اوایل این مخالفت خیلی شدید بود و البته به دلیل تبعیت نکردن از آن‌چه رواج داشته‌است گاه زیان‌های سنگینی داده‌ام. اما این خصوصیت بی‌تقلیدی در بهتایم نیز وجود دارد. بهتایم را از روی چیزی مانند ترلو یا مایکروسافت پروجکت و … ننوشتیم. بهتایم طراحی خودمان است.
  • تغییراتی که بهتایم ایجاد می‌کند محسوس و قابل لمس است. یک نظم مدیریتی که البته در ابتدا شاید با مقاومت کارکنان (و شاید مقاومت ذهنی مدیران که با خود بگویند کارکنان زیر بار این نمی‌روند!) روبرو شود. اما پس از سه روز با مشاهده داشبورد مدیریتی بهتایم و وقتی که واقعیت‌های کسب و کار به شکل نمودار خود را نشان می‌دهند (داشبورد ما توسعه زیادی پیش رو دارد) تفکرات مدیریتی به ذهن هجوم می‌آورند. مهم‌ترین بهبودی که بهتایم با خود دارد زمانی است که یک فرد می‌خواهد گزارش کار روزانه خود را بنویسد و با خود می‌گوید که واقعن امروز را چه کرده‌ام و شاید در پایان روز اول گزارش‌کار حتی کمی خلاف واقع بنویسد اما فردا وقتی می‌خواهد وقت خود را به بطالت بگذراند یادش می‌آید که در پایان روز باید گزارش کار بنویسد و باید حرفی برای گفتن داشته باشد و حالا به فرض هم بخواهد خلاف واقع بنویسد، آن‌وقت باید (ابتدا به خود) پاسخ دهد که این همه وقت گذاشتن به چه نتیجه‌ای رسید. این رسیدگی به حساب خود قبل از آن‌که دیگران به حسابت رسیدگی کنند باعث افزایش بهره‌وری بر اساس مکانیزم‌های فکری و درونی می‌شود.
  • همیشه وقتی از بهتایم صحبت می‌کنیم، بیش‌تر موضوع مدیریت عمل‌کرد به ذهن متبادر می‌شود. اما بهتایم یک مدیریت پروژه به اندازه نیز هست که می‌توان با آن فعالیت‌های سازمان را در سطح پروژه / مشتری/ قرارداد مدیریت کرد. مدیریت پروژه‌ای که نه دنگ و فنگ و دست و پاگیری ابزاری مانند مایکروسافت پروجکت و پریماورا را دارد که به طور عملی باعث شکست مدیریت پروژه در سازمان می‌شوند و نه به اندازه برخی ابزار دیگر شل و ول و بی قید و بند است و هر چیزی را می‌توان بدون کنترل در آن وارد و یا حذف کرد. بهتایم یک مدیریت پروژه به اندازه است.
  • بسیاری از اوقات در جلسه با مشتریانم با جملاتی از جنس “گذاشتن یک دکمه که کاری ندارد” و یا این‌که “مگر چه‌قدر کار کرده‌اید؟!” روبرو بوده‌ام. به عنوان نمونه یکی از مشتریان در انعقاد قرارداد پشتیبانی ادعا می‌کرد که هر سال نسبت به سال گذشته کار شما کم‌تر می‌شود. یک‌بار یک خروجی ۱۲۰۰ ساعته ریز تمام فعالیت‌هایی را که انجام داده بودیم برایشان ارسال کردم و دیگر آن حرف تکرار نشد. به بهتایم کلی‌گویی‌های کارفرما و حتی کلی‌گویی‌های درون سازمان به پایان می‌رسد. روی عدد و رقم می‌توان حرف زد. یکی از خوبی‌های به کارگیری بهتایم این است که ۹۰ درصد راه محاسبه قیمت تمام شده در پروژه‌هایی که بخش عمده هزینه آن‌ها منابع انسانی می‌باشد را طی می‌کند. این آگاهی ما نسبت به واقعیت سازمان است که باعث می‌شود نه بر اساس احساس که بر مبنای تمام واقعیت‌ها تصمیم بگیریم.

هر چند که قصد نداشتم یک نوشته تبلیغاتی برای بهتایم بنویسم و هدف بیان حس درون و حس و حال موفق شدن بود.  اما شاید این نوشته کمی رنگ و بوی تبلیغاتی هم پیدا کرد. حالا که این‌طور است من هم از این رنگ و بو استفاده می‌کنم و از شما می‌خواهم بهتایم را به رایگان امتحان کنید. اگر دوست داشتید از آن استفاده کنید و از مزایای آن باهم بهره‌مند می‌شویم  و  اگر دوست نداشتید نظرهای خود را به ما بگویید. با شوقی که داریم مطمئن باشید در به‌کارگیری بهتایم همه جوره در کنار شما هستیم.

آیا تبلیغات عملی غیر اخلاقی است؟

-شب خوابیده‌اید و صبح می‌بینید که در چند کانال مختلف تلگرام عضو شده‌اید و علاوه بر مطالبی تکراری که در ده کانال دیگر دیده‌اید، هر چند وقت یک بار تبلیغ فلان کانال، فلان محصول و یا خدمت نیز به شما نمایش داده‌ می‌شود.

-ایمیل خود را باز می‌کنید و انبوهی از ایمیل‌های تبلیغاتی دریافت می‌کنید که آزار دهنده است.

-هنگام تماشای یک سریال درست قبل از نقاط حساس و هیجانی سریال، ناگهان تبلیغات پخش می‌شود.

-در سراسر شهر و اطراف بزرگ‌راه‌ها بیلبوردهای تبلیغاتی فراوانی به چشم می‌خورد که علاوه بر این‌که زیبایی شهر را از بین برده‌اند، گاه ممکن است موجب تصادف و بروز خسارات به رانندگان و احیانن عابران نیز بشود. (حتی یک مورد)

چند وقت است که به کمپین‌های تبلیغاتی بهتایم (همان برنامه مدیریت زمان در پروژه‌ها) فکر می‌کنیم، از تبلیغات در وب‌سایت‌ها و ایمیل مارکتینگ و موارد مشابه. فعلن در حال برنامه‌ریزی و ارزیابی روش‌های مختلف هستیم. اما برایم دغدغه‌های مهمی وجود دارد. ما به یقین برای افرادی ایمیل خواهیم فرستاد که تمایلی به دیدن آن ندارند. در یک کانال تلگرام با تبلیغات خود باعث اتلاف وقتی خیلی‌ها خواهیم شد. حتی ممکن است با تبلیغات تلویزیونی خود بازهم خیلی افراد را از خود برنجانیم. گناه او که برای یادگیری و یا حتی تفریح به یک کانال تلگرامی آمده است و مجبور است حتی دو ثانیه تبلیغات زشت من را تحمل کند و البته باعث شوم که ذهنش از مطالبی که به آن توجه داشت منحرف شود چیست؟ آیا من حق دارم برای منافع احتمالی آتی خود، در حال حاضر هزینه فرصت مخاطبان اجباری خود را تلف کنم؟ درست است که در جامعه ما وقت تلف کردن و به بطلان گذراندن زندگی یک امر مرسوم است، اما آیا من نیز حق دارم که خارج از اختیار دیگران به این کار مبادرت ورزم؟

برایم در فلسفه تبلیغات سوال و چالش‌های اخلاقی جدی به وجود آمده است. مرز اخلاق در تبلیغات کجاست، اگر تبلیغ نکنم و سازمان و یا افرادی که به خدمات من احتیاج دارند، از آن آگاه نشوند و در مدیریت و کارهای خود از سهولت و هوشمندی بیشتری برخوردار نشوند، آیا این موضوع اشکال ندارد؟ اگر من با عدم تبلیغ و یا تبلیغات با روش ابداعی (و البته خلاف جریان آب) خودم باعث شوم که به بهساد و همکارانم آسیب وارد شود و برای آن‌ها دردسر درست کنم، آیا این کار نیز غیر اخلاقی نخواهد بود؟ آیا این حرف‌ها توجیه انجام تبلیغات به روش غیر اخلاقی که در پاراگراف بالا بیان شد نیست؟

پی نوشت: همین الان به همکارانم گفتم که پیگیر موضوع ایمیل مارکتینگ بهتایم باشند!!!