شانزده سالگی بهساد

بیست و یکم فروردین امسال، بهساد شانزده ساله شد. خیلی  دوست داشتم و دوست دارم که به خصوص یک نوشته تحلیلی در مورد پنج سال گذشته بهساد بنویسم. شاید در چند وقت آینده آن را ابتدا برای خودم بنویسم و بعد تا آن‌جا که بتوانم آن را منتشر کنم. با وجود شرایط بد اقتصادی در کشور، بهساد در پنج سال گذشته فشار بسیار زیادی را متحمل شد و پخته‌تر و با تجربه‌تر و با طمانینه بیشتری مورد اطمینان بسیاری از مشتریان ارزشمند خود واقع شد و گاه با اشتباهات خود مشتریانی را از دست داد و یا بازی را به رقبا واگذار کرد. داستان  ۱۱ سال اول بهساد را در مطلبی به همین عنوان نوشته‌ام که خواندنی است و البته قصد دارم به همان سیاق داستان ۵ سال بعد از آن ۱۱ سال را هم بنویسم. اما به طور خلاصه در این پنج سال:

  • بیش‌ترین اشتباه‌ها و در نتیجه تجربیات را در حوزه بازاریابی داشتیم. حداقل در مورد بهساد و شرکت‌هایی از این دست که با مشتری خاص روبرو هستند، اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که بازاریابی نمی‌تواند فعالیتی باشد که محتوای آن از بیرون سازمان ایجاد شود. نمی‌توان با استخدام مدیر و یا کارشناس بازاریابی از بیرون سازمان انتظار معجزه داشت. بسیاری از مشتریان این روزها به تک تک کلماتی که برای ارائه محصول می‌گوییم فکر می‌کنند و آن را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. مدیر و کارشناس بازاریابی به خصوص اگر از جنس تولید و در کنار تولید نباشد، نمی‌تواند کلماتی را بگوید که عمق و تجربه کسب و کار را منتقل کند.
  • بر خلاف پنج سال دوم بهساد (۸۶-۹۱)، پنج سال سوم بهساد، از نظر مدیریت منابع انسانی نمره قابل قبولی می‌گیرد. البته که اشتباه‌های قابل توجهی نیز داشتم، اما افزایش قابل توجه میانگین سابقه کار همکاران من در این پنج سال، نشانه خوبی از آرامش بیش‌تر و اطمینان به محیط کار بوده است. البته مصاحبه‌های ما سخت‌گیرانه‌تر شده و به خصوص از نظر شخصیتی و اخلاقی وسواس بیش‌تری به خرج می‌دهیم. برای این‌که دچار مشکل منابع انسانی نشویم، باید دقت کرد و دقت کرد و دقت کرد که این افراد جذب سازمان نشوند:

-افرادی که اهل غیبت کردن و دو به هم زنی هستند

-افرادی که به سادگی دروغ می‌گویند

-افرادی که اهل مطالعه و یادگیری نیستند. خواندن و مطالعه به آدم ثابت می‌کند که همواره ندانسته‌های او بیش از دانسته‌هایش است و این چنین فردی کم‌تر با غرور سر و کار دارد.

-افراد رند و طرف خودکش!

-افراد چاپلوس و متملق

-افرادی که تنها ارزش زندگی آن‌ها و خدای آن‌ها پول است.

اعتراف می‌کنم این افراد به هیچ وجه قابل اصلاح نیستند و به خصوص در مصاحبه هر گاه در مقابل یکی از این معیارها گذشت کردم (به خصوص در مورد دروغ‌گویی) بعدها با تبعات سنگین‌تری در مورد آن روبرو شدم. این روزها با شرایطی که در جامعه و گسترش بی‌اخلاقی‌های آن وجود دارد، بهساد با وجود همکاران بسیار خوبم در حکم یک جزیره را برایم دارد که با وجود همه توفان‌ها و شرایط بد محیطی در آن احساس امنیت و آرامش می‌کنم.

  • تغییر مدل کسب و کار: با یک حرکت تدریجی فاصله خود را از انجام پروژه‌های سفارشی زیاد کردیم (هنوز هم گاهی آلوده می‌شویم) و به فروش محصول روی آوردیم و حالا در کنار فروش محصولات نرم‌افزاری مدل ارائه نرم‌افزار به عنوان خدمت (SaaS) یا همان Software as a Service را شروع کرده‌ایم. بهتایم (تایم شیت و مدیریت پروژه ابری) نتیجه این تغییر رویه است. این کار مستلزم تغییر نگرش ما به بازار و به خصوص تغییر نگرش ما به مشتری بوده است و خواهد بود. حداقل در شرایط امروزه بازار، به خصوص در حوزه‌های پر چالش B2B اتکا به مدل سنتی تولید و فروش نرم‌افزار به تنهایی پاسخ‌گویی الزامات رشد و توسعه شرکت نمی‌باشد.

قصد دارم در آینده نزدیک داستان این پنج سال را به‌تر بنویسم. تنها مشکلم روایت از نامردی‌ها و نامردمی‌هایی است که بر بهساد و من روا شد. چطور می‌توان گفت و چطور می‌توان نگفت.

 

مصاحبه دانشجویی

سال ۱۳۷۴ من اولین دبیر و جزء موسسین انجمن علمی دانشکده صنایع در صنعتی اصفهان بودم. مسابقه علمی  و گاه غیر علمی برگزار می‌کردیم، برنامه بازدید از کارخانجات و سفرهای علمی در شهرهای مختلف می‌گذاشتیم و فضای به شدت بسته و فقط آموزشی خیلی سخت آن دوران را تبدیل کردیم به یک فضای با نشاط و پر انگیزه.

دکتر حسین کمره‌ای که بعد از ۲۲ سال از آمریکا برگشته بود، بزرگ‌ترین حامی و مشوق ما بود و منبع مثبت از انرژی محسوب می‌شد. مهم‌ترین کار او شکستن دیوارهایی ذهنی در میان دانشجویان و اعضای هیات علمی بود و مذاکره برای به ثمر نشاندن ایده‌های ما. هنوز آن انرژی و انگیزه و شور ایشان برایم ستودنی است و برای ایشان بهترین آرزوها را دارم.

آن زمان انجمن علمی ما را پس از سه ترم فعالیت به دلیل فعالیت دختر و پسر  در کنار هم و این که واقعا کار کرده بودیم و در فضای دانشکده و دانشگاه تغییر ایجاد کرده بودیم، تعطیل کردند. ما اولین پسرها و دخترهایی بودیم که در دانشکده به یکدیگر سلام می‌دادیم! و مدیریت وقت دانشگاه این موضوع را بر نتابید. (با پارامترهای امروز احمقانه به نظر می‌رسد!).  دکتر کمره‌ای بعد از چند ترم به آمریکا بازگشت و ما هم با جدا شدن از دانشگاه به روزمرگی آلوده شدیم!

برای همین همیشه از بودن در جمع‌های دانشجویی لذت می‌برم  و همراهی با این جمع‌ها به نحوی برایم تجدید آن فضایی است که بی هیچ چشم‌داشتی برای این که یاد بگیریم و تغییر ایجاد کنیم به صورت شبانه‌روزی کار می‌کردیم.

چندی پیش دوستان انجام علمی دانشجویی گروه کامپیوتر دانشگاه اراک با من مصاحبه‌ای دو سه ساعته داشتند که خلاصه‌اش شد این متن. به آن‌ها قول داده بودم تا پیش از انتشار آن‌ها، من نیز آن را منتشر نکنم و به صورت طبیعی بعد از انتشار آن‌ها من نیز آن را اینجا با اندکی تغییرات می‌آورم:

  • سلام آقای آواژ.از طرف گاهنامه گیکولوژی مزاحم وقتتون میشم.لطفا تعریف کنید چطور یک کارآفرین و مدیر عامل شرکت بهساد شدید؟

من ورودی سال ۱۳۷۰ دانشگاه صنعتی اصفهان بودم. رشته مهندسی صنایع گرایش تولید صنعتی. یک ترم هم MBA خواندم.انصراف دادم.

  • همان دانشگاه؟

نه.دریک دانشگاه مالزیایی که با دانشگاه شریف دوره مشترک برگزار کرده ‌بودند. برای انصرافم دلایل خاصی داشتم. چون احساس می‌کردم که آن دوره چیزی را که می‌خواهم به من آموزش نمی‌دهد. در هنگام کنکور، علیرغم رتبه‌ی خوب، نتوانستم در رشته کامپیوتر قبول شوم و مشغول به تحصیل در رشته صنایع شدم. چون فکر می‌کردم مهندسی صنایع بیشتر از بقیه رشته‌ها با کامپیوتر سر  و‌ کار دارد. بعد از ورود به دانشگاه هم به دلیل علاقه زیاد به رشته کامپیوتر، در خیلی از کلاس‌های این رشته حاضر می‌شدم؛کتاب های زیادی در مورد کامپیوتر می‌خواندم و با کمک همان کتاب‌ها برنامه‌نویسی می‌کردم؛ آن موقع‌ها اینطور نبود که خوابگاه کامپیوتر داشته باشد. برنامه‌هایی را که روی کاغذ می‌نوشتم، روز بعد می‌بردم دانشکده و روی کامپیوتر‌های آنجا اجرا می‌کردم.

  • کی وارد بازار کار شدید؟

من از ترم چهار وارد بازار کار شدم. در دانشگاه کار دانشجویی داشتم. بعد از آن برای کارآموزی به شرکت آونگان رفتم که موجب شد در آنجا مشغول به کار شوم. کار در شرکت آونگان اولین شغل جدیی بود که داشتم. در قسمت کنترل موجودی کار می کردم. بعد از آونگان، با جهاد و هپکو و ماشین‌سازی آشنا شدم و با آنها مشغول به کار شدم.

  • در دوران کارآموزی چه کار‌هایی کردید که باعث شد استخدام بشوید؟

آن موقع‌ها سیستم کامپیوتری زیاد رایج نبود. روی کارت‌هایی که در واحد کنترل موجودی وجود داشت (کاردکس) ورود، خروج و موجودی آن کالا را به طور دستی یادداشت می‌کردند. یک سری رسید و حواله به هر کارآموز می‌دادند که این اطلاعات را در کاردکس‌ها یادداشت کند. من گفتم که این کار را نمی کنم. گفتند پس چه‌کار می‌کنی؟ گفتم من برای شما دو مدل پیش‌بینی می‌نویسم که این کالا‌ها و قطعات شما در آینده چقدر قراراست به مصرف برسد. بعد نمودار روند مصرفشان را با نرم افزار می‌کشم. آن موقع این کار برایشان عجیب بود. بعد کتاب‌های سری زمانی رشته آمار را گرفتم و خواندم و براساس آنها پیش‌بینی کردم مصرف هر کالا چقدر خواهد‌بود. در پایان دوره کارآموزی یک گزارش‌کار تقریبا ۲۰۰ صفحه ای نوشتم. بعد از آن، به من گفتند می‌خواهیم از توانایی تو استفاده کنیم و با آن‌ها شروع به کار کردم.

  • خیلی از دانشجویان امسال تصمیم دارند به کارآموزی بروند.برای آنها چه توصیه‌هایی دارید؟

هم خودشان و هم کارآموزی را جدی بگیرند. جاهایی را برای کارآموزی انتخاب کنند که مهارت های لازم را به آنها بیاموزند. کارآموزی دقیقا نقطه شروع کار است. آن را جدی بگیرند؛ وقت بگذارند؛ انرژی بگذارند؛ بی‌خوابی بکشند و بدانند که موفقیت و آینده‌شان در گرو همین کارآموزیست. در مورد کارشان اطلاعات بدست آورند و کتاب بخوانند. دانشی که در کتاب‌ها هست،در اینترنت نیست. اینترنت باعث شده که دانش افراد سطحی بشود. به یک مسئله برخورد می‌کنند، سرچ می‌کنند و یک راه حل پیدا می‌کنند. کپی پیستش می‌کنند، راه حلشان هم کار می‌کند. اگر بپرسیم چرا کار کرد؟ می‌گویند نمیدانم! الان هم یکی از ضعف‌هایی که بچه‌های کامپیوتر دارند این است که در حوزه تخصصی خودشان کتاب نمی‌خوانند. بنابراین دانشی که به دست می‌آورند دانش عمیقی نیست. مثلا مفاهیمی مثل شی‌گرایی باید قبل از برنامه‌نویسی، به صورت تئوری و از روی کتاب یاد گرفته شود. همچنین اگر می‌خواهید اصول کسب‌و‌کار را یاد بگیرید در ابتدا فقط باید کتاب بخوانید.

کسی که بخواهد در کامپیوتر حرفه‌ای شود، باید به این حالت باشد که شب با مسئله‌ای که نتوانسته حلش کند خوابش ببرد. در خواب هم به آن فکر کند و دوباره صبح با فکر همان مسئله بیدار شود. باید به این کار عشق داشته باشد و از آن لذت ببرد. برای دل خودش برنامه نویسی کند نه پول. اگر اینطور باشد به جای خوبی می‌رسد. یک دانشجوی کامپیوتر باید در همه حوزه‌های کامپیوتر دانش عمومی داشته باشد و در یک حوزه دانش عمیق. باید در یک حوزه متخصص شود و تا آخرش برود.

  • به نظر شما تحصیلات دانشگاهی چقدر در آینده‌ی کاری دانشجویان تاثیر دارد؟

مهم ترین چیزی که دانشجویان در دانشگاه یاد می‌گیرند،«چگونه یاد گرفتن» است. دیگر هیچکس از دانشگاه انتظار ندارد که مهارت به دانشجویان یاد بدهد. چون نظام آموزشی برای این کار طراحی نشده‌است. دانشجویان باید چگونه یاد گرفتن را بیاموزند،به خصوص دانشجویان رشته کامپیوتر که علمی است که هر دو سه سال یکبار مفاهیم و تکنیک‌های آن تغییر می‌کند و به روز می‌شوند. پس برای آینده‌ی کاری، دانشجویان باید دو چیز را در دانشگاه به خوبی یاد بگیرند: یک دانش عمیق بنیادی فناوری اطلاعات و دو چگونه یاد گرفتن.

وقتی یک نفر لیسانس می‌خواند شخصیت کارشناسی می‌گیرد. شخصیت کارشناسی شخصیتی است که به یادگیری اهمیت می‌دهد؛ درگیر روزمرگی نیست؛ بینش بهتری نسبت به مسائل دارد. مسلما بین یک لیسانس، فوق دیپلم و دیپلم تفاوت‌های زیادی هست. اگر دقیق به آنها نگاه کنید، منش آنها فرق می‌کند؛ عملکرد آنها فرق می‌کند؛ دید آنها به زندگی فرق می‌کند؛ البته در این باره استثنا هم وجود دارد ولی در بیشتر مواقع این دیدگاه درست است. بعضی‌ها هستند که می‌گویند بیل گیتس از دانشگاه انصراف داده و موفق شده. چرا ما با انصراف از دانشگاه موفق نشویم؟ رفتگر کوچه ی ما هم از دانشگاه انصراف داده است، پس چرا او پولدار و موفق نشده است؟ نه هر که سر بتراشد قلندری داند!

  • اولین ایده ی کارآفرینی‌تان چه بود و حامی مالی آن چه کسی بود؟

آن زمان مثل الان استارت‌آپ به این شکل وجود نداشت. من اصلا با مدل استارت‌آپ شروع نکردم. اوایل پروژه از سایر شرکت‌ها و مشتریان می‌گرفتیم و پروژه ها را انجام می‌دادیم. در واقع فلسفه وجودی ما ارائه خدمات برنامه‌نویسی و تولید سیستم برای دیگران بود.

اولین ایده‌ تولید محصول که در شرکتمان دنبال کردیم این بود که یک نرم‌افزار مدیریت پروژه بسازیم و به بقیه سازمان‌ها بفروشیم. یک نرم‌افزار مدیریت پروژه نوشتیم که حتی یک نسخه‌اش هم فروش نرفت. اشکال این نرم‌افزار این بود که ما سعی کرده‌بودیم نیاز همه سازمان‌ها را برطرف کنیم. این نرم‌افزار فوق العاده پیچیده بود و تمام نیاز‌ها را تا حدی پوشش می‌داد در حالیکه هیچ نیازی را هم به طور کامل و عمیق برطرف نمی‌کرد. کار کردن با آن فوق العاده سخت بود. ولی ما به واسطه اینکه ثابت کردیم می‌توانیم نرم افزار مدیریت پروژه بنویسیم، به کسانی معرفی شدیم که از ما خواستند برایشان یک نرم‌افزار مدیریت پروژه تخصصی و بعد از نرم افزار آمار و اطلاعات بنویسیم و این مبنای حرکت ما بود.

  • راجع به تیمتان هم برایمان می‌گویید؟

ما سه نفر بودیم که با هم شروع کردیم.هر سه نفر صنایعی بودیم.منتها سال ۸۳ چون شراکت بلد نبودیم،اختلاف شدیدی بینمان اتفاق افتاد و یکی از ما رفت. من رفتن محمد را هنوز که هنوز است تلخ‌ترین و بدترین اتفاق در کسب‌و‌کارم می‌دانم. ما شراکت بلد نبودیم؛ ما گذشت بلد نبودیم؛ بلد نبودیم چطور باهم صحبت کنیم؛ بعد از آن اتفاق،من و دکتر مختاری بهساد را باهم ادامه دادیم. کم کم که دیدیم از پس کار‌های کامپیوتری بر نمی‌آییم بچه‌های کامپیوتری هم به تیممان اضافه شدند و الان تیممان نصف نصف است.نصف کامپیوتری، نصف صنایعی.

  • می‌توان گفت که زندگی هر شخصی شامل اشتباهاتی است که مرتکب شده.لطفا بفرمایید چه اشتباهاتی داشتید که همیشه بخاطر آن حسرت خوردید.

بهم زدن با یک شریک و دعوا کردن با او.

  • می‌توانم بپرسم دعوایتان سر چه بود و چرا از هم جدا شدید؟

ببینید یک آفت بزرگ برای کسب‌وکار این است که یک نفر فکر کند همه کاره است و بقیه هیچ کاری انجام نمی‌دهند.این نقطه سقوط آن بیزینس است. از نظر دانش فنی من و دوستم آقای دکتر که هنوز هم با هم هستیم، واقعا در سطح خوبی بودیم ولی واقعیت این است که بیزینس فقط دانش فنی نیست. یک چیز‌های دیگر هم هست که ما آن موقع نمی‌دانستیم. فکر می‌کردیم این دوست ما چون برنامه‌نویسی بلد نیست، پس کار نمی‌کند. این اشتباه ما بود. اشتباه دوستمان هم این بود که هم می‌خواست ارشد بخواند و هم می‌خواست جای دیگری کار کند و هم می‌خواست در شرکت باشد و از منافع آن استفاده کند. در حالیکه یکی از اصول مهم در کارآفرینی این است که یک کارآفرین خودش و زندگیش و همه چیزش را وقف می‌کند.

  • چه مدت طول کشید تا فهمیدید اشتباه کردید؟

شش هفت سال طول کشید. هر کسی را می‌آوردیم می‌دیدیم مثل محمد نمی‌شود. محمد خصوصیاتی داشت که هیچکس دیگری نداشت. استاد کار اجرایی بود؛ فوق العاده منظم بود. در هر تیم لازم است افرادی وجود داشته باشند که انواع کارها بین آن‌ها تقسیم شود، حتی اگر کار فنی بلد نباشند. انجام کار اجرایی یک توانایی مهم است. محمد توالی کار‌های مختلف را خیلی خوب برنامه‌ریزی می‌کرد. در حالیکه ما آنقدر خوب از عهده این‌جور کارها برنمی‌آمدیم.

مثلا در یک تیم شاید لازم باشد یک نفر وجود داشته باشد که بتواند خوب حرف بزند؛روابط عمومی خوب داشته باشد؛ فکر اقتصادی خوب داشته باشد؛ حتما لازم نیست برنامه‌نویس باشد.

  • حرف آخر؟

دکتر شریعتی می‌گویند خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. من می‌گویم خدایا چگونه مردن را به من بیاموز، چگونه زیستن را خود خواهم آموخت. من اعتقاد دارم که اگر قرار است به فرض با سقوط از بالای این ساختمان بمیرم، پس باید ابتدا مسیری را طی کنم که به بالای این ساختمان برسم. پس وجود یک هدف غایی و نهایی است که مسیر زندگی را تعیین می‌کند. هدفی آن‌چنان بزرگ که حتی برای آن بتوانیم بمیریم. اعتقاد دارم هر کسی باید پیش از شروع به زندگی این هدف را داشته باشد. ما وقتی پنج ساله هستیم و از ما می‌پرسند که بزرگ‌شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی، همیشه یک هدف و تصویر از بزرگ‌شدن داریم که می‌خواهیم دکتر، مهندس، خلبان یا پلیس شویم، اما وقتی که بیست و دو ساله هستیم گاه به اندازه یک بچه پنج ساله از آینده تصویر نداریم. وجود این تصویر و هدف برای زندگی بسیار مهم است.

بهساد ۹۶

مثل همه این سال‌ها و مانند بسیاری از کسب و کارهای این روزهای کشور، سال ۹۶ سالی پر چالش، اما پر دستاوردی برای بهساد بود. در مورد چالش‌ها آن‌چه که می‌توانم از آن صحبت کنم فشار مالی و کمبود نقدینگی بود که مانند یک اپیدمی کشور را فرا گرفته است. اگرچه نتوانستیم که شرایط را به حالت کاملن نرمال بازگردانیم، اما تا حدی با اعمال یک مدیریت صحیح بر مصارف و پیگیری مطالبات در شرایط مدیریت شده‌ای قرار داشتیم.

اما دستاوردهای بهساد در سال ۹۶ چه بود؟
بهتایم یا همان «نرم‌افزار تایم شیت و مدیریت پروژه ابری»
بهتایم برای بهساد ماحصل تغییر رویکرد به بازار است. یعنی هم ایجاد بخشی جدید در کنار مشتریان دولتی و سازمان‌های بزرگ در بازار بهساد و هم تغییر مدل درآمدی. توسعه این نرم‌افزار که مناسب کسب و کارهای کوچک و یا واحدهای ستادی سازمان‌های بزرگ است در سال ۹۶ از پیشرفت قابل توجهی برخوردار شد. به نحوی که هم اکنون این نرم‌افزار قابل بهره‌برداری است و تا چند روز آینده و با فعال شدن قابلیت پرداخت اینترنتی، آخرین مرحله اجرایی خود را هم تکمیل می‌کند. در سال ۹۷ هم افزایش امکانات بهتایم را در دستور کار داریم و هم افزایش فعالیت‌های بازاریابی در مورد آن را.
• نرم‌افزار مدیریت تولید و قیمت‌تمام شده بهساد.
این نرم‌افزار مناسب شرکت‌های تولید کننده محصولات بر اساس سفارش است که فرآیندهای اصلی یک شرکت تولیدی را از لحظه دریافت استعلام و مناقصه تا تحویل محصول به مشتری پوشش می‌دهد و پس از آن می‌توان قیمت تمام شده تولید یک سفارش برای مشتری را محاسبه نمود. یکی از دستاوردهای مهم بهساد در سال ۹۶ تکمیل این نرم‌افزار و ارائه آن به بازار بود. با توجه به وضعیت نابسامان صنعت کشور و بحران نقدینگی مبتلابه آن، در مورد بازاریابی و قیمت‌گذاری نرم‌افزار دچار چالش و تجدید نظر هستیم. آیا شرکت تولید‌کننده‌ای که با معضل حقوق کارکنان، نقدینگی و بازار روبرو است، نیازی به مدیریت و کنترل تولید و موجودی‌ها دارد؟ البته که دارد! اما آیا مدیری که این مشکلات را دارد می‌تواند به آن فکر کند؟ قطعا پاسخ به این سئوال سخت‌تر از پاسخ به سئوال پیش از آن می‌باشد. پس چگونه می‌توان در این رکود و خفگی صنعت به آن محصول نرم‌افزاری ارائه کرد؟

• سال آرامش در حوزه منابع انسانی
سال ۹۶ بدون اغراق پر از آرامش در حوزه منابع انسانی بهساد بود. در شانزده سالی که از عمر بهساد می‌گذرد، کم‌تر پیش آمده است که چنین آرامشی را تجربه کرده باشم و همکارانم را این‌چنین دوست داشته باشم.

• تغییر روی‌کرد به بازاریابی
سال‌های متمادی است که در فکر تغییر روی‌کرد به بازار هستیم و متاسفانه در این راه اشتباه‌های زیادی داشتیم و هزینه‌های زیادی را هم متحمل شدیم. ریشه مشترک همه اشتباههای گذشته اعتماد به افراد خارج از سازمان و مدعی بود که از آتش زبان آن‌ها آبی برای بهساد گرم نشد. با یک نگاه به درون یکی از همکاران فنی با سابقه در پروژه‌ها و پشتیبانی شرکت مسئولیت بازاریابی را بر عهده گرفت و به همراه او سایر دوستان نیز همکاری بسیار دل‌سوزانه و قابل توجهی داشتند. در کنار این موضوع، مطالعه و افزایش دانش بازاریابی را به طور درون‌زا در بهساد نهادینه کردیم. خوش‌بختانه روی‌کرد بازار نیز نسبت به ما مثبت بود و نشانه‌های خوبی از توسعه بازار پدیدار شد که باید در سال ۹۷ با جدیت به آن پرداخت.

نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان

اگر به یاد داشته باشید شش سال پیش داستانی نوشتم از نشستن روی سطل اشغال، داستان بی‌احترامی معاون یک سازمان دولتی و تصمیم به بی‌خیال شدن یک مشتری!

از قضا چندی پیش با دوستان برای ارائه یکی از نرم‌افزارهای بهساد با قرار قبلی مراجعه کرده بودیم. بر اساس حساسیت ذاتی بهساد به زمان‌شناسی و رعایت وقت، پنج دقیقه قبل ازشروع جلسه در محل کارفرما حضور داشتیم و این بار ضمن این که حضور ما با نگهبانی هماهنگ نشده بود، از ما خواسته شد که ده دقیقه در محل نگهبانی معطل بمانیم. البته که این معطلی از نظر ما نمی‌توانست قابل قبول باشد و تا حدی ناراحت کننده بود. در همان مدت معطلی همان‌جا یاد داستان نشستن روی سطل آشغال افتادم و آن را برای همکاران خواندم. این بار ما قصدی برای ترک موقعیت نداشتیم. پس از همان مدت ده دقیقه مدیر ارشد بر اساس یک شخصیت محترم، به نگهبانی آمدند و ما را تا دفتر کار خود همراهی کردند و باز هم بر اساس شخصیت بسیار محترم خود چندین بار از بروز شرایط ناخواسته در تاخیر به وجود آمده عذرخواهی کردند. به یقین دیگر نه تنها برای ما وجود ناراحتی معنی نداشت، بلکه احساس احترامی در خور برای مدیر آن مجموعه نیز داشتیم.

این داستان برای من درس‌های زیادی داشت. از جمله:

  1. اگر ما گاهی حس می‌کنیم به ما بی‌احترامی شده‌است، لزومن این حس درست نیست. شرایطی که برای ما به وجود آمده می‌تواند ترکیبی از عوامل داشته باشد که در بیش‌تر موارد انگیزه بی‌احترامی در آن به هیچ وجه وجود ندارد.
  2. شخصیت ما مستقل از برخورد دیگران با ما است. رفتار دیگران با ما بیش از آن‌که انعکاس شخصیت ما باشد، نمایی تمام قد از شخصیت دیگران است.
  3. اگر توقع داریم که خود را به عنوان یک انسان جایزالخطا بدانیم و حق اشتباه کردن را برای خود محفوظ بدانیم، پیش از آن نیز باید این حق را برای دیگران قائل باشیم. پذیرش اشتباه در رفتار خود و دیگران همواره راه ادامه همکاری‌ها را باز نگاه خواهد داشت.

روزنوشت‌های بهساد سیزده ساله شد!

سیزده سال است که از نوشتن روزنوشت‌ که چه عرض کنم ماه‌نوشت‌های بهساد می‌گذرد. فکر کنم از بین وبلاگ‌های باقی مانده در فضای وب فارسی، دیگر جزء قدیمی‌ترین‌ها محسوب می‌شود، گرچه برای مطابق مد روز بودن کانال تلگرام هم آورده‌ایم که البته هیچ چیز جذابیت وبلاگ نوشتن و نوشتن را برایم ندارد.

چه نوشتنی! کم است می‌دانم. اما چه چاره که برای هر نوشتن باید فکر کرد. دوستی می‌گفت که در کشور ما در کله‌پاچه فروشی قیمت زبان دو برابر قیمت مغز است و درست می‌گفت برای آن‌ها که فقط حرف می‌زنند جامعه ارزش بیش‌تری قائل است تا آنان‌که فکر می‌کنند. نه این‌که ادعا داشته باشم که من اهل فکر هستم، اما می‌ترسم شاید سالیان بعد دوباره روزنوشت‌ها را بخوانم و با خودم بگویم که وای چه انسان بی‌فکری این مطالب را نوشته‌است!

گسترش بی حد و مرز آموزش عالی از یک طرف و رشد بی مدیریت شبکه‌های اجتماعی که جامعه افسرده ایران شدیدن به آن معتاد شده است از طرف دیگر باعث بی‌نظمی فرهنگی شدیدی در جامعه شده است که مصادیق آن را در فساد اداری و افتصادی، رانت‌جویی و رانت‌خواری، پارتی بازی و دعواهای قبیله‌ای به سادگی می‌توان یافت. اخیرن چند بار تلاش کردم تا کمی برای اصلاح بخش بسیار کوچکی از آن اقدام کنم که متاسفانه با هجمه شدیدی مواجه شدم. تمام این شرایط لزوم فکر کردن را برای من مسجل می‌سازد. فکر کردن نه برای اصلاح جامعه که دچار اضمحلال اجتماعی شده است و امیدی به نجات آن نمی‌رود که برای حفظ و نجات و ارتقای خود و  بهترین همکاران دنیا که در بهساد در کنار آن‌ها هستم. وقتی فکر می‌کنم مجبورم با احتیاط بیش‌تری بنویسم و این احتیاط کم کاری را به دنبال دارد.

لازم است از همه دوستانی که در این سیزده سال در کنار روزنوشت‌های بهساد بودند تشکر کنم و امیدوارم با انتقادهای خود به به‌تر شدن آن کمک کنند.

پی‌نوشت:

امسال روزنوشت‌های بهساد، چند برادر و خواهر دیگر هم پیدا کرده است که گرچه برخی از جنس او نیستند، ولی بد نیست به آن‌ها هم سر بزنید.

گاه‌نوشت‌های بهتایم (کمی لهجه‌اش کاربردی تر است)

کانال تلگرام  روزنوشت‌های بهساد

توییتر بهتایم (تازه به دنیا آمده و کم دوست و آشنا دارد)

شش روش برای نابودی یک سازمان عمومی

در کشور ما بسیاری از نهادها مانند شورای شهر و شهرداری‌ها و سازمان‌های مردم نهاد صنفی به صورت دوره‌ای و با فرآیندی شبیه انتخابات (به همراه آسیب‌های اجتماعی آن) شکل می‌گیرند و افراد در دوره‌های مختلف آن‌ها جابجا می‌شوند. یکی از ویژگی‌های خاص این سازمان‌ها در تمایز با نهادهایی مثل مجلس و یا ریاست جمهوری مشارکت لایه‌های میانی جامعه در فرآیند انتخاب شدن می‌باشد، با این‌حال این‌که این‌گونه سازمان‌ها تا به حال چقدر به افزایش سطح مدنیت جامعه کمک‌ کرده‌اند موضوع یک تحقیق علمی است و در صلاحیت من نیز نمی‌باشد. هر چند که در آینده به آسیب‌شناسی فعالیت‌های مدنی در جوامع نابالغ خواهم پرداخت. با این‌حال بر این اساس که من یک ایرانی هستم و یک ایرانی در همه زمینه‌ها از جمله پزشکی، سیاست، فوتبال، تصادفات و … صاحب نظر می‌باشد و البته اندکی تجربه در این مورد به خصوص نیز دارم می‌خواهم مورد روش‌هایی اساسی بنویسم که این‌گونه سازمان‌ها را به ورطه نابودی بکشاند و یا این‌که اگر تا به‌حال به حالت نیمه‌زنده با تنفس مصنوعی هستند، کار را یک‌سره کند. البته پیش بینی زنده ماندن با حیات نباتی و در کما نیز با این روش‌ها دور از انتظار نیست.

• پست‌های سازمان بهای پرداخت دیون شخصی
آقای الف، رییس ستاد انتخاباتی من بوده است و برای انتخاب شدن من تلاش بسیاری داشته‌است و حالا بر هر اساس و هر وسیله من انتخاب شده‌ام و باید زحمات او جبران شود. چه چیزی به‌تر از پست‌های سازمانی زیرمجموعه، هم برای من خرج ندارد و هم رضایت دوستان کسب می‌شود. حالا کاری نداریم که این دوست من چقدر صلاحیت احراز این پست را دارد! دیگران شایسته‌ترند؟ فراخوان بدهیم؟ بی‌خیال، ما فرصت انتخاب از بین سایرین را نداریم و باید به سرعت حرکت کنیم برای دریافت سایر امتیازها!
[برای این‌که جایی را نابود کنید، کارهای بزرگ را به آدم‌های کوچک بسپارید]

• لابی‌گری و تبادل امتیاز
احمد جان من به تو بابت رییس شدن رای می‌دهم تو هم دوستان را توجیه کن بابت معاونت مالی به من رای بدهند. مهم این است که این‌ها بین خود ما تقسیم شود و غریبه نیاید. حسن تخصص مالی دارد؟ بی‌خود کرده، حساب و کتاب ما ناموس ماست، چه دلیل دارد دست نامحرم به آن برسد؟ واغیرتا! همین‌که به او رای دادیم تا با ما باشد باید خدا را شکر کند، ما نبودیم ۴ تا رای هم نداشت. با او صحبت کن موی دماغ نشود. راستی حواست به حسین باشد، هزار جور آشنا دارد که این‌طرف و آن‌طرف هم می‌توانیم امتیاز بگیریم.
[مرگ دردناک شایسته‌سالاری و بازشدن اولین رخنه‌های فساد]

• ما و دوزخیان
هیچ می‌دانید که ما یک ویرانه را تحویل گرفته‌ایم که مسبب تمام بدبختی‌های آن مدیران بدِ بدِ بد قبلی آن بوده‌اند و ما هم تاکنون هیچ نقشی در خرابی آن نداشته‌ایم؟ آن‌ها و تمام وابستگان پلید آن‌ها را اعدام کنید و هر کسی هم که از در خانه آن‌ها رد شده به حبس ابد محکوم می‌کنیم. اصلا هر پرنده‌ای که از آسمان شرکت‌ قبلی‌ها رد شده باشد، حق پرواز در آسمان سازمان ما را ندارد.
[و بدین‌سان هویت خود را در تخریب دیگران می‌یابیم]

• مشارکت از نوع دوم!
مشارکت خوب است، به شرط این‌که مطابق میل ما باشد و اصولا ما باید مجموعه‌ای از نخبگان را در کنار خود داشته باشیم که حرف‌های خوشگل بزنند و ایده بدهند تا شخص شخیص ما آن را اجرا کنیم! بالاخره سازمان که فقط برای افزایش وجهه اجتماعی و بهره‌گیری از رانت‌های مختلف من ساخته نشده است، باید کمی کار هم در آن انجام شود. اصلا هنر ما جذب چنین مشاورینی می‌باشد که در سایه سار ما زندگی کنند. ما نبودیم یک گوشه خاک می‌خوردند! سایرین؟ اگر به دوزخیان تعلق نداشته باشند بیایند و اطراف و اکناف ما را بگیرند، گاه گاهی هم انتقاد کنند برای وجهه دمکرات مآبانه ما خوب است. گرچه گوش به حرفشان نخواهیم داد، اما برای این‌که ما یک شخص مشارکت‌جو و مردمی باشیم خوب است. کاری نداریم که بعد از یک مدت همه چیز به فراموشی سپرده می‌شود.
[و به این شکل دیگران را از سازمان دل‌سرد می‌کنیم و یادمان می‌رود که انسان‌ها چیزی نیستند جز تلاش و وقتی ما قائل به حذف تلاش دیگران هستیم، آن‌ها، خود و سازمان را حذف می‌کنیم]

• می‌جنگم
جنگ ما ابتدا با آن دوزخیانی است که گفتم. فلانی رقیب کاری من است؟ با او هم می‌جنگم. بهمانی آن روز به اسب من گفت یابو! او که باید مایه عبرت سایرین شود. یادت هست که اصغر اجازه نداد قرارداد به ما برسد؟ با او هم می‌جنگم.. من با همه می‌جنگم. من دُن‌کیشوت افسانه‌ای شهر هستم. دروازه‌ها را باز کنید. رسالت خدمت‌گزاری ماچه می‌شود؟ شما نمی‌دانید که ما برای منافع رعیت می‌جنگیم؟ خود این جنگ به‌ترین خدمت‌گزاری است.
[و به این شکل تمام زمان و تفکر به جنگ مشغول می‌شود. جنگ تنها چیزی است که به فکر کردن به مثابه یک فعالیت متعالی احتیاج ندارد و چه کاری از این به‌تر برای عوام]

• برنامه‌ریزی نکنید
به تازگی برنامه‌محوری مد شده است! قشنگ است. یک سری کلی گویی می‌کنیم به نام برنامه. مکانیزم اجرا؟ شما همیشه قصد تخریب ما را داشته‌اید. ما از نقد دل‌سوزانه استقبال می‌کنیم، اما با تخریب مخالفیم. ما با شما هم می‌جنگیم تا نابود شوید…. خب خدا را شکر همه برنامه‌ها و قول‌های ما را فراموش کرده‌اند.

[جهان سوم را تعریف کنید – با رسم شکل – ۲۰ نمره!]

نظرسنجی بهتایم – نرم افزار مدیریت زمان و فعالیت‌های سازمان

کار بر روی بهتایم ادامه دارد و تلاش ما این است که علاوه بر این‌که می‌توانیم یک نرم‌افزار خوب و کاربردی ارائه کنیم، بتوانیم در فرهنگ کاری سازمان‌های شرکت نیز بهبودی ایجاد نماییم. برای همین نظر مشتریان و دیگران بسیار مهم است و ما همواره نظر مشتریان را در کنار تجربه خود برای ارائه یک راه‌کار خوب مدیریتی قرار می‌دهیم. برای همین دوست داریم به طور خاص نظر شما در مورد چند سئوال مهم که کمتر از دو دقیقه برای پاسخ به آن‌ها نیاز است بدانیم. ممنون از مشارکت شما!

آیا تبلیغات عملی غیر اخلاقی است؟

-شب خوابیده‌اید و صبح می‌بینید که در چند کانال مختلف تلگرام عضو شده‌اید و علاوه بر مطالبی تکراری که در ده کانال دیگر دیده‌اید، هر چند وقت یک بار تبلیغ فلان کانال، فلان محصول و یا خدمت نیز به شما نمایش داده‌ می‌شود.

-ایمیل خود را باز می‌کنید و انبوهی از ایمیل‌های تبلیغاتی دریافت می‌کنید که آزار دهنده است.

-هنگام تماشای یک سریال درست قبل از نقاط حساس و هیجانی سریال، ناگهان تبلیغات پخش می‌شود.

-در سراسر شهر و اطراف بزرگ‌راه‌ها بیلبوردهای تبلیغاتی فراوانی به چشم می‌خورد که علاوه بر این‌که زیبایی شهر را از بین برده‌اند، گاه ممکن است موجب تصادف و بروز خسارات به رانندگان و احیانن عابران نیز بشود. (حتی یک مورد)

چند وقت است که به کمپین‌های تبلیغاتی بهتایم (همان برنامه مدیریت زمان در پروژه‌ها) فکر می‌کنیم، از تبلیغات در وب‌سایت‌ها و ایمیل مارکتینگ و موارد مشابه. فعلن در حال برنامه‌ریزی و ارزیابی روش‌های مختلف هستیم. اما برایم دغدغه‌های مهمی وجود دارد. ما به یقین برای افرادی ایمیل خواهیم فرستاد که تمایلی به دیدن آن ندارند. در یک کانال تلگرام با تبلیغات خود باعث اتلاف وقتی خیلی‌ها خواهیم شد. حتی ممکن است با تبلیغات تلویزیونی خود بازهم خیلی افراد را از خود برنجانیم. گناه او که برای یادگیری و یا حتی تفریح به یک کانال تلگرامی آمده است و مجبور است حتی دو ثانیه تبلیغات زشت من را تحمل کند و البته باعث شوم که ذهنش از مطالبی که به آن توجه داشت منحرف شود چیست؟ آیا من حق دارم برای منافع احتمالی آتی خود، در حال حاضر هزینه فرصت مخاطبان اجباری خود را تلف کنم؟ درست است که در جامعه ما وقت تلف کردن و به بطلان گذراندن زندگی یک امر مرسوم است، اما آیا من نیز حق دارم که خارج از اختیار دیگران به این کار مبادرت ورزم؟

برایم در فلسفه تبلیغات سوال و چالش‌های اخلاقی جدی به وجود آمده است. مرز اخلاق در تبلیغات کجاست، اگر تبلیغ نکنم و سازمان و یا افرادی که به خدمات من احتیاج دارند، از آن آگاه نشوند و در مدیریت و کارهای خود از سهولت و هوشمندی بیشتری برخوردار نشوند، آیا این موضوع اشکال ندارد؟ اگر من با عدم تبلیغ و یا تبلیغات با روش ابداعی (و البته خلاف جریان آب) خودم باعث شوم که به بهساد و همکارانم آسیب وارد شود و برای آن‌ها دردسر درست کنم، آیا این کار نیز غیر اخلاقی نخواهد بود؟ آیا این حرف‌ها توجیه انجام تبلیغات به روش غیر اخلاقی که در پاراگراف بالا بیان شد نیست؟

پی نوشت: همین الان به همکارانم گفتم که پیگیر موضوع ایمیل مارکتینگ بهتایم باشند!!!

هشت دلیل که دزدی از شرکت‌داری به‌تر است

افرادی که در کشور ما تصمیم به ورود به فضای کارآفرینی می‌گیرند و فعالیت در بخش غیر دولتی را انتخاب می‌کنند، دست به یک ریسک و یا حتی قمار بزرگ در مورد زندگی خود می‌زنند. از آن‌جا که این افراد اهل مخاطره هستند پیشنهاد به‌تری برای انتخاب شغل به آن‌ها دارم. «دزدی» البته آن نوع از دیوار خانه مردم بالا رفتنش شغلی است که هم هیجان دارد و هم درآمد و به دلایلی که برشمرده خواهد شد از شرکت‌داری و کارآفرینی به مراتب به‌تر و کم‌دردسر تر است!

  1. “دزد” فقط از پلیس و دستگاه قضایی می‌ترسد و یک کارآفرین باید از ده‌ها مرجع دولتی و عمومی از جمله سازمان امور مالیاتی، تامین اجتماعی، شهرداری، اداره بهداشت، … بترسد و هر روز نگران یک دردسر جدید باشد. این موضوع در شرایطی است که کم‌تر پیش می‌آید که دزد را به خاطر جرم انجام نداده مجازات کنند ولی بسیاری از سازمان‌های یادشده کارآفرینان و کارفرماها را به دلیل کار انجام نداده مورد مواخذه و جریمه قرار می‌دهند.
  2. در صورتی که «دزد عزیز» توسط صاحب‌خانه آسیب ببیند و یا خدای ناکرده کشته شود، حمایت‌های قانونی در این زمینه نسبت به او وجود دارد و صاحب‌خانه موظف به پرداخت دیه است. این در حالی است که به تازگی بر اساس بخشنامه‌های سازمان تامین اجتماعی، غرامت دستمزد ایام بیماری و یا حادثه به کارفرمایان تعلق نمی‌گیرد!
  3. “دزدی” نقد است. یعنی بلافاصله بعد از انجام فعالیت، ماحصل آن در اختیار دزد محترم قرار گرفته و با استفاده از شبکه‌های نهادینه شده مال‌خری خیلی راحت نقد می‌شود. در حالی‌که این روزها افرادی که شرکت دارند ماه‌ها و در مواردی سال‌ها زمان نیاز است که دستمزد فعالیت خود را آن‌هم با کلی التماس و خواهش و تمنا دریافت کنند.
  4. “دزدی” بدون هر گونه بروکراسی اداری است. اما خدا می‌داند که برای فعالیت اقتصادی رسمی، گرفتن یک مجوز و یا تاییدیه از سازمان‌های مربوطه چقدر دوندگی لازم است. برای شروع به امر دزدی، نیاز به گرفتن هیچ‌گونه مجوزی نیست!
  5. اگر بگویم که «دزدی» دارای پشتوانه فرهنگی در تاریخ این سرزمین است، راه به خطا نرفته‌ام. در ضرب‌المثل‌های فارسی در ستایش «دزد زرنگ» تعبیر پادشاه به کار رفته است «دزد نگرفته پادشاه است» و در مورد دزدی که دزدان دیگر را مورد دستبرد قراردهد اصطلاح «شاه‌دزد» به کار برده می‌شود. حتی در مورد رشد و تعالی در این شغل شریف! گفته شده است که «تخم مرغ دزد، شتر دزد می‌شود». دزدی از ظالمان و ثروتمندان جفا پیشه (مدل رابین‌هودی) همواره با تشویق ضمنی عامه مردم همراه بوده و دزدی مال مردم همیشه در مقابل دزدی باور و اعتقادات مردم رجحان داشته است.
  6. از منظر دین (گرچه متخصص این حوزه نیستم) دزدی فقط متضمن یک گناه است و برای کارفرما بودن گناهان زیادی از جمله دروغ، تهمت، ارتشاء، ظلم به کارکنان و دیگران، دزدی از کار، پارتی‌بازی و رانت‌خواری و … متضمن و متصور است.
  7. از آن‌جا که برای دزدی و از دیوار خانه مردم بالارفتن نیاز به آمادگی جسمانی وجود دارد، دزدان عزیز از وضعیت سلامتی بهتری نسبت به کارآفرینان و شرکت‌دارها برخوردار هستند که به طور عمده به پشت میز نشینی اشتغال دارند.
  8. یکی از خوبی‌های دزدی این است که نیاز به سرمایه اقتصادی و دفتر و کارگاه و امکانات زیادی ندارد. در حالی‌که برای شروع یک فعالیت اقتصادی آشکار با درآمد مشابه نیاز به سرمایه و احیانا اخذ وام و ارائه هزار جور وثیقه به بانک نیاز است که به خودی خود آدم را نابود می‌کند.

گذشته از این طنز تلخ البته به یقین من دوستان و همکاران خود را ترغیب نمی‌کنم که از این پس شغل خود را تغییر داده و از دیوار خانه مردم بالا بروند! اما شاید لازم است که مرور کنیم چرا شرایطی به وجود آمده که دزدی کردن نسبت به شرکت‌داری از سهولت و شاید منافع بیشتری برخوردار باشد؟

عوارض خروج از کشور، تهدیدها و فرصت‌ها

یکی از مسائل پر سر و صدا در این روزها عوارض خروج از کشور است که دولت سعی کرد با استفاده از روش همیشگی آن را حل کند. اما روش همیشگی دولت چیست؟ ابتدا یک کالا/خدمت/هیچ (دولت بابت هیچ چیز هم گاهی پول می‌گیرد، یعنی نه کالا و نه خدمت) را گران می‌کند، کمی فضای جامعه را سنجش می‌کند و بعد با اندکی کاهش منت ارزان شدن! آن کالا/خدمت/هیچ را بر سر ملت می‌گذارد. این روش بدون هیچ ابتکار عملی بارها و بارها تکرار شده است. اما اگر بخواهیم جدا از حاشیه‌ها به بررسی تصمیم دولت بپردازیم دلایل موافق و مخالف زیادی در مورد آن وجود دارد.

موافقان می‌گویند:

  • این کار به نحوی واقعی سازی قیمت دلار است.
  • اقتصاد معادلات خاص خود را دارد که به خوش آمدن و بد آمدن ما ربطی ندارد
  • مسافران افراد مرفهی هستند که به نحوی این مالیات از آن‌ها فقط گرفته می‌شود که برایشان مهم نیست و عموم جامعه تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد.
  • در کشورهای دیگر هم به انحاء مختلف این موضوع وجود دارد.
  • این موضوع باعث افزایش گردش‌گری داخلی می‌شود.

مخالفان می‌گویند:

  • در تعداد معدودی از کشورهای دنیا این مالیات گرفته می‌شود.
  • پول زور است.
  • همه مسافران ثروتمند نیستند و برخی دانشجو هستند و از طرف دیگر سفرهای خارجی به کشورهای همسایه از سفرهای داخلی ارزان‌تر است (بود) و عده‌ای بک‌پکر هستند و اهل سفر ارزان

اما جدای بحث موافقان و مخالفان، به نظر می‌رسد که تصمیم دولت دارای عواقبی است که شاید با کار کارشناسی به‌تر (که در مورد آن بسیار فقیر است) آن‌ها را بر طرف می‌کرد. مهم‌ترین تبعات تصمیم دولت، عبارتند از:

  • ایجاد نارضایتی بلند مدت در قشر متوسط جامعه
  • کاهش سفرهای خارجی و در نتیجه کاهش بخشی از درآمدهای ناشی از سفرهای خارجی و زیان ایرلاین‌ها و خدمات وابسته به خصوص ایرلاین‌های داخلی
  • کاهش اعتماد به دولت و از دست رفتن هر چه بیشتر سرمایه اجتماعی دولت

برای این‌که دولت بخواهد از تبعات نسبتن سنگین افزایش این عوارض پرهیز نماید راه‌های به‌تری وجود دارد و به‌ترین راه افزایش هوش‌مند مالیات بر بلیت هواپیما و به صورت تابعی و یا درصدی از آن است. بدین صورت که:

  • مالیات ایرلاین‌های ایرانی کم‌تر از مالیات ایرلاین‌های خارجی باشد. در این صورت با افزایش تقاضای ایرلاین‌های ایرانی، هم این ایرلاین‌ها منتفع می‌شوند و هم گزینه پرواز ارزان‌تر برای مسافرانی که هزینه عامل مهمی در مسافرت آن‌ها هست وجود خواهد داشت.
  • در صورتی که مالیات به عنوان درصدی از پول بلیت باشد، در هر صورت حساسیت متقاضیان نسبت به آن‌ کم‌تر خواهد شد. چرا که در حال حاضر با عوارض دویست و بیست‌هزار تومانی و یا حتی بیشتر، درصد مالیات نسبت به بلیت گاه در پروازهای چارتر به ترکیه تا حد ۱۰۰ و یا ۲۰۰ درصد می‌رسد! در حالی‌که همین میزان عوارض در حد پانزده درصد هزینه بلیت مسافرت به اروپا و یا درصد کم‌تری از هزینه پرواز به آمریکا و اقیانوسیه است. در واقع دولت در شرایط فعلی با وضع عوارض ثابت، بیشتر متقاضیان سفرهای نزدیک با توان مالی کم‌تر را جریمه می‌کند و به طور معکوس به متولین جایزه می‌دهد. در صورتی که اگر عوارض خروج از کشور تابعی از هزینه بلیت باشد، موضوع برای همگان پذیرفته تر خواهد شد. به عنوان نمونه با وضع یک عوارض ده درصدی بر بلیط هواپیما نه فردی که پنجاه‌هزار تومان عوارض برای بلیت پانصدهزار تومانی می‌دهد دچار مغمومیت می‌شود و نه فردی که یک میلیون تومان برای بلیت ده میلیون تومانی بیزینس کلاس می‌پردازد، اهمیت چندانی به این موضوع می‌دهد. نکته جالب توجه این‌جاست که در این شرایط مجموع درآمد دولت به جای چهارصد وچهل‌هزار تومان به یک میلیون و پنجاه‌هزار تومان رسیده است که نارضایتی بسیار کم‌تری نیز به وجود آورده است.
  • با توجه به طرح گزینه بالا و به منظور جذب گردشگران بیشتر به کشور می‌توان تسهیلاتی را برای گردشگران خارجی در نظر گرفت و به خصوص هزینه بلیت در مورد ملیت‌های متفاوت دارای نرخ‌های متفاوتی باشد. این سیاست در حال حاضر در بسیاری از کشورها و در مورد بسیاری از کالاها و خدمات رواج دارد. به عنوان نمونه با تغییر زبان سایت فروش بلیت و یا مبدا پرواز و بسته به این‌که مسافر در پرواز برگشت می‌باشد و یا پرواز رفت (به نحوی با یک تقریب نا دقیق تعیین ملیت مسافر) می‌توان نرخ عوارض را تغییر داد.

شاید بر راه حل ارائه شده نقدها و ایراداتی وارد باشد با این حال هدف اصلی از طرح چنین گفتمانی تاکید بر این موضوع است که دولت برای تصمیمات اقتصادی خود باید به کاهش و یا افزایش سرمایه اجتماعی خود فکر کند و با هوش‌مندی بیش‌تری تصمیم بگیرد. اقتصاد هر چند معادلات مخصوص به خود را دارد، اما با شاخه‌های دیگر علم از جمله روانشناسی و جامعه‌شناسی دارای تعامل است و نمی‌توان در معادلات اقتصادی برداشت مردم را حذف کرد.