دکتر هم سپرده که به هيچ وجه اين عزيزان را وارد محوطه کارشناسي شرکت نکنيم. اما گاهي دانشجويان سماجت به خرج مي دهند و خانمهاي اداري شرکت به من متوسل مي شوند. آنوقت معمولا من پيراهنم را روي شلوارم مي اندازم ، آستين هايم را هم مي زنم بالا ، مي روم مي گويم :"ببينيد ، من اينجا يک آبدارچي بيشتر نيستم ، دکتر گفته اگر دانشجوها بيايند داخل ، اخراج مي شوي، آيا شما راضي هستيد من اخراج شوم ؟ "
اينگونه است که دانشجوهاي دکتر براي حفظ موقعيت شغلي من از خير نمره مي گذرند و اميدوار زمان ديگر و جاي ديگر مي شوند.
اما يک روز اول صبح بود ، رفتم شرکت ، ديدم خانم قهقايي به من مي گويد که يک خانم نسبتا ميان سال با دکتر کار دارد و در طبقه پايين ( بانک ) نشسته است. ديدم که بعد از چند دقيقه خانم داستان ما سر و کله اش پيدا شد و گفت با دکتر کار دارد. من پرسيدم "امرتان چيست ؟" گفت خصوصي است!!!
گفتم: اگر احيانا نمره مي خواهيد و يا فرزندتان دانشجو است و ....
گفت : نه ، کار شخصي دارم.
البته من هم در همين حال و احوال به او تفهيم کردم که من آبدارچي شرکت هستم.
به دکتر زنگ زدم که اين طرفها آفتابي نشو که اوضاع خراب است و البته کمي هم با او شوخي کردم که بماند...
برگشتم ديدم ، خانم مراجعه کننده دارد با آقاي منصوري صحبت مي کند و کسب اطلاع!
وارد صحبت که شدم ، با لحن تندي تشري به من زد و گفت :"با تو نيستم ، من با اين آقاي محترم (آقاي منصوري) صحبت مي کنم
دوباره خانم به بانک برگشت واين داستان آمدن و رفتن تا نزديکي ظهر ادامه داشت... زنگ زدم به محمود عباسي ( رييس بانک ) پرسيدم ببينم اين جريان اين خانومه چيه ، گويا بچه هاي بانک سر از کار اين خانم در آورده بودند و متوجه شده بودند که مادر يکي از دانشجويان متقلب دکتر است که از ملاير آمده تا براي پسرش که تقلب کرده و دکتر قصد انداخت آن را دارد، شفاعت کند.
البته بچه هاي بانک هم به اين خانم گفته بودند که من آبدارچي نيستم و خانم سراسيمه آمد بالا و کلي معذرت خواهي و ببخشيد و ....از اين جور چيزها
دکتر آن روز مستقيم رفت هپکو و من و ساير همکاران شرکت هم نصف روزي وقت تلف کرديم با اين مادر ...
يادم رفت از دکتر بپرسم که سرانجام نمره پسره را داد يا نه ؟!!!
- نویسنده: - ساعت
10:33 AM
لینک
